یکم زیادی زود اومدم ؟؟ :دی سلام به همه!

قسمت اول رو زود آوردممم ~

امیدوارم که خوشِتون بیاد ♡

بریم ادامههه :دی

اولا میخوام تشکر کنم از کساییی که تیزر رو خوندن و دوست داشتن و حمایت کردن… امیدوارم ناامیدتون نکنه ~

شاید قسمت اول یکم گُنگ باشه، ولی مطمئنم از قسمت آینده کاملا داستان مشخص میشه پس خوشحال میشم بخونین ♡

حالا فعلا قسمت 1 :دی

 

غلتی زد و به پشت خوابید. یکم از بیخوابی دیشب و اینکه تا صبح کتاب خونده بود سرش درد میکرد. دلش میخواست بیشتر بخوابه، ولی یه صدا توی مغزش مانعش میشد. «بیا.»
نمیدونست این صدای کیه، ولی چند ماهی بود که باهاش خو گرفته بود. صدای آشنای یه غریبه که توی طول شبانه روز ازش میخواست بره یه جایی. نمیدونست کجا.
هر کس دیگه ای بود حس میکرد دیوونه شده، یا توهم زده، یا جنی شده، ولی لوهان 23 ساله به عجایب عادت داشت.
از بچگی دوستای زیادی دورش نبودن و اینکه بخاطر صورت قشنگی که داشت کم و بیش مورد آزار خیلیا و تمسخر خیلیای دیگه بود هم کمکی به بهتر شدن شرایط نمیکرد.
اما در مورد اون پسر به ظاهر عادی، یه راز کوچیک -یا شایدم خیلی بزرگ- کاملا غیرعادی وجود داشت. شاید همونم باعث شده بود که همیشه تنها بمونه.
از وقتی که یادش میومد همه با دیدنش فرار میکردن و این چیزی نبود که بتونه کنترلش کنه. یه وقتایی هم البته از این مسئله خوشحال بود، ولی هرچی بزرگتر میشد کمتر درکش میکرد.
به سختی از جاش بلند شد و توی آینه ی قدی رو دیوار به خودش نگاه کرد. همه چیز میتونست در مورد اون عادی باشه. شاید اونم میتونست دوستای صمیمی داشته باشه، فقط اگه یه سری اتفاقات خارق العاده در حضور اون نمیفتاد.
شاید لوهان 23 ساله الان دختری رو داشت که میتونست عاشقش باشه؛ اگه کسایی که اذیتش میکردن به طرز اسرار آمیزی آزار نمیدیدن. اگر کسایی که مسخره ش میکردن به طرز عجیبی تنبیه نمیشدن.
این لوهان بود، کسی که در مواقع اضطراب یا عصبانیتش اتفاقات عجیبی رخ میداد. لوهان “نه چندان” عادی.
ساعت 8 صبح یه روز گرم تابستونی بود و لوهان واسه یه روز دیگه آماده میشد. برنامه ی روز ؟ گشت زدن توی خیابونا … یا شاید رفتن به کتاب خونه ؟
روتین زندگی لوهان برخلاف خودش خیلی عادی بود. با اینکه دوستی نداشت، ولی نمیزاشت به خودش بد بگذره. امتحان کردن کافه های تازه تاسیس … سینما … پارک … اون دقیقا میدونست چیکار کنه که بهش خوش بگذره، حتی بهتر از آدمای معمولی اطرافش.
از اتاقش بیرون اومد و از پله های چوبی اون خونه قدیمی که توش تنها زندگی میکرد پائین رفت. هنوزم صدای پچ پچ مانند توی سرش ازش دعوت میکرد که به یه جای نامعلوم بره، ولی لوهان حتی ذهنشو ذره ای درگیر اون صدا نکرد. در واقع این صدا براش مثل یه همراه شده بود، صدایی که جای خالی خیلی آدما رو براش پر کرده بود.
میخواست به سمت آشپزخونه ی کوچیک گوشه ی سالن بره که یه تیکه کیک برداره و بخوره و طبق معمول از خونه بزنه بیرون، که با صدای در ورودی خونه سر جاش متوقف شد.
هر باری که یکی در میزنه، آدم میتونه انتظار خیلی احتمالا رو داشته باشه.
شاید پستچی باشه که یه نامه رو از یه دوست خیلی قدیمی بیاره، شاید یه همسایه جدید باشه که اومده تا عرض ادبی بکنه، شاید یه سری هم محله ایا باشن که بخوان ازت دعوت کنن باهاشون فوتبال بازی کنی، شاید حتی شاید یه فروشنده دوره گرد باشه.
اما باور کنین هیچ انسان سالمی انتظار دیدن چیزی که لوهان پشت در دید رو نداره.
لوهان در رو باز کرد و با دو نفر رو به رو شد. دو نفر که از نظر قدی به طرز عجیبی با هم فاصله داشتن.
پسر کوتاه تر لبخند بانمکی روی لبش بود و چشمای ریزش تقریبا محو شده بودن.
پسر بلندقد تر که از نظر هیکلی هم خیلی قوی به نظر میومد یکم خسته و بیحوصله به نظر میرسید و زیر چشماش گود افتاده بود. به نظر نمیرسید از اینکه اون لحظه اونجا بود زیاد خوشحال باشه.
لوهان صداشو صاف کرد. «اممم … میتونم کمکتون کنم ؟»
لوهان پسری بود که معمولا ساکت بود، زیاد نمیخندید، زیاد تعجب نمیکرد، زیاد عصبانی نمیشد … کلا بی حس بود، اما اون لحظه حس عجیبی داشت. یه خارش عجیبی رو توی سرش حس میکرد که تا حالا حس نکرده بود و همه ی اینا به میزان تعجبش از دیدن دو تا غریبه جلوی در ورودی خونه ش ساعت هشت صبح روز یکشنبه اضافه میکرد.
پسر کوتاه قد دستاشو با خوشحالی بهم کوبید. «بالاخره ..! صبح بخیر لوهان هیونگ!»
لوهان با دیدن ذوق بچگانه ی پسر لبخند کمرنگی زد. «صبح تو هم بخیــ…» با یادآوری اینکه اسمشو نگفته یه لحظه مکث کرد. «هی تو … تو از کجا اسم منو میدونی ؟!»
این بار پسر بلند قد بود که با ابروهایی که بالا داده بود جواب داد. «اینو جه جونگ هیونگ بهمون گفته. فکر میکنم بهتر باشه زودتر بریم.»
لوهان هر لحظه گیج تر میشد و نمیدونست باید چیکار کنه. چند بار پلک زد. «بریم ..؟ کـ .. کجا بریم ..؟»
پسر قد کوتاه با خوشحالی خندید. «خونه !»
لوهان فقط تونست با ناباوری بخنده. «خـ.. خونه ..؟» چون بعد از اون دیگه چیزی یادش نمیومد.
×××
چشماشو باز کرد و گردنش رو که به خاطر وضعیت بدی که توش خوابیده بود مالید. تکون های خفیفی رو حس میکرد که نشون میداد توی یه ماشینه.
“توی ماشین ؟”
با بهت صاف نشست. واقعا توی یه ماشین بود. با دهن باز به اطرافش نگاه میکرد و نمیدونست باید چی بگه. دزدیده بودنش ؟ خواب میدید ؟ خودشم نمیدونست باید چه واکنشی نشون بده.
«اوه بیدار شدی ؟؟ ببخشید که مجبور شدیم بیهوشت کنیم هیونگ، لیتوک هیونگ گفت بهتره اینجوری بیاریمت. در واقع خیلی نگران بودیم که بخوای شورش کنی و حداقل دو نفرمونو بکشی! تو که ما رو زهره ترک کردی هیونگ :|.»
بیهوشش کردن ؟ لیتوک دیگه کیه ؟ باهاش چیکار دارن ؟؟ چرا به کسی باید آسیب برسونه ؟؟ انواع سوالات متنوع دور سرش میچرخیدن.
به سمت صدا برگشت. پسر بامزه ای که یکم قبل تر دیده بود از صندلی جلو به سمتش خم شده بود و لبخند میزد. با من من گفت : «مـن .. شـ.. شما … کی هستین ؟»
میدونست که اگه دزدیده باشنش کاری از دستش برنمیاد، شاید عاقلانه ترین کاری که از دستش بر میومد این بود که اونا رو به حرف بگیره، شاید حداقل راهی برای نجاتش پیدا کنه.
پسر بامزه ای که جلو نشسته بود یه ظرف پر از آبنبات جلوش گرفت. «یکی میخوری؟ نعناییه!»
لوهان با تردید سر تکون داد و یه دونه برداشت.
صدایی از سمت راستش شنید. صدایی که براش خیلی دلنشین به نظر میومد. «هیونگ … نگران نباش، ما ندزدیدیمت.»
لوهان به سرعت به سمت پسر برگشت که کنارش با فاصله روی صندلی عقب نشسته بود و به در تکیه داده بود و با لبخند کوچیکی نگاهش میکرد. ناخودآگاه لبخند زد. انگار‌ فکر لوهان رو خونده بود، چشماش برقی داشتن که لوهان احساس میکرد داره زیر اون نگاه آنالیز میشه و در کمال تعجب خیلی هم‌ از اون حس راضی بود.
واسَش همه چیز پر از مجهولات بود، دلش میخواست بپرسه، که بدونه. ولی به جای اون همه سوالاتی که داشت، جمله ی کاملا بی ربطی گفت. «تو اسمت چیه؟»
پسر هدفون رو از دور گردنش برداشت و روی گوشاش گذاشت. «من سهونم. خوش اومدی هیونگ.»
لوهان یکم اخم کرد. «خوش .. به کجا خوش اومدم ؟!»
بازم این پسر کوتاه و بامزه بود که جواب داد. «به خونه ت هیونگ. به خونمون. اسم من بیون بکهیونه، این پسر برج زهرمار رو هم که میبینی چانیوله.»
بکهیون به پسر پشت فرمون اشاره کرد، همون پسر قدبلندی که لوهان دیده بود.
لوهان گیج تر شده بود، ولی سرش رو تکون داد. هنوزم نمیدونست با اون چیکار دارن. «منو … کجا میبرید ..؟!»
چانیولی که بکهیون بهش اشاره کرده بود با اخم به جاده ی رو به روش زل زده بود.
بکهیون آروم خندید. «خیلی زود میفهمی. خیلی زود.»
لوهان سرش رو تکون داد. خودشم نمیدونست چرا، ولی حس بدی نداشت از اینکه اونجا بود، بین اون آدما. چشمش به بیرون پنجره خورد و تقریبا جیغ کشید. «کوه .. کوه … برف … اینجا کجاست ؟؟ این … ما تو کره نیستیم نه ..؟ منو کجا آوردید ؟؟»
برف … وسط تابستون ..؟ این دیگه واسه لوهان زیادی بود ..!
سهون هدفونش رو از روی گوشاش برداشت و در حالی که گوشه ی لبشو گاز میگرفت به لوهان نگاه کرد. «هیونگ لطفا عصبانی نشو… ما تو تبتیم.»
چشمای لوهان گرد شد. «تبت ؟ یعنی … تبت ؟؟ ما تو کره نیستیم ؟ چطور ..؟!»
سهون با دست چپش دست راست لوهان رو گرفت و با انگشت شستش نوازشش کرد. «هیونگ … جایی واسه نگرانی نیست. باشه ؟»
صدای سهون واسه لوهان مثل یه آهنگ قشنگ بود که نمیزاشت لوهان ناراحت بمونه. سرش رو آروم تکون داد. دست خودش نبود، آروم شده بود. «ولی … چطوری ..؟!»
صدای بم چانیول تو ماشین پیچید. «کای. کای ما رو تله پورت کرد سئول، خودشم ما رو برگردوند اینجا. حالا میشه آروم بگیری؟»
لوهان بی توجه به لحن‌ سرد و عصبانی چانیول و مخصوصا جمله آخرش، با دهن باز به چشماش زل زد که از توی آینه ی جلو معلوم بود. «تـله .. پـورت ..؟»
هر سه نفر سرشونو تکون دادن، ولی چند ثانیه سکوت کردن، انگار میخواستن کلماتشون رو با دقت انتخاب کنن.
بکهیون گردنشو خاروند. «اوهوم تله پورت. ما یه سری نقاط جابجایی داریم که به دست کای و دونگ وو کنترل میشه. اونا قدرت تله پورت دارن. هر جا که بخوایم‌ بریم به جای چیزای مسخره وقت گیر مث ماشین و هواپیما توی نقاط جابجاییمون حرکت میکنیم‌ و خیلی زود میرسیم، پس چیزی واسه نگرانی نیست.»
لوهان واقعا زبونش بند اومده بود. «اونا .. قدرت .. دارن؟»
احساس میکرد داره کلافه میشه. نمیدونست چرا کسی براش موقعیت زو توضیح نمیده. اونو از توی خونه خودش سوار یه ماشین قراضه کرده بودن و حالا بین کوهای تبت بود و هیچکس بهش نمیگفت اون خونه کوفتی چیه و کجاست و اصلا جریان این همه مسخره بازی چیه.
سهون لحن تهدید آمیز لوهان رو به سرعت تشخیص داد و دوباره شروع به نوازش دستش کرد. سرپرستا گفته بودن این مورد مورد آسونی نیست و سهون منظورشون رو تازه درک میکرد.
انگار که نمیخواست ساکت بمونه، انگار که میخواست سر از همه چیز در بیاره. کاملا مشخص بود که چرا یونهو هیونگش سه نفر رو برای انتقال لوهان‌ انتخاب کرده بود.
سعی کرد لحنش دلجویانه باشه. «آره هیونگ، قدرت. تو تنها نیستی، همه ی ما قدرت داریم. بین ما این یه چیز عادیه.»
“عــادی”.
این کلمه کم کم روی قلب لوهان مینشست. بعد از مدتها … عادی بودن … حس فوق العاده ای داشت.
اونم بعد از این چند ماه اخیر، که متوجه شده بود یه قدرت ویژه ی دیگه هم داره.
شاید واسه آدمای “عادی” عجیب به نظر برسه، ولی واسه لوهان یه قسمت از وجودش بود.
این تواناییشو یه روز صبح کشف کرده بود، یه روز صبح که ناخودآگاه به سمت ساعتی که چند متر باهاش فاصله داشت دستشو دراز کرده بود تا آلارمشو خاموش کنه، ولی وقتی چشمش رو باز کرده بود، متوجه شده بود که ساعت توی دستشه.
اوایل براش عجیب بود که میتونست جای وسایل رو بدون تماس فیزیکی تغییر بده، شاید یکم هم ترسیده بود، از قدرتی که داشت ترسیده بود.
ولی بعد حس کرده بود خاصه. از قدرتش راضی بود. فقط نمیتونست به هر کسی از قدرتش بگه، اونوقت مسلما باید زیر هزار جور آزمایش و تست اعصاب میرفت … فقط چون ثابت کنه عادیه. ولی اون عادی نبود.
دوباره دست سهون رو روی دستاش حس میکرد که آروم دستشو فشار میداد. «هیونگ، ما روی تو هیچ آزمایشی انجام نمیدیم. قرار نیست کسی اذیتت کنه. همه ی ما همینیم. ما داریم میریم خونه ..! همه ی ما قدرت داریم، مثل تو … اونجا مثل یه دنیای دیگه س …»
بله، و دوباره اون پسر جذاب خیره کننده فکرشو خونده بود و این بار چیزی گفته بود که در لحظه لوهان رو آروم کرده بود… “خونه.”
خونه … اون کلمه واسه لوهان آهنگ قشنگی داشت. لوهان آروم لبخند زد و به بکهیون نگاه کرد که میخندید. «لوهان هیونگ .. داریم میریم به یه دنیایی که داشتن قدرت خارق العاده همونقدر عادیه که نفس کشیدن عادیه ! چیزی واسه نگرانی نیست… ما مثل همیم ..»
لوهان باور نمیکرد … اون چیزی که میشنید مثل یه خواب بود … اونقدر خوب بود که نمیتونست واقعی باشه …
ناخودآگاه لبخندش عمیق شد. «خب … کی میرسیم به اون خونه ؟»
بکهیون ریز خندید. خیلی خوشحال بود که جریان آسون تر از چیزی که فکرشو میکرد پیش رفته و اون هیونگ دردسرساز خیلی عادی باهاشون همراه شده. «خیلی زود هیونگ، خیلی زود..!»

آیا لوهان دزدیده شده است ؟ آیا میتواند به زندگی جدیدش عادت کند ؟ آیا مورد دروغ و ظلم مثلث عذاب قرار گرفته است ؟ آیا جنگی خونین در راه است ؟ آیا سه نفری گولش زدن میخوان بهش تعرض کنن ؟؟ :دی آیا در تبت غذای کره ای وجود خواهد داشت یا لوهان از گرسنگی سوء هاضمه خواهد گرفت ؟ آیا سهون تاپ خواهد بود ؟ آیا چانیول با اخم غلیظ و چشمان آتش بارَش بالاخره لوهان را خواهد کشت ؟ آیا بکهیون سالم به آغوش وطن باز خواهد گشت ؟ آیا کادیلاک در راه تصادف کرده و به شانزده قسمت نامساوی تقسیم خواهد شددد؟ آیا این ها همه تخیلات یک نویسنده بیمار است ؟ آیا ؟ چطور خواهد شد ؟
همه اینا در قسمت بعدییی … ~~
با ما باشیددد … *پخش شدن آهنگ تیتراژ پایانی* *خروج نویسنده و عوامل فیلم از صحنه* *تاریک شدن صحنه*
=))) :|
The following two tabs change content below.

Raha

× رها × ۱۸ و اَندی :| × پیرو مکتب اگزیستیالیسم و پلورالیسم =))) × فلاف‌ نویس قهار × بُز نویس قدیمیی × طنزپرداز مسخره نویس :دی × بُزکوهی را ارج نهیم :دی × کایسو ایز لایف × بکسو ایز بایِس رِکِر :دی ×

Latest posts by Raha (see all)