سلام بچه ها ببخشید میدونم خیلی طول کشید یه اتفاقی افتاد که نت در حد صفر داشتم حالا ولش

اول بگم لطفا توی نظرات هی نگید چرا فلان کاراکتر نبود اونیکی کاراکتر بود، بعد اینکه این قسمت باید نوشته میشد (این قسمت مثل یه حلقه مهم توی زنجیره، چیزایی که توش گفتم مهم هستن پس با دقت بخونید)

جواب 90% سوالاتونم که توی کامنتای دو قسمت قبل گفته بودید آخره همین چپتر دادم

—————————————————————————-

زمان داستان اولیه سال 2010 هست یعنی اتفاقات ماله قبل از داستان سکای هست تا میره و میرسه به زمان حال.
6 ژوئیه 2010 Sung-Ae Hospital
“دکتر اوه، دکتر… همراه مریض تخت 14 چندبار امده و میگه مریضش حال خوبی نداره میشه…” حتی زحمت بالا اوردن سرش از توی کتاباش رو به خودش نداد “اون تازه سقط کرده، معلومه که نباید حالش خوب باشه، داروهایی که بهش تزریق کردن چه عوارضی داره پرستار مین؟”
دختر جوون سرشو پایین انداخت “میدونم دکتر که تهوع عادیه ولی… مادرش میگه مرتب آب میخواد… بنظرتون..”
با کلافگی سرشو از توی کتابش بیرون کشید، باید تا فردا عصر این مقاله رو آماده تحویل به ماهنامه میکرد وگرنه نوبتش رو برای چاپ از دست میداد و چند ماه دیگه باید منتظر میموند “پرستار مین، اونو از یکی از مجهزترین بیمارستانای شهر به اینجا منتقل کردن، تمام کارای لازم هم براش انجام شه، فقط چون نمیتونسته خرج بیمارستان خصوصی رو بده آوردنش بیمارستان ما پس نگران نباش و بذار کارمو بکنم باشه؟” پرستار جوون با ناراحتی سرش رو تکون داد و از اتاق پزشکان بیرون امد
5 ساعت بعد
پرستار با چشمای خیس از اشک ایستاده بود و اجازه میداد مادرِ زنه جوونی که همین چند لحظه پیش در اثر خفگی ناشی از سقط ناقص جلو چشم همشون طلف شده بود اونو بزنه، با اینکه تمام تلاشش رو برای نجات این زن که به سختی 21 سال داشت کرده بود ولی هنوزم خودش رو مقصر میدونست، شاید اگه بیشتر سعی کرده بود دکتر اوه رو متقاعد کنه این زن الان زنده بود
دوتا پرستار دیگه به سختی مادرِ دختر رو که خودشم سن زیادی نداشت و همین چند دقیقه قبل تنها بچشو از دست داده بود از پرستار مین جدا کردن، سرِ پرستار جوون هنوز پایین بود ولی با شنیدن حرفای پزشک مسئول مغزش برای چند لحظه قفل شد “پرستار مین… پرستار مین با شمام بیمار رو تمیز کنه و تحویل سردخونه بده”
تنها چیزی که مین هیونا در لحظه میتونست بهش فکر کنه یه جمله بود ‘همین؟ همیننن تمام حرف این زن این بود؟ یه زن چقدر میتونست سنگدل باشه؟ من تمام تلاشم رو برای این دختر کردم و هنوزم احساس گناه میکنم اون چطور میتونه انقدر راحت….’ دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه “تو یه موجود بی قلبی، تو باعث مرگش شدی و اصلا احساس گناه نمیکنی؟”
دکتر لبخند محوی زد “پرستار مین مرگ بخشی از شغل ماست، اگه نمیتونید باهاش کنار بیاید بهتره فکر یه کاره جدید باشید. جفت جنین سقط نشده بود و این توی پرونده اش ذکر نبود پس این اشتباه من یا تو یا بیمارستان ما نیست که پرونده اش کامل…” زنه جوون سمتش حمله برد “تو اسم خودت رو گذاشتی پزشک، تو ذره ای رحم و محبت توی دلت نداری، اگه فقط چند دقیقه دست از اون مقاله مسخره ات میکشیدی و مریض رو معاینه میکردی میفهمیدی مشکلش چیه”
با فشار دستای پرستار رو از یقه اش جدا کرد “اگه انقدر مطمئنی من مقصر مرگ این مریضم چرا گزارشم رو به امور داخلی نمیدی؟ هان؟” لباسش رو مرتب کرد و با لحن بی تفاوتی گفت “درسته چون میدونی نمیتونی اثباتش کنی و بعدش دیگه جایی توی این بیمارستان نداری پس بهتره یاد بگیری با احساساتت چطور کنار بیای”

1 اوت 2010 Gajwaro Street
کی فکرش رو میکرد این وقت روز این خیابون انقدر شلوغ باشه، کفش‌هاش رو از پاش بیرون کشیده بود و توی پیاده رو میدوید باید به مراسم میرسید، این میتونست یه موقعیت خیلی خوب برای آشنا شدن با پزشکای برتر کشور باشه و اون حاضر نبود بخاطر یه ترافیک مسخره و بی سابقه از دستش بده.
همش 2 تا بلوک دیگه تا سالن همایش فاصله داشت که متوجه دلیل ترافیک عجیب شد، تصادفی بدی بود و هنوز خبری از آمبولانس‌ها نبود، پلیس خیابون رو بسته بود، مامورای اتش نشانی داشتن سعی میکردن افرادی که هنوز توی ماشینا گیر کرده بودن بیرون بکشن.
سر جاش خشکش زده بود، میدونست باید بره ولی نمیتونست چشمشو ببنده، با کلافگی کیف دستی و کفشش رو کنار پیاده رو انداخت و سمت مامورای پلیسی که سعی داشتن مردم رو دور کنن رفت “هی خانم… خانم شما نمیتونین..”
محکم دست مامور رو کنار زد “اون مرد رو اونجا میبینی؟ از حالتش میتونم بگم 90% خونریزی داخلی داره اینو با یه نگاه میتونم بگم… چرا؟ چون من دکترم پس برو کنار تا وقت دارم کاری بکنم، باشه؟” افسر پلیس نگاهی به سرپرستش که دقیقا چند قدم اونطرف تر ایستاده بود کرد و با اجازه اون وارد محدوده تصادف شد
اون روز با اینکه نتونست به کنفرانس مهمش برسه ولی حداقل تونست جون 4 نفر رو با اقدامات اولیه اش نجات بده و این براش راضی کننده بود
14 سپتامبر 2010 بیمارستان
“مامان… میدونم … میدونم قول دادم ولی… مامـــــــــــان…. ولی منم…”
“دکتر اوه این خیلی مهمه…. یه تصادف توی اتوبان Ulsan اتفاق افتاده… لطفا هرچه زودتر بیاید” پرستار خیلی سریع از کنارش رد شد
با کلافگی گفت: مامان من الان مسئول اورژانسم، میشنوی که باید برم شما با سهون جشن بگیرین قول میدم فردا بهتون سر بزنم، سالگرد ازدواجتون مبارک دوست دارم” گوشی رو قطع کرد و خیلی سریع سمت اورژانس دوید، مطمئنا اگه بجای حبس کردن خودش توی اتاق و درس خوندن یکم روی خوندن تمرکز کرده بود الان همونجوری که توی 16 سالگی آرزو داشت یه آیدول بود نه یه پزشک که حتی نمیتونه به مراسم سالگرد ازدواج مادر و پدرش بره
اورژانس به طرز وحشتناکی شلوغ بود، خیلی سریع سمت اولین مریضی که وارد شد دوید، یه دختر بچه 9 ساله که سر و پاش شکسته بود و یکی از انگشتاشم در رفته بود، همزمان با فیکس کردن پای دختر سعی کرد بفهمه چه خبر شده “معلوم هس چه خبره؟ اینهمه بچه…” مسئول آمبولانس که دختر بچه هنوز دستش رو ول نکرده بود خیلی سریع جواب داد “راننده یه کامیون خوابش برده، بچه ها داشتن میرفتن اردو…”
————
وضعیت 4 تا بچه دیگه رو ثابت کرد که درِ اورژانش دوباره باز شد و مرد مسنی که وضعیت خیلی بدی داشت رو آوردن، ناخوداگاه سمت برانکارد دوید “وضعیتش؟”
مسئول آمبولانس جواب داد “مرد، حدودا 50 ساله، راننده همون کامیونیه که به اتوبوس زده، هوشیاریش از وقتی بیرونش کشیدن تا الان کمتر شده، مشکوک به خونریزی داخل جمجه ای، شکستگی هر دو پا که فیکس شده و دست راستش که به دلیل بیرون زدگی استخون نتونستیم کاملا فیکسش کنیم”
مرد ترحم برانگیز بود ولی نمیدونست چرا دلش اصلا برای این مرد نمیسوخت، شاید چون بخاطر اون تا همین حالا 5 تا بچه زیر 12 سال مرده بودن و 2 تا دیگه هم معلوم نبود اصلا بهوش میان تا تولد سال بعدشون رو ببینن یا نه
2 ساعت بعد
یه عمل اورژانسی با درصد موفقیته زیر 30% بود ولی لحظه ای که از اتاق عمل بیرون امد و با خانواده مرد مواجه شد یه چیزی به قلبش چنگ انداخت، افکارش توی اتاق عمل دوباره توی ذهنش مرور شد تا همین چند لحظه پیش اصلا برای اون مرد ناراحت نبود، اون لیاقته مرگ رو داشت، این چیزی بود که تا چند لحظه پیش فکر میکرد ولی حالا با دیدن خانواده اش این فکر ذهنشو میخورد ‘شاید کوتاهی کردم، شاید چون فکر میکردم لیاقت زندگی رو نداره کوتاهی کردم، شاید میتونست زنده بمونه اگه بیشتر تلاشمو میکردم’
19 اکتبر 2010 Naebu Street
با خوشحالی از مغازه بیرون امد، کلوچه ای که خریده بود تا نصفه توی دهنش بود و سعی میکرد از داخل فایل توی دستش اطلاعات مربوط به کیسی که برای مقاله جدیدش پیدا کرده بود پیدا کنه، باورش نمیشد پروفسور کیم قبول کرده بود مشاوره اصلیش توی این پژوهش بشه اگه همه چیز به خوبی پیش میرفت عضویت دائمش توی کمسیون پزشکی حتمی بود.
بدون توجه به مسیری که داشت میرفت فقط سعی داشت، کیف و کتش رو سر جاش نگه داره و همزمان نذاره برگه ها پخش شن “پروفسور این پسر 4امین مورد مشاهده توی 6 سال گذشته توی سئول هست که سندرم Kartagener براش تشخیص داده شده، البته مورد قبلی هم برادر خودش بوده… بله بله… خانواده اش…” صدای کشیده شدن ترمز بلندی توجهش رو به خودش جلب کرد ولی قبل از هر واکنشی درد کلِ وجودشو در بر گرفت.
1 ساعت بعد بیمارستان Baekje
خیره به بدنه بی‌حرکت و سرد توی اتاق انداخت، پرستار جوونی داشت تمیزش میکرد، باورش نمیشد همین 1 ساعت قبل داشت برای عضویت دائم توی کمسیون برنامه ریزی میکرد و حالا.
مادرش روی زمین نشسته بود و پدرش اونو توی بغل گرفته و سعی داشت آروم نگهش داره، سهون برادر کوچیکی که همه عمرش ازش متنفر بود و دوستش داشت، برادری که نمیدونست چطور باید دوستش داشته باشه هم اونجا بود روی یه صندلی بی حرکت نشسته بود و به ساعت روی دیوار خیره شده بود، اون بچه یهو از ناکجا پیداش شد، اونم وقتی تنها دختر خانواده 11 ساله بود، ابدا نمیتونست ورود یه موجود کوچیک و دوست داشتنی رو به قلمرو خودش قبول کنه، پسری که نفر اول والدینش شده بود و حالا تنها کَس زندگی اونا شده بود.
زن مسنی با لباس مرتب و رسمی کنارش ایستاده بود، حالت صورتش خیلی بی روح بود و جز توضیح اینکه زمانش تموم شده و باید برای رفتن به دنیایی که همه عمرش وجودش رو انکار میرد آماده بشه چیز دیگه ای نگفت.
جسم سردش رو از اتاق بیرون اوردن، نگاهی به کاغذ توی دست سرپرستار انداخت
نام: اوه سه یون
سن: 24
زمان مرگ: 19 اکتبر 2010 ساعت 14:38
علت مرگ: خونریزی شدید داخل جمجمه ای، پارگی طحال، شکستگی دنده و پارگی ریه.
این بود تنها چیزی که از اون میموند همین بود، یه فایل که تا 1 هفته دیگه توی فایلای دیگه توی کشو گم میشد، احتمالا تا 1 ماه دیگه کسی توی بیمارستان یادش نمی‌موند اون پزشک تازه کاره همه فن حریف کی بوده.
اشک توی چشماش جمع شده بود، برای اخرین بار به خانواده اش نگاهی انداخت و دنبال همسفرش به راه افتاد تا راهی دنیایی بشه که طبق گفته همه قرار بود جای بهتری باشه
————————————————————–
توی یه اتاق کوچیک روی تنها وسیله توی اتاق که یه صندلی ساده بود نشسته بود، الان چند ساعتی میشد، شایدم چند روز، نمیدونست چند وقته اونجاس، داشت از هجوم افکارش دیوونه میشد، زنی که بعد از سقط از بین رفت (اما اون زن بخاطر اشتباهات بیمارستان قبلی از بین رفت)، مردی که توی اتاق عمل اورژانس زیر دستاش جوون داد (اون همش 30% امکان داشت زنده بمونه، زخمای داخلیش قابل کنترل نبودن)، دختر بچه ای که دیگه نمیتونست بدوه (اون دختر بخاطر مراقبت‌های نادرست بعد از عمل نتونست دیگه راه بره عمل موفقیت آمیز بود)، خودش رو به یاد میاورد که فقط بخاطر اینکه نمیخواست با خانواده اش باشه ساعت‌های زیادی رو به کار کردن میگذروند، سهون… یعنی به اونم بدهکار بود؟ ابدا! این اون بچه بود که بهش بدهکار بود، کسی که زندگیشو دزدید و هر روز با اون لبخند مسخره بهش نگاه میکرد و اونم مجبور بود بهش لبخند بزنه و بگه دوستش داره.
با شنیدن صدایی از پشت سرش روشو برگردوند، حاضر بود قسم بخوره تا همین چند لحظه پیش اونجا دری نبوده ولی حالا یه در نیمه باز بود و مردی که به چهارچوبش تکیه زده بود دستاش رو بهم میکوبید، مرد کمی لب پایینش رو بالا آورد، انگار چیزی توی این دختر براش جالب باشه “پس خودتم اینا رو باور داری، جالبه، حداقل خودت باید بدونی چیکار کرده سه یون، به خودت که نمیتونی دروغ بگی و البته به من…” مرد لبخندی زد که میشد فهمید کاملا مصنوعیه و فقط برای اینه که بی ادب جلوه نکنه “درسته لبخندم برای اینه که نمیخوام بی ادب باشم، اینم یه قسمت از مراقب بودنه، در هر صورت من Dumah مراقب تو هستم” سه یون هیچ جوابی نداد، فقط از جاش بلند شد و سمت در رفت، اینجا بودن داشت دیوونه اش میکرد اما قبل از اینکه به در برسه در محکم بسته شد
دوما دستش رو به نشونه ایست بالا اورد “ببین دختر جون تو تا وقتی که به همه کارات رسیدگی نشه بیرون نمیری و این یعنی، تک تک اشتباهاتت باید یادآوری بشن بعد با کارای خوبت مقایسه بشن و چیزای دیگه، کلا یه روندیه که باید طی بشه، فقط امدم بهت بگم خیلیش نمونده و اینکه حداقل با خودت صادق باشم عزیزم اینجوری بهتره، اینطور نیست؟”
شالگردن خونی دور گردنش رو باز کرد و محکم روی زمین کوبید “من کاری نکردم که اینجا باشم، مگه نمیگن بعد از مرگ میری یه جای بهتر؟ پس چرا من اینجا زندانی شدم، بهشتتون اینه؟ من هرچی یادم میاد جونه ادما رو نجا…” دستای دوما روی لبش قرار گرفت و باعث شد نتونه دیگه ادامه بده
“ششششش ساکت چه تند تند حرف میزنه، اولا که اینجا بهشت نیست آرکیدیاس، دوم اینکه گفتم باید به کارات رسیدگی بشه تا بعد مجمع تصمیم بگیره میتونی مستقیم بری زندگی بعدی یا روحت نیاز به پاک شدن داره که اون خودش زمان میبره چون اگه گناهات کوچیک باشن یا روحت برای رفتن ضعیف باشه نیاز به گذروندن یه دوره برای اماده شدن روحت داری شایدم اصلا…” سکوت ناگهانی دوما دختر جوون رو عصبانی کرد “اصلا چی؟”
دوما با نگرانی نگاهش رو از چشمای خشمگین سه یون گرفت و این سه یون رو عصبانی تر میکرد، به یقه دوما چنگ انداخت “میگم اصلا چی؟” دوما اول سعی کرد به ارومی دست سه یون رو از یقه اش باز کنه ولی وقتی موفق نشد مجبور شد به زور متوسل شه.
دستاش رو بالای مچش سه یون گرفت و بدون هیچ تماس با دستای دختر اونا رو از یقه اش جدا کرد و بعد با فشار زیاد سه یون رو از خودش دور کرد، مثل جادوگری میموند که وردی خونده باشه و سه یون مثل یه پر طرف دیگه اتاق پرت شد “بهتره مراقب رفتارت باشی عزیزم، یا اصلا… جنابعالی گناهات به کارای خیری که کردی بچربه و یه مدت توی دنیای زیرین مهمون ما باشی، بعد پاک کردن روح و بعد رفتن به زندگی بعدی پس انقدر روی اعصاب من و خودت راه نرو و سختش نکن، هرچی بیشتر انکارشون کنی قوی تر میشن، اینکه گناهتو قبول نداشته باشی اندازه خوده گناه بار داره”
——————————————————-
این غیر ممکن بود، 120 سال، 120؟ اون باید برای کارایی که نکرده بود 120 سال میرفت جهنم؟ این عدالتی بود که مردم ازش حرف میزدن؟ این غیر ممکن بود، حتی الان که داشتن اونو به دست بسته سمت دروازه جایی که خودشون دنیای زیرین میخوندن میبردن هم نمیتونست قبولش کنه.
دوما درباره اینجا، اربابش و مجمع مشاورین آرک براش یه چیزایی گفته بود، اگه مجمع میخواست اینقدر بی عدالت باشه باید سراغ کسی میرفت که از همه قدرتمندتر بود، اون توی زندگیش اشتباهایی داشت ولی یعنی جون هایی که نجات داده بود ارزششون اونقدر نبود که از اون اشتباهات کوچیک چشم پوشی بشه.
میخواست داد بزنه و درخواست کنه اجازه بدن با اربابشون حرف بزنه، اما قبل از باز کردن دهنش با صورت پر از اخم پسری که همسن‌ خودش بنظر میرسید مواجه شد “تو چقدر وقیحی اوه سه یون، اگه حداقل قبول داشتی اشتباهاتت تا چه حد بزرگ بودن و به دیگران درد و رنج دادن به عنوان وارث آرک کمکت میکردم ولی تو وقیحانه میگی اشتباهاتت کوچیک بودن، به من بگو ارزش جون یه انسان چقدره؟ مطمئنا اصلا کم نیست، ارزش زندگی کسایی که با مرگ بی موقع اون انسان از بین میره چقدره؟ فکر نمیکنی کسی که مسبب نابودی چندتا زندگی بوده لیاقته این مجازات رو داشته باشه؟” هر دو مردی که سه یون رو سمت دروازه میبردن جلو مرد سرشون رو پایین اورده بودن.
زبون دختر جوون بند امده بود، نمیدونست چی باید بگه، این پسر به چه حقی اینجوری باهاش حرف میزد و تحقیرش میکرد، زنه میانسالی به جمع اضافه شد “شیومین، تو وارث تاج و تخت آرکیدیا هستی این خشم از تو بعیده، من به عنوان یکی از اعضای مجمع اینو نمیگم، به عنوان کسی که به تو آموزش زندگی داده برای بار 3ام میگم تو مسئول تک تک ادما نیستی، پس بذار اونجوری که باید بهش رسیدگی بشه، نیاز نیست بهش بفهمونی که چقدر اشتباه میکنه” زن سمت دو نگهبان همراه سه یون چرخید “ببریدش”
شیومین، این اسم برای ابد توی ذهنش ثبت شد، مردی که قرار بود عدالت رو بهش بده جز تحقیرش کاری نکرد هیچ کاری، توی یه دلش یه لکه سیاه شکل گرفت، حسی فراتر از خشم چیزی مثل تنفر.
——————————————————————
مرد سفید پوش با حالت پر از غروری روبروی لوسیفر نشسته بود “حالا که اون شکارچی مرده شیومین توی موضع ضعفه… اون قسمتی از روحش رو به اون شکارچی داده بود و با مرگش اون قسمت از بین رفته حالا اگه وارث بعدی هم توی دنیای تاریک متولد بشه اونقدر ضعیف میشه که بتونیم کنترل آرک رو به دست بگیریم فقط کافیه وارث به سلامت متولد شه”
لبخند پر از شیطنتی کنار لبه تاعو نشست “یه بار دیگه بگو این کار برای من چی داره چون درست یادم نیست، گفتی وقتی آرک رو بگیریم و تو به تخت بشینی چی به من میرسه؟”
چهره مرد مسن روبروی تاعو توی هم رفت “لوسیفر… امیدوارم افکار عجیبی توی سرت نباشه… ما باهم قراری گذاشتیم و من بهت اطلاعاتی که لازم داشتی دادم پس تو هم…”
قبل از اینکه مرد بتونه کلمه مناسبی برای ادامه جمله اش پیدا کنه سردی چیزی رو روی گردنش حس کرد که باعث شد زبونش بند بیاد “بیونگ-هو*یااا… درسته ما باهم یه معامله کردیم تو هم به قسمت خودت عمل کردی ولی انگار تو یادت رفته با کی معامله کردی هان؟ یادت که نرفته منو برای چی از اونجا تبعید کردن؟ حالا یکم دستکاری توی موارد قراردادمون که به جایی برنمیخوره… وقتی برادرم توی ضعیف‌ترین موضعشه، البته به کمک تو و با تشکر از دختر من، بهم یه دلیل منطقی بده که باید وارث رو به تو بدم و تو به تخت ارک تکیه بزنی؟ وقتی خودم میتونم کنترل همه رو به دست بگیرم…”
مرد بدون تغییر هیچ حالتی توی صورتش رو به تاعو کرد و با غرور خاصی گفت “چون تو برای ابد از ما طرد شدی ولی من! من یکی از افراد مورد اعتماد لرد هستم” صدای قهقه تاعو مرد رو سر جاش میخکوب کرد ” و تو فکر کردی لرد اجازه میده تو به تخت بشینی؟ تو همونقدر خائنی که من هستم کیم بیونگ هو پس بهتره بجای کشیدن نقشه برای تخت پادشاهی ارک، توی فکره یه جای خواب همینجا توی دنیای میانی باشی چون من یکی که فکر نمیکنم دروازه آرک دیگه تو رو بپذیره…” تاعو به سمت صندلی خودش برگشت و خنجر رو روی میز گذاشت
اخم مشاور کیم توی هم رفت، از جیبش دستمالی بیرون آورد و خونِ زخم روی گردنش رو پاک کرد “تا وقتی اون بچه از چیزی خبر نداشته باشه و دروازه رو روی من نبنده من میتونم برگردم به آرک. من علامت شما رو ندارم و اما تخت پادشاهی هم من قرار نیست روش بشینم، تا زمانی که وارث بعدی به خوبی اینجا تعلیم ببینه و به آرک بیاد من فقط وظایفش رو انجام میدم لوسی ممکنه این زمان خیلی طولانی بشه مگه نه؟” گوشه لب تاعو کمی بالا رفت ولی قبل از اینکه چیزی بگه مرد مسن ادامه داد “فکرشم نکن بخوای منو کنار بزنی و خودت همه کار‌ها رو انجام بدی بدون من اون به اصطلاح وارث هیچ شانسی برای نشستن روی تخت آرک نداره پس تو هم هیچ شانسی برای نفوذ و برگشت نداری”
دستای تاعو به نشانه تحسین محکم بهم خورد “من واقعا تحسینت میکنم بیونگ هو، راستش همیشه دلم میخواست اینو بپرسم، زمانی که من از آرک بیرون انداخته شدم تو جز اولین کسایی بودی که طرف برادرم رو گرفتی و حالا… بگو ببینم چی عوض شده که یکی از وفادارترین مردان برادرم امروز اینجا روبروی من نشسته و خودش پیش قدم پایین کشیدن اون از تخت شده، میدونم فقط حرص قدرت نیست، تو قدرت خیلی زیادی داری، نکنه بخاطر پسرته.. اسمش چی بود؟ سوهو؟ اوه نه الان دیگه اسمش کیم جون میونه توی مدرسه دی…” دستکشای سفید رنگی که با عصبانیت روی میز کوبیده شدن باعث توقف حرفش شدن
با لحن تند و صورت بر افروخته شروع به حرف زدن کرد “این هیچ ربطی به اون، لکه ننگ نداره… اون وقتی میتونست انتخابشو کرد و حالا هم داره تاوانشو میده” صورتش تغییر عجیبی کرد و با همون سرعتی که بر افروخته شده بود آروم شد “اگه من اینجام بخاطر اینه که خوب میدونم اون مردی که روزی بخاطرش با تو جنگیدم دیگه لیاقت اون تخت رو نداره، موضوعِ سوهو اولین باری نبود که اون قوانین مارو به میل خودش زیر پا گذاشت، تو که باید خوب یادت باشه، اون جواهره تکش کای، بهترین دوستش لوکا، سوهو، جفتش لوهان و مطمئنا هر 3 بار قانون شکنیش سر کیونگسو رو نباید فراموش کنیم، کیونگسو رو که یادته؟”
تاعو به صندلی چرمی قرمز رنگش تکیه زد و هر دو دستش رو روی میز فلزی مشکی رنگ بین خودشون گذاشت “کیونگسو… کیونگ سو… جواهرِ من، گنجی که برادرم با وقاحت ازم دزدید” لبخند موذیانه ای گوشه لب مشاور اعظم آرکیدیا نشست، اون نه تنها جایگاه خاصی بین دوستانش داشت با وجود دونستن اهرم فشار دشمنانش حتی میتونست از اونام به نفع خودش استفاده کنه.
——————————————————————-
توی حفره کف اتاق دنبال وسیله ای میگشت که سال‌ها پیش برای امروز بهش داده شده بود، “نونا” با شنیدن صدای مردونه ای دست از کار کشید سرشو برگردوند و به مرد درشت هیکل توی چهارچوب در نگاه گذرایی انداخت “شیوون ازت خواسته بودم از اینجا بری فعلا اینجا برای تو…”
“نونـــــا” لحن محکم شیوون حرف سه کیونگ رو قطع کرد “من هر وقت دلم بخواد میام! هر وقت بخوام میرم چون اینجا خونه منه اینو که یادت نرفته؟”
سه کیونگ دفترای توی دستش رو با حالت عصبی روی زمین کوبید و از جاش بلند شد “شیوون من قبلا هم بهت گفتم آخر این ماجرا هر دومون آزاد میشیم، برای همیشه، تو از شر من، منم از این عذاب همیشگی، میدونم خسته شدی، از همه چی، از من، از این سال‌ها، من ازت خواستم یه مدت کوتاه دور بمونی البته اگه میخوای روزای شاد بدون من رو تجربه کنی نمیفهمم چرا متوجه نمیشی”
“در هر صورت اینجا خونه منه پس خودم تصمیم میگیرم کی برم و کی بیام ولی اگه این خیالت رو راحت میکنه فقط امدم اسلحه شکاری پدرم و وسایل ماهی گیری که فراموش کرده بودم رو ببرم خونه ییلاقی، من و اون بچه اونجا بدجور حوصله امون سر میره، نمیتونم توی ویلا حبسش کنم که، الان سوال اینه تو اینجا چیکار میکنی و اینکه چرا این جنازه هنوز توی خونه منه” با حالت سردی پارچه سفیدی که سر تا پای بدن بی روح کای رو پوشونده بود رو کنار زد
اینکاره شیوون باعث شد سه کیونگ از کوره در بره “شیوون…” چشماشو روی هم فشار داد، گوشه ملحفه رو از دست شیوون بیرون کشید و ملحفه رو روی بدن پوشیده از ماده سفید رنگ برگردوند دستاش رو با حالت عصبی بالا اورد کنار صورت خودش به حالت توقف گرفت “فقط ازش دور بمون شیوون خواهش میکنم”
دختر جوون سرِ قسمت باز شده کفپوش که محل مخفی کردن وسایل خیلی با ارزشش بود برگشت و سعی کرد دقیق‌تر بین وسایل توی حفره رو بگرده ولی پیداش نمیکرد
جسم فلزی سنگینی کنار پاش روی زمین افتاد، با چرخوندن سرش پارچه مخملی سفید رنگ رو شناخت، این همون پارچه ای بود که شیومین خنجر خورشید رو توش پیچید و بهش داد، برای چند لحظه نگاه متعجبش رو به شیوون داد و بعد دستاش راهشونو سمت جسم توی پارچه سفید رنگ طی کردن، شیوون با حالت بی اعتنا و سردی گفت “مگه برای این نیومدی؟ نمیدونم چیه و چرا برات انقدر مهمه که اونجا مخفیش کنی اما میدونم دنبال این امدی، اون دفترای خاطراتت مطمئنا قرار نیست کاره خاصی انجام بدن”
سه کیونگ دوباره از جاش بلند شد و تمام قد جلو شیوون ایستاد “این خنجر تنها چیزیه که ممکنه بهم کمک کنه اون بچه رو نجات بدم”
نیشخند پر از تمسخری گوشه لب شیوون نشست “تو خودت اونو تحویل دادی، خودت دوس پسرشو جلو چشمش کشتی حالا میخوای نجاتش بدی؟ نمیخوام باور کنم تمام مدت با یه روانی زندگی میکردم…”
لبای سه کیونگ به لبخند تلخی باز شد “خوشحالم که تو هم منو و نقشمو تا این حد باور کردی این یعنی اونام منو باور کردن” سمت جسم روی تخت برگشت و لبخند دیگه ای زد “اورابونی بدهیم رو بهتون تسویه میکنم، قول میدم”
همزمان با خروج از اتاق گوشه آستین شیوون رو گرفت و اونو دنبال خودش کشید، شیوون با همون حالت بی احساس و سردش دنبال سه کیونگ راه میرفت، همین که به راهرو خروجی آپارتمان بزرگ شیوون رسیدن سه کیونگ بدون هیچ اخطاری ایستاد و شیوون رو به سمت دیوار هل داد “احتمالا دیگه همدیگه رو نمیبینیم، میخوام بدونی دلم برات تنگ میشه…” دست راستش رو روی گونه شیوون گذاشت و خودش رو کمی بالا کشید تا صورتش در راستای صورت شیوون قرار بگیره، لبخند محوی زد، خیلی اروم جلو امد و لبش رو روی لب شیوون گذاشت و به ارومی شیوون رو بوسید، این یه هدیه خداحافظی بود، خوب میدونست شیوون اونو خیلی بیشتر از یه نونا دوست داره ولی اینو هم میدونست که برخلاف چیزی که به این بچه گفته اون جاودان نیست و بلاخره یه روز از بین میره، کمی از لبای شیوون فاصله گرفت و به چشمای خیره روبروش نگاه کرد که حالا ابدا سرد و بی احساس نبودن و به طرز خاصی برق میزدن، لبخند دیگه ای زد و بوسه سبک دیگه ای روی لب شیوون گذاشت
این اولین باری بود که اینکارو میکرد، برای اون شیوون همیشه یه پسر بچه با چشمای سرخ بود که داشت از مراسم خاکسپاری مادر خونده اش فرار میکرد و خودشو توی عمق جنگلای اطراف عمارت اربابی زیبای یه روستای اعیان نشین توی قلب فرانسه ناپدید میکرد، پسر بچه‌ای که برای بار دوم مادرش رو از دست داده بود.
چویی شیوون پسر بچه ای که بعد از مرگ مادرش، پدرش اونو برای فرزندخوندگی داده بود و از خوش شانسیش یه خانواده پولدار فرانسوی اونو به فرزندی قبول کرده بودن، پسر بچه ای که تنها خاطراتش از کره محدود به بیمارستانایی بود که مادرش توشون برای زندگی تقلا میکرد، پدری که تمام وقتشو برای فراهم کردن هزینه درمان همسرش کار میکرد و بعد از فوت همسرش وقتی دیگه توی تنش توانی برای زندگی نمونده بود سخت ترین تصمیم زندگیشو گرفته بود و با ارزش ترین یادگاره همسرش رو به امید یه زندگی بهتر به فرزندخوندگی داده بود اما انگار سایه سنگین مرگ هیچ وقت این بچه معصوم رو رها نمیکرد و خانواده جدیدش که اونو اندازه جونشون دوست داشتن هم فقط 5 سال باهاش موندن و بزودی هردوشون به فاصله خیلی کمی از دنیا رفتن و پسر بچه کوچیکشون رو با دنیای ترسناک اطرافش تنها گذاشتن.
برای اخرین بار به چشمای مردی که براش حکم پسرش رو داشت و تلخندی زد “دیگه باید بری… قولی که بهم دادی یادت نره” شیوون با ناراحتی سری به نشانه تایید تکون داد، فقط برای یه لحظه حس کرد شاید جایی توی اینده این زن داشته باشه ولی همون یه جمله کافی بود تا بهش بفهمونه باید هرچه زودتر از اونجا بره و از حالا نه تنها این زن رو از تصورات آینده اش حذف کنه بلکه طبق قولش اونو از خاطرات گذشته اش هم محو کنه تا بتونه حداقل سال‌های باقی مونده عمرش رو با آرامش بگذرونه.
——————————————–
نفساش رو با نظم خاصی بیرون میداد تا بتونه دردی که داشت بهش وارد میشد رو تحمل کنه، بردگی‌های نچندان عمیقی روی قسمتای مختلف بدنش ایجاد شده بودن تا فقط رضایت یه نفر جلب بشه، زنی که با اشتیاق زیاد به خون جاری از زخم‌ها نگاه میکرد “سهون… بذار یه چیزی ازت بپرسم… حالا که میدونی هیچ وقت دوستت نداشتم هم همونقدر دوستم داری؟ یا نه بذار یه چیز دیگه بپرسم حالا بنظرت تمام کارایی که بخاطر افسردگی مرگ من انجام دادی ارزشش رو داشت؟ تو بخاطر اونکارا هیلر شدی مگه نه؟”
لبای باریک سهون کمی از هم فاصله گرفت تا نفسش رو عمیق تر بیرون بفرسته “نه… هیچکدوم ارزشش رو نداشت…” سه یون لبخند بزرگی زد که با ادامه حرف سهون روی لبش یخ زد “ولی از اینکه همه عمرم دوستت داشتم پشیمون نیستم… من کسی رو دوست داشتم… که با ارزش بنظر میرسید… نه کسی که حتی لیاقت رفتن به زندگی بعدی رو نداشته و اینجا تنها راه نجاتش بوده…. پس از دوست داشتن نونام پشیمون نیستم” پلکای سنگین سهون به سختی باز مونده بودن، به چیزی که توی دست سه یون بود نگاه میکرد، خنجر خورشیدی که روز هیلر شدنش شیومین بهش داده بود تا ازش برای حفاظت از خودش استفاده کنه ولی حالا داشت به وسیله همون خنجر شکنجه میشد و خوب میدونست زخماش قرار نیست به این زودیا خوب بشن، صدای عصبانی کای توی سرش میپیچدی ‘اگه با اون خنجر زخمی بشی به این راحتی خوب نمیشه، اون تنها وسیله ای که میتونه ما و تمام موجودات مثل ما رو از بین ببره پس مراقب باش باهاش چیکار میکنی’

ادامه دارد…. (ببخشید این قسمت همش به نقشای فرعی گذشت ولی این نقشا هم مهم هستن و هم بلاخره داستانشون باید گفته میشد وگرنه گیر میکرد تو گلوم)

——————————————————-

توضیحات قسمت 63 :

مرگ سه یون: 19 اکتبر 2010 | مرگ سهون: 20 سپتامبر 2015 | زمان فعلی هیلر: 1 فوریه 2023
قسمتی که رنگی بود مهمه به یاد داشته باشید بعدا نگید نفهمیدما…
: BYEONG-HO سعی کردم معنی اسم با لقبی که بهش دادن (کلاغ سفید) هماهنگ باشه
(byeong) meaning “bright, luminous, glorious” combined with (ho) meaning “great, numerous, vast” or (ho) meaning “summer, sky, heaven
اولین بخش داستان درباره زنه جونی که فوت کرد بخاطر سقط ناقص یه داستان واقعی بود و شاهدش بودم توی بیمارستان، برای شادی روحش دعا کنید لطفا. (قضیه ماله سال‌ها پیشه حدودا 12 سال…)

———————————————–

 :haha: و اما جواب سوالاتون :haha: 

قبل از حرفای اصلیم اینو بگم :sut: 
واقعا تک تکتون بهم انرژی میدین من دقیقا 7 قسمت بود دیگه حتی انرژی نداشتم کامنتا رو بخونم و اصلا اون حس و حال پر از امید اولیه رو نداشتم میدونم همتونم متوجه شده بودین هیلر خیلی راکد شده بود ولی یکی از دوستام بهم نهیبی زد که باعث شد یه بار دیگه سعیمو بکنم و بعد تصمیم بگیرم، میخواستم اگه درست جواب نگرفتم هیلر رو با همون روند مضخرف جلو ببرم و تموم کنم برای همین همه انرژیمو برای قسمت 61 گذاشتم و شما با کامنتای فوق العادتون کاری کردین که فهمیدم وقتی که میذارم برای نوشتنش ارزشش رو داره به وجود تک تکتون افتخار میکنم و بدونین جبران میکنم حتما جبران میکنم حالا حرفای اصلیم.

خب خب آقا دیدم خیلی سوالای عجیب براتون پیش امده که خب قاعدتا فکر نمیکردم پیش بیاد و توی روند داستان هم جواب داده نمیشه پس اینجا میگم

1. گفتین جونگهو مگه پسر سکای نیس پس چطوری قراره وارث بشه مگه نباید پسر شیوهان باشه خب من ایده این رو از یه کارتون خیلی دوست داشتنی گرفتم کسایی که کارتون آواتار آخرین باد افزار رو دیدن میدونن که آواتار بعدی زمانی متولد میشه که آواتار قبلی مرده باشه الان این وضعیت توی هیلر نیست یعنی با زنده بودن وارث قبلی(شیومین) وارث بعدی(جونگهو) میتونه متولد بشه و وارث قبلی(شیومین) همچنان حکومت کنه تا زمانی که وارث بعد از خودش(جونگهو) امادگی تاج گذاری داشته باشه یعنی اینجا جونگهو تبدیل میشه به ولیعهد شیومین و تا وقتی که اماده تاج گذاری نشه شیومین هنوز وارثه آرکه ولی توی اواتار وقتی آواتاری میمرد اواتار بعدی از یه سرزمین دیگه به دنیا میومد مثلا اگر آواتار فعلی آتش افزار بود آواتار بعدی تو سرزمین خاک افزرا‌ها متولد میشد یه جور موهبت بود که توی خونشون بود و توسط خدا یا حالا توی هیلر توسط لرد انتخاب میشن و اصلا نیاز نیست رابطه بین وارث قبلی و فعلی باشه تنها نکته خاص جونگهو اینه که اولین وارثی هست که دو رگه اس یعنی مثل بقیه وارثا که تا الان بر آرک حکومت کردن خونش خالص نیست، توی قسمت سوهو گفتم دو جور محافظ داریم یه سریا مثل سوهو (که بعدا محافظ بودن رو ول کرد) خون خالصن یعنی هم پدر و هم مادرشون محافظن بعضیا هم مثل کریس پدر و مادرشون شکارچی و هیلرن پس دو رگه هستن و تا حالا هیچ محافظه دو رگه ای به این مقام نرسیده بوده و جونگهو اولیشه
2. درباره رابطه کیونگ و شیومین پرسیدین اینو الان نمیتونم بگم و توی فصل دو متوجه میشید ولی توی قسمت pain of hatred شیومین گفت کیونگسو و کای بچه‌های اونن به دلایلی که بعدا میفهمید متوجه میشید این دوتا انسان که بعدا به شکارچی و محافظ تبدیل شدن بخشی از وجود شیومین رو دارن پس پسرای شیومین هستن دلیل اینکه کیونگسو اصیل زاده شد توی آرک اینه که بخشی از روح شیومین توی وجودشه چیزی که هیچ کسی دیگه از اعضای آرک ندارن
3. اون بخش 101 محافظ یا فرشته که گفتم اولین نسل انسان رو ساختن همش تخیله منه واقعیت نیست از خودم در اوردم خخخخ شورمنده دیگه دست خودم نیست هی تخیلات میکنم
4. آهان درباره اطلاعات سهون درباره تاریخ آرک و درباره لوسیفر باید بگم که توی داستان دقیقا 3 ماه پریدیم جلو و قشنگ 3 ماه از زندگی سکای حذف شد توی این سه ماه دیدیم که چانبک هانیول رو به فرزندی قبول کردن و اوردن خونه و خب توی این مدت سهون میتونه خیلی چیزا یاد گرفته باشه و کتابای کای رو خونده باشه مخصوصا که بعد از مرگ کیونگسو کای زیاد نمیذاشته سهون ازش دور شه پس این بچه تو خونه خیلی بیکار بوده دیگه
5. خب منطقی نیست که وقتی 3 ماه حذف شده الان یکم روی این زمان بمونیم مخصوصا که داستان هیلر توی این زمان و در پی این اتفاقات تقریبا تموم میشه
6. پرسیده بودن چرا مرگ کای رو همه آرک دیدن خب قاعدتا اینو فقط شیومین باید میدید که قدرتشو داره ولی دیدین بعضی وقتا احساسات جادوگرا انقدر بهم ریخته میشه جادوشون پخش و پلا میشه اینور اونور؟ الان شیومینم همینه یعنی کله آرک فکر میکنن چون شیومین از نظر احساسی خیلی زیاد بهم ریخته بود این فرابینیش به همه پخش شده همه کسایی که توی آرک بودن اون صحنه رو از نگاه شیومین دیدن بله فکره دیگه میکنن… اصلا هم جمله ام منحرفانه نیس

خیلی زیاد درباره اینکه کای واقعا مرده؟ نمیشه برگرده؟ نمیشه شیومین یه کاری کنه برگرده پرسیدین که خب نمیتونم جواب بدم مگه صبر کنید
درباره جاسوسمون پرسیدن و کلاغ سفید که الان دیگه میدونین کی هستن و همونطور که دیدین مثل لوسیفر میدونستین هستن ولی نمیدونستین چیکاره هستن. البت بگم یک نفر حدس زده بود که من شاخم در امد این ادم پسندمه عزیزم بیا بوست کنم.
خیلی دیگه به پایان هیلر نمونده پس صبور باشید و در گفتن بد و بیراه به نقشای منفی یکم خوددار باشید اینا کارکترای منن اینکه بگین امیدوارم تاعو فلان و بهمان یا سه یون خدا اینجور اونجور خب دعاس دیگه… دعای شر برای پسر و دختر مردم نکنید

راستی از الان بگم بعضیا به دلشون صابون نزنن طبق قانون سایت 1 ماه بعد از اتمام فیک اجازه گذاشتن پی دی اف داریم پس فک نکنن خب 5 قسمت دیگه هیلر تموم شد میرم کلشو دان میکنم مگه صبرشون زیاد باشه :heeey: 

در صورت بسته بودن بخش نظرات (عدم نمایش باکس کامنت بالای کامنتهای گذاشته شده) نظرات خودتون رو روی قسمت آخر (درصورت باز بودن باکس کامنت) قرار بدید

برای دریافت رمز کامنتهای خصوصی در تلگرام، ایمیل و اینستا پذیرفته نیست اما نظراتی که فقط برای رسوندن نظرتون بهم هست موردی نداره خوشحال میشم در صورت عدم دسترسی به بخش نظرات فرستاده بشن

The following two tabs change content below.

Xee

آیلا بدون ر هستم... متولد 20 فروردین 1372 ساکن شیراز دانشجوی سال دوم ارشد روانشناسی اونم شیراز (الان اینم اسکرین میگیرن... :| بگیر بگیر فقط وایسا لباسامو مرتب کنم میخوای پخش و پلا کنی مرتب باشم V...)+میگم یه وقت زشت نباشه ما پشت سر کسی که یه کلمه هم باهاش حرف نزدیم حرف نزنیم!!-شما که فیکو میخونی دیگه چرا گُلـــــــــــــــــــــــهِ من؟