هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Home Ep 7

صبح قشنگتون بخیر، اینجا ِآفتابیه و من دلم بارون میخواد و این شما و این قسمت هفتم :دی

خونه اینجاست و چیزی نمونده که تموم بشه .. پس بریم ادامههه ~ :دی

قبل از اینکه بخوام شروع کنم، ببخشید ببخشید ببخشید که نظراتتون رو جواب ندادم .. واقعا عذر میخوام .. همه رو جواب میدم در اولین فرصت، چون واقعا ممنونم ازتون .. از همین تعداد خواننده ..

اصلا نه از تعداد کامنتا گله ای میکنم نه بازدید، مرسی از هر کسی که میخونه و دوست داره .. باعث افتخار منه که داستانم خونده میشه و حالا بعضا پسندیده .. مرسی از شما که وقت میزارین، چون این داستان نه پلاتِ قوی ای داره و نه شخصیت پردازیِ کار شده ای، و نسبت به نمونه های مشابه توی بازار (:دی) اصلا قابل مقایسه نیست و بازم من واقعا از همتون ممنونم برای خوندن تراوشات ذهن یک نویسنده ی خُل وضع =)))

نکته دیگه اینکه تصمیم گرفتم این داستان رو زیاد طولانی نکنم .. قرار بود ۲ فصل ۱۲ قسمتی باشه که الان تصمیمم عوض شد و این داستان فقد ۱۲ قسمت خواهد داشت، پس زیاد به تموم شدنش نمونده و بعد درخواستیاتون‌ و بقیه فیکای منتخب نظرسنجی رو میزارم، ممنون از اینکه تا اینجا با من بودین …

داستان، داستان پیچیده و غیر قابل پیش بینی ای نبود، نه‌ خاص بود و نه تَک، ولی من از نوشتنش خیلی لذت بردم و واکنشای بامزه تون به روند داستان رو خیلی خیلی خیلی دوسداشتممم ㅠㅠ

فعلا بخونین که دیه کم کم جنگه :/


سهون یکم با فاصله از زمین توی هوا معلق بود. به اطرافش نگاه میکرد و سعی میکرد هر چه زودتر لوهانو پیدا کنه. برگشتن اینفینیت بهترین اتفاقی نبود که میتونست اون شب بیفته.
نمیدونست وقتی لوهانو دید چیکار میخواد بکنه. بهش بگه مواظبشه ؟ ببره یه جایی قایمش کنه که دست هیچکس بهش نرسه ؟ براش مهم نبود. فقط میخواست کنارش باشه، همین.
توی یه دوراهی به سمت چپ پیچید و یه توده هوا به ته راهرو فرستاد و با ناراحتی دنبال بقیه اکسو گشت.
×××
– اینفینیت وارد بازی شدن. بازی کنید و سعی کنید تا حد امکان همدیگه رو نکشید.
با صدا و لحن نیمه جدی کی که توی گوش همه ی بازیکنا پیچید، سونگ کیو دستاشو محکم به هم زد.
– جمع کنید بریم. دونگ وو، آدم باش :|. ووهیون، زود باش برو تا قبل از اینکه اکسو دستشون به جعبه ها برسه از کار بندازشون. هی …
سونگ کیو احساس میکرد دوباره متولد شده. همونطور که در طول راهرو میدوید به اعضای گروهش میگفت که چیکار کنن.
– سونگیول، سعی کن کسی رو فعلا گریه نندازی، مگه اینکه سوهو باشه، اون شتر رو زجرکُش کنید. ال، تو خودت میدونی باید چیکار کنی. سونگ جونگ لطفا نمیر … و هویا… لطفا کسی رو نکش.
بدون حرف دیگه ای از روی حصار چوبی ای که جلوی روش ظاهر شده بود پرید و توی تاریکی ناپدید شد.
از خیلی جهات حس خوبی داشت که برگشته بود، ولی از خیلی جهات دیگه دوست داشت زمان متوقف شه تا یه بار دیگه بتونه اونو ببینه، فقط یه بار.
×××
میونگسو با بی حوصلگی توی هزارتو راه میرفت و اطرافش رو نگاه میکرد. بعد از یازده ماه، حالا برگشته بود، به جایی که بهش تعلق داشت.
میدونست چیزای زیادی عوض شده. شنیده بود اکسو دوازده تا عضو داره، وقتی به هانوی رفته بود اونا فقط هشت تا بودن. شنیده بود پنج تا گروه جدید بهشون اضافه شدن، شنیده بود یه جنگ نه چندان کوچیک قراره دربگیره.
در مورد حمله چیزای زیادی شنیده بود، با اینکه نبود که به چشم ببینه. در مورد اون شب، در مورد همه ی اون شفادهنده هایی که دستگیر شدن و کریس. میدونست خطر هر ثانیه یه قدم بهشون نزدیک میشه، میدونست خواه ناخواه تا کمتر از یه ماه دیگه مجبور به رویارویی میشن.
دستاشو مشت کرد و فکشو روی هم فشار داد. باید همه چیز رو بهتر میکرد. باید نشون میداد این یازده ماه بیهوده نبوده.
با دستی که روی شونه ش قرار گرفت، حس کرد همه ی ترس ها و نگرانیاش ذره ذره از بدنش خارج میشه. صدای خوشحال سونگیول توی گوشش پیچید.
– هی. امشبو بیخیال شو. فقط خوش بگذرون.
بدون اینکه فشار روی فکش رو کم کنه سرش رو تکون داد. باید قدرتش رو ثابت میکرد. بعدها وقت زیادی داشت که برای ماموریتایی که بخاطر اعتماد نداشتن به قدرتش نمیزاشتن بره حرص بخوره.
×××
ووهیون ابروشو بالا داد و به پسر قد کوتاهی که روبروش ایستاده بود نگاه کرد.
– تو دیگه کدوم خری هستی ؟
پسر چشماشو درشت تر از چیزی که بود کرد که باعث شد ووهیون ناخودآگاه ریز بخنده.
– من کیونگسوئم. تو خودت چه خری هستی ؟
– من ووهیون اینفینیتم. اوممم … جدیدی، مگه نه ؟ آخه منو نمیشناسی…
کیونگسو دماغشو بالا کشید.
– تقریبا 9 ماهی میشه که عضو اکسو شدم.
– اکسو ؟ اوه، پس اکسو بالاخره عضو جدید گرفت. اون پسرا خیلی مقاومت کردن که بیشتر از چیزی که هستن نشن.
کیونگسو شونه ای بالا انداخت و زیرلب چیزی مثل “خب حالا هر چی” گفت.
ووهیون خنده ای کرد.
– گفتی اسمت کیونگسو بود ؟ همینه که هیچ جعبه ای با اسم تورو حس نکردم.
کیونگسو با تعجب به ووهیون نگاه کرد.
– تو… جعبه ها رو حس میکنی ؟
ووهیون با غرور سینه شو جلو داد.
– تک تکشونو، من یه کنترل کننده ابزار الکترونیکی ام. مثل جعبه شوگا که دقیقا زیر پای ماست.
– شوگا ؟؟
چشمای کیونگسو جوری گرد شد که ووهیون حس میکرد هر لحظه ممکنه از حدقه بیرون بزنن. فکر نمیکرد اون اکسوی خسته کننده بتونن یه همچین عضو بامزه ای واسه خودشون دست و پا کنن. از دیدن حرکات بامزه ش لذت میبرد.
– شوگا ؟ مال شوگا اینجاست ؟ حس کردم یه چیزی این زیره، واسه همینم اومدم اینجا. ولی نمیدونستم واسه شوگائه… باید سریع حذفش کنیم !
ووهیون لبخند دندون نمایی زد.
– حتما، حتما. فقط چجوری ؟ نکنه تو هم یه کنترل کننده زمینی ؟ مثل جی هوپ ؟
– آره. صبر کن الان میارمش بیرون.
واسه چند ثانیه زمین آروم لرزید و لحظاتی بعد به جعبه چوبی توی دستای کیونگسویی بود که با هیجان بهش نگاه میکرد.
بدون معطلی بازش کرد.
– این واقعا واسه شوگاعِه !!
خنده مستانه ای کرد و زیرچشمی به ووهیون نگاه کرد که لبخندشو حفظ کرده بود.
سریع دکمه رو فشار داد، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. چندین بار پشت سر هم با انگشت شست دکمه رو فشار داد اما نتونست شوگا رو حذف کنه.
– هی این خرابه …
با صدای خنده ی ریزی به سمت ووهیون برگشت و تازه متوجه شد چه اتفاقی افتاده. اخمی کرد.
-فعالش کن!
ووهیون با خنده ابروهاشو بالا انداخت.
– نمیخوام ! بدون شوگا که خوش نمیگذره !
– اگه پیدامون کنه و با لیزر برامون اسممونو به خط میخی روی پیشونیمون بنویسه هم فکر نکنم خوش بگذره !
– اوه اون توانایی لیزر رو هم بدست آورده ؟ این از اون چیزی که فکر میکردمم بیشتر خوش میگذره !
ووهیون با ذوق اینو گفت و به کیونگسو نگاه کرد که چشماش رو تنگ کرده بود و به یه قسمت تاریک راهرو زل زده بود.
– برو کنار !
کیونگسو به موقع فریاد زد و ووهیون رو یه گوشه هل داد. ووهیون به حفره ی عمیقی نگاه کرد که دقیقا جایی سبز شده بود که تا یه ثانیه قبل ایستاده بود و با خنده ی  ذوق زده ای سرش رو بالا آورد.
دقیقا روبروش، ته راهرو، شوگا و رپمان ایستاده بودن و فاتحانه لبخند میزدن و دست تکون میدادن.
ووهیون با خوشحالی دستشو بلند کرد که متقابلا دست تکون بده، اما کیونگسو اونو عقب کشید و به سرعت به سر دیگه راهرو کشید.
– باید سریع گروه منو پیدا کنیم !
ووهیون همونطور که شونه به شونه هم میدویدن با صدای دورگه شده از هجوم احساسات اینو گفت. احساس هیجان، شادی، ذوق …
– معلومه که باید بریم پیش گروه من ! شیومین، سوهو، چانیول هیونگن که میتونن نجاتمون بدن !
– نه، ما هویا و سونگیول رو میخوایم !
کیونگسو به سمت راست پیچید.
– ما باید به سمت جنوب بریم.
ووهیون سر جاش ایستاد و با اخم به جهت مخالف اشاره کرد.
– ولی اینفینیت اینورن !
کیونگسو آهی کشید و ووهیون دستشو به کمرش زد. جفتشون همزمان فریاد کشیدن.
– واییی خدا لعنتت کنه -_- !
×××
لوهان به پسر جذابی خیره بود که بدون حس خاصی توی چشماش نگاه میکرد و انگار ذره ذره فکر لوهانو میخوند.
نمیدونست دقیقا چطور به این پسر برخورد کرده، ولی احتمالا بی ربط به جدا شدن از بکهیون نبود. وسط راه چند تا پسر که نمیشناخت بهشون حمله کردن و مجبور شد از بکهیون جدا شه و بعدش هم که چانیول و شیومین و چن به سرعت اونجا اومدن تا کمک کنن و اونجا یه آشوب واقعی درست شد.
چیز زیادی یادش نمیومد، به جز صدای بکهیون که بهش گفته بود بدوه. و احتمالا با پیچیدن توی اولین راهرویی که دید به این پسر برخورده بود.
لوهان به پسر نگاه کرد که همچنان با بی حوصلگی بهش خیره بود. جواب رو از قبل میدونست، ولی با استرس آب دهنش رو قورت داد.
– میشه گفت که… تو میونگسویی ؟
گوشه لب پسر بالا رفت.
– میشه.
با این حرف لوهان احساس کرد کنترل بدنش رو از دست میده و توی یه خلاء فرو میره. انگار از کالبد خودش بیرون رفته و توی فضا معلقه.
هنوز به ال خیره بود که نیشخندشو حفظ کرده بود. حالا تقریبا منظور بکهیون رو میفهمید.
نیشخند میونگسو به لبخند روشنی تبدیل شد و بلافاصله لوهان تمایل عجیبی در خودش حس کرد که قهقهه بزنه.
در حالی که قهقهه بلند وحشتناکی بی اختیار از دهنش خارج میشد روی دو تا زانوش افتاد و نفس نفس زد.
الان دیگه کاملا منظور بکهیون رو گرفته بود. اون پسر یه کنترل کننده واقعی بود.
×××
نیکهون با نگرانی روی صندلیش جابجا شد و به چانگمین که روی زمین افتاده بود نگاه کرد.
– هیونگ ؟ خوبی ؟؟
چانگمین نفس عمیقی کشید و دستشو به صندلی گرفت که بلند شه. چشماش به طرز وحشتناکی قرمز شده بودن و دستاش یکم میلرزید.
– چیزی نیست… فقط… خیلی نزدیک خط فکری کریس بودم… ولی این دختره… همش پس قدرتمو میزنه.
– همون دختر قبلی ؟؟
نیکهون از جاش بلند شده بود و برای چانگمین از پارچ آب روی میز توی یه لیوان آب میریخت. این اولین بار نبود که اینطور میشد، طی چند وقت اخیر این جنگ های فکری واسه چانگمین یه چیز عادی شده بود.
– همون.
لیوان آب رو از پسر گرفت و با دست لرزون یکم ازش خورد. حس میکرد مغزش در حال انفجاره.
نیکهون با کلافگی رو صندلیش برگشت.
– چرا اینکارو میکنه ؟؟ نمیتونی ازش بپرسی ؟
با ناامیدی با گوشه برگه های نقشه های مختلف بازی میکرد.
– حتی اگه بپرسم اون چیزی نداره به من یا کس دیگه ای بگه… اونا… کلا حافظه شو پاک کردن. کاری کردن که اختیاری از خودش نداشته باشه، اون دیگه انسان نیست. اون فقط یه موجوده که از دستورات پیروی میکنه.
– اوه نه.
نیکهون با بهت به نیکهون نگاه کرد.
– این… نشون میده که… اونا هم کنترل کننده حافظه دارن…
اینو گفت و چشماشو روی هم فشار داد… حس میکرد که همه ی قدرتش یهو از بدنش خارج شده….
×××
جیمین با هیجان چشماش رو تنگ کرد و به سهون نگاه کرد که پشت دیوار ضخیمی از آب گیر افتاده بود. بعد از سالها تمرین، اوه سهون فهمیده بود هیچکس نمیتونه در برابر قدرت بقیه مقاومت کنه، مگه اینکه همون قدرت رو داشته باشه. تا همینجا هم واسه ش زیادی بود، امیدش فقط به سوهو بود که از غیب ظاهر شه و نجاتش بده.
جیمین با بیخیالی خندید و یه قدم به دیوار آبی که بین خودش و سهون فاصله انداخته بود نزدیک شد.
– هیونگ، بالاخره تونستم گیرت بندازم !
سهون صدایی نمیشنید و فقط حرکت آروم لب های جیمین رو میدید که خبر خوبی نبود. کم کم نفس کشیدن هم براش سخت میشد.
با حرکت دستش، دیوار آب روی زمین فرو ریخت و سهون که خیس آب شده بود نفس نفس زنان آب روی بدنش رو تبخیر کرد.
گوشه لب جیمین بالا رفت. نمیخواست سهون رو به این‌ زودی حذف کنه، معلوم بود نمیخواست. کل مدت بازی رو برای اون لحظه صبر کرده بود، برای بودن با اون پسر.
دور خودش رو سهون دیوار بلندی کشید و پوزخندی زد، حداقل اونجا نمیتونست فرار کنه. چند قدم بهش نزدیک شد.
– هیونگ .. آرزوم‌ بود اینقدر بهت نزدیک باشم ..
سهون اخمی کرد و یه قدم عقب رفت. همیشه توی چشمای پارک‌ جیمین چیزی رو میدید که معذبش‌ میکرد و قطعا دوست نداشت زیاد دور و ور پسر باشه.
یکم از زمین فاصله گرفت.
– پارک جیمین خودتم میدونی که هیچ شانسی نداری!
جمله ای که گفت در نهایت شوخی و در مورد بازی بود، اما اخمی که روی صورت پسر شکل میگرفت نشون میداد که منظور رو درست متوجه نشده.
از روی لباس مچ پای سهون رو گرفت و پایین کشیدش، دقت کرد که پوستش رو لمس نکنه و اون شانسش از بِین بره. چند قدم به سهون نزدیک شد، اونقدر نزدیک که ممکن بود هر لحظه لب هاشون بهم برخورد کنه.
– اینجوری فکر نکن هیونگ، من عاشقت میمونم ..
آروم چشماش رو بست و لبش رو جلو برد، لحظه ای که مدتها بود انتظارش رو میکشید. لب هاشون تقریبا بهم برخورد کرده بود که با صدای تق ریزی متوقف شد و به پسری نگاه کرد که با چهره آرومی دقیقا پشت سر سهون ظاهر شد. کیم جونگین بعد از اینکه دو ساعت اول بازی رو خوابیده بود، بالاخره وارد بازی شده بود. کای بلافاصله دست سهون رو گرفت و یک دهم ثانیه بعد، تنها دود حاصل تله پورت دو هیونگ اکسو پشت سرشون به جا موند.
مشتش رو به دیواره هزارتو کوبید. قائدتا نباید اینجوری میشد. برای اون لحظه چند هفته برنامه ریخته بود. صورتشو بین دستاش گرفت و آه کشید .. این عشقی که از درون نابودش میکرد ..
صدای پر هیجان کی رو شنید.
– هویا از اینفینیت حذف شد … برادرا زودتر تمومش کنید از ساعت خواب بچه ها گذشته ..!
آهی کشید. نباید اینقدر راحت از دست میداد این فرصت رو … میدونست دیگه فرصتی براش پیش نمیاد.
– نگران نباش رفیق !
به سمت صدا برگشت و شوگا رو دید که با نیشخند به سمتش میومد.
– سهون رو از دست دادیم، ولی فکر میکنم بدونم بکهیون هیونگ کجاست.
جیمین آهی کشید و به سمت پسر رفت. خداروشکر میکرد که هیونگش ناامیدی توی چهره ش رو فقط ناامیدیِ از دست رفتن فرصت حذف کردن سهون معنی کرده بود.
×××
جی هوپ قهقهه زد. 《سونگ … یول … هیونگ … تمومش … کن …!》
سونگیول خنده ای کرد و دستشو بالا برد و بلافاصله خنده جی‌ هوپ تبدیل به فریاد بلندی از درد شد.
روی زمین افتاد و به شدت دست و پا زد. 《تمو..مش کن…》
سونگیول لبش رو گاز گرفت. نمیدونست دیگه باید چیکار کنه. باید تا وقتی میتونست کنترل کننده زمین بی تی اس رو مشغول نگه داره، باید بازی رو طولانی میکرد.
جی هوپ یه لحظه یه احساس داشت. حس غم، درد، خشم، عصبانیت، ناامیدی، شادی… نمیتونست از قدرتش استفاده کنه، چون توی یه دنیای کاملا متفاوت گیر افتاده بود. نمیتونست ریسک کنه و از قدرتش استفاده کنه، شاید این میتونست به کسی آسیب برسونه و این خلاف قوانین کلی بازیا بود.
در حالی که نفس نفس میزد از جاش بلند شد و ایستاد و ناله ای کرد. سونگیول با بی حوصلگی آخرین گزینه ای که داشت رو روش اجرا کرد.
جلو رفت و دقیقا روبروش ایستاد و دستشو روی شقیقه ش گذاشت. هیچکس نمیتونست از زیر تصویر سازی تَرسش دربره.
“جی هوپ جلوی چشمش جاده طولانی و خلوتی رو دید که دو طرفش بیابون بود. هوا ابری و گرگ و میش بود و صدای باد توی گوشش میپیچید، مثل یه آهنگ وهم انگیز.
روبروش توی یه مه غلیظ گم شده بود، مه خاکستری رنگی که لحظه لحظه جلو میومد تا در برش بگیره.
از پشت سرش صدای جیغ دختر بچه ای رو شنید، ولی نمیتونست برگرده.
میخواست جیغ بزنه ولی توانایی همونو هم نداشت. آروم صدا توی گوشش واضح تر شد و این بار، از روبرو صدای نفس های سنگینی شنید.
دختر بچه از روبرو بهش نزدیک میشد. دختر بچه ای که حدقه های چشمش خالی بود و زیر لب چیزایی زمزمه میکرد. موهای مشکی صاف و بلندش بیشتر صورتش رو گرفته بود.”
جیغ بلندی کشید و تقلایی کرد که از اون شرایط خارج بشه، ولی سونگیول اعتنایی نکرد.
“پسر بچه ای درست کنار دختر ظاهر شد. چشمای پسر روی هم بود و اینطور به نظر میومد که لب ها و پلکاش به هم دوخته شده. از چشماش رد خون روی صورتش جاری بود.”
این دیگه براش زیادی بود. جیغی از ته دل کشید و بدون هیچ حرفی به سمت انتهای راهرو دوید.
سونگیول شونه ای بالا انداخت. اون یه کنترل کننده احساسات بود، نه متوقف کننده زمان. فقط همین قدر میتونست معطلش کنه.
خنده ریزی کرد و به سمت جهت مخالف راه افتاد.
×××
– این خیلی مسخره س ! یکی از هم گروهیات حذف شده و تو هنوز واسه من ادا درمیاری ؟ مگه خری ؟ باید شوگا رو حذف کنیم، همین حالا !
کیونگسو همونطور که اخم کرده بود به ووهیون که خمیازه میکشید نگاه کرد و با حرص نفسش رو بیرون داد.
ووهیون با آرامش کش و قوسی به بدنش داد.
– گفتی متولد چندی ؟
کیونگسو با عصبانیت پاش رو روی زمین کوبید.
– چه ربطی داره ؟
– بگو.
– 93 .. چرا ؟
– واسه اینکه من هیونگتم، به اندازه دو سال اختلاف سنی هیونگتم و تو موش کور کوچولو از همون اول با من غیر رسمی حرف زدی !
کیونگسو نگاهی به سرتاپای ووهیون انداخت و چشماش رو به حالت تهدید آمیز تنگ کرد.
– ببین خفه شو، ممکنه بخاطر غرغرای بی وقفه تو…
بدون اینکه ادامه بده محکم دست ووهیون رو گرفت و اونو به سمت زمین کشید. همونطور که دستش رو جلوی دهن و بینی ووهیون گرفته بود تا نزاره نفس بکشه؛ سعی میکرد تمرکز کنه.
بالاخره از حرکت ایستاد و به بالای سرش نگاه کرد. ووهیون تکونی خورد. – چی ؟! اینجا کدوم قبرستونیه ؟ بو گند میده :| من زنده م ؟! چرا من زنده م ؟!
کیونگسو نگاه مرگباری به ووهیون که با حیرت به اطراف خیره بود انداخت، هر چند که توی اون تاریکی حتی یک ذره نور هم وجود نداشت.
– زنده ای چون من زیر زمین تونل کندم. اینجا جامون امنه، البته تا وقتی که جی هوپ پیدامون نکنه. و لطف کن خفه شو وگرنه زنده زنده خاکت میکنم.
ووهیون شکلکی در آورد.
– خب کی رو حس کردی که توی همچین شرایطی گیر انداختی ما رو ؟ اوه شت نگو نگو، جعبه جین رو حس میکنم …! توی یه حفره بالای یه درخته. هفت و نیم کیلومتر به سمت شرق.
×××
لبخند روی لبای میونگسو ذره ذره بزرگتر شد، تا جایی که بلند قهقهه زد و از شدت خنده دلش رو گرفت. صدای بلند خنده ش توی گوش لوهان زنگ میزد.
میونگسو اشکش حاصل از خنده شو پاک کرد.
– هی سهونی این قیافه مسخره چیه دیگه ؟؟ واییی …
خم شده بود و دلش رو محکم گرفته بود و سعی زیادی میکرد نفس بگیره، ولی دوباره ریز میخندید.
“سهون ؟”
لوهان میدونست دیگه هیچ اختیاری از خودش نداره و حتی نمیتونه ذهنشو درست متمرکز کنه، ولی تک تک سلولاش اسم سهون رو فریاد میزدن. با تک تک سلولاش دوست داشت بچرخه و سهون رو ببینه.
میدونست کاری ازش برنمیاد، ولی نهایت سعیشو میکرد که بچرخه و با سهون روبرو شه.
میونگسو ساکت شد و نفس عمیقی کشید. سرشو بالا آورد و به لوهان نگاه کرد که سر جاش خشک شده بود. از جاش بلند شد و دست لوهان رو گرفت و از زمین بلندش کرد و بهش چشمکی زد.
لوهان حس میکرد بیشتر داره توی اون خلا فرو میره. حس اینکه توی جسم یکی دیگه فرو رفته. میتونست ببینه، میتونست بشنوه، ولی هیچ کنترلی روی رفتارش نداشت. نمیتونست چیزی بگه یا کاری انجام بده. عجیب ترین حسی که تا حالا تجربه کرده بود.
میونگسو خاک روی لباسش رو تکوند و در حالی که از تک تک ثانیه های اونجا بودنش لذت میبرد به لوهان نگاه کرد.
– داری مقاومت میکنی…
یه قدم به لوهان نزدیک شد و روی گونه ش دست کشید.
– آدمایی که مقاومت میکنن رو دوست دارم.
– تمومش کن میونگسو هیونگ، و دیگه هیچوقت اینجوری نگاهش نکن.
نگاه میونگسو روی سهون قفل شد که جلوی لوهان ایستاد و بدون احساس خاصی شروع به حرف زدن کرد. گوشه لبش بالاتر رفت و از شدت هیجان چشماش برق زد.
یه قدم به سمت سهون رفت و به ذوق به لوهان نگاه کرد.
– ولی اون هنوزم داره مقاومت میکنه سهونی !
قبل از اینکه کس دیگه ای واکنش نشون بده، میونگسو چشمکی زد و لوهان حس کرد دوباره به زندگی برگشته.
انگار صداها تازه براش مفهوم شده بودن و تازه خودش رو میدید. قلبش با سرعت عجیبی میزد که باعث میشد بیشتر از قبل احساس کنه خون تو رگاش جریان داره.
نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت از این به بعد بیشتر از بدنش مواظبت کنه. هیچوقت تو زندگیش اونقدر احساس ناتوانی و درموندگی نکرده بود که توی سه چهار دقیقه قبل حس کرده بود.
– اممم .. ممنونم، از… جفتتون … من … لوهانم.
دستشو به سمت ال دراز کرد که نیشخندش رو حفظ کرده بود و سعی کرد دوباره خود واقعیش رو پیدا کنه.
میونگسو دستش رو گرفت و در حالی که بهش خیره بود، لوهان رو به سمت خودش کشید و دستشو روی کمرش گذاشت.
– هی…
میونگسو خنده ای کرد و به سهون نگاه کرد که به وضوح اخم کرده بود و به دستش پشت لوهان نگاه میکرد.
“اوه تو دیگه خیلی تابلویی سهونی!”
با نیشخند شیطونش به سمت سهون برگشت و دستاشو باز کرد تا محکم بغلش کنه.
– قد کشیدی اوه سهون!
– شاید تو آب رفتی هیونگ.
میونگسو اخم مصنوعی ای کرد و آروم یه ضربه به پشت گردن سهون زد.
– میخوای بمیری ؟
لوهان با لبخند به دو تا دوست قدیمی خیره بود. دیدن خوشحالی سهون یه جورایی با خوشحالی خودش رابطه مستقیم داشت و نمیدونست چرا.
– هی لوهان، قدرتت چیه ؟؟
به میونگسو نگاه کرد که انگار سهون رو تحت کنترلش گرفته بود، چون اوه سهون همیشه جدی روی زمین دراز نشست میزد و صدای مرغ درمیاورد.
خنده ای کرد.
– تله کینس.
میونگسو سرش رو تکون داد و نیم نگاهی به سهون کرد.
– خیلِ خب خوبه. بیا بریم یکم بی تی اس بچزونیم.
×××
– بیون بکهیون، اکسو ، حذف شد …
چانیول با حیرت سرش رو بلند کرد.
– چی ؟!
– و پارک چانیول، شوگا هم گفت بهت بگم واسه حذف کردن بکهیون شخصا زده تو باسنش ^^
چانیول با چشمای گرد شده از جاش پرید و مشتش رو به سمت آسمون تاریک بالای سرش تکون داد و جوری فریاد زد که انگار کی میتونه صداشو بشنوه.
– چی ؟! چه غلطی کرده ؟؟ بهش بگو هیچکس جز “من” نمیتونه بزنه تو باسن بکهیون، هیچکس ! دیگه تموم شد، همین الان اون‌ مین یونگی رو میکُنم. ><
کای بی حوصله خنده ای کرد و دستش رو به سمت چان دراز کرد.
– بیا ببرمت پیشش.
کای فقط میخواست اون مسابقه خسته کننده تموم بشه که بتونه تو بغل هیونگ مورد علاقه ش که هنوز بوی عطرش رو روی لباساش احساس میکرد بخوابه.
دیگه براش مهم نبود نتیجه بازی چی میشه، فقط دلش میخواست اون‌ چشمایی که وقتی صاحبشون رو اذیت میکرد از عصبانیت پر از اشک میشد رو شبانه روز ببینه.
لبش رو با ناراحتی جلو داد و به سمت چانیول هیونگ‌ رفت که صدای بلندی‌ متوقفش کرد.
– فــــرار کــنیــن!


آیا چشده ؟؟ :دی

نظرسنجیی ~

قسمت آینده لاو سین خواهد داشت .. یحتمل خاکبرسری نیست منحرفان -_- شاید هم بود .. :دی

حالا خلاصه کاپل مورد نظر شما چیست ؟

سولِی یا شیوچِن ؟ لطفا گزینه انتخابی رو بندازین تو کامنت :دی



معلومههه تازه از این خَطا یاد گرفتم بزارممم ؟؟ ㅠㅠ لامصب چقددد باکلاسههه ~ چقد باکلاس شُد فیکَممم ㅠㅠ


نویسنده گوشه ای نشسته بود و بابت تموم شدن اولین‌ فیکش اشق شوق میریخت که از دوردست ها گلوله های آب بر سرش ریخت و وی کسی نبود جز کیم جونمیونِ نویسنده آزار که با عجله روی استیج آمده و تعظیم نمود.

رو به حُضار و خوانندگان عزیز نمود و دستی تکان داد.

– عَزیزان آیا داستان را تا به اینجا پسندید ؟؟

حُضار به یک صدا فریاد نمودند.

– بله یا شیخ جونمیون! ~

تا شیخ مذکور خواست حرفی زده باشد، از  سقف استیج زورو فرود آمد و او زورو نبود، جانگ ییشینگ عزیزِ دل بود که سریعا خود را روی شیخ فرود آورد و دِ ببوس ایشان را :| الحق که سولِی بی آبرو هستند -__-

در حالی که نویسنده سعی میکرد کنترل اوضاع را در دست بگیرد از گوشه ای کیم جونگین با صابون سبز رنگ گُل نار خود به پیش آمد و گوشه ای از استیج جلوس نمود و رو به حُضار فرمود :

– یا ایها الخوانندگون، آیا این صحنه زدن ندارد ؟

حُضار به یک صدا فریاد نمودند.

– دارد یا آیت الله جونگین طوسی! ~

تا کای در حال اشتغال به اعمال بی تربیتی بود ضربه ای بسیار کارساز بر کَله ی ایشان فرود آمد و بله، زمین و زمان لرزیدن گرفت.

بکهیون از پشت استیج بیرون پرید و کُل سالن را دوید و دوید و در آخر با دیوار برخورد کرد و روی زمین افتاد.

– یا همه ی پیامبران و امامزادگان و سید ابوالفضل پورعَرَب یا فریبرز عرب نیا!  آخرالزمون شده، مگر نه ای خوانندگان که همچنان به خواندن چرت و پرت های این رهای خُل مشغولید ؟؟ :|

حُضار به یک صدا فریاد نمودند.

– خیر یا مستشار الدوله بکهیونا! ~

چانیول عزیز ما در حالی که برای همدردی با عشق خود کله خود را به دیوار میکوبید و روی زمین روی ایشان جلوس میکرد فرمود :

– عقل بنده میفرماید یحتمل ایشان ساتان سو بوده ها!

شیخ ذره ای از انجام اعمال بد بد دست کشید و رو به ایشان فرمود :

– عقل داری تو مرتیکه ؟ -_- ولی جمله خوبی گفتی، تو تِل بفرست!

و سپس به کارهای مسخره خود ادامه داد -_-

صدای ترسناکی در سالن اِکو شد.

– و همانا شما همگی از احمقین هستید :| آیا به نظر شُما بنده آخر الزمون هستم کافرون ؟؟

و کاشف به عمل آمد وی شخص ساتان سو بوده. ایشان موهای جونگین کبیر را کشیده و لگدی به ایشان پراند.

– نزن مرتیکه نزن! کافری مگه ؟؟ نمیفمی تو محرم صفریم الان ؟؟ -_- نظر شُما چیست خوانندگان عزیزم ؟؟

حُضار به یک صدا فریاد نمودند.

– حق با شُماست یا کیونگسوی همایونی!

در نهایت هونهان دست در دست از ته سالن پیش آمدند و سهون فرمود :

– خب دیگه نمایش تموم شد پاشین برین خونَتون -__-

کفش نایک اصلی بر دهان ایشان فرود آمد که از کسی جُز چن چن‌ طلایی نبود.

– خاموش شو مردَک -_- هنوز بنده و عشق بنده جناب شیومین النساء خیابانی دخول به مجلس نکرده بودیم -__- مردک پررو -_-

سهون عزیز خاموش گشت و با عشق خود به گوشه ای پناه برد و لوهان بانگ‌ برآورد :

– آیا عشق شما با سید جواد خیابانی گزارشگر محبوب و فِرست لاو بنده نسبتی دارد ؟ خوانندگان شُما چه میگویید ؟

حُضار یک صدا فریاد نمودند.

– یحتمل همین است، یا سلطان لوهان قاجاری! ~

از گوشه ای صدای آه و ناله آمد. واااایییی بر منحرفین  :| وی فقط تائو بود که گوشه ای گریه میکرد -_-

وی فرمود :

– عوضیا شما همه افتادین رو هم کریس جان هنوز در بند اسارته ظالمین ><

همین که ایشان چنین حرفی را فرمود حضار یک صدا فریاد فرمودند.

– راس میگه دیگه اه نویسنده خَر :| خو کریسو آزاد کن جا این قِرتی بازیا :|

از آنجایی که حق با خوانندگان و حُضار عزیز بود نویسنده خود را در پشت استیج گم و گور کرد :دی


تا قسمت بعد خدافظتووون ~ :دی ♡

The following two tabs change content below.

Raha

× رها × ۱۸ و اَندی :| × پیرو مکتب اگزیستیالیسم و پلورالیسم =))) × فلاف‌ نویس قهار × بُز نویس قدیمیی × طنزپرداز مسخره نویس :دی × بُزکوهی را ارج نهیم :دی × کایسو ایز لایف × بکسو ایز بایِس رِکِر :دی ×

Latest posts by Raha (see all)

Raha 35 نظر 13 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
(shi jung (나나
مهمان

حال نمیشود شیوچن و سولی باهم باشند اخر ما هردو کاپل رو دوست بداریم

monir
مهمان

حالا میشه یحتمل خاک بر سری باشه؟
میشه هم شیوچن باشه هم سولی؟
خیلی با شخصیتت حال میکنم پروفتم منو برد تو افق

NeGaR.
مهمان
NeGaE.
مهمان
hitsugaya
مهمان

فیک به این قشنگی…کی دیده آی کی دیده!:)
ینی من عاشق این قضایای آخرم TT

♦Ari Exo-l♦
مهمان
CimiA
مهمان

عررررررررر من تازه فیکتو دارم میخونممم خیلیییی باحالهههه*-* ای جانم کااایاااا^^ بکهیون:/ شوگا:| هههههه خیلی عالیه منتظر قسمت بعدی هستممم:*

neda
مهمان

خخخ یعنیااا پاچیدم از شدت خنده خخخخخ شووووگااااا نکن مادر نکن..
چانی بچم حسودیش میاد خب..
ممنونم عزیزم

lulu
مهمان

سلام من هونهان میخوام ممنون جیگر

IYMA-PHOENIX
مهمان
یـــــــــهتTTفیک طنز و هیجان انگیزِ مورد علاقه ی خودمه کــــِـــ! چه روزایی که در گذشته باهاش نخندیدم و چه روزایی در فراغ خوندنش جامه ها از تن ندریدم!TT و اکنون تاریخ در حال تکرار است! :”|[تلمیح دارد به قسمت 4 و فوران احساسات چانبک و هیجاناتی که در طول قسمت های دیگر فیک باهاش دست و پنجه نرم کرده ام!] خب خب خب! بریم سراغ اصل مطلب…اینفینیت که ترکوند…و بی تی اس هم که پوکوند[مخصــــــــوصـــــــــا شوگــــــا:|باشد که رستگار شود] و من همچنان منتظرم ببینم قسمت های هیجانی بعد چی میشهTT کایسوشو خیلی میخوام! و بیکاز آی اَم سولی شیپر دو… Read more »
(shi jung (나나
مهمان

وایییی خدا پاچیدم از خنده اخرش خخخخخخخخ وای خدا پوکیدم خخخخ ینیاااا من عاشق حرفاییم که اخر هر قسمت میزنی عرررررر عالی بود این قسمت خخخخخخ عالیییی بود اصن میخونم ذوق میکنم خخخخ چانی خخ بکی خخ شوگا زد تو باسنش خخخخخخخ عالی بود ممنونننن قسمت بعدو منتظرم!!!

otaku
مهمان

خخخخخ این قسمت هم باحال بود…تو رو خدا کایسوشو زیااااد کن

یانا
مهمان

مرسی از فیک قشنگت 😉
اینجا رو نگا نکن دو کلمه نوشتم اونجا (اشتباهن دارک پاور )یه تومار نوشتم برو بخون با همین اسم

یانا
مهمان

عاااللییی به خدا واست نظر گزاشتم رفته تو قسمت ۲۶ dark power

LILIA
مهمان

Niiiiceeeeeeeeeeee…
بسی دوس داشتمممممممم….

غزاله81
مهمان

;]کایسو موخااااااااااااااااااااامم

wpDiscuz