هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Healer – هیلر Ch 57.روی دوم زندگی

http://s6.picofile.com/file/8248150776/2015_12_05_22.jpg

“تموم نشد؟” بکهیون با دستای قفل شده جلو سینه اش و تکیه به دیوار آجری پشت سرش منتظر بود “الان واقعا وقته شکاره؟ نیم ساعت همش نیم ساعتِ لعنتی وقت داریم برسیم خونه کای و تو اون تو داری کشتی میگیری!!؟” بکهیون حتی به خودش زحمت نداد به صداهای چانیول که بین صدای درگیری گم شده بود گوش کنه و فقط بعد از تموم شدن جمله چان گفت “اصلا نفهمیدم چی گفتی…” قبل از اینکه حرفش تموم بشه محکم توی کوچه کشیده شد و خیلی اروم پشتش به دیوار ساختمون قدیمی برخورد کرد.

“شاید چون اصلا وقت نمیذاری تا به من گوش کنی” چان همونطور که یقه دختر فراری که تقریبا چیزی از صورتش باقی نمونده بود نگه داشته بود با عصبانیت به بکهیون نگاه میکرد ولی بکهیون در کمال خونسردی توی چشم چانیول که فشاره دستش دور یقه لباس دختر داشت اونو خفه میکرد زل زد، دهنش رو چندباری مزه کرد و با لحن خونسردی گفت “تموم نشد؟” چان نفس عمیقی کشید و محکم اونو توی صورت بک بیرون داد، دستشو از بازوی بک ازاد کرد، چاقوشو از غلافش بیرون کشید و بدون نگاه کردن به دختر بیچاره چاقو رو با تمام حرصش توی قلب دختر فرو کرد و خیلی بیتفاوت ولش کرد

همین که دختر به زمین افتاد و ناپدید شد بک پشتش رو به چانیول کرد و سمت خروجی کوچه رفت ولی چان از جاش تکون نخورد، همین بکهیون رو مجبور کرد قبل از رسیدن به پیاده‌رو وایسه “فعلا مسائل خودمون رو بذار کنار لطفا…. امروز سهون و کای برمیگردن میخوام فقط خوشحال باشن، بیا با دعوای بی‌معنی خودمون خوشی همه رو خراب نکنیم خب؟” بدون اینکه منتظر جواب چان بشه سمت پایین خیابون و جایی که ماشینشون پارک بود رفت.

———————————-

با یه لبخند بزرگ و پر از سر زندگی پرید توی خونه و تا چشمش به نگاه خیره سوهو خورد که با کلی پلاستیک رنگی توی دستش داشت به کریس کمک میکرد آخرین تیکه های باقی مونده از پلاستیکای محافظ رو از شیشه‌ها جدا کنن با لحن به ظاهر شرمنده ای گفت”ببخشید، ببخشیــــــــــــــــــــــــد میدونم دیر کردیم” بدون هیچ حرف دیگه ای کلاه و کوله اشو روی اولین مبل انداخت، استین بلوز جین آبیشو بالا زد، سمت پنجره رفت و خیلی سریع مشغول کار شد جوری که سوهو نتونست بخاطر دیر کردنش هیچ کدوم حرفایی که با خودش تمرین کرده بود رو بگه.

همه انقدر مشغول کار بودن که متوجه پسر قد بلندی که بعد از چند دیقیه بیصدا وارد شد نشدن، پسری که خودش رو دور از همه توی اولین اتاقی که تونست جا کرد تا شاید به بهانه کار کردن بتونه از با خودش خلوت کنه، نگران هیلرش بود ولی دیگه نمیدونست چطوری اینو بهش بفهمونه، بکهیون تمام زندگیش بود و حالا میخواست کاری رو انجام بده که میتونست برای بار دوم خردش کنه، چانیول میدونست بک اگه بخواد کاری رو انجام بده بیخیالش نمیشه ولی خوب هم میدونست اگه همه چیز درست پیش نره و بک در اوج امید به زندگی دوباره زمین بخوره اینبار دیگه هیچکس نمیتونه بلندش کنه حتی خوده چانیول با تمام عشقش.

——————————————

بکهیون روی بزرگترین مبل چهارزانو نشسته بود و با ناباوری حرف میزد “باورت میشه؟ هیونگ باورت میشه ما 3 هفته تموم جون کندیم بعد آقا اول پا شده رفته پیش لوهان…. آخه این درسته تو به من بگو صحیحه؟” سوهو به جملات بی توقف بک فقط لبخند میزد و توی چهره کریس هم میشد لبخند محوی دید که خیلی کم از این مرد به ظاهر بی احساس دیده میشد “فک کن… هیونگ 1 بار ببین 1 بار زنگ نزد بگه بکهیون خرت به چند بعد دووید رفت سراغ لوهان، شیطونه میگه برم توی تختشون پودر خارش آور بریزم…” مطمئنا اگر بخاطر گاز زدن بستنیش نبود حرفاش همچنان ادامه پیدا میکرد

سوهو با لبخند عمیقی سمت چانیول که جلو پنجره رو به حیاط ایستاده بود برگشت “هی چان بیا بستنیتو بخور الان آب میشه” چانیول سمت صدا برگشت و با یه لبخند سبک سرش رو به دو طرف تکون داد.

سوهو با تعجب سمت بکهیون برگشت چون خوب میدونست چان عاشق چیزای شیرینه و اینکه چان بستنی رو رد کرد خیلی بیشتر از یکم عجیب بود، بکهیون لبخند ضعیفی زد و به ارومی گفت “چیزی نیست، گلوش درد میکنه تا شب خوب میشه”

————————————————–

باورنکردنی بود همین دیروز داشت از ترس اتفاقات دور و برش پس می افتاد و امروز، در کمال ناباوری امروز یکی از بهترین روزای عمرش بود، صبح با حس بوسه های پشت سر هم روی شکمش بیدار شده بود و بعد اون خبر خوب.

لوهان در آن واحد مسبب بدترین درد و بهترین اتفاق زندگیش بود، پیشنهاد لوهان زندگیشو به کلی عوض کرده بود ولی هرطوری به این ماجرا نگاه میکرد لوهان یکی از همون هیونگای دوست داشتنی بود که زندگیش رو براش بهتر میکردن، حتی اگه روشش برای انجام اینکار یکم عجیب بود.

“خب حالا که خیالت راحت شد و مطمئنی حالش خوبه میشه بریم خونه؟ میدونی چقدر کشیدن این چمدونا روی این سنگفرشا سخته تو خسته نیستی؟؟” کای تمام سعیش رو میکرد تا توجه سهون رو که به نظر میومد ثابت روی دروازه ای بود که تازه ازش خارج شده بودن به خودش جلب کنه

سهون کمی روش رو برگدوند و بی توجه به مظلوم نمایی شکارچیش که ابدا هم بهش نمی امد سمت خروجی پارک رفت و ناگهان قدماهش رو تند کرد “تا دم پرچینای خونه باهات مسابقه میدم….” بدون اینکه منتظر جواب کای بمونه خیلی سریع سمت خروجی پارک رفت، کای نگاهی به دوتا چمدون غول پیکر کنار پاش انداخت و بعد تازه فهمید چه کلاهی سرش رفته، به سختی روی سنگ فرشای ناهموار پارک چمدونها رو کشید و خودشو به خروجی پارک رسوند.

هنوز نفسش بالا نیومده بود که صدای بلند پسرونه ای رو از اونطرف خیابون شنید “خفه نشی یه وقت…” ولی بعد صدای پسر فوری با قرار گرفتن دستش روی دهنش خاموش شد شکمش حتی با وجود تونیک فوق گشادی که پوشیده بود بازم توی چشم میزد و اون فقط دختر باردار نه چندان ظریفی به نظر میرسید ولی این صدا رو باید کاملا کنترل میکرد وگرنه کلاه هر 3تاشون پس معرکه بود.

——————————————-

از تاکسی که به اجبار سوارش شده بود تا کمتر زیر نگاه مردم ذوب بشه پیاده شد. همینکه تاکسی از کنارشون حرکت کرد کلاه گیسشو برداشت و چشم غره بزرگی به کای رفت، باورش نمیشد وسط خیابونای سئول اونم توی محله خودشون کای مجبورش کرده کلاه گیس بذاره تا کمتر توجه جلب کنه، با تمام حرصش از بین دندوناش گفت “ازت متنفرم…” کای تک خندی زد و آروم دم گوش سهون زمزمه کرد “منم دوست دارم…” سهون حالت پوکری به خودش گرفت، انقدر درگیر پوکر نگه داشتن خودش بود که حتی متوجه تفاوت فاحش حیاط جلویی خونه و پرچینای کاملا مرتب شده، در چوبی که سفید رنگ شده بود، از بین رفتن تمام علفای هرز و گلای خشک توی حیاط نشد.

سمت در خونه رفت همین که خواست کلید رو توی قفل بچرخونه کای هردوتا چمدون رو ول کرد، از پشت بازو چپش رو دور دستا و سینه سهون قرار داد و دست دیگه اش رو بالا اورد و جلو چشمای سهون رو گرفت، خودشم نمیدونست قراره با چی مواجه بشه ولی وقتی تصمیم گرفت خونه رو دست اون پسر همیشه شاد بسپره قیده همه چیزو زد تصمیم گرفت بهش باور داشته باشه.

سهون تکون محکمی خورد و سعی کرد دست کای رو از دورش برداره ولی نتونست، سرشو چرخوند و با لحن تندی گفت “هی کیم کای حوصله ندارم…” ولی وقتی تفاوتی حس نکرد به حرص گفت “هنوز وسط خیابونیم ولم کن!” کای به ارومی قفل دستش رو باز کرد ولی نذاشت سهون دستش رو از روی چشم خودش برداره “فقط چند لحظه باشه؟ چند لحظه تحمل کن”

سهون نفسشو خیلی محکم بیرون داد و سعی کرد بخاطر جونگهو آروم باشه “پس زود باش…” کای دست آزادشو روی زنگ گذاشت و محکم فشارش داد، همین باعث تعجب سهون شد و بازم صداشو بلند کرد “دیوونه شدی؟ ما هردومون اینجاییم برا چی زنگ میزنی؟” کای لبخندی به سادگی این بچه زد “تحمل کن اوه سهون وگرنه جلو دهنتم میگیرم…” سهون لبای باریکشو روی هم فشار داد و ساکت موند

—————————————–

“میشه انقدر ضایع برخورد نکنی؟ من ازت به خواهش کوچیک کردم، دعوامونو امروز فقط همین امروز بیخیال شو لعنتی…” بکهیون بازوی چانیول رو کشیده بود به راهرو ورودی خونه، گوشه راهرو با تمام حرصش سعی میکرد صداش از زمزمه بلند تر نشه “امروز برای سهون روز خاصیه بذار خوشحال بمونه باشه؟” چانیول جوابی نداد و فقط به صورت بکهیون نگاه کرد، از چهره هیلر مو خرمایی معلوم بود الانه از عصبانیت منفجر بشه دستاشو روی دوتا بازوی چانیول فشار داد و از بین دندونای فشرده اش با عصبانیت گفت “پارک چانیول قسم میخورم اگه به امروز گند بزنی پدرتو در بیارم…” بازوی چانیول رو با حرص ول کرد و همین که خواست سمت نشیمن برگرده صدای زنگ متوقفش کرد، سریع دستش رو روی بازوی چان کشید، چروک روی استینش رو صاف کرد و لبخند زورکی زد “حواسم بهت هست…”

بدون نگاه کردن به چشمای چانیول سمت در چرخید و با چند قدم بلند خودشو به در رسوند، دستگیره رو آروم چرخوند، انتظار صحنه روبروش رو نداشت سهون به شدت چاق شده بود، سایز سهون حتی از وقتی خودش 3.5ماهه بود هم بیشتر شده بود و البته حالت ایستادنشون هم قابل توجه بود، کای کاملا سهون رو توی بغلش جا داده بود. برای اولین بار بک میتونست بگه چهره اش با وجود اون لبخند واقعا دوست داشتنی شده.

همینکه صدای باز شدن در شنیده شد سهون به زور سعی کرد دست کای رو از چشمش برداره ولی کای در کمال لجبازی دستش رو سفت نگه داشت، بک از درگیری این زوج به نظر خودش جوون خنده اش گرفت و با حالت دوستانه ای رو به کای کرد “هی کای اذیتش نکن بذار چشمش رو باز کنه…” با شنیدن صدای بکهیون حرکات سهون اروم و همزمان دست کای هم شل تر شد و هیلر جوون تونست اون انگشتای سمج رو از جلو چشمش برداره.

“هیونگ تو توی خونه ما چیکار میکنی؟….” بدون انتظار برای جواب بک سمت کای برگشت “امیدوارم یه مهمونی سورپرایز نباشه….” کای هر دو دستش رو به نشونه بیگناهی بالا اورد و به بهانه اوردن چمدونا از وسط حیاط سهون رو با بک تنها گذاشت

بک دست چپشو اروم روی بازوی سهون گذاشت و اروم بغلش کرد “سورپرایز هست ولی نه از اون نوعی که تو فکر میکنی” خیلی اروم اونو به سمت داخل هدایت کرد “ببخشید تمام سعیمون رو کردیم بوش بپره ولی 1 هفته زودتر برگشتین…”

کله خونه رو بوی رنگ و پولیش چوب برداشته بود، میشد بوهای خیلی جدیدی از خونه حس کرد، بوهایی که سهون حاضر بود قسم بخوره یکی از بهترین بوهایی هستن که به عمرش تجربشون کرده، دقیقا برعکس روزی که خونه رو ترک کرده بود همه چیز حس تازگی داشت، چوبای قدیمی کف کاملا پولیش شده بودن، برق میزدن و به ادم این حس رو میدادن ‘اگه روشون راه برم لیز میخورم یا نه شاید بهشون اسیب بزنم’، دیوارای تقریبا خاکستری راهرو کاملا سفید رنگ شده بودن و یه ازادی بی مرز رو القا میکردن، سهون میتونست از همونجا قسمتی از دیوار نشیمن رو ببینه که اونم کاملا سفید بود و این بهترین رنگ برای این دو قسمت خونه بود جاهایی که همیشه برای سهون یادآور رنج و بردگی بودن.

با تعجب سمت بک برگشت “خونه رو چیکار کردین؟…” قبل از اینکه کسی بتونه جوابی بده چانیول از جایی که ایستاده بود جلو امد و دستش رو روی شونه سهون گذاشت و اروم شونه سهون رو فشار داد “سلام هونی…” سهون کاملا سوالش رو یادش رفت و با تعجب تمام به چانیول نگاه کرد، چانیول همیشه خیلی باهاش راحت و مهربون بود ولی امروز خیلی عجیب شده بود، سهون اونو خوب میشناخت چانیول همیشگی میپرد و محکم بغلش میکرد اونجا بود که سهون متوجه شد بک هم اصلا مثل همیشه باهاش برخورد نکرد.

شاید اگه بخاطر ورود کریس و سوهو نبود کاملا بیفکر از بک میپرسید چی شده و حال این زوج رو بدتر میکرد ولی با ورود اونا و سر و صدایی که راه افتاد دیگه چیزی نپرسید و سوالش رو برای وقت بهتری گذاشت.

——————————————-

کریس خسته به نظر میرسید و حرفاشم اینو تصدیق میکرد “هی نمیخواین خونه جدیدتون رو ببینین؟ از اینهمه توی راهرو ایستادن خسته نشدین؟” سوهو لبخندی زد و سرشو به نشانه تایید حرف کریس تکون داد “به نظر منم بهتره یه دوری توی خونه بزنین…”

بک با اشتیاق پشت سر سهون رفت و تقریبا کای رو سمت دیوار هل داد و بعد با وجود تمام اختلاف قد بینشون چشمای سهون رو گرفت “خب حالا تظاهر کن هیچی نمیبینی اوکی؟” سهون دستای بک رو پایین اورد چون اگه قرار بود اون دستا همونجوری بمونن معنیش این بود سهون باید با یه انحنای زیاد رو به عقب اونم توی کمرش راه بره “هیونگ قول میدم طبیعی تظاهر کنم نمیخواد چشممو بگیری.” هر دوتا دست بک به نشانه تسلیم بالا امد و بعد مثل تور لیدر ها کمی از گروه فاصله گرفت “خب اول از…. از….. از اتاق خواب شروع میکنیم چطوره؟”

جلو در سمت چپ راهرو رفت و بازش کرد. بی وقفه شروع به حرف زدن کرد “خب ما کلا خونه رو با سلیقه شما درست کردیم و بهتون قول میدم کاره اسونی نبود…” کای و سهون پشت سر بک سمت اتاق امدن و بقیه پشت سر اونها به ارومی ایستاده بودن تا واکنش اون دوتا رو ببینن ولی همین که نگاهشون میخواست توی اتاق بیوفته بک دستشو بالا اورد “1 لحظه…. چان چیکار میکنی فیلم بگیر دیگه…” چانیول خیلی سریع گوشی موبایلشو بیرون کشید و شروع به فیلم گرفتن کرد

http://s7.picofile.com/file/8248150876/Master_Bedroom.jpg

بک دوباره سینشو صاف کرد “خب این اتاق یه جورایی قلمرو کای هستش…” چشمای سهون از خجالت داشت توی زمین سوراخ ایجاد میکرد “هی سهون نمیخواد سرخ و سفید بشی نیاز نیست جونگهو رو یادآوری کنم…” برخلاف اون کای درحال خندیدن ریز بود و همین باعث دریافت یه ضربه توی پهلشو اونم توسط آرنج سهون شد “امیدوارم دوستش داشته باشین… دیوارا رو فقط بخاطر اینکه کای ابی دوست داره آبی نکردیم، فکر کردم این رنگ بهت آرامش بیشتری میده، اتاق قبلی با تشکر از تو خیلی خوب شده بود ولی من یکی حس خوبی توش نداشتم….” 2 جفت چشم بدون هیچ نظری اتاق رو زیر و بالا میکرد همین بک رو مجبور به ادامه دادن کرد “نظر خاصی ندارین…؟” لبخند عصبی زد واقعا منتظر یه واکنش احساسی تر بود “حموم رو هم دست نزدیم فقط تمیزکاری کردیم…” یه لبخند نصفه و نیمه توی یه صورت تقریبا بی احساس تنها چیزی بود که بک از سهون دریافت کرد

جو یکم سرد شده بود برای همین سوهو به ارومی گفت “خب بهتره بریم نشیمنم ببینیم هان؟” سهون در جواب سری تکون داد.

http://s6.picofile.com/file/8248150992/Living_Room.jpg

(شما فکر کن از دو زاویه مختلف عکس گرفتن…. راستی اون کاناپه معروفس زیر پنجره)

نشیمن با دیوارای سفید و مبلمان شیری قهوه ای به چشم کای و سهون جدید می‌امد، واضح بود هیچکدوم از وسایلی که توی اتاق به کار رفته ارزون قیمت نیستن، همه چیز حس خاص بودن به ادم القا میکرد و تضاد رنگیش اون خسته کنندگی و آزاردهندگی نشیمن قبلی رو از یاد میبرد، تمام کتابا از گوشه نشیمن جمع شده بودن و اثری از اون آشفتگی هیچجا نشیمن دیده نمیشد.

وقتی هیچ واکنشی از سهون دیده نشد بک با ناامیدی سرشو پایین انداخت “اگه دوستش نداری خب راحت بگو، بلاخره تو سلیقه خودت رو داری، از اولم نباید بدون نظر تو اینکارو میکردیم….”

چهره بی احساس سهون با یه تن صدای شرمنده تکمیل شد “ببیخشید ببخشیددددد… این فقط… این خیلی.. خیلی خوبه…. فقط….. هیونگ… ببخشید…” چهره بک کاملا وا رفت انتظار داشت سهون از خوشحالی بغلش بگیره نه اینکه از این تغییر خوشش نیاد ولی با صدای خیلی بلند خنده کای سرش رو بلند کرد و به کای خیره موند “هی، سهون فقط داشت اذیتت میکرد، از سورپرایز بدش میاد خواست اذیتت کنه تا 1=1 بشین، مطمئن باش دوستش داره”

اخمای بک توی هم رفت و سمت سهون برگشت و وقتی لبخند موزیانه سهون رو دید با یه صدای طلبکار داد زد “مرگ… ترسیدم ازش خوشت نیومده باشه میدونی چانیول برای درست کردن اون رنگ آبی چقدر سختی کشید تا منو راضی کنه؟ دیگه از این شوخی های خرکی نکن” سهون بعد از رو شدن دستش توسط کای دیگه جلو بروز احساسش رو نگرفت و لبخند بزرگی زد ولی تمام سعیش این بود جمعش کنه “هیونگ تو که میدونی از سوپرایز بدم میاد” با همون لبخند سمت گروه پشت سرش برگشت “عالی شده، واقعا دلم میخواست این خونه رو قبل از به دنیا امدن جونگهو براش آماده کنم این بهترین هدیه ای که گرفتم…” بعد با چهره ای که میشد گفت 180 درجه با چهره چند ثانیه قبلش فرق داره و پر از کنجکاوی شده بود بلند گفت “دلم میخواد بقیه خونه رو سریع ببینم، امیدوارم اشپزخونه رو نارنجی نکرده باشین” بدون اینکه منتظر بقیه بمونه سمت آشپزخونه رفت

کریس با ابروهای بالا رفته سمت گوش سوهو خم شد و با صدا و لحن فوق ارومی گفت “به عنوان یه پزشک میگم این عجیبترین تغییر حالت حتی از یه فرد باردار بود که به عمرم دیدم…. بیا بچه دار نشیم…” سر سوهو با سرعت سمت کریس چرخید و نگاه تندی بهش انداخت، همین کافی بود تا کریس عقب بکشه.

http://s6.picofile.com/file/8248151118/kitchen.jpg

(بچه ها این دوتا عکس ماله دوتا اشپزخونه مختلفه وقتی خودم پیداشون کردم و زاویه و اضافاتش رو کم و زیاد کردم خودم از شباهتش کف کردم)

سهون توی در ورودی ایستاده بود و به دقت به اشپزخونه نگاه میکرد، خبری از اون آشپزخونه درب و داغون که سهون با بدبختی قابل استفاده اش کرده بود نبود همه چیز به طرز شگفت انگیزی براش دوست داشتنی بود همین که متوجه شده تقریبا همه پشت سرش ایستادن و منتظر نظرش درباره آشپزخونه هستن با یه تن صدای خیلی خونسرد گفت “فک کنم اینجا هم چون قلمرو من بوده انقدر شیک و باحال شده…”

————————————————–

بعد از گشتن توی تقریبا تمام خونه حالا نوبت کای بود تا خودی نشون بده و تنها جای خونه که به صورت اختصاصی با نظر اون تغییر کرده بود رو به سهون نشون بده “سهون… راستش نمیدونم از کاری کردم خوشت بیاد یا نه ولی تمام سعیم رو کردم که خوب باشه…” سهون هنوز متوجه منظور کای نشده بود که بک با سرفه تقریبا محکمی جلو امد “البته جون کندناش و بدبختیاش ماله ما بوده ایشون فقط تز دادن…” برای اولین بار توی اون روز چانیول خنده خفه ای کرد و به ارومی دستش رو روی شونه بک گذاشت

چهره کای کمی مثل چند هفته قبل سرد شد و با نگاه یخی به بک نگاه کرد که تنها جوابش فقط یه قیافه مسخره از طرف بک بود، به ارومی پشت سر سهون امد و اروم زمزه کرد “این یکی رو حتما باید چشمات رو بگیرم…” بدون اینکه به سهون اجازه حرف زدن بده دستش رو روی چشمای سهون گذاشت و اونو سمت اتاق قدیمی خودش راهنمایی کرد

در اتاق رو باز کرد و اول خودش اتاق رو از نظر گذروند همه چیز دقیقا همونی بود که میخواست الان فقط مونده بود سهون تا نظرشو درباره اتاق جدید بده، سهون رو داخل اتاق برد و در رو پشت سرشون قفل کرد، اصلا به غرغرای بک و حتی سوهو پشت در توجهی نکرد این حس رو میخواست بین خودش و خانواده‌اش کمی خصوصی تر حفظ کنه.

دستش رو از روی چشمای سهون برداشت و گذاشت چشمای سهون به نور عادت کنه، کای چندین و چند روز درباره اش فکر کرده بود، اینکه دقیقا باید چیکار کنه، به ذره ذره حرفای سهون فکر کرده بود، تمام سعیشو کرده بود از زیر زبونش حرف بکشه و آخر به این نتیجه رسیده بود، کای اتاق قدیمی سهون یا همون انبار قدیمی خونش رو با کلی تغییرات تبدیل کرده بود به یه اتاق دنج و خوشکل برای پسرشون جونگهو اتاقی که سعی کرده بود شبیه خاطرات سهون از اتاق بچگیهای خودش باشه.

http://s6.picofile.com/file/8248151284/baby_room.jpg

با باز شدن چشمش حتی نمیدونست کجاست اگه بخاطر پنجره های رو به حیاط نبود مطمئنا باور نمیکرد اینجا اتاق قدیمی خودشه که انقدر عوض شده، همه چیز اتاق ارام بخش و پر از نور بود، یه حس عالی مثل اینکه برگشته باشه به خونه خودشون، به اتاق خودش توی خونه خانوادگیش، حالا منظور کای رو میفهمید، حالا میفهمید چرا کای انقدر درباره اتاق قدیمیش کنجکاوی میکرد.

یه حس عجیب داشت نمیدونست خوشحال باشه و بخنده یا عصبانی بشه که کای اینو ازش پنهون کرده، با یه چهره متعجب سمت کای برگشت ولی قبل از اینکه بخواد چیزی بگه کای اروم بغلش کرد و دم گوشش زمزمه کرد “امیدوارم چیزی باشه که دوست داری!” این دقیقا چیزی بود که سهون دوست داشت اتاقی که برای جونگهو میخواست دقیقا یه اتاق مثل این بود روشن، آروم و پر از حس اطمینان.

برخلاف حس قلبیش صورتش رو مردونه نگه داشت و از بین دست کای بیرون امد و با لحن محکمی گفت “این عالیه کای، مطمئنم جونگهو هم عاشقش میشه… حالا بیا بریم” میخواست خیلی منطقی باشه امروز به اندازه کافی احساساتی شده بود و مطمئنا احساساتی شدن اونم با حضور کای ممکن بود از کنترل خارج بشه

خواست به ارومی از کنار کای رد بشه ولی کای اونجوری فکرد نمیکرد و بازوی هیلرش رو به آرومی گرفت و اونو سمت خودش چرخوند “اگه واقعا هردوتون دوستش دارین ثابتش کن”

آخرین چیزی که سهون متوجه شد این بود که داشت توسط کای عقب عقب میرفت و وقتی اروم به دیوار تکیه داده شد همه صداهای اطرافش خاموش شدن، تنها چیزی که میشنید صدای قلبش بود که برای داشتن این مرد شکرگذار بود و صدای نفس‌های نصفه و نیمه ای که سعی داشتن از بین بوسه عمیقشون راهی برای خودشون باز کنن.

—————————————————

بعد از بوسه ای که به لطف کای اونقدری طولانی شد که صدای بک رو بیرون بیاره و مجبورشون کنه برگردن پیش بقیه، همه جمع شدن و درباره خیلی چیزا حرف زدن از آب و هوای لب ساحل تا اوضاع و احوال لوهان، تنها کسی که تمام مدت فقط سعی میکرد عادی باشه ولی برعکس اصلا خودش نبود و برخلافه خوده همیشگیش زیاد نمیخندید و زیاد حرف نمیزد و اصل حرفاش به تایید حرفای دیگران ختم میشد چانیول بود که این خودش بیشتر از قبل شک بر انگیر بود و دست اخر سهون رو مجبور کرد بک رو به بهونه پیدا نکردن چندتا تیکه از وسایلی که میخواست بکشونه توی آشپزخونه.

همین که بک وارد اشپزخونه شد از بازوش کشیده شد سمت در حیاط پشتی تعمیرگاه و خیلی زود خودشو توی حیاط پشتی دید “هیونگ زود تند سریع بگو سر چی؟” شاید اول متوجه منظور سهون نشد ولی بعد سریع متوجه شد بلاخره سهون متوجه رفتارای مشکوک هر دوی اونا شده و با صورتی که الان به صورت خیلی غیر قابل باوری لبخند میزد به پسر روبروش نگاه کرد

“هیونگ از اون لبخندای دروغی نزن من بچه نیستم باز سر چی بحثتون شده؟ چانیول هیونگ هیچ وقت انقدر توی خودش نمیره مگه یه چیز خیلی بزرگ روی دوشش سنگینی کنه حالا خیلی زود بریز بیرون”

لبخند مصنوعی بک کاملا محو شد و جاشو به اخم داد “من اون الدنگ دراز رو میکشم، قسم خورده بودم اگه امروز رو به گند بکشه…” دست سهون مانع تموم کردن جمله اش شد اینبار سهون با لحن خیلی جدی شروع به حرف زدن کرد “میدونم هیونگمی ولی اینبار رو باید خیلی رک بهت بگم… هیونگ متوجهی 99% موارد توی دعواهاتون چانیول هیونگ کاملا بیگناهه و تو فقط سر لجبازی نه تنها نمیخوای کوتاه بیای بلکه حتی به حرفای چان گوش نمیکنی تا حداقل دلیل مخالفتش با خودت رو بدونی، فقط بگو دوباره چی شده که چانیول رو اینجوری کرده”

چشمای بک با هر کلمه ای که از دهن سهون بیرون میومد گردتر میشد، یعنی واقعا اینطور بود؟ یعنی این همیشه اون بود که دعوا راه مینداخت؟ برای اولین بار توی هفته گذشته دلش لرزید، اگه بازم داشت اشتباه میکرد و حق با چان بود چی؟ اون واقعا به چان گوش نمیکرد، این تنها شانسش بود و میخواست چان هم براش خوشحال باشه دلیل دعواشونم همین بود، چان برخلاف تصور بک اصلا از موقعیت و شانس جدیدشون خوشحال نبود و داشت پسش میزد

نفس عمیقی کشید و سعی کرد هجوم شدید احساساتش رو کنترل کنه “سهون، ببین… این… یکم، نه نه خیلی، خیلی پیچیده اس الان نمیتونم درباره اش حرف بزنم…. فعلا بیا برگردیم داخل قول میدم برات توضیح بدم، الان نمیتونم، فقط بیا برگردیم داخل خب؟”

شاید اگه بک باهاش لج کرده بود اونم لج میکرد و نمیذاشت هیونگش قبل از توضیح همه چیز برگرده داخل ولی این حالت اشفته بک که ناگهان از پشت نقاب آرامشش بیرون زده بود باعث شد کوتاه بیاد و دستش رو به نشانه تسلیم بالا بیاره و همراه بک برگرده داخل اما قبل از اینکه بک بتونه به بهونه بردن لیوانای تمیز برگرده توی نشیمن بازوش رو محکم نگه داشت “هیونگ فردا…. وگرنه قول میدم خودم پاشم بیام فروشگاه و اینبار از تو نمیپرسم” تنها جواب بک تکون دادن عصبی سرش به نشونه قبول شرط سهون بود

اون روز سهون برای بار دوم حس کرد زندگی به ظاهر پر از شادی هیونگاش اونقدری هم که به نظر میاد ساده و بی مشکل نیست، هرکدوم از کسایی که دور و برش میدید به اندازه خودش و کای زندگی پیچیده ای داشتن، مثل این میموند که تمام ساکنین اجباری زمین که با دنیای پس از مرگ ارتباطی داشتن نفرین شده بودن تا روی آرامش رو نبینن و همیشه برای خوشبختی در تلاش باشن، شاید حقیقت هم همین بود زمین تبعیدگاه اونا بود، جایی که باید برای پاک شدن گناهانشون تمام تلاششون رو میکردن ولی هیچکس هیچ وقت نگفته بود این تلاش آسون خواهد بود.


بچه ها تمام عکسای بیفور و افتری که دیدین تک بودن و من خودم بهم چسبوندم حتی اون عکس اشپزخونه مجبور شدم زاویه عکس رو عوض کنم دلیل اینکه انقدر شبیه شده اینه که کلی توش درست بردم امیدوارم همه اونایی که خیلی علاقه داشتن خونه سکای رو ببینن راضی باشن.

 

در صورت بسته بودن بخش نظرات (عدم نمایش باکس کامنت بالای کامنتهای گذاشته شده) نظرات خودتون رو روی قسمت آخر (درصورت باز بودن باکس کامنت) قرار بدید

برای دریافت رمز کامنتهای خصوصی در تلگرام، ایمیل و اینستا پذیرفته نیست اما نظراتی که فقط برای رسوندن نظرتون بهم هست موردی نداره خوشحال میشم در صورت عدم دسترسی به بخش نظرات فرستاده بشن

 

The following two tabs change content below.

Xee

آیلا بدون ر هستم... متولد 20 فروردین 1372 ساکن شیراز دانشجوی سال دوم ارشد روانشناسی اونم شیراز (الان اینم اسکرین میگیرن... :| بگیر بگیر فقط وایسا لباسامو مرتب کنم میخوای پخش و پلا کنی مرتب باشم V...)+میگم یه وقت زشت نباشه ما پشت سر کسی که یه کلمه هم باهاش حرف نزدیم حرف نزنیم!!-شما که فیکو میخونی دیگه چرا گُلـــــــــــــــــــــــهِ من؟
Xee 227 نظر 2 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
فائزه
مهمان

فیکت عالیه من تازه پی دی افو تموم کردم

Baran
مهمان

عزیزم من اطمینان دارم همه کسایی که فیکو میخونن عاشقش شدن
تو هم به احترام کسایی که برات نظر میزارن فیکت رو عالی بنویس لطفا
خیلی خیلی خوب بود مخصوصا اتاق جونگهو بووووووووووووووووس

baekyumina
مهمان
marhun370
مهمان

وای خیلی عالی بود
من چقد دلم برا بکی میسوزه
هر سری این شکم سهونی رو میبینه
خب دلش موخاد😭
راستی من تو قسمت قبل متوجه نشدم شوکولاتمو کشتن؟😱😱😱😩😋من تحملشو ندارم ننه

moma
مهمان

مرسی💋💋💋💋💋این فیک عالیه.فایتینگ

any
مهمان

عزیزم دستت درد نکنه عالی بود خیلی خوشم اومد :charkhesh: :hiii: :kissme: :nish: :bunny:

Dark shadiw
مهمان
Mobina
مهمان

محشرررررررررررررررررر بود
دستت درد نکه
:hiii:

غزالييييي
مهمان

جیییییییغغغغ این فیک ناموسا جزو بهترین فیکایی ه که خوندم
عاااااااشقتم ینییییییی :kissme: :heartme: :kissme: :heartme:

ilnaz
مهمان

اقا اتاقشون خیلی قشنگ بودددددد :becharkh:

mojde
مهمان
mahdie
مهمان

آجی جون میدونم بچه هاخعلی بی معرفت شدن ولی هر وق اپ میکنی من خیلی خیلی خوشحال میشم…دوست دارممم

mika
مهمان

عالیییییییییییییییییی بود اونییییی❤~❤
نخسته^^
(دارم کور میشم ساعت شش صبح.بقیش برا فردا خخخخخ)

Forough
مهمان
Sara
مهمان

خیلی قشنگ بود فقط شیوهانش,کم بود نگران حال لوهان شدم

ZaGa
مهمان

فوق العاده اس ممنون من عاشق این فیکم بی نظیره

wpDiscuz