سلاممم به همه عزیزان! فرا رسیدن آخر هفته های ملکوتیی رو به همه شما تبریک و تهنیت عرض میکنم :دی

با شما هستیم با این قسمت از خونه -_- زود اومدم بازممم عَررر :دی

میخوام زودتر تموم شه فیکای احساسی طوری بزارم =))))

حالا تا اون موقه شما بفرماین ادامههه ~

ممنون از همگیی ~

قسمت بعدی یک قسمت رمزی از کاپل عزیز دل همه ماست :دی

چون خودم گشاد هستم یه مقدار کامنت بزارین که رمزش عمومی بشههه .. اگه نه هم بنده رمز رو به همه عزیزانیی که یه لطف خاصی بهم دارن میدم :دی

بخونین و لذت ببرین ♡

از در ساختمون که وارد شدن، دنیای کاملا متفاوتی با محوطه ای که الان توش ایستاده بودن بود.
وارد سالن بزرگی شده بودن که سقف خیلی بلندی داشت. چیز زیادی اونجا دیده نمیشد. دو تا در بزرگ دو طرف ساختمون قرار داشتن و یه میز کوچیک جلوی یکی از درا بود و پشتش یه دختر جوون نشسته بود و کتاب میخوند.
روی یکی از دیوارا صدها قاب عکس وجود داشت که زیر هر کدومشون اسم صاحب عکس نوشته شده بود و دقیقا وسط اون سالن یه آبنمای مرمری کوچیک بود که توش هیچ آبی نبود.
لوهان با شگفتی پشت سر دونگهه و هیوک راه میرفت. هر چقدر که بیرون دیوارای این ساختمون جنبش و تحرک زیاد بود، داخلش آرامش حاکم بود. از هیاهو و سر و صدای بیرون هیچ خبری نبود.
یکم به خودش جرئت داد و به سرعت قدماش اضافه کرد تا بره و با هیوک و دونگهه هم قدم شه. دونگهه بهش نگاه مهربونی کرد و لبخند زد. 《اولش عادت کردن یه خورده سخته، ولی کنار میای.》
لوهان آروم سر تکون داد و سعی کرد واسه چند تا از سوالای بی شماری که توی مغزش بود جواب پیدا کنه. 《اینجا دقیقا چیه ؟؟》
داشتن به سمت دختر گوشه سالن و میزش میرفتن. هیوک در حالی که موهاشو صاف میکرد به لوهان نگاهی انداخت. 《اینجا ساختمون مرکزیه. سرپرستا اینجا زندگی میکنن و مهم ترین تصمیم گیریا اینجا انجام میشه. احتمالا از این به بعد زیاد گذرت به این ساختمون نمیفته، پس مشکلی نیست ..》
لوهان دماغشو بالا کشید. هنوزم نمیدونست این چیزی که داره تجربه ش میکنه چیه. یه خواب ؟ یه شوخی ؟ یه معجزه ؟ بهشت ؟
همه چیز براش تازگی داشت، انگار که دوباره متولد شده باشه. یه خورده از خودشو دلگیر بود که چرا زودتر اونجا رو نشناخته. واقعا براش مثل رویا بود.
دونگهه به دختری که کنار در بزرگ نشسته بود اشاره کرد. 《داریم میریم پیش سرپرستا. اونا باید باهات حرف بزنن.》
حس استرس یکباره به لوهان هجوم آورده بود. با نگرانی نگاهش رو به دختر دوخت. نمیدونست چرا از کسایی که تا حالا ندیده بودشون میترسه، ولی فقط میدونست نمیخواد از اون دنیایی که دیده بود بیرون بره.
به دختر نگاه کرد. صورت بانمکی داشت و بخاطر تمرکز بیشتر روی کتاب، اخم ظریفی کرده بود. 《اون دختره … سرپرسته ؟》
هیوک خنده ای کرد. 《کی ؟ فی ؟ معلومه که نه، اون  تازه دو هفته ست که اومده. گروهش همراه بقیه دخترا ماموریت بودن، واسه همین بخاطر اینکه کسی نیست رو قدرتش کار کنه فعلا اون سخنگوی سرپرستاس. اونا پشت درای بسته خودشونو حبس میکنن، ساعتها کار میکنن. گاهی هم بدون اینکه به ما بگن میزنن به دل جاده و کسی نمیفهمه.》
لوهان به در بزرگ اشاره کرد. 《اونجا چیکار میکنن خب ؟》
دونگهه خندید و آروم روی شونه ی لوهان زد. 《سرپرستی ..!》
– ما تنها کسایی نیستیم که قدرت داریم لوهان، اینو یادت نره. خیلیا به جز ما هستن که قدرت دارن و قدرتشون رو… چندان .. توی راه خوبی استفاده نمیکنن. سرپرستا رهبرای ما هستن. ازت میخوام خوب به حرفاشون گوش کنی، باشه ؟
لحن صدای هیوک به طرز خطرناکی جدی شده بود و لوهان نمیدونست چه واکنشی باید نسبت به اون اطلاعات جدید داشته باشه. کسایی که قدرتای بد داشتن ؟ دشمن ؟ نمیدونست. دوست نداشت بدونه، دوست نداشت به اون زودی نقاط سیاه زندگی جدیدش رو کشف کنه.
میخواست چیزی بگه، که به میز دختر رسیدن.دختر سرشو بالا آورد و لبخند بانمکی زد. 《میخواین برین پیش سرپرستا ؟》
دونگهه لبخند زد. 《لوهان رو آوردیم. شیوون هیونگ هستش ؟》
فی واسه لوهان با لبخند سری تکون داد.《برید تو ..》
خودش جلو تر از اون سه نفر از روی صندلی بلند شد و دو بار به در زد و کنار وایساد که اونا از دری که رو به روشون باز شد رد بشن.
لوهان دوست نداشت سرپرستا رو ببینه، حس خوبی بهشون نداشت. دیدن راهروی بلند تاریکی که بهش وارد شده بودن هم بهش حس خوبی نمیداد. دوست داشت زودتر برگرده و با دوستایی که پیدا کرده بود بیشتر حرف بزنه.
دونگهه و هیوک زیر لب با هم یه بحث داشتن و این کمکی به کم شدن استرس لوهان نمیکرد. بدون حرف داشتن از توی اون راهرو رد میشدن و لوهان ناخودآگاه به سهون فکر میکرد. اونم اونجا بود ؟
شنید که هیوک رو به دونگهه گفت :《کریس زنده س، این بحث رو تموم میکنی ؟》 بعد دست لوهان رو گرفت. 《از این طرف بیا.》
با هم به سمت یه در چوبی دو لنگه زرد رنگ رفتن که سمت چپ راهرو بود. درای دیگه ای هم اونجا بود که نمیدونست به کجا ختم میشن و توی اون شرایط خیلی هم مهم نبود.
دونگهه سرش رو پائین انداخته بود و پشت سر لوهان و هیوک میومد. هیوک رو به لوهان خندید. 《چرا اینقد میترسی بابا ؟ یه چیز عادیه، همه رو وقتی که تازه میرن تو خونه ها میبرن پیش سرپرستا تا قدرت سنجی بشن و تو گروها دسته بندی بشن که تمرین کنن. چیزی نیست.》
دونگهه دست راستشو بالا آورد و روی در گذاشت و بعد در رو باز کرد و به لوهان و هیوک اشاره کرد اول وارد شن.
لوهان راحت تر شده بود. نفس عمیقی کشید و همراه هیوک وارد یه اتاق بزرگ شد. میز خیلی بزرگی وسطش بود که روش پر از کاغذ و نقشه بود. پشت میز و روی دیوار قدی اتاق یه نقشه ی بزرگ جهان نصب شده بود که روی بعضی قسمتا با ماژیک خط کشیده بودن.
همه چیز اون اتاق خیلی ساده بود. تازه متوجه افرادی شد که توی نگاه اول حضورشونو حس نکرده بود. حدود بیست نفر پشت میز نشسته بودن و روی کاغذا خم شده بودن.
هیوک نیشخندی زد. 《اینا سرپرستن ..!》
با صدای هیوک چند نفرشون سرشون و از روی نقشه ها برداشتن و به اونا نگاه کردن. یکیشون که از بقیه جا افتاده تر به نظر میومد به سرعت از جاش بلند شد و جلوی هیوک و لوهان ایستاد. 《هیوکجه تو میتونی بری. با دونگهه برید کارای هزارتو رو چک کنید. نمیخوام امشبم مثل ماه پیش وسط مسابقه برنامه قطع بشه.》
هیوک سری تکون داد و به سمت در رفت و لوهان مسیر حرکتش رو با چشم دنبال میکرد. مردی که رو به روش ایستاده بود لبخند خسته ای زد و دستشو پشت لوهان گذاشت و اونو به سمت میز هدایت کرد. 《خوش اومدی لوهان. سخت بود، نه ؟》
لوهان احساسات ضد و نقیضش رو کنار زد. از اینکه مقابل کسایی بود که بهشون میگفتن سرپرست هم استرس داشت هم هیجان. 《اممم … تا حدودی. ولی … حس میکنم جایی هستم که بهش تعلق دارم ..!》
مرد اونو روی یه صندلی خالی انتهای میز نشوند و خودش بالای سرش ایستاد. 《دقیقا واسه همین اینجایی. خوش اومدی لوهان. من یونهوئم.》
لوهان به نشونه ی آشنایی سرش رو تکون داد. بقیه سرپرستا همچنان مشغول گفتوگو و بحث بودن. توی گروهای چند نفره، با هم حرف میزدن و میخندیدن، یا به کاغذای جلوشون اشاره میکردن، یا بعضیا یه نوشیدنی مثل قهوه ی غلیظ میخوردن. شک داشت کسی حضور اونو حس کرده باشه.
یونهو به سمت جای خودش دقیقا توی راس میز رفت و رو به همه ایستاد و چند بار دست زد. با سکوت اتاق، دوباره لبخند روی لبش اومد. به لوهان اشاره کرد. 《عضو جدید داریم ! لوهان دردسر ساز !》
نمیدونست چرا از وقتی که اومده اونجا همه بهش میگن دردسر درست میکنه. دوست داشت بپرسه، ولی جلوی چندین چشمی که بهش خیره بودن خجالت میکشید.
یونهو به یه پسر با قیافه ی جذاب که لیوانی رو توی دستش گرفته بود و بخار روش رو فوت میکرد اشاره کرد و خودش نشست. 《شیوون براش بگو !》
پسر که قیافه خیلی با ابهتی داشت واسه لوهان سری تکون داد. پس شیوونی که همه میگفتن لوهان باعث شده تو دردسر بیفته اینه.
قیافه ی ترسناکی داشت و لوهان انتظار داشت هر لحظه شروع به داد زدن بکنه، ولی به جاش لبخند چال نمایی زد و واسه لوهان دست تکون داد. 《هوووف … بالاخره شما رو دیدیم لوهان شی ! چرا هر چی صدات میکردم نمیومدی ؟؟》
لوهان روی صندلی راحت تر نشست. صدا به طرز عجیبی براش آشنا بود. 《پس … صدایی که این مدت یا من حرف میزد صدای تو بود ؟》
شیوون خندید. 《دو ماه کار و زندگی رو گرفتی از ما ! معمولا خیلی از افراد با اولین باری که صداشون میزنم خودشون میان، واسه مورد تو … سخت بود یکم ..!》
با چشمای گرد شده بهش زل زده بود. “خودشون میان؟” چطور ممکن بود ؟
– چ.. چطور باید .. ؟
شیوون دستشو تو هوا تکون داد. 《ناسلامتی تو قدرت داری! فکر میکنی ما چجوری جای تورو پیدا کردیم ؟ همه ما میتونیم با ذهنامون با هم ارتباط برقرار کنیم! کافی بود که در خونتو باز کنی و بری بیرون، اونوقت راه برات روشن میشد!》
تا خواست جواب بده شیوون بهش اشاره کرد. 《از قدرتت خبر داری ؟》
لوهان مطیعانه سر تکون داد. معلومه که خبر داشت.
چند نفر روی کاغذ یادداشت میکردن و لوهان حس میکرد توی یه جلسه محاکمه ست.
شیوون لبخند زد. 《خب خوبه. لازم نیست واسه چیزی نگران باشی، اینجا همه حواسشون بهت هست. همه اولش ضعفایی داشتن، ولی قدرت تو از خیلی تازه واردا بالغ تره. اینجا بین یه سری اعضا آموزش میبینی و زندگی میکنی، آدمایی که تو این اتاق میبینی بهت آموزش میدن. هیچ چیز سختی نیست. بقیه چیزا رو امشب میفهمی.》
لوهان آب دهنش رو قورت داد. نمیدونست باید چی بگه. بیشتر سرپرستا دوباره شروع کرده بودن به حرف زدن. صدای شیوون رو شنید. 《امشب قدرتت رو تست میکنیم و تصمیم میگیریم توی کدوم گروه قرارت بدیم. باید یه سری قوانین رو بهت بگم. استفاده از قدرتت توی دوئل های غیر رسمی و غیر کنترل شده ممنوعه، ممکنه صدمات بدی به جا بزاره. بدون اجازه سرپرستا نمیتونی از محیط خونه خارج بشی. ناهار و شام و صبحونه سر وقت معینش سِرو میشه که میتونی به به اعلامیه های توی خوابگاه مراجعه کنی، و از همه مهم تر…》
لوهان به شیوون نگاه کرد که با یه لبخند ملیح بهش نگاه میکرد اما لب هاش از هم باز نمیشد. 《هیچ وقت، هیچ وقت هر چی هم که شد سعی نکن مشکلی رو خودت حل کنی. قدرتت خطرناک تر از چیزیه که فکر میکنی، متوجهی ؟ امیدوارم خوب فهمیده باشی.》
لوهان با تردید سری تکون داد و سعی کرد همه نکات رو توی ذهنص نگه داره. معلوم بود که نمیخواست کاری کنه که از اون خونه بیرون انداخته بشه.
– و یه چیز دیگه، صدای منو تو ذهنت میشنوی ! قدرت من کنترل ذهنه. فقط میخواستم بهت خوش آمد بگم و بگم ساعت 8 شب توی زمین هزارتو آماده باشی. مسابقه هفتگی برگزار میشه و اونجا قدرتت رو محک میزنیم. امشب توی اکسو بازی میکنی، حالا هم میتونی بری. اوه سهون پشت در منتظرته.
لوهان دوباره به شیوون نگاه کرد که مشغول حرف زدن با پسر کناریش شده بود و آروم بدون اینکه توجه کسی رو به خودش جلب کنه از گوشه میز رد شد و به سمت در رفت.
پس مسابقه هم داشتن ..! فلسفه اومدن پیش سرپرستا رو نمیفهمید. شونه ای بالا انداخت و در رو باز کرد، پشت در با سهونی مواجه شد که به دیوار پشتش تکیه داده بود و با نوک کفشش کف زمین شکل های مختلف میکشید.
لوهان صداش رو صاف کرد و جلو رفت. حرف زدن با سهون رو دوست داشت، سهون بهش کمک میکرد دنیایی که توش قرار گرفته بود رو بهتر درک کنه.
سهون تکیه شو از دیوار برداشت و لبخند زد. 《آماده ای ؟ بریم اتاقتو بهت نشون بدم. باید استراحت کنی، شب پرتحرکی رو داری امشب.》
لوهان با چشمای گرد نگاهش کرد که سهون ریز خندید. 《تو امشب با ما بازی میکنی، اکسو. همه تو گروهای خودشون بازی میکنن تا فقط یه گروه برنده شه.》
دستشو پشت لوهان گذاشت و اونو به سمت جلو هل داد تا مسیری که یکبار با دونگهه و هیوک اومده بود رو برگرده. 《گروه ما 10 نفره. ینی 11 نفره بود، تا قبل از اینکه … اونا … کریس هیونگ رو بگیرن.》
لحنش تلخ و دلخور بود، انگار یادآوری اون خاطره براش راحت نبود. لوهان لباشو جلو داد و با کنجکاوی نگاهش کرد. 《کیا ؟ کیا گرفتن ؟》
سهون در رو باز کرد و کنار ایستاد که لوهان رد بشه. 《میفهمی …》 از کنار فی که براشون دست تکون داد گذشتن و دوباره به محوطه برگشتن. تقریبا جنبش ها خاموش شده بود و سکوت مقطعی اون حیاط بزرگ رو پر کرده بود. گروه هایی که تا اون لحظه داشتن تمرین میکردن، روی زمین نشسته بودن و خستگی در میکردن و با هم حرف میزدن.
سهون لوهان رو از بین جمعیت حاضر رد کرد و به سمت ساختمونی برد که لوهان از تعداد پنجره هاش حدس زده بود خوابگاهه. 《چند نفر اینجا زندگی میکنن ؟》
سهون یه لحظه مکث کرد. 《توی هر خونه یه چیزی حدود صد تا صد و بیست نفر آدم زندگی میکنن ..! ولی خب الان خیلی از گروها ماموریتن ..》
دقیقا وقتی که میخواست جواب بده صدای تق ضعیفی بلند شد و سهون روی زمین افتاد. 《یااا کیم جونگین بیدار شووو ! یااا !》
نگاه لوهان به پسری با موهای مشکی خورد که دقیقا روی سر سهون ظاهر شده بود، ولی چشماش بسته بود و به نظر میرسید خوابه.
سهون دو تا دستش رو بالا آورد و توی یه مسیر حلقوی کوچیک حرکت داد، که باعث شد کای از پوزیشنش روی سر سهون جا به جا بشه و به فاصله بیست سانتی متر از زمین توی هوا معلق بمونه.
لوهان با شگفتی به کای نگاه کرد. 《این کیه ؟》
سهون خودشو تکوند و خندید. 《اوه این ؟ کایه. همونی که ما رو از سئول تله پورت کرد اینجا. معمولا تله پورتایی به این بزرگی انجام نمیده، چون بعدش دو روز تموم باید بخوابه.》
با حرکت دستش کای همونطور که معلق بود شروع به حرکت کرد. 《و وقتی خوابه بدون اراده اطراف خونه تله پورت میشه، مثل الان.》
لوهان سرش رو تکون داد. 《قدرت تو هم تکون دادن اشیائه ؟؟》 سهون دو تا انگشت اشاره ش رو به سمت  لوهان گرفت. 《باد.》
به محض اینکه سهون این کلمه رو به زبون آورد، لوهان عبور یه نسیم خنک رو از روی پوستش حس کرد. زیر لب گفت :《وااای پسر … اینجا فوق العاده س ..》
سهون به برق چشمای لوهان نگاه کرد، برقی که تو چشمای پسر بچه ای که به شیرینی مورد علاقه ش نگاه میکنه میشه دید. لبخند زد. “این هیونگ واقعا کیوته ..!”
سهون دست لوهان رو گرفت و به سمت ساختمون خوابگاه برد. 《یکم بخواب، من خودم وقت مسابقه صدات میکنم.》
لوهان با لبخند سر تکون داد. فکر مسابقه داشتن با کسایی که مثل خودش بودن واقعا باعث میشد حس زنده بودن بکنه. میتونست آزادانه از قدرتاش استفاده کنه، بدون اینکه کسی بگه چرا.
نفس عمیقی کشید. این نهایت خوشبختی بود…
تا خواست به سمت در ساختمون بره، صدای جیغی بلند شد. 《اوه اون میونگسو اوپائه !》
جمعیتی که توی محوطه بودن جمع شدن و به وسط محوطه نگاه کردن، جایی که پسری با لباسای سر تا پا مشکی ظاهر شده بود.
سهون با خوشحالی دستاشو بهم زد. 《اوه میونگسو هیونگ اینجاست … بازی داره شروع میشه …!》
×××
کیونگسو توی تختش غلتی زد و به ساعت گوشیش نگاه کرد. “7:05pm” .
زیر لب گفت :《اوه شت. امروزم ناهارو از دست دادم.》
تقریبا ساعت پنج صبح بود که ایلای که سرپرستی کلاس اونا رو بر  عهده گرفته بود بالاخره رضایت داد تمرین رو تموم کنن. اینقدر دویده بود که حس میکرد تک تک استخوناش درد میکنه.
آروم روی تختش نشست. گرمای تختش اونو بی حس کرده بود و اراده ش برای بلند شدن از جاش رو تضعیف میکرد. در حال کشیدن خمیازه ای بود که با صدای تق ضعیفی، یه سنگینی رو روی پاش حس کرد.
فریادی کشید و همونطور که نفس نفس میزد به کسی نگاه کرد که اونجا ظاهر شده بود. با تمام توانش جیغ کشید :《کیم جونگیـــــن بیدار شـــــو ..!! موجود غیب شونده موذی !!》
دستاشو مشت کرد و به هم فشار داد که این باعث لرزش خفیف زمین شد. قدرت کنترل زمین همین نتایج رو هم در پی داشت.
کای همونطور که چشماش بسته بود دستشو زیر سرش گذاشت و پوزیشنش رو روی پای کیونگسو راحت تر کرد. 《عصر بخیر هیونگ ! روز قشنگیه، نه ؟! ^^》
کیونگسو با حرص کای رو به گوشه ای از تخت هل داد و خودش از جاش بلند شد. دستشو به کمرش زد و اخمی کرد.《از قصد میای اینجا، نه ؟ تو به من نظر داری ؟!》
کای که خودش رو لای پتوی کیونگسو پیچیده بود و داشت خودش رو برای راند دوم خوابش آماده میکرد، مثل برق گرفته ها از جا پرید و صاف نشست. در حالی که سرش رو میخاروند پرسید :《چی ؟ نظر ؟!》
کیونگسو همونطور که سرش رو تند تند تکون میداد انگشتش رو به حالت هشدار جلوی کای گرفت. 《بله نظر ! نظر سوء ! توی دو هفته ی گذشته این پنجمین باره تله پورت میشی صاف رو من ! این دیگه چه معنی ای میتونه داشته باشه ؟ ها ؟ برو بیفت رو سهونی جونت ^^ … چمیدونم، بکهیون هیونگ جونت ^^ ..! اصن برو بیفت رو ته مین سونبه نیم جونت ^^ .. نائون نونا جون چطوره، ها ؟ فکر نکن برام مهمه، فقط دارم گزینه های پیش روتو برات میگم ! اصنم برام مهم نیست رو کی میفتی، فهمیدییی ؟؟》
کای دستش رو به حالت تسلیم بالا آورد. 《باشه باشه، من اشتباه کردم ! تمومش میکنی ؟》
کیونگسو که به نظر بی حوصله میومد دستش رو توی هوا تکون داد. 《چی رو ؟》
کای با سرفه ای صداش رو صاف کرد و به سقف اشاره کرد که تکه هایی از گچش روی زمین میریخت. کیونگسو به سرعت دستش رو تکون داد و لرزش زمین رو که هر لحظه بیشتر میشد متوقف کرد. بدی قدرتی که داشت این بود که وقتی زیادی احساسی یا هیجان زده میشد نمیفهمید که قدرتش به کار افتاده و این میتونست به کسی آسیب جدی برسونه.
دماغشو بالا کشید و به کای نگاه کرد. یه چیزی در مورد اون دونگسنگش بود که واقعا درکش نمیکرد، ولی دوست داشت همیشه خودش کسی باشه که کیم جونگین روش تله پورت میشه.
یه جورایی مسخره به نظر میومد و دو کیونگسو کاملا قبول داشت که یه چیزایی در مورد اون پسر براش متفاوته.《امشب که تو مسابقه هستی ؟ دفعه قبل که کشتی اختصاصی سوهو هیونگ رو تله پورت کردی به آب های نیلگون خلیج فارس اینقد خوابت میومد که نیومدی واسه مسابقه ! مجبور شدیم 10 تایی بازی کنیم خائن بی دست و پا !!》
کای از جاش بلند شد و خمیازه ای کشید. کش و قوسی به بدنش داد و به کیونگسو نگاه کرد. 《معلومه که میام ! میونگسو هیونگ اومده ! اینفینیت دوباره کامل شده ! به این میگن مســـــابـــــقه !!》
قیافه کیونگسو رو دید که لحظه به لحظه بیشتر از علامت سوال پر میشد و واسه جلوگیری از سوالات احتمالی لبخند دست پاچه ای زد. 《تو زمین میبینمت هیونگنیم ! ^^》
کیونگسو بدون اینکه بفهمه جلو رفت و دست پسر روبروش رو گرفت. 《نرو!》
کای یه قدم بهش نزدیک شد و توی چشماش نگاه کرد. چشمای هیونگی که خیلی اتفاقی بیشتر از هر کسی دوست داشت اذیتش کنه. هیونگی که چندین شب بود خوابش رو نصفه میزاشت که بالای سرش بشینه و خوابیدنش رو ببینه.
نمیدونست از کِی اون حس رو پیدا کرده، نمیدونست چطور ممکن‌ بود که هیونگی‌ که اینقدر بداخلاق و اخمو همیشه باهاش کل کل میکرد الان براش جذاب ترین موجود دنیا شده بود.
نیشخندی زد و چند قدم از کیونگسو فاصله گرفت و نفس عمیقی کشید. 《تازه از خواب پاشدی؟ دهنت بو میده هیونگ!》
همونطور که قهقهه میزد با کیونگسو که تند تند توی دستش ها میکرد و بو میکرد بای بایی کرد و با صدای تقی غیب شد. کیونگسو از حرص جیغی کشید و دمپاییش رو به سمت جایی پرت کرد که کای چند ثانیه قبل غیب شده بود. 《کای احمق خررر بززز ><》
صدای قهقهه ش رو از چند اتاق اونورتر میشنید. زیر لب گفت :《احمق کیوت.》
مغزش به سرعت شروع کرد به کار کردن. “میونگسو هیونگ برگشته ؟ تونسته خبری از کریس هیونگ گیر بیاره ؟ کریس هیونگ … زنده س ..؟!” اینا سوالاتی بودن کا همراه با یه بغض سمج شکل میگرفتن.
زمزمه کرد :《باید بفهمم.》
با این حرف بدون عکس العمل دیگه ای به سمت در اتاق رفت.
اون شب شب خاصی بود، برای همه افراد اون کمپ.

یا اباعبدلله چقددد طولانیی بوددد! این شما و این قسمت سه! :دی

آنچه در قسمت آینده میخوانید :

– آه اوه یِس تندتر تندتر (خانوم شما اصلا 18 سالت شده که تند تند داری میخونیی ؟؟ :|)

– اوه نه‌ اینجا نههه همه میبینن! بریم تو تخت! (عَررر :|)

– چانیووول برام رژلب میخرییی ؟؟ *پلک پلک* (آیا پای زنی در میان است ؟؟ :|)

– کاییی چرا منو نمیکنیی ؟؟ :( (او کیستتتت ؟؟)

– لوهان جان هیونگ… بنده… عاشقتممم عَررر :( (آیا هونهان خاکبرسری خواهد شددد؟؟)

– نههه نههه سوهوو هیونگگگ نَمیررر :(( (آیا مرگ‌ و میر براه خواهد افتاد ؟؟)

بخوانیددد … دررر قسمت … چهارُمممم … *خنده خبیث* *تشویق گرم حضار* :دی

شبتون بخیر!

The following two tabs change content below.

Raha

× رها × ۱۸ و اَندی :| × پیرو مکتب اگزیستیالیسم و پلورالیسم =))) × فلاف‌ نویس قهار × بُز نویس قدیمیی × طنزپرداز مسخره نویس :دی × بُزکوهی را ارج نهیم :دی × کایسو ایز لایف × بکسو ایز بایِس رِکِر :دی ×

Latest posts by Raha (see all)