سلاممم بریم ادامه :| :دی

حالتون چطوره ؟! سرتون شلوغ شده نه ؟! سرِ منم :|

طبیعیه ک من دیر بزارم شما هم نظر نزارید عَررر :دی

حالا برید بخونید فعلا -_-

قبلش به سوالاتتون پاسخ بدم :|

۱. بلههه کاپلاش همونطور که معلومه و عنوان شد از همون اول اصلیَن :|

۲‌. مسلما نه ایده من، نه قلمم، نه نوشتارم، هیچ کدوم نمیتونه با بقیه نویسنده های تخیلی نویس برابری کنه، پس این داستان رو از جهت فان بخونین نه ایده یا حتا رُمَنسش. من زیاد رو ایده پردازی یا شخصیت پردازی یا هر چیزیش وخت نزاشتم و دوس دارم این داستان نه از جهت حرفه ای بلکه به عنوان یه اثر بدون رمز و راز و پیچیدگی زیاد، فقط برای اوقات فراغتتون باشه :دی

۳. در مورد شخصیت ها پرسیدین، تو این فیک از هر گروه و هر کمپانی و هر کسی اثری هست :دی البته اگر کسی رو دوست دارین وارد داستان کنین با آغوش باز پذیرا هستم :| چون داستان خیلی انعطاف پذیره، همه ایده ها، شخصیتا و درخواست هاتون به نوعی توش گنجونده میشه.

۴. توی هفته آینده یه پست میزارم مفصل شخصیتا رو برای کسایی که نمیشناسن یا برای هضم این همه اسم مشکل دارن توضیح میدم با جزئیات :دی

۵. بین دو تا فصل شاید یه مقدار فاصله باشه چون من کنکوری هستم :| و درس و اینا -_- اگه از این فصل زیاد استقبال نشه توی ۱۲ قسمت میبندمش :دی

۶. ممنون از کسایی که نخوندن و زدن جلو، که کار درست همین بود از اول =)))

بکهیون چهره شو توی هم کشید و به لی نگاه کرد. 《توروخدا، درستش کن !》
لی با کلافگی دستشو توی موهاش کرد. 《بکهیون لباستو بپوش ! بازی شروع شده، وقت نمیـ…》
بکهیون که با هر حرکت صورتش از درد منقبض میشد درست لی رو گرفت و با التماس به چشمای نگرانش زل زد. 《هیونگ … ازت خواهش میکنم. تورو خدا. ببین چانی فکر میکنه من درد دارم، تو فقط در حدی خوبش کن که من نلنگم ! باشه ؟》
لی با اخم دستشو پس کشید و به بکهیونی نگاه کرد که انگار واسه نگهداشتن خودش روی پاهاش هم تلاش زیادی میکرد. 《ولی تو واقعا درد داری !》
لی زیاد هم نمیتونست در مقابل اون پسر مقاومت کنه. قدرت اون چشمای مظلوم گاهی حتی از قدرت کنترل ذهن هم بیشتر بود.
تکونی خورد و آروم کمر برهنه بکهیون رو گرفت و به سمت خودش کشید. دوست نداشت بکهیون رو توی اون وضعیت ببینه. 《بیون بکهیون … خدات داده یه دفعه دیگه با این وضعیت بیای پیش من … خودم جوری میسوزونمت که صد تا شفا دهنده هم نتونن خوبت کنن، فهمیدی ؟!》
لی بکهیون رو بیشتر توی بغلش کشید و با سر انگشتاش روی پوست ملتهبش حرکت کرد. اون انگشتای شفادهنده در برخورد با پوست بکهیون باعث میشد سوختگیا ترمیم بشن، ولی لی شک داشت بتونه توی اون زمان کم و به اون آسونی درخشش بکهیون که حالا محو شده بود رو برگردونه.
میدونست بکهیون درد میکشه، ولی جفتشون توی سکوت به فضای خالی اطرافشون نگاه میکردن. با هر حرکت انگشتای لی روی پوستش، بکهیون صحنه های قبل رو جلوی چشمش میدید. چانیولی که دوستش داشت، چانیولی که توی آغوش میگرفتش، چانیولی که برای اولین بار قلبش رو به روش باز کرده بود. میترسید. میترسید که دوباره از دستش بده.
– ییشینگ هیونگ زودباش ! مسابقه شروع شده.
با صدای بم کسی که توی فاصله چند متریشون دست به جیب ایستاده بود هر دو از هم فاصله گرفتن. بکهیون از کیلومتر ها فاصله هم میتونست اون پیکر رو تشخیص بده. 《پـ.. پـارک چانیول …》
چانیول بدون اینکه نگاهش رو از بکهیون برداره شروع به حرف زدن کرد. 《ییشینگ هیونگ. نمیخوای بری ؟》
هر دو حرکت لی رو دیدن که بی هیچ حرفی تیشرت سفید بکهیون رو دستش داد و از کنارشون رد شد و به سمت هزارتو رفت، ولی اونقدر سرگرم نگاه کردن به هم بودن که توجهی نکنن.
چانیول یه قدم به سمت بکهیون اومد. 《میخواستی ییشینگ درمانت کنه، نه ؟ بکهیون بهت میگم این رابطه امکان پذیر …》
بکهیون با عجله دست چانیول رو گرفت و به سمت محل مسابقه کشید. 《بعد این بازی حرف میزنیم … ساعتها …》
صورت چانیول مثل کسایی بود که انگار به سمت شکنجه گاه میرن. با اخم غلیظی به بکهیون نگاه میکرد. بکهیون برنگشت تا اون نگاه پشیمون که قلبش رو میسوزوند ببینه. 《بیا تا بهت ثابت کنم که حتی اگه با این رابطه بسوزم بازم بکهیونم.》
بدون حرف دیگه ای، اونو به سمت اکسو کشید.
×××
لوهان روی عدد 17 بزرگی ایستاده بود و دورتادورش با دیوارایی از جنس خود هزارتو محاصره شده بود. از کیسه شماره ها عدد 17 رو برداشته بود. قبل از اینکه بفهمه سهون یا هر عضو دیگه اکسو چه شماره ای رو برداشته، پسر قدبلندی کنارش ظاهر شد و اونو به این اتاقک شماره 17 تله پورت کرد.
صدای شیوون رو شنید. 《همه آماده باشن. وقتی که صدای سوت رو شنیدید دیواره ها از دورتون برداشته میشن و بازی آغاز میشه. با شماره 3. یک، دو، موفق باشید.》
صدای بلند سوت جیغ مانندی توی فضا پیچید و لوهان  متوجه شد که دیواره های اطرافش توی زمین فرو میرن. خودش رو توی فضای هزارتو پیدا کرد، توی راهروی دراز و تاریکی که تهش رو نمیدید.
زمین، لرزه های کوچیکی داشت و به محض شروع بازی صدای فریاد های مبهمی از هر طرف به گوش لوهان میرسید.
هنوز جمله آخر سهون توی گوشش بود. “نگران نباش هیونگ. هر جا باشی میام و پیدات میکنم.”
خیالش راحت بود که سهون هست، ولی هنوزم نمیدونست چرا سهون میتونست با یه جمله تا اون اندازه دلگرمش کنه.
دیگه هیچ اثری از ترس یا نگرانی تو وجودش نبود، فقط مقادیر زیاد هیجانش باعث شده بود آدرنالین بدنش به بیشترین حد خودش برسه. یه قلقلک رو توی دلش حس میکرد، قلقلکی که مربوط میشد به ذوق و کنجکاوی.
به دیوارای سبز بلند اطرافش نگاه کرد که دست کم دو و نیم تا سه متر ارتفاع داشتن. از آسمون بالای سرش چیز زیادی نمیدید، به جز ابرهای سیاهی که در حال حرکت بودن و این نشون میداد چن کار خودشو شروع کرده.
شروع به قدم زدن کرد، چون نمیدونست دقیقا باید چیکار کنه. بخاطر لرزه های گاه و بیگاه زمین به دیواره های هزارتو برخورد میکرد.
تا خواست تصمیم بگیره که چیکار کنه از پشت سرش صدایی شنید. اولین نقشه ای که به ذهنش رسید رو پیاده کرد : قایم شدن.
سمت راستش بوته ی پر برگی بود که به راحتی میشد پشتش قایم شد. در حالی که نفس نفس میزد پشت بوته نشست و راهرو رو پائید.
پسری با موهای بلند قهوه ای رو دید که در طول راهرو میدوید. نمیدونست تعقیب کننده س یا گریزنده، تصمیم گرفت همونجا و توی همون وضعیت بمونه.
اشعه ی طلایی رنگی به سرعت از کنارش رد شد و به پسر مو قهوه ای برخورد کرد و صدای فریاد پسر رو شنید :《اه دوباره نه مین یونگی !!》
اشعه ی طلایی که دقیقا به کمر پسر برخورد کرده بود کم کم همه بدنش رو در بر گرفت و باعث شد به طرز عجیبی بدرخشه. لوهان از جایی که قایم شده بود درست نمیدید، ولی عبور باد سردی رو حس کرد که باعث شد بلرزه.
نمیدونست کسی که اون باد رو فرستاده سهونه یا کس دیگه ای هم قدرت باد رو داره؛ واسه همین پشت بوته خودش رو جمع تر کرد و منتظر موند.
– هی هی هی !! بیین کی اینجاست !!
صدایی از ته راهرو بلند شد. از کسی که لوهان نمیدیدش، ولی سنگینی قدم هاشو حس میکرد. پسر مو قهوه ای وسط راهرو خشک شده بود و لوهان حدس میزد قدرت فردی که ته راهروئه قفل کردن بدنه.
پیکر دو مرد برای لوهان واضح شد که به سمت پسر وسط راهرو میومدن. یکی از دو پسر شروع به حرف زدن کرد. 《سلام ته مین شی ! ببخشید که دوباره مجبوری به دست من حذف بشی.  ^^ جیمین حذفش کن.》
پسری که موهای قهوه ای داشت و لباس بلند نارنجی پوشیده بود جلو رفت و گونه چپ ته مین رو لمس کرد و با نیشخندی نگاهش کرد. 《طلایی بهت میاد … ته مین هیونگ.》
به محض برخورد انگشت جیمین به پوست ته مین، قفل بدنش باز شد و به جاش علانت ضربدر قرمزی روی گونه ش ظاهر شد. ته مین با اخم به پسرا نگاه کرد. 《چه بدجنسایی !!》
لوهان دوباره صدای شیوون رو توی سرش شنید، واضح و رسا. 《لی ته مین – شاینی – از بازی حذف شد.》
به محض شنیده شدن این جمله، دختری با لباس آبی دقیقا کنار ته مین ظاهر شد و دستشو گرفت. 《حاضری سونبه ؟》
ته مین که اخمش عمیق تر میشد به پسرا نگاه کرد که نیشخند میزدن. 《هیچم خنده نداره !!》 پسری که قدش بلندتر بود با سرفه ای خنده شو جمع کرد و سر تکون داد. 《آره آره ! زود برو !》
با صدای تقی هر دو با هم تله پورت شدن به جایی که لوهان حدس میزد خارج هزارتو باشه و دود سفیدی رو پشت سرشون جا گذاشتن.
دو پسر بهم نگاه کردن. 《خب حالا چی شوگا هیونگ ؟》 پسری که موهای صورتی رنگ داشت به جیمین نگاه کرد. 《یک هیچ به نفع بی تی اس !》
جیمین با گیجی چرخید. 《هیونگ کس دیگه ای رو می بینی ؟؟》
چشمای شوگا به یه رنگ طلایی براق تغییر رنگ دادن که با اون سرتاسر راهرو رو زیر نظر گرفت. 《درسته که من دید در تاریکی دارم، ولی مثل یونگ سنگ هیونگ دور رو نمیتونم ببینم که !》
لوهان با دیدن نوری که از شوگا ساطع میشد حدس زد قدرتش مثل قدرت بکهیون به نور بی ارتباط نیست، ولی این پسر درخشش طلایی عجیب و خیلی بیشتری داشت.
– بیا از ته این راهرو بریـ..
صدای آشنایی حرف شوگا رو قطع کرد. 《یااا جون میون منم ! آیــــش خیسم کردی !》
لوهان بلافاصلع اون صدا رو شناخت. لی.
با وحشت به شوگا و جیمین نگاه کرد که توجهشون به سمت صدا جلب شده بود. 《ئه ییشینگ تویی ؟ اوه فکر کردم یوسوپه ! هی هی هیــس ! الان پیدامون میکنن !》
لوهان از پیدا کردن صداهای آشنا توی اون مکان غریب بی نهایت خوشحال بود، ولی نگرانی بیشترش قیافه های دو پسری بود که به سمت صدا برگشته بودن و با هم نیشخندی رد و بدل میکردن.
– خب چرا دقت نمیکنی ؟ حالا من از کجا یکی رو با قدرت گرما پیدا کنم خشکم کنه ؟!
– اوووه بیا من خودم خشکت میکنم باو …!
– یاا دور شو !
– هیــــــــس ییشینگ کولی بازی در نیار دیگه !!
– یااا کیم جون میون !! ما وسط یه بازی هستیم !!
– جان من ساکت ! بعد مدتها تنها گیرت آوردم !
– یاا جون مـیـ..
صدای لی خفه شد و لوهان تقریبا میتونست حدس بزنه چرا. هیچ چیزی به جز برخورد لــب هاشون نمیتونست غر غرای ییشینگ رو خفه کنه. هر دو پسر وسط راهرو با هم به سمت صدا حرکت کردن و لوهان بدون هیچ اتلاف وقتی از جایی که قایم شده بود بیرون پرید و بی صدا پشت سرشون دوید.
بعد از پیچ راهرو؛ دقیقا پشت درختچه بزرگی لی و سوهو نمایان شدن، در حالی که خیلی نزدیک به هم  ایستاده بودن و مشخصا حواسشون به تعقیب کننده هایی نبود که آروم بهشون نزدیک میشدن.
لوهان از کنار شوگا که جفت دستاشو بالا آورده بود به سرعت گذشت و دقیقا لحظه ای که اشعه طلایی با گردن سوهو به اندازه یک ثانیه فاصله داشت دستشو گرفت و کشید. 《بدویید ! تعیقب کننده ها دارن میان !》
لی و سوهو خیلی زود با سرعت قدم های لوهان هماهنگ شدن و دویدن. لرزه های گاه و بیگاه زمین دویدن رو براشون سخت تر میکرد و درخت ها و درختچه هایی که هر چند قدم از زمین سر بیرون می آوردن هم شرایط رو بهتر نمیکرد.
صدای شوگا رو پشت سرشون شنید که با هیجان حرف میزد. 《اکسو رو میبینم ! بدو !》
سوهو توپ آبی بزرگی رو که بین دستاش کنترل میکرد با حرکت انگشتش بالا آورد و به سمت دو پسر فرستاد. به سمت شوگایی که دو دستش رو جلوش گرفته بود که به رنگ طلایی درخشان خیلی عجیبی در اومده بود و جیمین که باد به صورت یه حلقه دور بازوی راستش میچرخید و روی دست دیگه ش یه شعله آبی رنگ میسوخت.
لوهان انتظار داشت که صدای برخورد توپ آب بزرگ رو با دو پسر بشنوه، ولی به جاش یخ سفیدی رو دید که از کنارش گذشت و به توپ بزرگ آب برخورد کرد و باعث شد که منجمد بشه.
شیومین خلاف جهت اون ها به سمت تعقیب کننده ها میدوید. در حالی که به سمت زمین مرطوب زیر پای تعقیب کننده های بی تی اس یخ میفرستاد تا منجمد و لیزش کنه و از سرعت حرکتشون کم کنه دستی واسه لوهان تکون داد. 《بدو لوهانی !》
لوهان برنگشت تا برخورد توپ بزرگ رو که حالا تبدیل به یخ شده بود به پسرا و لیز خوردنشون رو ببینه، ولی صدای فریادشون رو شنید و توی دوراهی انتهای راهرو به سمت راست پیچید.
متوجه شد از لی و سوهو جدا شده. میخواست برگرده که صدای سوهو رو شنید که بلند فریاد میزد تا به گوش لوهان برسه.
– برنگرد لوهان هیونگ ! برو جلو، ما میایم و پیدات میکنیم !! و لطفا حذف نشو !
×××
چانیول نزدیک به لبه هزارتو راه میرفت. حواسش توی بازی نبود، همه ی فکرش پیش بکهیونی بود که نمیدونست الان حالش خوبه یا نه.
خودش رو سرزنش میکرد، که نتونست جلوی خودشو بگیره، که باعث شد اون پسر مظلوم درد بکشه، که نتونست تحمل کنه، که بعد از دو سالی که بکهیون رو از خودشم بیشتر دوست داشت نتونست ازش محافظت کنه.
در واقع سه سالی میشد که بکی رو میشناخت. بکهیون کسی بود که زندگی رو بهش برگردونده بود. خاطرات براش تازه بودن، انگار همون لحظه جلوی چشمش پارک چانیول 18 ساله ای رو میدید که شاد و خوشبخت بود. پارک چانیولی که یه روز بهاری از مدرسه به خونه برمیگشت.
حس میکرد چشماش خیس شده، مثل هر بار که این خاطره توی ذهنش جون میگرفت.
*فلش بک*
چانیول در حالی که بستنی چوبی شکلاتیشو با لذت میخورد به ساختمون دوازده طبقه ای رسید که توی یه سوئیت دو خوابه کوچیک طبقه یازدهمش با مادر و پدر و خواهرش زندگی میکرد. طبق معمول هر روز یکشنبه ای که از مدرسه برمیگشت بستنی خریده بود. یه شکلاتی برای خودش، یه نعنایی واسه خواهرش و آلبالویی برای مادرش و وانیلی برای پدرش.
زیر لب آهنگ جدیدی که شب گذشته دانلود کرده بود رو زمزمه میکرد و نسیم خنک روی صورتش حرکت میکرد و بوی شکوفه های گیلاس رو براش به هدیه می آورد.
خوشحال بود که یکشنبه خوبی رو در پیش داره. برنامه روتین یکشنبه هاش رو از حفظ بود. صبح ماهیگیری با بهترین پدر دنیا، ظهر ناهار پختن با مهربون ترین خواهر دنیا و شب گلکاری باغچه کوچیک توی تراس با دوست داشتنی ترین مادر دنیا. هیچی به اندازه روز های یکشنبه نمیتونست چانیول رو خوشحال کنه.
به خونه رسید و توی در سفید رنگ آپارتمان کلید انداخت. با شنیدن صدای جیغ از داخل خونه با نهایت سرعتش در رو باز کرد و وارد شد.
چیزی رو دید که انتظار نداشت ببینه. مادرش رو در حالی دید که از ته دل جیغ میزد، خواهرش که گریه میکرد و پدری که با کمربند به جون هردوشون افتاده بود.
چانیول با چشمای گرد شده به این صحنه نگاه میکرد. نمیدونست خوابه یا بیدار، ترجیح میداد تا ابد بخوابه و این صحنه رو نبینه، صورت کبود مادرش و بدن خون آلود خواهرش.
– بـ… بابا … چیـ… چیکار داری … میکنی …؟؟
کلماتش کوتاه و مقطع بودن، نمیدونست احساساتشو چطور نشون بده…
باباش به سمتش برگشت و با اخم بهش نگاه کرد. باختن تقریبا همه زندگی و سرمایه ش توی کازینو چیزی نبود که بتونه بهش افتخار کنه. نمیخواست پسرش توی اون شرایط ببینتش.
با داد بلندی چانیول رو به عقب هل داد.
– برو … اینجا نباش … برو گمشو …
چانیول جلو رفت تا بتونه پدرش رو آروم کنه. نمیدونست چیشده؛ ولی نمیخواست خونوادشو توی اون وضعیت ببینه.
– بابا … آروم باش … مـ.. من … ما پیشتیم …
با صدای بلند کشیده و دردی که سمت راست صورتش حس کرد و طعم خونی که شدت میگرفت شعله های خشم رو حس کرد که لحظه به لحظه بیشتر میشدن و نمیتونست تحمل کنه.
با پدرش نگاه کرد که دوباره با کمربند سراغ خواهرش رفته بود، خواهر 22 ساله ش که ماه بعد قرار بود ازدواج کنه. این خلاف آرزوهای اون خانواده بود، چانیول باید یه کاری میکرد.
– نــــه با اون کاری نداشته بــــــاش …!
دیدن نگاه ملتمس مادرش و صورت دردکشیده خواهرش باعث میشد نفسای مقطع بکشه، این نمیتونست واقعی باشه.
جفت دستاشو بالا آورد و ناخودآگاه به سمت پدرش گرفت. هیچ اخیاری از خودش نداشت، فقط میدونست دیگه نمیتونه بیشتر از این صحنه روبروشو تحمل کنه.
دستاشو بالا آورد و با تمام خشم درونش فریاد زد.
– گفتم اونو ولش کـــــُــــن !!!
موجی از گرما رو حس کرد که از توی رگاش میگذشت. گرمایی که از قلبش توی تک تک رگاش پخش شد و حس میکرد از سر انگشتاش خارج میشه. نمیخواست چشماشو که از خشم بسته بود باز کنه، دوست داشت تا ابد همونطور بمونه.
با صدای جیغی چشماشو باز کرد و با چشمای گرد شده به اطرافش نگاه کرد، به شعله هایی که کل خونه رو در بر گرفته بودن، به خونواده ش که توی شعله ها میسوختن و جیغ میزدن.
در حالی که نفسش بند اومده بود یه قدم عقب رفت. نمیتونست از روبروش چشم برداره. نفس کشیدن براش سخت بود و میدونست این ربطی به دود سیاه رنگی که هر لحظه توی اتاق بیشتر میشد نداره.
با ناباوری به اطرافش نگاه میکرد و دنبال یه جواب بود. نمیدونست چطور این اتفاق افتاده، در واقع نمیدونست چطور اون کارو کرده …
دستاشو جلوی صورتش گرفت و باناباوری بهشون نگاه کرد که دود خفیفی ازشون بیرون میومد. براش عجیب بود که هیچ احساس گرما نمیکرد توی اون ساختمونی که کلش با شعله های قرمز و نارنجی پوشیده شده بود، ولی عجیب تر این بود که احساس رضایت میکرد، احساس سبکی، احساس میکرد اون آتیش از وجودشه …
در حالی که سرش رو به طرفین تکون میداد از آپارتمان بیرون دوید. نمیتونست باور کنه. مطمئن بود یه خوابه و فقط میخواست از اونجا فرار کنه و وقتی برگرده که مطمئنه بیدار شده.
فرار میکرد و صحنه سوختن خواهرش رو میدید، گریه میکرد و جیغ های پدرشو میشنید، گریه میکرد و هق هق مادرشو میشنید.
ناخودآگاه اشکاش روی صورت دود گرفته و سیاهش جاری میشدن و ردی به جا میزاشتن. پارک چانیول خونواده شو کشته بود.
نمیدونست مقصدش کجاست، فقط وقتی به خودش اومد که بالای پل سفید وایساده بود. پلی که زیرش بزرگترین اتوبان سئول رد میشد. روی دیواره پل ایستاده بود و گریه میکرد.
این میتونست یه پایان باشه واسه دردی که توی مدت کم به قلبش چنگ انداخته بود. زیر لب با خودش حرف میزد.
– مامان … ببخشید … یورا … بابا … من عجیب الخلقه م … من بیمارم … منم باید بمیرم … من باید بمیرم … بمیرم …
میخواست این پایانش باشه، یه پایان باشکوه واسه کسی که “عادی نبود”.
این میتونست پایان همه چیز باشه اگر یه جفت دست دور کمرش حلقه نمیشد. اگر یه جفت چشم قهوه ای پر از اشک بهش خیره نمیشد. اگه یه جمله اسرارآمیز توی گوشش زمزمه نمیشد.
– هی … تو عادی هستی … ما … عادی هستیم …
*پایان فلش بک*
باید بکهیون رو پیدا میکرد. باید بهش میگفت که چقدر دوسش داره، که چقدر ازش ممنونه، و چقدر متاسفه. باید اونجا و کنار بیون بکهیون میموند تا حالا که درد میکشه ازش محافظت کنه.
به سرعت به سمت انتهای راهرو دوید. نمیخواست حتی یه لحظه رو هم از دست بده. دریاچه کوچیکی رو دور زد و به سرعت به راهش ادامه داد. “بیون بکهیون … هر جا که باشی … پیدات میکنم …”
توی انتهای راهرو به یه سه راهی رسید که میدونست یکیش به آتیش ختم میشه. گرمای آتیش رو میتونست از چندین کیلومتری تشخیص بده، هرچند آتیش واسش قدرتی نبود که بهش افتخار کنه.
راه وسط رو انتخاب کرد و ادامه داد. نمیدونست کجا میره، فقط دوست داشت زودتر به بکی برسه.
وسط راهرو یه دریاچه وسیع بود که باید ازش میگذشت. با کلافگی دستش رو روی صورتش کشید.
– فکر اینجاشو دیگه نکرده بودم …
تا میخواست کاری بکنه کای کنارش ظاهر شد.
– اوه هیونگ آتیشی میبینم پشت دریاچه گیر کردی … ^^
چانیول با درموندگی به کای نگاه کرد که به دیواره هزارتو تکیه زده بود و میخندید.
– من الان اصلا حوصله شوخی ندارم کیم جونگین. کمکم میکنی ؟
کای تکیه شو برداشت و شونه ای بالا انداخت.
– چرا باید کمک کنم ، وقتی میتونم کمک نکنم …؟ ^^
– ما توی یه تیمیم !
– ولی این دلیل نمیشه دوست نداشته باشم خودم برنده مسابقه باشم ..!
چانیول دست راستشو که شعله ور شده بود بالا آورد.
– یــــا !
کای خندید و با دستایی که با حالت تسلیم بالا آورده بود یه قدم عقب رفت.
– خب خب خب شوخی کردم هیونگ عصبانی نباش …!! بیا ببرمت اونور تا تبدیل به خاکستر نشدم …!
ذهن چانیول اونقدر درگیر بود که واسه شوخیای بی مزه گنجایش نداشت. چشماشو بست و حس کرد که به سرعت توی زمان حرکت میکنه. با این حس آشنا بود، حس تله پورت شدن.
وقتی چشماشو باز کرد اونور دریاچه ایستاده بود، و رو به روش راهرو تاریک رو میدید. صدای پرخنده کای از اونور دریاچه به گوش رسید و بلافاصله بعدش صدای تقی که نشون میداد تله پورت شده.
– یکی طلبم چانیول هیونگ !
پوفی کشید و دوید. سرش درد میکرد و میدونست این سردرد فقط وقتی خوب میشه که بکهیونو پیدا کنه.
میخواست از درختی که جلوش بود رو بسوزونه که صدای جیغی شنید. یه صدای جیغ که بدون شک متعلق به کسی نبود به جز بکهیون.
×××
دوباره زمین تکونی خورد و صدای توی سرش شروع به حرف زدن کرد.
– اونجی؛ ای پینک؛ از مسابقه حذف شد.
– هیون سونگ؛ بیست؛ از مسابقه حذف شد.
لوهان به خاطر تمرکزی که روی مسیرش کرده بود اخمی کرد و در طول راهرو دوید. تکون های زمین خیلی بیشتر شده بود و مه همه جا رو گرفته بود که نشون میداد مسابقه به اوج خودش رسیده.
از هر طرف صدای فریاد و گاهی هم خنده به گوش میرسید. همه چیز اونقدر سریع بود که نمیتونست هضمش کنه. همه چیز براش گیج کننده و خیلی سریع بود. هیجان توی رگاش جریان داشت و احساس زنده بودن میکرد. واسه لوهان این بهترین بازی عمرش بود.
از روی چاله ای که پر از یه مایع تیره بود پرید و میخواست از کنار یه بوته خاردار جاخالی بده که روی زمین افتاد.
طناب هایی رو حس میکرد که محکم میبندنش و نفسش رو بند میارن، فشار روی قفسه سینه ش لحظه به لحظه بیشتر میشد و هر چقدر هم که تقلا میکرد این فشار کمتر نمیشد.
احساس ناامیدی و تا حدودی وحشت توی بدنش پیچید. این مسابقه رو باخته بود.
با ناامیدی به اطرافش نگاه میکرد تا عامل گیر افتادنشو ببینه.
– میدونم شیوه بدیه واسه معرفی، ولی سلام لوهان هیونگ … من جینم !
یه پسر قدبلند کنارش روی زمین زانو زد و بهش نگاه کرد، در حالی که با چشمایی که از هیجان برق میزدن نگاهش میکرد. 《ببخشید که مجبورم این کارو بکنم، لطفا همینجا بمون تا بی تی اس پیدات کنن !! اگه احساس ناراحتی کردی داد بزن، چانگمین هیونگ حست میکنه و دوجون هیونگ یا نائون میان که از بازی ببرنت بیرون. خوش باش هیونگ.》
پسر توی پیچ راهرو گم شد و لوهان رو با کلی سوال تنها گذاشت.
جین دیگه کی بود ؟ یکی از اعضای بی تی اس بود ؟ پس چرا اونو حذف نکرد ؟
سعی کرد با قدرتش خودش رو آزاد کنه، ولی چون گره طناب رو نمیدید کار سختی بود. کم کم داشت ناامید میشد که صدای قدمای یکی رو شنید.
به امید اینکه سهون باشه سر بلند کرد. 《کـ.. کـی اونجاست ؟؟》
– فکر کنم یه تازه وارد رو گرفتم، نه ؟
لوهان آب دهنشو قورت داد. 《تو کی هستی ؟؟》
صدای قدم ها قطع شد و یه پسر بالای سر لوهان از غیب ظاهر شد.
– اوه سلام. من وی اَم … از بی تی اس.

اوه اوه لوهان حذف شد عَررر ㅠㅠ

آیا جای حساسی تمام شُد ؟ آیا تست های ریاضی خود را رها نمودید تا خانه بخوانید و اکنون حِسَش پریده و دیگر نمیتوانید تمرکز کنید ؟؟ آیا صبحانه نخوردید و همش در سایت های فیک های خاکبرسری به دنبال صحنه های بدبد هستید ؟؟ آیا در این روز تعطیل همچنان در بستر لَم داده فیک مسخره من را میخوانید ؟؟

آیا لوهان میمیرد ؟ آیا به ششصد و سی و هشت روش آنگولایی به وی تعرض صورت میگیرد ؟ اصلا جین کیست ؟ آیا دیوانه ایست که از بیماری های بدبد رنج میبرد ؟

آیا اوه سهون یبوست دارد ؟ چرا این قسمت کایسو نداشت اصلا ؟ :| آیا قرار است سولِی در مسابقه آبروی اکسو را ببرند ؟ آیا شما هم مثل من هَوَس لواشک کرده اید ؟

آیا چِرت میگویم ؟ آیا حق با شُماست ؟ :|

آیا قسمت بعد خیلی باحال است ؟

آیا … *برخورد دمپایی حضار این بار به چشم راست نویسنده* *خُل شدگی نویسنده*

خداحافظی نویسنده با شما عزیزان با ۴۰۴۰ کلمه فیک‌ :|

The following two tabs change content below.

Raha

× رها × ۱۸ و اَندی :| × پیرو مکتب اگزیستیالیسم و پلورالیسم =))) × فلاف‌ نویس قهار × بُز نویس قدیمیی × طنزپرداز مسخره نویس :دی × بُزکوهی را ارج نهیم :دی × کایسو ایز لایف × بکسو ایز بایِس رِکِر :دی ×

Latest posts by Raha (see all)