هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Home Ep 2

سلاممم! دوشنبه هم نشد که اومدم :| چرا نمیتونم جلو خودمو بگیرم که دیر بیام نظرا حداقل از 20 بیشتر شههه ؟؟ ㅠㅠ

این شما و این قسمت دوم فیک خونه! از این قسمت به بعدش جالب میشه فکر میکنم :دی

بریم ادامه؟! یا نه؟ -__-

ممنونم از همه کسایی که خوندن و حمایت کردن ♡ جاتون واسه قسمت 4 که رمزیه محفوظه :دی (به همین سرعت :|)

ضمنا وانشات با حضور کاپل های پر طرفدار رمزی که سراغش رو میگیرین میخواستم روز عاشورا بزارم، ولی متوجه شدم بی دینی آشکاری بود :دی

فعلا سرم شلوغه برای نوشتن تکست مسیجا، احتمالا این‌ هفته میزارمش! مرسی از انتظارتون!

لوهان هنوز گیج بود. چند بار پلک زد. 《قدرت همه مثل منه ؟》
بکهیون خنده ی ریزی کرد. 《معلومه که نه. اونجا کلی آدمن با تواناییای خیلی متفاوت. قدرت تو یه چیز منحصر به خودته.》
لوهان به چشمای بکهیون خیره شد که از خوشحالی برق میزدن. شایدم این برق واسه خوشحالی نبود … تازه متوجه شد این فقط چشمای بکهیون نیست که برق میزنه، از کل بدنش نور ضعیفی ساطع میشه.
با چشمای گرد شده گفت :《 تو … تو قدرتت نوره ؟》
بکهیون با خوشحالی دستاشو به هم زد. 《اوهوم. قدرت من تولید و کنترل نوره ..!》
لوهان گردنشو خاروند و بدون اینکه از بکهیون چشم برداره گفت :《تو … تو برق میزنی ..!》
بکهیون سرش رو تکون داد. 《آره. البته الان زیر نور خورشید درست معلوم نیست، شب مثل یه مشعله ! اینقدر معلومه که اگه توی فاصله چند صد مایلی منم باشی به وضوح منو میبینی ..! خیلی باحاله ؛ نه ؟!》
لوهان سرش رو آروم تکون داد. خودشم میدونست دیگه هیچ حس دفاعی نداره نسبت به این جریان. میدونست حتی اگه یه شوخی مسخره هم باشه بازم دوست داره آخرشو ببینه.
سهون که کنارش بود نفس راحتی کشید. انتظار داشت لوهان جیغ بزنه یا بهشون حمله کنه، یا حتی فرار کنه. ولی لوهان خیلی راحت داشت باهاشون میومد. بدون اینکه خودش متوجه باشه شخصیت بی خیال این هیونگش رو تحسین میکرد.
لوهان خوشحال بود، حس میکرد واقعا داره به دنیایی میره که بهش تعلق داره. حالا که فهمیده بود “عادیه” ، دیگه حتی از اینکه بدزدنشم نمیترسید.
صداشو صاف کرد. 《خب .. این خونه .. چجوریه ..؟》
بکهیون یه قیافه متفکر به خودش گرفت. 《اوممم … مثل بقیه خونه ها. فقط حیاطش بزرگتره، تعداد خیلیییی زیادی اتاق داره، و توسط سرپرستا اداره میشه.》
لوهان آبنباتی که از بکی گرفته بود رو توی دهنش گذاشت. 《سرپرست ؟》
《آره سرپرست. هر کدوم از خونه ها چند تا سرپرست دارن، حالا میبینیشون. نگران نباش، جای خوبیه ..!》
جوری بحث میکردن انگار خیلی معموله که چهار نفر توی یه ماشین قراضه بین برف و بوران با لباسای تابستونی از کوه بالا برن و در مورد آدمایی با قدرتای عجیب صحبت کنن و گرم هم باشن. گرم … 《بخاری روشنه ؟》
سهون و بکهیون زدن زیر خنده. چانیول همچنان توی سکوت رانندگی میکرد. سهون خنده شو کنترل کرد و گفت :《نه، این قدرت چانیول هیونگه. قدرت چانیول هیونگ آتیشه. از خودش گرما میده بیرون ! همه ی اطرافشو گرم میکنه، هیجان زده که میشه اوضاع یکم ناجور میشه… اگه هیجانشو کنترل نکنه حتا ممنکنه گاهی وسایل رو خراب کنه. یه بار وقتی داشت با مینهو هیونگ غذا میخورد سوزوندش. شفادهنده ها دوران سختی داشتن تا بتونن مینهو هیونگو خوب کنن . ییشینگ هیونگ 2 روز نخوابید، آخرشم قدرت مینهو هیونگ درست برنگشت.》
لوهان از توی آینه اخم چانیول رو دید که عمیق تر میشد. 《خب ؟ اگه یکی قدرتش خوب نشه چی میشه ؟ میندازینش بیرون ؟》
بکهیون سرش رو کج کرد و به لوهان نگاه کرد. 《اوه نه. ما هممون یه خونواده ایم. اونا فقط به خونه های دیگه میرن تا تمرین کنن و دوباره قدرتشون برگرده. اونا برمیگردن.》
سهون با سر حرف بکهیون رو تائید کرد. 《همه ی ما ممکنه قدرتمون یه جورایی خطرناک بشه. سرپرستا واسه این اونجان که جلوی این اتفاقا رو بگیرن. مثلا از اون موقع به بعد چانیول هیونگ لباسای ضد حریق میپوشه، ولی بازم اطرافشو گرم میکنه. جونسو هیونگ براش این لباس رو درست کرده. اون یه نابغه ست.》
لوهان نگاه خیره بکهیون به چانیول رو تشخیص داد، یه نگاه حسرت آمیز شاید.
توی ادامه ی راه ماشین ساکت بود و هر کسی توی فکر خودش غرق بود. بکهیون که حالا نگاه خیره شو از نیمرخ چانیول برنمیداشت و معلوم بود یه چیزی داره آزارش میده، چانیول که بدون هیچ حسی به جاده زل زده بود و سهون … که بیخیال آهنگ گوش میداد و بیرون پنجره رو نگاه میکرد.
لوهان کم کم داشت از این شرایطی که توش بود لذت میبرد. فکر میکرد داشتن قدرتی مثل قدرت خودش خیلی بده، ولی الان از ته قلبش خوشحال بود که داره پیش کسایی میره که مثل خودشن.
حس بچه هایی رو داشت که از بحث چند تا بزرگتر هیچی نمیفهمن. دوست داشت چیزی بگه، ولی بیشتر از اون دوست داشت دنیایی که اونا ازش حرف میزدن رو بیشتر بشناسه.
با ذوق به بیرون پنجره نگاه میکرد. دوست داشت همه چیز واقعی باشه، واسه همین نمیخواست مقاومتی بکنه. این از هر چی رویا تا اون لحظه داشت واقعی تر بود.
به نقطه ای رسیدن که شیب جاده تند تر شده بود و کوه ها با قله های تیز تر سر بلند کرده بودن. بکهیون با خوشحالی گفت :《دیگه رسیدیم ..!》
سکوت عجیبی اون قسمت از جاده رو گرفته بود، جاده ای که برفای دست نخورده ش زیر چرخ کادیلاک قدیمی لنگ‌طوسی ملایمی میگرفت. همه چیز انگار یخ زده بود، لوهان حتا صدای موتور ماشین رو هم دیگه نمیشنید.
تا میخواست در موردش بپرسه سهون زیر چشمی به لوهان نگاهی انداخت و انگشت اشاره شو روی لبش گذاشت و با حرکت سر بهش اشاره کرد که ساکت باشه. لوهان آروم سرش رو تکون داد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد.
توی یه قسمتی از جاده جلو میرفتن که درختای کمتری داشت نسبت به قبل، و آسمونش تیره تر بود، انگار که ابرا منتظر یه تلنگر برای باریدن باشن. منظره ترسناکی بود که لوهان توی فیلمای ترسناک میدید، ولی این بار به جای ترس هیجان خالص رو حس میکرد که زیر پوستش حرکت میکرد و قلقلک ریزی که باعث میشد بخواد زودتر از اون ماشین بیرون بپره و تک تک افراد اون خونه رو ببوسه، افرادی که براش “خانواده” میشدن، چیزی که خیلی وقت بود حس داشتنش رو یادش رفته بود.
لوهان اون جاده رو دوست داشت، اون برفای سفید دست نخورده. اون کوه های تیز مشکی که تضلد قشنگی با برفای روشون داشتن.
متوجه سکوت غیرطبیعی ماشین شده بود، میدونست که الان باید منتظر یه اتفاق باشه. چه اتفاق بد و چه خوب، دوست داشت این رویا ادامه پیدا کنه.
هر طرفی رو که میدید، کوه های بلند و برف زده جلوی چشمش ظاهر میشدن. نمیدونست چرا باید ساکت باشه، ولی دوست داشت به اون آدما اعتماد کنه.
با متوقف شدن ماشین صاف نشست و به سهونی نگاه کرد که کنارش هدفونش رو دوباره روی گوشش گذاشته بود و سرش رو به پنجره تکیه داده بود و چشماشو بسته بود و به بکهیون که تند تند آبنبات میخورد و در آخر به چانیول که دوباره بدون هیچ حرفی به رو به رو زل زده بود.
یادش اومد قدرت سهون رو نپرسیده بود، ولی نمیخواست سکوت رو بهم بزنه.
نمیفهمید واسه چی ماشین وسط اون جاده متوقف شده. میخواست بپرسه که دید چانیول از ماشین پیاده شد و به سمت یه سنگ کنار جاده رفت.
بکهیون توی آینه جلوی ماشین موهاش رو مرتب کرد و بدون اینکه به لوهان نگاه کنه علامت سوال توی چشماش رو خوند. 《ما برای اینکه آدمای عادی نتونن پیدامون کنن چندین تا لایه محافظ گذاشتیم. این لایه ای که ازش گذشتیم لایه صوتی بود که اگر صدای بالاتر از 7 هزار هرتز توی اون محوطه شنیده بشه حسگراش فعال میشن و امواج فراصوت تولید میکنن. اگه این دیوارا نبودن..》
مکثی کرد و شونه ش رو بالا انداخت. 《خب خیلیا دنبالمونن.》
با اینکه احتمالا از دیوار صوتی رد شده بودن، لوهان میترسید که حرف بزنه. سری تکون داد و به چانیول نگاه کرد که با یه میله نازک به چند تا از سنگا ضربه میزد و با تمرکز دنبال چیزی میگشت.
لوهان با چشمای متعجب همه ی این صحنه ها رو نگاه میکرد، ولی برای بقیه این یه چیز کاملا عادی بود، انگار که کار هر روزشون باشه.
چانیول انگار چیزی که میخواست رو پیدا کرده بود. یه قسمت از برف که صاف بود و لوهان فکر نمیکرد زیرش سنگ باشه چیزی بود که چانیول دنبالش میگشت. برف روی سنگ رو کنار زد و کف دستش رو روی سنگ گرد گذاشت که به خوبی توی مشتش جا میشد، بعد سنگ رو روی محور خودش یه دور چرخوند.
اگه حالت عادی بود، لوهان میزد زیر خنده و فکر میکرد که چانیول فیلمای تخیلی زیاد میبینه، شایدم خیلی متوهمه، ولی شرایط اصلا عادی نبود و لوهان هم قصد نداشت همچین چیزی بگه.
چانیول با همون اخم با ابهت به سمت ماشین برگشت و دوباره پشت فرمون نشست و شروع به حرکت کرد. لوهان نفس راحتی کشید. دوست داشت زودتر اون خونه رو ببینه.
از حرکات چانیول تعجب کرده بود، ولی میدونست حق هیچ سوالی رو نداره. فکر نمیکرد بیشتر از اون چیزی که اون روز تعجب کرده بتونه تعجب کنه ، ولی با حرکت نرم ماشین فهمید که اشتباه کرده.
چانیول ماشین رو مستقیما به سمت تخته سنگ بزرگی هدایت میکرد که حداقل دو برابر ماشین بود. مطمئنا چانیول توی جهت یابی اشتباه نمیکرد، ولی به هر حال لوهان چشماشو بست و سرشو بین دستاش گرفت.
به محض رسیدن ماشین به تخته سنگ، لوهان گرمای مطبوعی رو روی پوستش حس کرد که حدس زد از چانیول بوده. سهون بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت : 《این دیواره ی امنیتیه. واسه ما گرمه، واسه آدمای عادی سرده. حالا بهت نشونش میدم. فعلا چیزی نپرس.》
بکهیون با ذوق سرشو تکون داد. 《باحال نیست؟》
لوهان هیچی نمیفهمید. دیواره امنیتی ؟ آدمای عادی ؟ ترجیح داد هیچی نپرسه و منتظر باشه. میدونست اگه این واقعیت داشته باشه، چیزای زیادیه که باید بفهمه و دیواره ی امنیتی جزء کم اهمیت ترینشونه.
وقتی چشمش به فضای بیرون پنجره افتاد فریاد کوتاهی کشید. از اون کوه های بلند و جاده های تیز و دره های عمیق خبری نبود. حالا اونا توی محوطه ی سرسبز بزرگی بودن که با چند تا ساختمون بلند احاطه شده بود.
محوطه شلوغ و پر از رفت و آمد بود و هر طرف یه عده آدم در حال انجام تمرینایی بودن که واسه لوهان ناشناخته بود.
مردا و چند زن، توی لباسای رنگارنگ در حال فعالیت بودن. یه سمت محوطه چراغای ریز رنگی نصب بود که نظر لوهان رو واقعا جلب کرد، ولی نمیتونست تشخیص بده چیه.
دو تا از ساختمون ها پر از پنجره های کنار هم بودن که نشون میداد خوابگاه افرادی هستن که توی اون خونه زندگی میکنن.
با اینکه وقتی توی جاده بودن هوا روشن بود، توی اون محوطه ی بزرگ هوا نیمه تاریک بود.
لوهان نمیدونست چی بگه. زبونش بند اومده بود. دوست داشت همون لحظه بره و تمام طول اون زمین رو بدوه.
با احساس جنبشی کنارش، سهون رو دید که در ماشین رو باز کرد و پیاده شد. بعد سرش رو دوباره توی ماشین برگردوند و یه لبخند دندون نما به لوهان زد. 《به خونه خوش اومدی … لوهان هیونگ ..!》
خونه ..؟ لوهان نمیدونست چطور تا اونجا اومده، هنوز نمیفهمید چطور به اون آدما اعتماد کرده. شاید اینا بخاطر این بود که میخواست باور کنه که نرماله . چند وقت اخیر هر چقدر تونسته بود فیلمای سوپر نچرال دیده بود، تا حداقل یکم خودشو عادی حس کنه.
اینجا و بین این آدما که این قدرتا رو داشتن، واقعا حس میکرد توی خونه س. حس میکرد عادیه.
با بهت در ماشین رو باز کرد و بیرون اومد. همه مشغول یه سری کار بودن و لوهان احتمال میداد حتی هیچکس متوجه نشده باشه که ماشین کادیلاک قرمز قراضه از ناکجا آباد اون وسط ظاهر شده.
بکهیون رو دید که بلافاصله دست چانیول رو گرفت و با خودش به سمت ساختمون با نمای سفیدی کشید که سمت چپشون قرار داشت و مثل ساختمون مرکزی به نظر میومد. سهون به سمت لوهان برگشت. 《میشه یه لحظه اینجا وایسی تا برگردیم ؟ باید به سرپرستا خبر بدیم که اینجایی. لطفا جایی نرو، باشه ؟》
لوهان سری تکون داد. هیچ حرفی نمیتونست بزنه، نمیخواست حتی یه ثانیه از وقتی که میتونست صرف دیدن اونجا بکنه رو هم از دست بده.
یا شگفتی به اطرافش نگاه کرد. دوست داشت اولین کسی که توی دیدش قرار میگیره رو بگیره و تا جایی که میتونه سوال پیچش کنه، ولی صدایی متوقفش کرد.
《هی هی هی … سرتو بدزد پسررر ..!》
لوهان به سرعت به پشت سرش نگاه کرد تا ببینه این صدا از کجاست که با بخورد گلوله ی بزرگ برف به سرش روی زمین افتاد.
آخی گفت پشونیشو مالید. گلوله ی یخی صاف توی سرش خورده بود. تا اومد تعجب کنه، یادش اومد اونا الان تو تبت به سر میبرن. کم کم داشت متوجه میشد دیگه نباید از هیچ چیز تعجب کنه.
یه پسر به سرعت به سمتش اومد. 《اوه حالت خوبه ؟ خوبی ؟ تقصیر این جون میونه، همش آب از خودش پرت میکنه، مجبور شدم منجمدش کنم.》
لوهان چشماشو بست. هضم همه ی این اسما و لقبای جدید خیلی سخت بود، ولی نه سخت تر از کنار اومدن با این دنیایی که الان توش بود. به سختی سعی کرد از جاش بلند شه. 《اومم .. خوبم …》
پسری که بالای سرش بود دستشو گرفت و اونو بالا کشید. 《اوه من شیومینم راستی ! تو هم که لوهانی … نه ..؟ همونی که باعث شد شیوون هیونگ مثلث عذاب رو تا سئول بفرسته ؟؟》
لوهان لباسش رو مرتب کرد و دستشو جلو آورد . 《خوشبختم … شیومین . مثلث … عذاب چیه ؟ شیوون کیه ..؟》
شیومین با دست راست دستشو گرفت و بی حوصله دست چپش رو چند بار توی هوا تکون داد. 《تازه واردا اولش همینن، هی سوال میپرسن ! برو یکم بگرد پسر ..! خوش باش ..》
موهای قهوه ای لوهان رو بهم ریخت و خندید. لوهان حس عجیبی داشت. بعد مدتها تنهایی … داشت معنای دوست پیدا کردن رو درک میکرد. دوستی با آدمایی که … مثل خودشن.
تا خواست چیزی بگه، شیومین رو دید که به سرعت برگشت و انگشت اشاره ش رو به سمت پسری گرفت که دو تا دستش توی هوا معلق بود و از کف هر دو تا دستش قطرات درشت آب خارج میشد که به سرعت به سمت شیومین میومدن.
لوهان توی دلش شیومین رو تحسین میکرد، چون دقیقا وقتی که با خیس شدگی بیست و پنج صدم ثانیه بیشتر فاصله نداشت تونست اون حجم آب و پسری که با نیشخند بامزه ای آب رو به سمتش میفرستاد رو منجمد کنه. شیومین فریاد زد :《این بار دیگه نه کیم جون میون !!》
پسری که جون میون صداش کردن، تا گردن توی یخ فرو رفته بود و به طرز خنده داری از سرما میلرزید. 《هیونگ … جنبه داشته باش ..! هر چق باشه من سرپرستتم! مرتیکه ><》
شیومین خندید و به لوهان اشاره کرد. 《هی سوهو شی ..! لوهانی رو دیدی ؟؟ همونیه که شیوون هیونگ رو مجبور کرد مثلث عذاب رو دنبالش بفرسته !》
تا لوهان میخواست همه چیز رو هضم کنه، پسر دیگه ای ظاهر شد. پسر که لبخند بانمکی رو لبش بود با سر انگشت یخ دور سوهو رو لمس کرد. 《همون لوهان معروف ؟؟ خوشبختم لوهان … من گی کوانگم !》
لوهان با گیجی به آدمای اطرافش نگاه کرد. اونا “واقعا” قدرت داشتن ..! عجیب به نظر میومد، ولی حس میکرد سالهاست که اونا رو میشناسه …
سوهو که با گرمای گی کوانگ از یخ زدگی خلاص شده بود و حالا خیس آب بود جلو تر اومد. 《اوووه سردههه …》 چشماشو بست و بهم فشار داد و همه ی آب ها رو جذب بدنش کرد. چشماشو باز کرد و دقیق به لوهان زل زد. 《وای پسر ..! تو خیلی بامزه ای !! میشه لپتو بکشم لوهانی ؟؟》
گی کوانگ خنده ای کرد و آروم یه ضربه به پشت گردن سوهو زد. 《لوهانی چیه ..؟ اون یه هیونگه !!》
سوهو با شیطنت خندید و به لوهان چشمک زد. 《ولی لوهانی قشنگ تره ..!》
رو به پسری که از بقیه قد کوتاه تر بود گفت :《تو … قدرتت چیه ..؟》
《آتیشه ..! مثل چانیول .. مثل جیمین .. مثل اریک سونبه ی شینهوا …》 دستشو دور گردن سوهو انداخت و فشار داد. 《این دوستمونم که میبینی آب تراوش میده قدرتی نداره، اینا همش از شب ادراریشه …》
سوهو با اخم بامزه ای پاشو به زمین کوبید. 《یااا هیونگ ! جلو تازه واردا آبرو داری کن خب ! لوهانی شوخی میکنن، من الهه ی آبم ! یعنی نماد حیات … نماد زندگی … آب مایه حیاته اصن …! اصن قدرت دار ترینشون منم  ..! به حرف این هیونگای حسود گوش نکن اصن ..!》
لوهان خندید. براش جالب بود که چندین نفر یه قدرت رو دارن. براش جالب بود که آدما چقد راحت با قدرتاشون کنار اومدن ..! همه چیز براش جالب بود و تازگی داشت.
اون حس اونجا بودن رو دوست داشت، اونجا دیگه کسی ازش نمیترسید…
وقتی که دقت کرد دید که لباس گی کوانگ دقیقا مثل چانیوله، یه لباس تمام مشکی، با یه جنس خاص. حدس زد اونم لباس ضد حریق میپوشه.
از اون همه هجوم احساس زبونش بند اومده بود. هیچ چیزی رو نمیتونست حس کنه، به جز دستی که رو شونه ش قرار گرفت و صدای آرومی که تو گوشش شروع به حرف زدن کرد. 《بههه … پس لوهانی که میگن شمایی ؟؟》
لوهان به سمت صدا برگشت و با دیدن دو تا پسر جا خورد. 《اینجا همه پسرن ..؟》
یکی از پسرا خندید و آروم زد پشتش. 《معلومه که نه. تعداد زیادی دخترا سه هفته بود که ماموریت بودن. صبح رسیدن، همشون خوابن.》 اون یکی پسر که یکم مظلوم تر و جدی تر به نظر میومد سر تکون داد. 《بعدنم میشه حرف زد. لوهان شی … آماده ای که بیای پیش سرپرستا ؟؟》
لوهان با استرس آب دهنش رو قورت داد. 《آدمای ترسناکین ؟؟》
یکی از پسرا که خیلی شوخ طبع به نظر میومد ریز خندید. 《اوووه خیلییی ..!》 پسر جدی با آرنج بهش ضربه ای زد. 《اذیتش نکن هیوک .. دروغ میگه لوهان، اونا خیلی خوبن .》
لوهان نفس عمیقی کشید. 《با من چیکار دارن ؟》
پسری که اسمش هیوک بود لبخند لثه نمایی زد. 《اگه با من و دونگهه بیای میفهمی ..!》
با این همه لوهان بازم نگران بود. ممکن بود که قدرتش کافی نباشه ؟؟ ممکن بود که ازش بخوان که بره ؟ لوهان میترسید.
– هی نترس پسر، همه تازه واردا میرن پیش سرپرستا تا مسائل براشون توضیح داده بشه. این چند وقت… درگیری زیاد داشتیم. واسه همین کارای جزئی رو هم ما باید انجام بدیم…
با نگرانی به اطرافش نگاه کرد، به جای خالی دوستایی که تازه پیدا کرده بود. دوستایی که دوباره رفته بودن تا به ادامه تمریناتشون برسن. چشماشو بست و پشت سر دونگهه و هیوک به سمت بزرگترین ساختمون رفت که چند دقیقه قبل بکهیون و چانیول و سهون واردش شده بودن. ساختمون بزرگ با نمای مشکی که لوهان رو میترسوند.
نمیخواست از اونجا بره، تازه خونه ش رو پیدا کرده بود. نفس عمیقی کشید. ماجراجویی عجیبش شروع شده بود.

چقددد طولانییی بود عَررر!

نظرتون در مورد قسمت دوم چی بود ؟ :دی

آیا لوهان مجبور به ترک خانه و رفتن به خانه دیگری میشود ؟ آیا سهون لوهان را خِفت کرده و اعمال بی شرمانه ای انجام میدهد ؟ =))) آیا بکهیون موفق به اغفال چانیول میشود ؟ آیا دو کیونگسو به عشق خود میرسد ؟ آیا همه چیز خوب میشود ؟ یا خیر ؟!

بخوانید… در قسمت… سوم… خانه! *خنده خبیث* :دی

The following two tabs change content below.

Raha

× رها × ۱۸ و اَندی :| × پیرو مکتب اگزیستیالیسم و پلورالیسم =))) × فلاف‌ نویس قهار × بُز نویس قدیمیی × طنزپرداز مسخره نویس :دی × بُزکوهی را ارج نهیم :دی × کایسو ایز لایف × بکسو ایز بایِس رِکِر :دی ×

Latest posts by Raha (see all)

مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
نگین کریس لاور.;کایسوشیپر
مهمان

عالی بقول کره ایا تبااااا:)))))..من منتظرکایسوئم شعله ی کایسو روبکش بالا پلیییییییییییییز:)

mehrnaz.exol
مهمان
سایه
مهمان

خیلی جالبه بود😘
هیچ وقت جلو خودت رو نگیر همین جوری تند تند بزار😛

Alice
مهمان

خیلی جالبه ، خیلی دوست دارم ادامشو بخونم مرسی

r.r
مهمان

بابا یکم آب قند بدین به این چان بلکه قابل خوردن بشه.چشه این موجود؟؟من جای لوهان سردرگمم.اونهمه آآآآدم…….عرررررر……..چطوری اسماشونو یاد بگیرم؟؟/

اوه سهون
مهمان
خدایااااااا دختر جون چقدر از دستت خندیدم😂😂این تیکه اخر (آیا ها)عالی بود😜😜😜 رها جون این از چیزی که فکر میکردمم به خواسته هام نزدیکتره حتی خودمم نمی تونستم انقدر خوب توی تخیلاتم بسازمش الان من از شدت هیجان بالا دارم میمیرم دروغ نیس اگر بگم این اولین فیکیه که قلبم از شدت هیجان دلش میخواد از سینم بپره بیرون باور کن تو خیلی محشرییییییییییییییییییی هر روز پیش دوستام پز میدم نویسنده مورد علاقه ام به عنوان کادو یه فیک برام تو سایت گذاشته عاشقتمممممممممممممممممم رها جون جی هوننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟؟جیمینم هست؟؟؟ ای آتیش پاره کاپل جی هونو این تو گذاشتی؟؟؟؟؟ هر کاپلی… Read more »
غزاله81
مهمان
غزاله81
مهمان

دو کیونگ سو چی بود این وسط؟D:

Farnaz
مهمان

خخخخخ به فدای سوهو
ماجراجویی دوس *_*
بسی بسی بسی زیبا بود آجی❤

lulu
مهمان

سلام این سوالایه اخرت با اعصابه من بازی میکنه فایتینگ چینگو

zahra
مهمان

جیغغغغغغغ خیلی خوب بود لطفا زود زود آپ کن

zahra
مهمان

سلام من خواننده ی جدید فیکم و به نظرم خیلی فیک باحالی بود ممنون

فرناز
مهمان

خیلی باحال بووووود وقشنگ
مررررررررسی گلم

NaNa
مهمان

وای کی آپ شد اینO-o
بخاطر مدرسه کم میااام سایت😭
ممنوون آپ کردی فقط یچیز..آجی من به تل دسترسی ندارم میشه جیمیلتو بزاری تا بیام رمزو بگیرم ازت؟!؟
ممنون میشم آگه بدی❤

هانا
مهمان

مرسیییییییییییییییییییی این قسمت خیلییییی عالی بود واقعا داره خیلی جالب میشه.
راستی رها جونم میخواستم بدونم این فیک دقیقا چندشنبه ها آپ میشه؟

rani
مهمان

هاهاها چانبکو هونهانو کایسوش زود تر از همس اره؟
عالیه مرسی

shi jung
مهمان

من با همه ایا ها موافقم و میگویم اری اتفاق می افتد
وایییی خیلی باحال بود هنه قدرت خودشونو دارن عرررر دوقلوهای افسانه ای هیوک و دونگهه هم که هستن عرر من قربون لبخند لثه نماش برم
خوشمان امد:-! میتوانی ادامه دهی:-\
لبخند خبیثت مرا در افق محواند

wpDiscuz