Fanfiction Healer – هیلر Ch 56.بازگشت

//s6.picofile.com/file/8246913942/IMG_20160324_023522.jpg

اولین چیزی که با باز شدن چشمش دید یه پارچه تیره بزرگ بود که انگار به سقف چسبیده بود ولی بعد موج خاطرات به مغزش هجوم اورد و یادش امد این پارچه رو شیومین بالای تخت گذاشته تا اتاق خصوصیشون حتی از اونم خصوصی تر بشه

شیومین؟ تختشون؟ چطوری اون اینجا بود؟ مگه قرار نبود تبعید بشه؟ حتما شیومین حکم رو لغو کرده بود! آخه چرا؟ لوهان بزرگتر قوانین رو شکسته بود پس چرا شیومین بازم بهش لطف کرده بود؟ تمام مدت محاکمه فکر میکرد این حقشه، اینجوری حداقل کسی نمیتونه به شیومین ایرادی بگیره.

خواست از جاش بلند شه ولی بدنش بی حس بود، درد رو حس میکرد ولی کنترلی روی بدنش نداشت انگار بدنش ماله خودش نیست، همه بدنش یه حس عجیب داشت

“شی…”با اولین تلاش برای حرف زدن متوجه شد حتی صداشم تحت کنترل خودش نیست، چه بلایی سرش امده بود؟ اواخر تطهیر بود که چشماش روی هم رفت و دیگه هیچی، خوابش رو یادش میومد، اینکه شیومین گریه میکرد و ازش میخواست بیدار شه، از چیزی که به یاد آورده بود خنده اش گرفت، شیومین حتی نمیدونست اشک و گریه چی هست، اون هیچ وقت بهشون نیاز نداشته، از جایی که بود و حالت بدنش میدونست که خوابیده اما چقدر؟ یه آدم باید چقدر بخوابه تا بدنش انقدر کرخت و دردناک بشه، چقدر باید توی اون حالت میموند تا به یه بی‌حسی دردناک برسه؟

دوباره سعی کرد صدا بزنه “شیو…” اینبار صداش به قدری بود که شخص کنار تخت رو به خودش بیاره

دختر جوون تکونی خورد و خودشو سمت پسری لاغر اندام خم کرد، مطمئن نبود گوشاش درست شنیده باشن ولی وقتی چشمای نیمه باز لوهان رو دید برق از سرش پرید، از صندلی خودش رو سمت تخت پرت کرد و دست لوهان رو گرفت، متوجه شد لوهان میخواد حرف بزنه و چیزی بگه.

دست لوهان رو بین انگشتای ظریفش فشار داد “اوپا به خودت فشار نیار خب؟ چند هفته اس بیهوشی، همینجوری بمون، الان به یکی خبر میدم” قبل از اینکه لوهان بتونه حرفاش رو درست درک کنه از جاش بلند شد و با تمام قدرتی که توی پاهاش بود سمت در دوید و خودش رو با آخرین سرعت ممکن برای پاهاش که از خستگی گزگز میکردن به اتاق کوچیک اخر راهرو رسوند و بدون در زدن در رو باز کرد و هول خورد داخل.

“چن اوپـــــــــــــــــــــــــا… لو….” با انالیز صحنه جلوش سریع سمت در برگشت و پشت به پسره نیمه برهنه روی تخت ایستاد تمام چیزی که بخاطرش اونجا بود یادش رفت “بازم؟ نمیخوای یه بار هم شده بهشون بگی دوست نداری اینجوری ازت استفاده کنن؟” چن با چهره خسته از تخت پایین امد و سعی کرد الباقی لباساش رو بپوشه “تاش ما قبلا هم این بحث رو داشتیم، الان حوصله اشو ندارم، برای چی اینجور هراسون بودی؟”

دختر جوون با کلافگی سمت چن برگشت “لوهان اوپا بیدار شده، برو پیشش منم میرم به علیاحضرت خبر بدم…” لحن تاشا خیلی دلخور بود، اون چنیدن بار از شیومین خواهش کرده بود تا از چن اینجوری استفاده نشه ولی چن هنوزم مجبور با تمام کسایی که آرک تعیین میکرد بخوابه تا اونا بتونن وظایفشون رو به درستی انجام بدن.

چن خیلی سریع بلوزش رو تنش کرد، با وجود همه خستگی و درد کمی که داشت از در بیرون دوید، چند هفته گذشته آرک برای همه مثل جهنم بود، نگرانی توی هوا موج میزد، همه باور داشتن کافیه اخرین ذره امید شیومین از بین بره تا تمام مجمع محافظان تاوان پس بدن.

————————————————–

به در تالار اصلی رسید، برعکس لحظه دیدن چشمای باز لوهان الان دیگه اشتیاقی برای دادن این خبر نداشت، تاشا دختر مهربونی بود ولی میتونست خودخواه هم باشه، چرا تنها مردی که توی زندگیش بهش فکر کرده بود باید اینطوری زندگی میکرد؟ نفس عمیقی کشید و سعی کرد با آرامش در رو باز کنه.

سالن کاملا خالی به نظر میرسید، کله تالار سنگی رو با یه نگاه دور زد تا گوشه تالار دوتا جسم ثابت دید که به فاصله از هم ایستاده بودن، شیومین جلو پنجره ایستاده بود، مثل تمام روزای هفته قبل که توی خودش فرو رفته بود و مثل بمب ساعتی منتظر یه دلیل کوچیک برای انفجار بود به بیرون پنجره خیره مونده بود، چند قدم عقب تر جونگهیون قرار داشت که برخلاف شیومین به تنها جایی که نگاه نمیکرد بیرون اون پنجره بود.

سینه اش رو با یه سرفه دخترونه و کوچیک صاف کرد “قربان…” با صدای تاشا صورت خسته از بی‌خوابی شیومین سمتش برگشت، شیومین همه چیز رو برای خودش حروم کرده بود، خوردن، خوابیدن، استراحت همه اینا در حدی بود که فقط بتونه منتظر بمونه، تاشا نفس عمیقی کشید و لبخند کوچیکی زد.

وارث قدرتمند آرک مدتها بود منتظر همچین لبخندی از پرستارای لوهان بود، یه نشونه خوب، یه چیز متفاوت، چیزی که بهش بفهمونه زندگیش داره دوباره پر از موهبت میشه، تنها چیزی که اون لحظه کله ذهنش رو پر کرده بود یه سوال بود “لوهان؟” تاشا با حرکت چشما و لبخند لبش تمام چیزی که مرد روبروش میخواست رو بهش فهموند و شاهد باز شدن تک تک خطوط پیچیده توی صورت شیومین بود.

———————————————————–

هنوز نگاهش به پارچه تیره بالای سرش بود، همه اتفاقات قبل از بیهوشیش رو کامل به خاطر داشت اما به چیزه دیگه ای فکر میکرد، به صدایی که قلبش رو وادار به تپیدن میکرد، به زمزمه های عاشقانه ای که هیچ وقت از شنیدنشون سیر نمیشد، یادآوری لرزش صدای شیومین توی رویاش وقتی که التماس میکرد تنهاش نذاره در عین حال دردآور بودن بهش یه حس خاص میداد حسی پر از امنیت، حس سبک شدن قلبش، اینکه دوباره عشق مردی رو که عاشقش بود تمام و کمال داشت بهش امید میداد، این حس رو فقط یکبار توی زندگیش تجربه کرده بود، روزی که در کمال ناباوری شیومین از بینِ همه کسایی که ارزوی تصاحب قلبش رو داشتن اونو انتخاب کرده بود، روزی که شیومین اونو، یه مراقب ساده رو به عنوان زوجش انتخاب کرد، این شاید یه رویا بود شایدم یه کابوس ولی برای لوهان امیدی بود که امروز بلاخره به این دنیا برش گردونده بود.

با باز شدن در اولین اسمی که توی سرش نقش بست یه چیز بود “مین؟” صداش حتی برای خودش به سختی قابل تشخیص بود، به ارومی سرش رو سمت در چرخوند و با چهره خسته چن روبرو شد، ترجیح میداد کسی دیگه رو توی اون چهارچوب بینه ولی لبخند خسته ای زد “چن!”

“بلاخره میتونم بگم سلام هیونگ!!” مثل بقیه افراد ساکن آرک چند هفته گذشته برای اون هم سخت‌ترین روزا بود، نگرانی از دست رفتن زوج وارث اونم با این فضاحت باعث شده بود نگرانی تا مغز استخون همه رسوخ کنه، کیه که یه جنگ بزرگ دیگه بخواد، یه جنگ داخلی دیگه که در آخر نتیجه اش درست شدن جایی مثل زمین به عنوان تبعیدگاه همه شکست خورده ها باشه؟ جایی که خیلی زود خودش دنیای جدیدی شد، مرگ لوهان میتونست باعث همچین کابوسی بشه، هیچکس یه جنگ جدید، مرگای جدید و دنیای جدید نمیخواست.

———————————————————-

چن ازش مراقبت کرده بود و حالا کار زیادی از دستش بر نمی‌امد و تنها میتونست به امید کمک زمان بشینه تا هرچه زودتر این پسر دردسر ساز رو به همون موجود شر و شلوغ و در عین حال فوق دوست داشتنی تبدیل کنه.

نگاه خسته لوهان روی در بسته اتاق ثابت مونده بود، تنها کسی که الان بهش نیاز داشت اونجا نبود، کسی که تمام سلولهای بدنش برای دیدنش توی اون چهارچوب چوبی ناله میکردن.

همونطور که به کمک چن به بالشتا تکیه زده بود با تلخی سمته چن که کنارش روی لبه تخت نشسته بود برگشت و با صدای خفه‌ای پرسید “نمیخواد ببینتم!” چن از شکسته شدن غافلگیرکننده فضا کمی شکه شد ولی چیزی که بیشتر باعث تعجبش بود معنی کلماتی بود که از بین اون لب‌های خشک و کمرنگ میشنید، کمی به بدن بی حال روی تخت نزدیک شد و با صدایی که بیشتر حس بی تفاوتی رو به شنونده القا میکرد گفت “اینطوری فکری میکنی؟”

سرش رو به پشتی تخت تکیه داد و رو به سقف پارچه ای ثابت شد “حق داره…”

چن خسته بود، خودش زیر فشار زیادی بود و واقعا دیگه گنجایش حماقت این دو نفر رو نداشت، تمام این چند هفته شاهد بود شیومین با وجود تمام نگرانیش از لوهان دوری میکنه، یه حس عجیب توی نگاهاش بود یه چیزی قوی تر از حس شرمندگی، یه حس گناه عمیق، هربار چن ازش میخواست کنار لوهان بمونه فقط یه جواب دریافت میکرد “دوست ندارم اولین چیزی که بعد از بیدار شدن میبینه چهره من باشه، بهتره یه چیز بهتر ببینه…” از جاش بلند شد، بی مقدمه چراغ خواب کنار تخت رو برداشت و محکم سمت پنجره پرت کرد، از شتاب چراغ شیشه ها فرو ریختن و چراغ خواب توی بالکن بزرگ جلو اتاق به نرده های سنگی خورد و شکست و باعث شد لوهان از شدت صدا خودشو جمع کنه.

—————————————————-

همین که متوجه شد لوهان بیدار شده انگار یک جفت بال بهش دادن خودش هم نفهمید چطوری به اون راهرو و پشت اون در رسید ولی حالا که اینجا رسیده بود نمیدونست چیکار کنه؟ توی خودش جرات باز کردن در و روبرو شدن با اون چشما که هر پلکشون قلبشو به تپش مینداخت نداشت، جونگهیون و تاشا با فاصله کمی پشت سرش ایستاده بودن و ناظره کشمکش قلب و مغز مردی بودن که همه عمرشون با باور برتری اون نسبت به خودشون گذشته بود، این وضعیت بهشون میفهموند وقتی بحث عاطفه و عشق در میون باشه هیچ قدرتی تاب تحمل درد رو نداره.

ناگهان صدای وحشتناک فروریختن چیزی از پشت در هر 3 نفر رو سر جاشون میخ کرد، هنوز چند ثانیه نگذشته بود که شیومین متوجه موقعیتش و کسی که پشت اون در بود شد، خیلی سریع در رو باز کرد و با چهره نگران توی قاب در ظاهر شد، سعی کرد موقعیت رو بسنجه، لوهان سر جاش توی خودش جمع شده بود، شیشه های بزرگ در بالکن و همچنین چراغ خواب مورد علاقه اش خورد شده بود و چن با یه چهره خونسرد و بی‌تفاوت کنار تخت ایستاده بود “معلومه اینجا چه خبره؟”

چن بلوزش رو مرتب کرد و خورده وسایلش که برای درمان لو به اتاق اورده بود جمع کرد “شما دوتا احمقین، بهتره همین امروز تمومش کنید وگرنه قسم میخورم چیز بعدی که از پنجره بیرون پرت بشه منم، دیگه تحمل حماقت کسایی که باید الگو و بزرگتر ما باشن ندارم” بدون هیچ حرف دیگه ای سمت در رفت، بازوی تاشا رو که همراه جونگهیون وارد شده بود گرفت و هر دو اونا رو سمت در هل داد تا بتونه در رو پشت سرشون ببنده.

———————————————————-

شیومین وسط اتاق بی حرکت مونده بود، نگاهش توی اتاق میچرخید، هر از گاهی نگاهش از روی پسره توی تخت میلغزید اما هیچ حرکت دیگه ای نمیکرد، به چن حق میداد ولی نمیدونست چیکار بکنه از نظر خودش به همه چیز زندگیشون گند زده بود، الان دقیقا میدونست چرا اون روز اونجوری عصبانی شد، دلیل کارش اهمیت سهون برای لوهان نبود، خوب میدونست سهون برای لوهان بیشتر مثل بچه ای میمونه که لو وظیفه نگهداریشو قبول کرده و حالا میخواد وظیفه اش رو به بهترین نحو انجام بده، دلیل انفجار احساساتش فقط این بود که چرا لوهان باید بجای درخواست کمک از خودش، از کسی که بخاطر لوهان حاضر بود جونشو بده، لوکا رو صدا زده بود؟ تمام حس حسادتی که سالها نسبت به این مرد از یاد برده بود در صدم ثانیه ای کله وجودش رو پر کرد.

تنها کسی که توی قلب شیومین حس حسادت رو به وجود آورده بود بهترین دوستش لوکا، کسی که به اندازه خودش میتونست خوب باشه بود، کسی که در صورت بروز هر مشکلی گزینه دوم آرک محسوب میشد و اینکه عشق زندگیش انقدر به این مرد نزدیک بود باعث میشد شیومین طعم حسادت رو بچشه، وقتی خبر این اتفاق بهش رسیده بود تنها چیزی که حس کرد حس حقارت نسبت به بهترین دوستش بود و همین حس زندگیشون رو به اینجا کشید.

تمام این مدت با فکر کردن به افکارش توی اون لحظه بیشتر و بیشتر از خودش بدش میومد، لوهان بارها خودش رو بهش ثابت کرده بود، وقتی به لوهان قدرت انتخاب داد لوهان اونو انتخاب کرد ولی بازم اون روز بهش شک کرد، چیزی که این مدت وارث قدرتمند آرک رو از درون میخورد اشتباهاتش و نتیجه اشون بود.

دلش میخواست یه چیزی بگه، یه کلمه پیدا کنه که عمق تاسفش رو نشون بده اما بازم مثل همیشه این لوهان بود که پیش دستی کرد و جو رو بهتر کرد “چرا اونجوری به اطراف نگاه میکنی، اتاق خودمو…خودته”

شیومین اخم کوچیکی کرد، متوجه شد لوهان هنوز باور داره دیگه جایی توی این زندگی نداره، باوری که خودش توی ذهنه پاکش فرو کرده بود، با لحن محکم همیشگیش جمله لوهان رو اصلاح کرد “اتاقمون…” چهره لوهان کمی از درهمی بیرون امد، میدونست اگه قرار باشه همه چیز اونجوری که چن میخواد درست بشه این مثل همیشه اونه که باید پا پیش بذاره، شیومین هرچقدر قدرتمند، مقتدر و عاقل میبود به همون اندازه توی بیان احساساتش خام و بی تجربه بود، بعد از این همه سال هنوز پیدا کردن کلماتی که بتونن حسش رو بیان کنن میتونست براش از جنگیدن با 1000 تا رانده شده سختتر باشه.

پتو رو از روی پاهاش که نسبت به قبل لاغرتر بودن برداشت و سعی کرد پاهاش رو از تخت پایین ببره، متوجه نگاه متعجب شیومین روی خودش شد، به سختی از جاش بلند شد، همین که خواست اولین قدم رو برداره متوجه اشتباهش شد، پاهایی که چند هفته هیچ حرکتی نکرده بودن چطور قرار بود وزنشو تحمل کنن؟ اگه بخاطر سرعت عمل شیومین نبود حتما با صورت روی سنگای مرمر کف اتاق میوفتاد.

شیومین جستی زد و نزدیک به کف اتاق گرفتش، محکم توی بغلش نگهش داشت و بدون فکر داد زد “معلومه داری چه غلطی میکنی؟ میخوای خودتو زخمی کنی؟” همین که جمله اش تموم شد متوجه نگاه مخصوص لوهان شد، به نظر میرسید بازم گوله روشای خاصه این پسر رو خورده با تن صدای ملایم تری ادامه داد “چن این مدت خیلی اذیت شده نمیخوای که بازم…” با حس انگشتای لوهان روی لبش حرفش رو نیمه تمام گذاشت و سعی کرد صدای پسره لاغر رو بشنوه

لوهان سعی داشت با آخرین قدرتش به وضوح حرف بزنه اما نمیتونست جملات بلند رو بیان کنه پس جملاتش رو کوتاه کرد “منو بخشیدی؟” با شنیدن سوال واضح لوهان نفس عمیقی کشید، لوهان رو کمی بیشتر به بالا کشید جوری که سر لوهان زیر گلوی خودش قرار گرفت و بعد کم کم به عقب رفت تا جایی که روی کف سنگی دراز کشیده بود و عشقش روی سینه اش بود “اینکه بازم میتونم صداتو بشنوم برام مثل معجزه اس پس بیا درباره اشتباهاتمون حرف نزنیم”

لوهان انگشتای شیومین رو بین موهاش که به ارومی تکون میخورد حس میکرد، اونقدری این مرد رو میشناخت که بفهمه توی موقعیت فعلی چقدر به آرامش نیاز داره، یه نگاه به چهره و سر و وضعش میگفت، مرد بیچاره اوقات سختی رو گذرونده و کمترین لطف بهش اینه که یه آرامش نسبی بهش داده بشه.

تنها چیزایی که به ذهن خسته اش میرسید به زبون آورد تا شاید بتونه به عشقش کمترین کمک ممکن رو بکنه “دوست دارم…. دوباره توی بغلت….. با آرامش بخوابم شیو…. میشه؟” شیومین لوهان رو بیشتر به خودش فشار داد، لوهان جمله اش رو جور دیگه ای بیان کرد تا دقیقا منظورش رو برسونه “یکم سرده….. توی تخت…. بخوابیم؟”

بدون معطلی ولی با احتیاط کامل از زمین فاصله گرفت و خیلی زود دوباره توی تخت بود و شیومین به ارومی کنارش زیر پتو فرو رفت، دستش رو زیر گردن لوهان فرو برد و پسره مو فندقی رو بیشتر به سمت خودش کشید، همزمان لو با ذره های آخر توانش بدنش رو به سمت مرده کنارش کشید تا هرچه بیشتر کمبود عطر تن این مرد رو جبران کنه.

———————————————————–

حس یه لب گرم روی شکم ب.ر.ه.ن.ه اش باعث شد کمی از دنیای خواب فاصله بگیره و شنیدن یه جمله مبهم مجبورش کرد گوشش رو برای فهمیدن دقیق کلمات باز تر کنه “نمیخوای بلند شی؟ بابت یه خبر فوق‌العاده چی گیرم میاد؟”

سهون چشمای نیمه خوابش رو باز کرد و دنبال منبع صدا گشت، صورت کای با یه لبخند فوق‌العاده روبروش بود، با صدایی که بخاطر ناله های بلندش از قبل هم گرفته تر شده بود پرسید “چی شده؟”

کای خیلی پر انرژی به نظر میرسید جون دوباره گرفته باشه “اول بگو چی گیر من میاد تا بگم”

لبای سهون به یه لبخند خسته از خواب باز شد “چیزی که باعث شده کیم کای بزرگ اینجوری بخنده حتما….. مهمه!!! پس هرچی بخوای” کای نگاه مشکوکی به سهون انداخت و جواب داد “قول دادیا!!” تنها جواب سهون تکون دادن سرش به نشانه تایید حرف کای بود

“اگه بگم لوهان هیونگت همین چند ساعت پیش بیدار شده از خوردن هر روز آیس پک معافم میکنی؟” لحن کای سوالی بود به وضوح معلوم بود قسمت دوم جمله براش خیلی مهمتره اما با اتمام جمله اش باعث شد سهون همه چیز رو فراموش کنه و به حدی با سرعت بشینه که ماهیچه های خشکش همه درد بگیرن و ناله پسر چشم خاکستری رو در بیارن “آ آ آه…. شو..خی که… نمیکنی؟”

کای از واکنش یه دفعه ای سهون تعجب کرد “خوبی؟ خب باشه آیس پک می…” اما اخم و نگاه کلافه روبروش بهش فهموند داره چرت و پرت میگه “هان قسمت اول جمله ام؟ من کی اهل همچین شوخی های بی‌مزه ای بودم؟” لبخند بزرگی روی لب سهون نشست و سمت کای که روی دو پا جلو تخت نشسته بود خم شد و با تمام وجود لبش رو بوسید “امروز قراره بهترین روزه عمرم باشه” همزمان با گفتن جمله اش از تخت بیرون امد سمت حمام رفت تا دوشی بگیره و خودش رو از شر لکه های سفید و خشک روی پوستش راحت کنه.

کای پشت سرش از روی زمین بلند شد و با حالت دلخوری گفت “فک کنم اگه الان بهت گفته بودن کای معاف از خدمت شده انقدر خوشحال نمیشدی…”

بالا تنه برهنه سهون از بین در حمام بیرون امد و با حالت تهدید آمیزی گفت “تو که بوست رو گرفتی اگه ناراضی هستی پسش بگیرم؟”

کای دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و بهش اشاره کرد که بر گرده توی حمام، همین که در حمام بسته شد با نگاه سردی به در خیره شد و زیر لب زمزمه کرد “همیشه از این گوزن پاپانوئل خوشم نمی‌امد اینم یه دلیل دیگه براش…” سمت وسایلشون رفت تا برای سهون لباس تمیز بیرون بیاره و همزمان بلند گفت “برای ساعت 10 بلیط رزرو کردم ولی اگه میخوای بری پیش هیونگت… برم کنسلش کنم…”


 

در صورت بسته بودن بخش نظرات (عدم نمایش باکس کامنت بالای کامنتهای گذاشته شده) نظرات خودتون رو روی قسمت آخر (درصورت باز بودن باکس کامنت) قرار بدید

برای دریافت رمز کامنتهای خصوصی در تلگرام، ایمیل و اینستا پذیرفته نیست اما نظراتی که فقط برای رسوندن نظرتون بهم هست موردی نداره خوشحال میشم در صورت عدم دسترسی به بخش نظرات فرستاده بشن


Print Friendly

177 Responses

  1. الهی دلم برا چن چنی خیلی سوخت خیلی گناه داره شیو هم ک براش حرکتی نمیزنه آیلا قلمت فوق العاده اس این قسمت هم ک ب خاطر علاقه من ب کاپل شیوهان محشر بود

  2. من که عاشق فیکتم تو این 2و نیم سالی که امسو الم و فیک میخونم به جرعت میتونم بگم که بهترین فیکیه که خوندم و هردفه تشنه تر میشم برای قسمت بعدی :bunny:
    اونی متاسفم برای اونایی که ناراحتت میکنن :gerye: باورت میشه هروقت فیکو آپ میکنی نیم ساعت تمام در حالت ذوق مرگ به سر میبرم یا میرقصم یا جیغ میزنم؟؟؟؟ :yeees: همینطوری ادامه بده من بهت ایمان دارم خواهش میکنم مث قبلا منظم آپ کن آخه برام مث مواده نخونم میرم تو خماری :aaar: :aaar: :aaar:
    شخصیت هات عااااااااااااااااااااالین من اون قسمتی که بک ماجرای بچه داری و ایناشو تعریف میکنه کلییی گریه کردم و عکس بچه رو اسکرین گرفتم سیو کردم

  3. خسته نباشی
    طبق معمول عالی بود
    راستش این اولین فیکیه که براش کامنت میزارم
    چون دیدم که انقدر ارزش هنری این فیک بالاس که در لایک کردن و اینا نمیگنجه حتما باید به صورت کلمه بیانش کرد
    عاشق فیکتم

  4. من پی دی اف 1 تا 53 رو خونوم
    ب جرعت میگم یکی از قشنگترین فیکایی بوده ک تاحالا خوندم
    حرف نداره
    چون 54 باز نشد اومدم 55 و خوندم
    آیلا خانوم فایتینگ :aaaa:

  5. من پی دی اف 1 تا 53 رو خونوم
    ب جرعت میگم یکی از قشنگترین فیکایی بوده ک تاحالا خوندم
    حرف نداره
    چون 54 باز نشد اومدم 55 و خوندم
    آیلا خانوم فایتینگ

  6. ای جانم چن هم؟؟؟؟خخخخ من فک کردم میره سمت یه پسر و باتم میشه :nish: :nish: چون دلش حمایت میخواست
    لولومونم که بهوش اومد به سلامتی

  7. خیلی کیف میده خوندن فیکت و تنها دلیلش هم توصیف ها و قدرت بیان جمله هاته که قسمت به قسمت قوی تر میشه
    ممنون آیلایی*-*

  8. اینقده سرگرم سهون شده بودم…اصلا لوهان یادم رفته بود!!!…
    احساسات بین شیومین و لوهان واقعا جالبه وقتی دونفر اینجوری میتونن همدیگه رو تکمیل کنن و عشق هم باشن خیلی لذت بخشه
    الهی چن دلم براش کبابه…آخه ایم چه وضعشه…خب بگه دیگه نمیکنم والا!!!
    خخخخ…حسادت کای خیلی بامزست…نه به اون خبر دادنش نه به اون حسادتش

  9. واقعا چراااا؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    چن خیلی مظلومه.گناه داره.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    چقد خوب که لوهان بهوش اومد.اگه بلایی سرش میومد خیلی ظالمانه بوووود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    کاش همه چی خوب پیش برهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    عالی بووووووود.معرکه.پرفکت. ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    فایتینگ کایلا جوووونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  10. بیچاره چن بابا یه زوجیم برااین بزار بدبخت مگه چه گناهی کرده باید اینجوری تقاصشوبده ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    آخ جون بلخره لولو خوب شد آخیش خیالم راحت شد چقده این ژیوهان خوبن خیلی میدوستمشونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    ای خدا یاد آینده این سکای میوفتما بغضم میگیره آخه چرا اینقدر اینا بد بختن هیییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    خیلی ممنون عزیزم خیلی خوشحال شدم که آپ مردی تنکسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  11. خدایا سکای عالیه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    این هیلر است که سکای را زنده نگه داشته است :|
    انقده خوشم میاد کای حسودی میکنه :|
    یجوری قنشگ حرص خوردنای کای و منتقل میکنی به ادم :|
    خیلی گود بود :دی
    مرسی زرایی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  12. مگ لوهان ادمه ک یه حا اون اولا وقتی داشتی در مورده وضع لوو میگفتی گفتی ادم؟فک کنم اشتباه لفظی بوده باشه البته!چن چرا قاطی کرده؟دلم سوخت براش!اون لوکام کاملا فراموش کرده بودم درست حسابی البته بازم یادم نیومد.ممنون

  13. من واقعا بهت تبریک میگم که اینقدر هنرمندی. این فیک یه شاهکاره، با همه فیکای دیگه فرق میکنه، محشره محشرررررررر!!!! من با این فیک اکسو ال شدم smile))) موفق باشی، ما همه با عشششق داستانتو دنبال میکنیم ?❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤????❤❤

  14. لوهانییی بالاخره خوب شد …وای چه حسه خوبی داشت مکالمش با شیو ….همه چیر خوب تو این قسمت….
    ولی یاداوری کای و وضعیتش در اینده.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifهییی….
    چه قد چنو تو این فیک دوست دارم شخصیتشو….
    مررسی عزیزم خیلی عالی بود…خسته نباشی..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  15. خیلی عالیه من هر بار میخونم تا قسمت بعدیش رو بزاری صدها بار میمرم کککککک تمام دوستام شاهدن ک از دیدن این پارت جدید چقدر ذوق زده شدم و شوق داشتمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gifشما عالی هستی ایلا جااااااااااااااااااان

  16. هییییع من چی میتونم بگممم کلا همه زوجا تو این فیک کله شقن والااا چه وضعشه اخههه
    اوخیییکای خیلی خواستش معصوم بوددددد
    من یه مشکل خیلیییی گنده با این سایت دارماونم اینه که وقتی با گوشی خودم میام نمیره تو ادامه مطلب دلیلشم نمیدونم الانم گوشی یکی دیگه رو برداشتمممم لطفا کمک کنید مرا مقسیات

  17. اقا من برای بار دوم, شایدم سوم بود میخوندم ک, دیدم, نمیشه بازم نظر نزارم…….پس بازم جیییییییییییییییییغ……….منم دلم یه شوهر مثل کای خواست خب…..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

  18. برای بار دهم شایدم بیشتر میخوام کامنت بزارم اما تا یه کلمه مینوشتم صفحه کاملا میرفت
    از اونجاییکه ای ام وری وری بی اعصاب میخواستم قدشو بزنم تا اینکه این دفعه درست شد…
    اما بازم شکلک نمیتونم بذارم
    خیلی منتظر لوهان بودم …
    عاغا کای…
    عالی بود مرسی

  19. موهاهاها من بلاخره رسیدم همشو بخونم!!!
    عالی بودددohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    ولی اونجاش ک گفت گردن کای شکسته داره میمیره رو اعصابمهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    از خواهر سهون متنفرم-_-
    اخه چرا گند میزنن ب حالشون-_-
    بیدار شدن لوهانم مبارک^^
    یهت^^

  20. سلام آیلا جان. ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    واقعا عاااااااااااااااااااااالی بود. خسته نباشی. نمی دونی چقدر منتظر به هوش اومدن لولو بودم، واقعا به موقع بود ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    این قسمت خیلی احساسی نوشته شده بود. واقعا عاشق شیوهان داستانتم.
    قلمت خیلی عالیه. صحنه ها رو خیلی خوب توصیف می کنه. البته نیازی به بیانش نیست… دیگه خودت می دونی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    آنچه عیان است، چه حاجت به بیان است (درست گفتم؟ یادم نمیاد دقیقش رو ولی فکر کنم منظور رو رسوندم ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif)

  21. سلام خسته نباشی
    مرسی
    عالی بود
    فقط یه بدی اینجا اینه که نمیشه با گوشی بیام و نظر بزارم
    منم که همش با گوشی میام و این خیلی بده
    سایت با گوشی کار نمی کنهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

  22. عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    من مرگگگگگگگگ لولوووووووووووووووووووووووووووووووووohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    ممنون اونی.عالیییییییییییییییی بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  23. خییییییییییییییلیییییییی خوشحالم که سایت درست شد و میتونم سریعتر ادامه این فیک باحال و بخونم……
    خیلی خوب و جالب بوووووووووووودددددد…..
    اما واقعا کای میمیره؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟؟؟! با توجه به دو قسمت قبلی؟؟؟؟؟
    اینجوری که سهونییییی دیووووووووونننننننهههههههه میشهههه بدون کایش… ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif…..

  24. دوباره اپ کردنت عالیه…لوهانم که خداروشکر بیدار شد و سکایم که خیلی خوبو شیرین زندگی میکنن خدارو شکر همه چی خوبو ارومه لطفا زودتر قسمت بعد و اپ کنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  25. نتونستم دوباره نظر نذارمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifدلم خیلی واسه چن میسوزه این بچه رو یه سروسامونی بدید لطفاohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifفعلا همین خیلی داشت اذیتم میکرد وگرنه کلش عالیه اصلا با کلماتم نمیتونم توصیف کنمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif

  26. جووووووون لولو بهوش اووومد ای جااااانم
    اخی عزیزم چن چنم گناه داره مهربونم اخه این پسر چه گناهی کردهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    عزییزم شیومینو برم من گوگولیمون به لوکا حسودی میکنه اخه
    اون که هیونگ لولو یعنی فکر کرده اون به لولو حس داشت؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gifاییی جووونم کای و برم من جاان جاااان بوس منم بوووس میخوامم عاقااااااا بووووووس عررر
    اجی نکن اینکارا رو بااا مااا ما اینجا داریم جوون میدیم تو میای صحنه های عشقولی میزاری منم میخوااااااااااااااااامohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gif
    ممنوننن ایلاااا ly ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  27. هوراااا هورااا هورااا! شیوهان! عاشقتم. ینی وقتی فهمیدم شیوهانه تا نیم ساعت فقط عین اسکلا لبخند ژوکوند میزدم!!! خیلی خیلی خیلی ممنون!

  28. وااای لوهان زندسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    من عاشق شیوهانم الان بسسسی خوشحالمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    دلم واسه چن میسوززززهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    چه خوب میشه اگه بره با تاشاohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
    سکای هم که دیگه نابودشممممممممممممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gif
    میدونم هر دفعه که کامنت میزارم اینو میگم و تو دلت میخواد منو بزنیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif اما میگمش:عاغا یکمم کریسهو بنویس من تو افق محو شمممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
    ترجیحا سوو هاتohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif
    میدونم خیلی پرروام =/ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
    خسته نباشی مای کاراملی جوجو…نمیدونم چرا ولی حس میکنم این لقب بهت میادohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    بوج بوجohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

  29. واییی در حدی خوشحالم که حد نداره .
    اول که دیدم درباره کای نیس ناراحت شدم ولی وقتی آخرش دیدم سکای شده از خوشحالی جیغ زدم…
    یعنی کای زندستohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

  30. عاقا من هرچی فکر میکنم به این نتیجه میرسم کای نمرده !
    مگه نه اینکه خدمتکاران ارکییدیا فقط با سلاح های خاصی میمیرن بعد سه کیونگ گردن کای رو شکوند … به نظر من کای فقط بیهوش شده بوده … درسته؟؟؟
    و اینکه این قسمت محشر بود …. ککک گورن پاپانوئل
    خیلی قشنگ از تبعیدگاه صحبت کردی …
    طفلکی چن ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    مرسی گلم ادومه ادومه

  31. خیلی عالی بود نمیدونم چی بگم ممنون آجی …فقط یه سوال حال نویسنده فیک پیمان شکن بهتر شد یا نه احساس میکنم بی ملاحظگی هس که در موردش نپرسم همینطور اون آجی که واندر لند رو مینوشت؟

    • ثمین جان نویسنده پیمان شکن دیشب به من پیام دادن حالشون بهتره به امیدخدا برگردن
      مهتا هم بد نیست فقط دیگه مهتای قدیم نیست دله هممون براش تنگ شده

  32. من هی میخوام این فیکو از اول بخونم این لعنتی دانشگاه نمیزاره ???
    عالی بود مثل همیشه
    جایی ک گفتی زمین تبعیدگاهه ??? خدای من
    خیلی تعبیر جالبی بود
    واقعا ذهنت بازه
    اومووو کایییی ❤❤❤
    لطفا کای کاریش نشه
    اه راستی من یه ساعته دارم دنبال این گزینه لایک میگردم ولی پیداش نکردم ???? چون با گوشی میام احتمالا نمیبینمش???
    در هر صورت
    امیدوارم همه ی دوستان همکاری کنن و نظر بدن
    مرسی عزیزم

  33. واییی لوهان به هوش اومد آخیش فعلا من یکم خیالم راحت شد.چانبک چندوقته نیستن من دلم واسشون تنگ شدهههه.خیلی خوب بود مثل همیشه .نه خستهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

  34. وای خدا شاید باورت نشه چقد ذوق مرگ شدم از اینکه دوباره برگشتی..ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifممنون که به فکرماهایی که عاشق هیلریم هستی..امیدوارم دوباره اتفاقی نیوفته که ناراحتت کنهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  35. واو
    واو
    واو
    لوهان خوب شد…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    اتفاق خاصی هم براش نیوفتاد…
    رابطه شون هم که حسنه است!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
    میگم شیو هم خوب زرنگه ها… بیا درموردش حرف نزنیم! خوب داشتی به کشتن اش میدادی… به نظرت حق اش نیست حداقل یه مشت بکوبه تو صورتت؟!
    وای خدا….
    عکس العمل سهون……..این دوتا !….سکایohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    اه
    بازم یادم افتاد…
    اگه بدونی تو این چند وقت با فکر کردن بهش به چه روزی افتادم؟!
    این دوتا شخصیت این داستان برام خیلی زنده ان…دنیایی ان… انقدر قشنگ وصف شدن که عین بچه هام دوسشون دارم…انگاری که جوونه زدن عشق بچه ی خودتو ذره ذره جلو چشات ببینی…و البته درداشو!
    اصلا دلم نمیخواد بلایی سرشون بیاد!
    نیاد اون روز خدا !!!
    بیشتر از هر تیکه این دفعه تو کف اونجاشم که میگفت زمین تبعیدگاهه!!!
    یعنی من مرررررگ
    موندم واقعا تو مخ تو چی میگذره دختر… مغزت دنیاییه برا خودش!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif
    ایول داری به خدا!
    آه خوب شد یادم افتاد…اینم بگم!
    من داستان هارو تو گوشیم با لینکایی که میذارین باز میکنم و میخونم ولی با گوشی نمیتونم نظر بذارم! برا همون شبا که به لپ تاپ میرسم میام نظر میذارم…
    برا همون احتمالا دو تا آی پی دارم ثبت میکنم ولی یه نظر! الان اگه آمار ها غلط درمیان میتونم دوپارته نظر بدم!
    این شامل فیک های دیگه هم میشه ها…
    دیدم گفتی فیک سین داره ولی نظر نه برا همون گفتم بدونی در مورد من چی شده!
    برم برا doom angel هم نظرمو بذارم!
    اوننی این قسمت شادمون کردی.خسته نباشی.دمت داغ!
    ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  36. Vayyy aslan vaqti didam telegramamo ta chand daqiqe hang budam, asan bavaram nashod, hamchenan daram arrr mizanam, arrr
    Eee pas tasha xanom az chen chen xoshesh miyad,
    vaqean bi rahmiye k in chen.e bad baxt bayad bahash mese battery raftar she,
    Aha 1 chizi un tike k rajebe b donya umadane donyaye adama bud aliii bud, vaqean az idash xosham umad, aslan in dastan hamash alie, ;-)
    Khhh gavazne papanoel, kai hasud mishavad
    Aslan 1 darsadam fekr nemikardam dalile asabaniyate xiumin hesadat b loca bashe, in qesmat kam bud vali por az etelaate jadido qafelgiri
    Merciii k up kardi azizam mese hamishe ali bud, xaste nabashiiii, <3

  37. جفت قسمتاش عالی بود
    هم شیوهان و هم سکای
    ولی من از وقتی که کای تو این فیک‌رام سهون شده خوشم اومده ازش
    اخرشم سهون نگفت که کای از خوردن ایس پک معاف میشه یا نه
    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
    دستت درد نکنه

  38. وووووای ممنونم
    من از خواننده های جدیدم تا انس گرفتم قسمت 55.5 رو دادید خیلی ناراحت شدم
    الان هنوز اینو نخوندم گفتم اول خوشحالیمو ابراز کنم
    مرسی یه دنیا

  39. واییییییییییییییییییییی هیلررررررررررررررر..
    من عاشقشم اصلا تو افق محو میشم با این فیک…
    ایووووووووول لولو بهوش اومد..خوشم میاد بلده اوضاعو درست کنه..
    مرسیییییییی..
    ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  40. یادم رفته بود چی شده بود قبلا!!! وقتی راجب کای و سهون خوندم تعجب کردم!! با خودم گفتم مگه کای نمرد؟؟ پس الان چی شد یه هو؟؟؟ بعد دیگه رفتم دو قسمت قبلو یه نگاه انداختم یادم اومدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif
    چقد شخصیت چن مظلومه طفلکی…. الان در حال حاضر همین حسو داشتم فقطohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    انقد ذوق مرگ شدم پستتو دیدم!!! انگار جواب کنکور اومده واسم مثلنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

  41. آخیش بالخره لولو بیدار شدohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    شیو تو این مدت چ کشیدددددohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    هعی….ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    آیس پکohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gifخخخ
    ولی هنو زمعلوم نیست کای زندس چ استرسی گرفتمــohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif
    کاش زودتر معلوم شه من سکای میخواممممممـohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    مرسی آجی…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    خیلی عالی بود این قسمت فهمیدیم لولو زندسohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif ممنونمـــohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_whistle3.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  42. سلام آ یلا جوووون…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    وای خدا من اینو دیدم چند ثانیه هنگ بودم بعدشم چند ثانیه به چشام شک کردم بعدشم پوکیدم از خوشحالییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifمرسی که هستی…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    مرسی که برگشتیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif
    خیلی دوست داریمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    واقعا ممنونمــohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wink.gif
    من برم بخونم که مردم از خوشیـــــــohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

  43. وای دیدم قشمت جدید و اپ کردین خیلی خوشحال شدم….کلی ذوقیدم..
    خیلی خوب بووووود.این چن بیچاره چرا انقدر بد بختی می کشه….قشنگ ستم کشه ارکه….شیو هم که فهمید چه اشتباهی کرده…فک کنم کلا ادم های خیلی عاقل اینجورین…
    واقعا کای مرده?!اینا الان فلش بکه?!واقعنی میمیره?!

  44. اخ جووووون لوهان جونم بیدار شد هوراااااا
    دلم برای کای میسوزه خخخخ با این عظمتی که تو ارک داره مثلا شاخ شکارچی هاست از زیر یه ایس پک خوردن نمیتونه در بره ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    کلا قسمت قشنگی بود خیلی شاد بود من دوس داشتم سونبه گلمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  45. عالللییییییییییییییییییییی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif واییییی خیلی خوب بود دستت درد نکنه أجی جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif

  46. وووی کلی منتظر بودم ببینم لوهان کی خوب میشه ؟ چی میشه ؟
    الان که خوندم خیلی ذوق کردم . خیلی خوب بود . عشقشون خیلی نازه
    اوووم حتی یه کوچول سکای آخرش هم عررررررررررر کیف داد
    مرسی آیلا جون
    ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  47. ایوللللللل هیلر اصلا فکر نمیکردم به این زودیا آپ بشه
    خیلی خوشحال شدم.
    من از تو وب قبلی داستانو دو سه روزه خوندم و اونجا هم نظر گذاشتم نمیدونم دیدین یا نه و خیلی عاشق داستان شدم. موضوعش جالبه.
    اما این قسمت…….
    هوفففففففففف بالاخره لوهان بیدار شد. داشتم دق میکردم
    الهیییییییییییی چن چنم چرا اینقد این عشقمو اذیت میکنن. چه معنی داره آخه. گوناه داره.
    بسی بسیار خشنود گشتیم
    منتظر ادامه داستان چشم به صفحه وب میذوزیمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_smile.gif

  48. وووووییییییییییییی قسمت جدیییییییییببدددددددددددohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    عزیزمممممم چن…چرا همچین کاری باهاش میکننohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
    لوهانمممم…خدا رو شکر بیدار شد…شیو هان خیییییییییلی خوووووووب بود
    کای خیلی خوبههههههه
    مرررررسییییی خیلی قشنگ بود

  49. واااااااااای وااااااای واااااااااای جییییییییییییییییییییییغ……….عملا تیکه ژیوهان جیغ میزدم, چقدر خوووووووووووووووووووب بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    وای اصلا نمیدونم چی بگم, هنوزم از درون در حال بالا پایین پریدن و جیغ و ویغ کردنم,(از درون چون اگه جیغ بزنم عملا حکم همون چراغ خوابه رو دارم کهاز پنجره پرت شد بیرون……:|)
    وای اصلا اینقدر یهو ذوق زده شدم که نگو…….مرررررررررررررررررسی اجی که اپ کردیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    وای عزیزم کای چقدر خوبه…..♥◇♥♥◇♥♥◇♥ وقتی مثلا داشت به سهون خبر میداد لوهان بیدار شده…..خخخخخخخخخخخخ میشه ایس پک نخورم؟؟؟ ااااااااااای از دست اینا……
    بازم مررررررررررررررررررررسی اجی, عااااااااااالی بودohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    ♡♥♡♥♡♥♡♥

  50. بیچاره چن رو چرا ازش اینطوری استفادی می کنن واقعا؟ این خیلی نامردیه هر وقت کسی کمک می خواد حاضره ولی بازم باهاش مثل یه وسیله برخورد می کنن؟
    خدا رو شکر که لوهان به هوش اومد دلم می سوخت اگر بلایی سرش می اومد
    خیلی خوب بود ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *