هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Home Ep6 + Character Special

سلاممم عزیزان! طبق درخواستتون با یه بخش ویژه در خدمتتون هستیم برای بهتر شناختن کسایی که توی این فیک نقش دارن و احتمالا خیلیا میشناسیدشون ولی خیلیا هم ممکنه فقد اسمشون رو شنیده باشن.

این شما و این اپبزود  ۶ و اسپشیال طورییی از این فیکشن ~

لوهان زیر لب بد و بیراهی گفت و به وی نگاه کرد که سرش رو کج کرده بود و کنجکاوانه لوهان رو میپائید. با احتیاط یه قدم به سمت جلو برداشت، چون هنوز قدرت لوهان رو نمیدونست و این میتونست براش خطرناک باشه.
– ما، بی تی اس، امشب تعقیب کننده هستیم.
لوهان چشماشو بست. میدونست اینجوری میشه. دیگه تموم بود، حذف میشد. حتی نمیتونست کمکی براش گروهش هم باشه، این بهش حس افتضاحی میداد.
غیر از اون دلشم نمیخواست که حذف بشه. اون تازه اومده بود، دلش میخواست قدرتای بیشتری رو ببینه، جنگیدنای دوستانه رو، آدما رو، سرپرستا رو … دوست داشت بمونه و بجنگه. باید اون جین رو پیدا میکرد و دلیل کارشو ازش میپرسید، اون حتی … سهون رو هم ندیده بود.
وی که دید لوهان با دستای بسته خطر زیادی نمیتونه داشته باشه، با احتیاط چند قدم دیگه بهش نزدیک شد، ولی این تا وقتی بود که صدای فریاد بلند لوهان پیچید.
– تـــمـــومـــش کــــن ..!!
ایستاد، نه بخاطر اینکه لوهان ازش خواسته بود، چونکه لوهان مجبورش کرده بود.
لوهان فقط به یه چیزی فکر میکرد. اینکه نمیخواد کسی باشه که توی این رقابت به این سادگیا حذف شه. از این مطمئن بود که میخواد به سرپرستا … و به خودش … ثابت کنه که لیاقت اونجا بودن رو داره.
تمام تمرکزش رو روی تهیونگ گذاشته بود و اینکه از خودش دورترش کنه. داشت به قسمتای جدیدی از خودش پی میبرد که تا حالا نشناخته بود، و از این جنبه های قدرتش هم خیلی راضی بود.
وی ابروهاشو توی هم کشید. فکر نمیکرد یه تازه وارد یه قدرتی مثل این داشته باشه. از شدت تمرکز اخم کرده بود و مستقیم به لوهان نگاه میکرد.
– تازه وارد تو … خیلی قدرتت زیاده …
– تو هم همینطور …
لوهان قدرتی که وی توی دستاش میزاشت تا بتونه با دیواره دفاعی ای که درست کرده بود مقابله کنه رو حس میکرد و شوقش برای برد بیشتر میشد. باید یه کاری میکرد.
بدون اینکه فشاری که به پسر آورده بود رو کم کنه، روی طنابی که محکم بسته بودش تمرکز کرد، بیشتر از همیشه. بدون اینکه نگاهش رو از پسر برداره سعی کرد با انگشت اشاره و شست محصورش محل گره طناب رو پیدا کنه.
وقتی گره رو پیدا کرد نفس عمیقی کشید و سعی کرد خوشحالیشو توی صورتش نشون نده. به پسر نگاه کرد که حالا چشماشو بسته بود و نهایت تلاشش رو میکرد که قدرت لوهان رو خنثی کنه. این اشتیاقش لوهان رو هم ترغیب به رقابت میکرد.
با نهایت تمرکزش روی گره مکث کرد و سعی کرد با قدرتش گره رو باز کنه. این براش کار راحتی بود، در صورتی که از یه سمت بیشتر قدرتش رو روی پسری نزاشته بود که چشماشو بسته بود و سعی میکرد با قدرتش قدرت کاذب لوهان رو کنار بزنه.
میدید که وی سعی میکنه دوباره غیب بشه ولی هر بار شکست میخوره. قدرت لوهان علاوه بر اینکه جلوی حرکت فیزیکی وی رو گرفته بود، نمیزاشت درست از قدرتش استفاده کنه.
باز شدن گره رو حس کرد و توی دلش بلند خندید. بدنش رو یکم تکون داد تا آزادتر بشه. به تهیونگ نگاه کرد که هنوز چشماشو بسته بود.
با چند تا تقلای شدید، لوهان کاملا آزاد شد. در حالی که یه لبخند گوش تا گوش میزد از جا پرید و مشتشو توی هوا تکون داد.
– همیــنه !!
ولی لبخندش بلافاصله محو شد. وقتی که فهمیده بود آزاد شده قدرتش روی وی رو فراموش کرده بود و حالا پسر غیب شده بود.
لوهان نفس رو مث یه فوت بیرون داد.
– عالی شد !! -_-
×××
کای لگدی به دیواره هزارتو زد.
– این کاملا تابلوئه که 2 متر و 70 سانته !!
دی او اخماشو توی هم کشید.
– روی چه حسابی میگی 3 متر نیست ؟
کای آهی کشید.
– عزیزم کاملا واضحه !! منم اگه کوتوله بودم به این دیوار دو متر و هفتاد سانتی میگفتم 3 متر !! ^^
– یااا کیم جونگین من‌ کوتوله م ؟ میخوای بمیری ؟
– اینجا به جز تو کوتوله دیگه ایم هست ؟
– منم اگه مث تو سیاه سوخته بودم به بلوز نارنجی ای که اونروز جون میون هیونگ پوشیده بود میگفتم قرمز چرک ^^
– اون واقعا اشتباه لپی بود !
– به هر حال این مسئله اینکه تو سیاه سوخته ای رو تغییر نمیده ^^
– تو … هیونگ کوتوله وسواسی … من سیاه سوخته م ؟؟
– بله دقیقا !! ^^
– پس الان به نظر تو این دیواره چند متره ؟
– سه !
– دو و هفتاد !
– سه !
– دو و هفتاااد !
– دو و هفتاد !
– سه … اههه گیجم کردییی !
کیونگسو دستاشو بهم زد و زد زیر خنده !
– یاا سیاه سوخته اعتراف کردی که سه … اینقد خوشم میاد که اعتراف میکنی … اصن شانسی نداری … نمیتونی در مقابل من مقاومت کنی … آیم سو سـکـ..شـی اصن ^^ … اصناا … من خیلیـ…
کای با شنیدن صدایی دست کیونگسو رو کشید.
– بیا اینجا …
کیونگسو به خاطر اینکه سخنرانی پرمحتواش توسط کای قطع شده بود اخمی کرد و دستشو کشید.
– ولم کن …! اَه چقد بی حیا شدی تو … بزنم تو دهنت بمیـ…
با دست کای که جلوی دهنش رو گرفت ساکت شد.
کای و کیونگسو پشت دیوار یکی از راهرو ها ایستاده بودن و حرف میزدن، که یه صدایی از راهروی روبروشون بلند شد.
کای همونطور که جلوی دهن دی او رو گرفته بود دستشو پشت کمرش گذاشت و اونو بیشتر تو بغلش کشید. همونطور که کمر کیونگسویی که حالا آروم گرفته بود و با چشمای گرد شده به روبروش زل زده بود رو نوازش میکرد توی راهرو سرک کشید و پیکر دو تا پسر رو دید.
کیونگسو نمیتونست حرکت کنه، به فک کای خیره مونده بود و قلبش دیوانه وار میزد. گرمای دست کای باعث میشد نفسش رو حبس کنه و لبش رو آروم گاز بگیره.
اون موقعیتی نبود که همیشه توش قرار بگیره .. اینکه اونقدر به دونگسنگش نزدیک باشه و استخون فک خوش تراشش رو ببینه .. ناخودآگاه دلش میخواست جلو بره و لبش رو روی فک کای بزاره.
کای آروم دستش رو پائین تر از کمر کیونگسو برد و اونو به خودش بیشتر نزدیک کرد. همونطور که نگاهش خیره به پیکر دو پسر بود سرش رو خم کرد که لباش مماس با گوش کیونگسو قرار بگیره.
– دو کیونگسو … بیا یکم آروم باشیم، نظرت چیه که اینقد شلوغ نکنی …؟
کیونگسو مثل بچه های حرف گوش کن سر تکون داد. کای نشیخندی زد و توجهشو به دو پیکر توی راهرو داد که حالا واضح شده بودن. بکهیون و چانیول.
چانیول با نوک انگشتاش دست بکهیون رو گرفته بود و با احتیاط میکشید.
– چرا جیغ زدی آخه ؟
بکهیون تند تند دماغشو بالا کشید.
– خب چیکار کنم عنکبوت از روی درخته افتاد رو صورتم ! اه از عنکبوت متنفرممممم !!
چانیول آروم خندید و اون یکی دست بکهیون رو گرفت تا روبروی بک قرار بگیره. موهای بکهیون رو از روی صورتش کنار زد و با مهربونی به تک تک اجزای صورتش نگاه کرد.
– گفتم مردی پسر …
– یااا تو منتظر مرگ منی ؟؟
چانیول به بکهیون نگاه کرد که اخم بامزه ای کرده بود. با سرانگشتاش با احتیاط صورت بک رو گرفت و پیشونیشو آروم بوسید. به لطف دستکشای ضدحرارت ارتباطشون یه مرحله جلوتر افتاده بود.
– اییی خدااا من عاشق این چشمام که حتی موقع عصبانیت هم میخندن آخه …!
کای همونطور که نگاهش رو از دو تا پسر برنمیداشت آروم لبش رو به پیشونی کیونگسو رسوند. برخورد لب گرمش با پیشونی هیونگش باعث شد تکونی بخوره و پسر رو بیشتر توی بغلش بکشه. همونطور که لبش روی پیشونی دی او بود زمزمه کرد :
– هیونگ، دوس نداری گاهی پوست شیریتو به دونگسنگت بدی که از دلتنگی نمیره .. ؟
کیونگسو تند تند نفس میکشید و احساس میکرد که چشماش از اشک پر میشن.‌نمیدونست چرا، ولی دیگه اختیاری از خودش نداشت. توی‌‌ لحن کای چیزی به جز مهربونی خالص شنیده نمیشد و این چیزی بود که کیونگسو رو بیشتر از همه میترسوند.
کای یکم از کیونگسو دور شد و با دستش چونه ش رو بالا آورد و توی چشماش خیره شد. اختیار کاراش رو نداشت، نه حالا که اونقدر به کیونگسو نزدیک شده بود. بدون اینکه نگاهش رو از چشمای پسر برداره گوشه لبش رو با انگشت شستش لمس کرد.
– کیونگسو‌ ..
صدای بلند بکهیون از جا پروندشون و باعث شد یکم عقب بکشن.
– یااا پارک چانیول حتی تو این موقعیتم میتونی اینقد لوس حرف بزنی ؟؟
– کدوم موقعیت ؟
– همین که وسط بازی تعقیب و گریز هستیم و فقط 2 ساعت از رابطه پرشورمون گذشته !!
چانیول خنده ناباورانه ای کرد.
– رابطه پرشور ؟ همون که تو توش داغون شدی ؟؟
بکهیون چند بار پلک زد.
– بله همون !! ضمنا که من الان خوبم !
چانیول خندید و به بکهیون نگاه کرد که تقریبا درخشش نقره ای رنگش برگشته بود. عاشق اون درخشش بود، اون چشما، اون خنده های مربعی شکل، اون صورت گرد، عاشق همه چیز اون پسر بود و حاضر بود گرما رو توی اون لباسای ضخیم که کل بدنشو پوشونده بودن تحمل کنه و یه ثانیه بیشتر باهاش باشه. تصمیمشو گرفته بود.
یقه لباس سفید رنگ بکهیون رو گرفت و صاف کرد.
– سردت نیست ؟ چقدر بهت گفتم لباس گرم بپوش ؟ گوش نمیکنی که ..!! میخوای گرمت کنم ؟؟
بکهیون لباشو غنچه کرد و به چانیول نگاه کرد که دستاشو بالا آورده بود و آماده بود که یه گرمای کاذب رو به سمت بک بفرسته. چانیول روانی اون نگاه بود. میخواست همون لحظه و همونجا بگیره بکهیونو تا میتونه ببوسه که از پشت سرش صدایی شنید.
– خوب شد یه بازی طراحی کردن سرپرستا که دوستان به اعمال منکراتی خودشون در ملا عام برسن !! ^^
چانیول بدون اینکه برگرده چشماشو روی هم فشار داد.
– کیم جونگین !! -_-
کای همونطور که هنوز دستش دور کیونگسو حلقه شده بود و پسر رو به خودش فشار میداد خنده ای کرد.
– اوه مزاحم چیزی شدیم ؟؟ ای وای کیونگسو فکر کنم بدموقع رسیدیما !!
کیونگسو که هنوز مست چند ثانیه پیش بود فقط سری تکون داد.
تا چانیول میخواست با اخم غلیظش به سمت جونگین بیاد و بخاطر خراب کردن خلوتش یه دعوا راه بندازه، دی او اخمی کرد.
– فکر کنم لوهان هیونگ تو دردسر افتاده !
کای بکهیون رو که ازش آویزون شده بود رو از دور گردنش باز کرد و عقب زد و با ذوق سمت کیونگسو رفت.
– اومو اومو کیونگی غیبگو دوباره موقعیت خطرناک دید ؟؟
کیونگسو محکم به شونه کای زد.
– غیبگو چیه ؟ من فقط موقعیتشو روی زمین حس میکنم. اصن به تو چه کیم جونگین ؟ باز تو توی کار بزرگترا دخالت کردی انگل اجتماع ؟
بعد برگشت تا دست بکهیون رو بگیره.
– بریم بکهیون هیونگ، از این دو تا هیچ کاری به جز عشق در کردن و حروم کردن اکسیژن برنمیاد -_-
کیونگسو بکهیون رو با خودش برد و پست سرش دو تا پسر رو تنها گذاشت. جونگینی که براش خودش نیشخند میزد هی و نفسای عمیق میکشید تا عطر شکلاتی کیونگسو از ذهنش بیرون نره و چانیولی که به عملی کردن تصمیمی که بعد دو سال موفق شده بود بگیره بعد از پایان بازی فکر میکرد.
×××
لوهان در حالی که هول شده بود نفس عمیقی کشید و نیروی تله کینس رو توی ذهنش مثل دیواره دفاعی تصور میکرد که دورشو میگیره. (تله کینس قدرت ذهنی جابجایی اجسام بدون تماس فیزیکی و از طریق ایجاد جاذبه کاذب هست که قدرت لوهان توی افسانه ماما به حساب میاد.)
اگه کارشو درست انجام داده بود، وی قاعدتا نباید میتونست اونو لمس کنه. با شنیدن صدای تیزی و بعدش فریاد دردِش خندید. کارش رو درست انجام داده بود.
این دیواره دفاعی نامرئی که ساخته بود امکان عبور هیچ چیزی رو نمیداد و این لوهان رو خوشحال میکرد، ولی نمیدونست چقدر میتونه اینجوری دووم بیاره. خسته شده بود. نهایت استفاده ش از قدرتش توی اتاقش بود، اونم واسه اینکه چیزای کوچیک رو جابجا کنه.
– بالاخره خسته میشی … دیر یا زود …
لوهان نفس عمیقی کشید. صدای وی دوستانه بود، ولی لوهان اشتیاق برد رو توی لحنش حس میکرد.
– ولی نباید ببازم، مگه نه ؟؟
دور خودش میگشت تا ببینه صدای ویِ نامرئی از کدوم سمت میاد که صدای بلند دیگه ای پیچید.
– لوهان هیونگ بخواب رو زمین، بخواب رو زمین !!
بدون حتی یه ثانیه بیشتر فکر کردن، لوهان رو زمین خوابید و بلافاصله نور نقره ای رنگی رو دید که به سرعت از بالای سرش رد شد و به پسر برخورد کرد.
– اوووه بکهیون هیونگ دوباره ؟؟ -_-
لوهان به تهیونگ نگاه کرد که به رنگ نقره ای براق در اومده بود و حتی اگر دوباره غیب میشد این درخشش روش میموند.
– این نور مسخره رو از روی من بردار !!
لوهان برای بار دوم صدای نعره بکهیون رو شنید.
– کیونگسو … حالا !!
در حالی که تقلا میکرد که تا جای ممکن از وی دور بشه، حس کرد که زمین زیر پاش با ضربه ی پای کیونگسو به شدت تکون میخوره.
دوباره صدای فریاد وی رو شنید و وقتی به سمتش برگشت دهنش از تعجب باز موند. پسر غیب شونده بی تی اس توی زمین فرو رفته بود تنها سرش بود که از خاک بیرون مونده بود.
– برای بیرون اومدن از این یکی نهایت تلاشتو بکن، دونگسنگ… !!
صدای کیونگسو رو شنید که از سایه ی گوشه راهرو بیرون اومد و بکهیونی که از بالای درخت پائین پرید و لباسشو تکوند.
لوهان به سمت جایی رفت که وی توی هنر دست کیونگسو گیر افتاده بود و در حالی که بکهیون و کیونگسو با لبخندای مهربونی روی صورتشون بهش نگاه میکردن، لباشو به طرز بامزه ای جلو داده بود.
– فردا توی کلاس دفاع عمومی بهم میرسیم بکهیون هیونگ !!
لوهان درخشش شادی و ذوق رو توی چشمای هر سه تا پسر دید و لبخند زد. اون مسابقه در عین رقابت خیلی دوستانه بود.
کیونگسو خمیازه ای کشید و بیخیال به اطرافش نگاه کرد.
– یکی داره میاد … اگه اشتباه نکنم تا هشت دقیقه دیگه به اینجا میرسه. جی‌ هوپ رو هم حس میکنم، یه چیزی حدود هفت کیلومتر باهامون فاصله داره و از این فاصله کاری نمیتونه بکنه.
بکهیون به لوهان که با گیجی نگاهشون میکرد لبخند زد.
– جی هوپ بی تی اس مثل دی اوی ما قدرت کنترل زمین رو داره. اونا میتونن موقعیت آدمای مختلف رو شناسایی کنن ! قدرت اونا فقط لرزوندن زمین نیست !
لوهان با شگفتی سرش رو تکون داد. چه قدرت فوق العاده ای !!
وی دماغش رو بالا کشید.
– پس اون هیونگ بهتره زودتر منو پیدا کنه… آیش …
بکهیون ریز خندید.
صدایی دوباره تو ذهن لوهان شروع به حرف زدن کرد. صدایی که با صدای همیشگی فرق داشت.
– جونگهیون، شاینی، از بازی حذف شد … احمق خنگ … -_-
سه تا پسر با تعجب بهم نگاه کردن و زدن زیر خنده. وی در حالی که سک سکه میکرد سرش رو تکون داد.
– اوه کیبوم هیونگه ؟؟ کی اومده ؟؟ واای چقدر عالی شد امشب !!
بکهیون با خوشحالی دستاشو بهم زد.
– کی شاینی !! واااییی عجب شبی شده !!
وی سرش رو به شدت توی هوا تکون داد.
– یااا دی او هیونگ دماغم میخاره، بیا بخارونش !!
کیونگسو خندید.
– تو واقعا فکر میکنی من دوباره گول تورو میخورم ؟ -_-
– ولی 3 بار پشت سر هم گول خوردی !!
وی به لوهان نگاه کرد و چشمک زد.
– باور کن هیونگ، هیونگ زمینیتون یه احمقه !!
کیونگسو با چشمای گرد شده نگاهش کرد.
– چییی ؟؟ من ؟
– آره تو !
– من احمقم ؟؟
– بله تو !!
کیونگسو دوباره محکم پاش رو به زمین کوبید که باعث شد زمین بلرزه و لوهان محکم روی زمین بیفته و از درد ناله کنه.
– نیستم !
– هستی !!
– میگم نیستممم !!
– هستییی !
– نه !
– آره !!
بکهیون پشت چشمی نازک کرد و به لوهان که دوباره طبق معمول اون روز مبهوت مونده بود نگاه کرد.
– هر تماس فیزیکی با یکی از تعقیب کننده ها باعث میشه حذف بشیم! حالا چه دست دادن باشه چه خاروندن دماغ! مطمئنم کیونگسو کوچولوی ما برای بار چهارم گول نمیخوره ^^
نگاه تهدید آمیزِ “مطمئن باش اگه این بار اینجوری حذف بشی لامپ و انواع چیزای روشنایی بخش رو فرو میکنم اونجات” طوری به کیونگسو کرد که هنوزم با اخم به وی خیره بود. بعد با ذوق به سمت وی برگشت و جعبه ی چوبی کوچیکی که دستش بود رو توی هوا تکون داد.
– تهیونگ اینو نگاه !! ببین بالای یکی از اون درختا چی پیدا کردم !! ^^
وی اخم کرد.
– شت !
– آره شت، ولی شاید مال تو نباشه حالا !
بکهیون جعبه رو به لوهان نشون داد. دکمه قرمز رنگی بود که زیرش به نقره ای نوشته شده بود “وی”.
بکهیون ریز خندید.
– بینگو !!
دکمه قرمز رو فشار داد و صدای کی بلافاصله توی سر همه پیچید.
– وی، بی تی اس، از بازی حذف شد. خیلی زود نبود مرد مومن ؟ -_-
همون موقع یه مرد کنار وی ظاهر شد، میخواست که اونو به خارج از بازی تله پورت کنه.
بکهیون دست لوهان رو گرفت و به سمت مرکز هزارتو کشید و با دست به دی او اشاره ای کرد که اونم در جواب سرش رو تکون داد.
با صدای تقی تهیونگ و تله پورت کننده از اونجا رفتن و لوهان در لحظه آخر کیونگسو رو دید که خودش رو از توی چاله ای توی زمین به مقصد بعدیش میرسوند.
– کیونگسو داره میره که با جی هوپ روبرو شه. وقتی اونا مقابل هم قرار میگیرن بهتره ما اونجا نباشیم، اون رقابت واقعا خطرناکه.
بکهیون خم شد و یه مقدار گل از روی زمین برداشت و به صورتش زد. همونطور که به لوهان نگاه میکرد خندید.
– خوشگلیه و هزار دردسر !! واقعیتش اینه که من همیشه برق میزنم؛ همیشه مرکز توجهام. مجبورم این کارو بکنم که درخششم کمتر شه…
لوهان یکم از جا پرید.
– اون پسره … شوگا …
– آره قدرتای ما شبیه به همه، فقط اون قدرت نور روز رو داره، من نور شب رو. اون طلایی تر و براق تره.
لوهان سرش رو تکون داد و فکر کرد که ممکنه توی همون هزارتو یکی با قدرت مشابه اون وجود داشته باشه یا نه.
– لی، اکسو، از بازی حذف شد. آخه مسلمون اگه یه دقیقه از اون جونمیون کَنده میشدی شاید حذف نمیشدی اصلا :|
– آخرین عضو ای پینک … اسمشو یادم نمیاد؛ حذف شد.
– اونیو، شاینی، حذف شد … هی چوی مینهو فایتینگ !!
– یونا، اس ان اس دی، حذف شد. کی این شفادهنده ها رو توی بازی راه میده ؟؟
– کریستال، اف ایکس، حذف شد. در تعجبم چطور این همه دووم آورد. هی هی چرا میزنی خب ؟؟
لوهان خندید. این کنترل کننده ذهن رو خیلی بیشتر از شیوون دوست داشت. تا خواست چیزی بگه کی دوباره شروع به حرف زدن کرد.
– بچه ها تا بیست دقیقه دیگه یه گروه دیگه به بازی ملحق میشن … اجازه بدین خوش آمد بگیم به … اینفینیت.
لوهان ابروهاشو تو هم کشید. اینفینیت ؟ این اسم به طرز عجیبی براش آشنا بود.
بکهیون روی زمین نشست.
– ال برگشته.
– ال ؟ همون پسره که موهای مشکی داره ؟ همون که همه تشویقش میکردن ؟؟
– ال … برگشته …
لوهان به بکهیون با بغضی که کرده بود خیره شد.
– چیه ؟ ناراحتی که برگشته ؟ اون … بدجنسه ؟؟
– ال برگشته … اینفینیت کامل شده … ال …
بکهیون فریادی از شادی زد و لوهان رو محکم بغل کرد.
– ال برگشته … اونا برگشتن … اونا دوباره بازی میکنن … ال … ال … واااییی ال …!! ناراحت ؟؟ این فوق العاده س !! اونا برگشتن … واییی ..!
بکهیون از لوهان جدا شد و به رو به روش نگاه کرد. واقعیت دوباره روی قلبش مینشست. اینفینیت تا بیست دقیقه آینده برمیگردن … به بازی.
– اونا برگشتن … این … افتضاحه !!
لوهان با تعجب به تغییر مود بکهیون نگاه میکرد که حالا اخمی کرده بود.
– چرا ؟؟
– اینفینیت … اونا … فوق العاده قوی هستن … اونا … قدرتای وحشتناکی دارن.
×××
جی هوپ و جانگ‌ کوک وایسادن و به هم نگاه کردن. هیجان زیر پوستشون میدوید.
– 20 دقیقه آره ؟؟ باید تا میتونیم همه رو حذف کنیم … بالاخره بعد از مدتها … یه بازی مردونه میشه کرد …
جی هوپ خندید و به اطراف نگاه کرد.
– همه به جز اکسو … اونا رو هم نگه داریم … باید مثل قدیم و به یاد قدیم بازی کنیم … حالا که اینفینیت کامله …
جانگ کوک سر تکون داد.
– باشه بریم !!
×××
– سولی، اف ایکس، حذف شد.
– جکسون، گات سون، حذف شد. ناموسن بد نبود یه ثانیه اینستاتو ول میکردی میچسبیدی به بازیا :|
– سوزی، میس ای، حذف شد. بهتر نبود با بقیه گروهت بری ماموریت به جای اینکه نصف موهات بسوزه ؟
– یوسوپ، بیست، حذف شد. پسر رکورد شکوندیا !! دفعه های قبل به محض ورودت حذف میشدی !!
– مینهو، شاینی، حذف شد. یااا بی تی اس ول بدین لامصبا مینهو آخرین امید ما بود. آیش !!
×××
شوگا با خستگی از دویدن طولانی مدت روی زمین افتاد و نفسش رو فوت کرد. بعد از تقریبا پونزده دقیقه که بی وقفه دویده بود میخواست یه لحظه استراحت کنه. به جیمین نگاه کرد.
– بزار ببینم. شاینی، ای پینک، ام بلک، بیست، اف ایکس رو حذف کردیم. دیگه کی مونده ؟؟
جیمین روی زمین دراز کشید و به نور نقره ای ماه نگاه کرد که از بین ابرا معلوم بود.
– هیچ نظری ندارم.
شوگا خنده ناباورانه ای کرد.
– تو واقعا بدرد نخوری !
جیمین دستشو زیر سرش گذاشت و نگاه خیره ش رو از ماه بر نداشت. فقط خودش میدونست چه نقشه ای داره و این استرسش رو بیشتر میکرد.
– معلوم میشه ..
صدای کی کل محوطه رو پر کرد.
– هیوک، ویکس، حذف شد. و این فقط اکسو و بی تی اس رو توی بازی باقی میزاره. چهار دقیقه به ورود اینفینیت.
دو پسر خنده ای کردن و منتظر موندن. صدای اعضای اکسو که از جاهای مختلف هزارتو با خوشحالی فریاد میکشیدن هم کمکی به کم شدن اشتیاقشون نمیکرد.
×××
بکهیون یکم گل رو به پاهاش میمالید.
– هیونگ، اگه یه پسر جذاب، ینی فوق جذاب، دیدی … فقط بدو. سریع بدو.
– ئه چرا ؟ مگه کیه ؟
– ال. :/ اون … یه کنترل کننده جسم و روحه. هیونگای اینفینیت قسم خوردن برنمیگردن، مگر اینکه به قدرتاشون تسلط کامل داشته باشن. و اینکه برگشتن، یعنی ال کنترل کامل روی قدرتش داره.
لوهان به بکهیون خیره بود که تقریبا توی گل غلت میزد، ولی هنوزم به طرز آشکاری میدرخشید. با فکر اینکه سهون خوبه یا نه، گوشه لبش رو گاز گرفت.
– مگه اونا کجا رفته بودن ؟
بکهیون که از استتار ناامید شده بود، صاف نشست و به لوهان نگاه کرد.
– ویتنام. یازده ماه پیش، اینفینیت به خونه ی ما توی هانوی رفتن تا زیر نظر ارشدا قدرتاشونو پرورش بدن. اونا با بیگ بنگ کار کردن. بیگ بنگ کار کشته ترین سرپرستایی هستن که در حال حاضر داریم. دو ماه پیش ولی، میونگسو اومد اینجا تا به کمک چند نفر از بهترین ردیابای ما بره ماموریت و همین امروز برگشت و اینفینیت برگشتشونو با تموم شدن ماموریت اون تنظیم کردن. سونگ کیو هیونگ قسم خورد فقط وقتی گروهش رو برمیگردونه که قدرتاشون جزئی از بدنشون شه. اینکه برگشتن …
بکهیون ادامه نداد و لوهان خوشحال بود که ادامه نداده. با چیزایی که از اینفینیت میشنید هر لحظه بیشتر مشتاق میشد که ببینتشون، ولی در عین حال از برخورد با اون قدرتای ویژه وحشت داشت.
– گفتی قدرت ال چیه ؟
– کنترل همه چیز. اون میتونه کنترل تورو تو دستش بگیره. هر چیزی به تو مربوط بشه، قابل کنترل اله. میتونه یه کاری کنه اختیارتو از دست بدی، میتونه مریضت کنه، میتونه ظاهرتو تغییر بده. حتی میتونه باعث شه کارایی انجام بدی که نمیخوای ! یه سری کارای مفیدم ازش بر میاد. شفا بخشی، یا مثلا چمیدونم، افزایش ضریب هوشی و یه سری چرت و پرت دیگه که برات توضیح میدم. ولی الان باید بقیه رو پیدا کنیم.
بکهیون که تقریبا کامل با گل پوشیده شده بود دست لوهان رو گرفت و اونو به سمت شرق کشید.
– از اینور. شیومین هیونگو میبینم. با چنه. با اونا جامون امنه.
×××
هفت نفر توی لباسای یه دست مشکی به محوطه بازی نگاه میکردن. باد سرد شبانگاه موهاشونو بهم میریخت و اشتیاقشونو بیشتر میکرد. هفت نفری که بعد مدتها بهم رسیده بودن و آماده بودن که وارد بازی شن، دوستاشون رو ببینن و ببینن که اونا چقدر پیشرفت کردن، و بهشون نشون بدن که خودشون چقدر پیشرفت کردن.
سونگ کیو نیشخندش رو عمیق تر کرد.
– آماده ای میونگسو ؟
– هیچوقت اینقدر آماده نبودم …!

×××

اتاق تاریک بود و تنها منبع روشناییش یه شمع کوچیک بود که قطره های پارافینش میز سنگی رو کثیف کرده بود. نور شمع رو دوست داشت، اون آرامش تاریک ذهنش رو بیشتر به کار مینداخت.

صدای تق تق قدمهاش توی سکوت ترسناک میپیچید و مسلما ذره ای هم براش مهم نبود. در حالی که دست هاش رو پشت سرش قفل کرده بود راه میرفت و فکر میکرد.

شاید برای خوانندگان عزیز اصلا مهم نباشه که به چی، ولی من بهتون میگم .. به نبرد فکر میکرد. نبردی که‌ میدونست خیلی به وقوعش نزدیکه، نبردی که سالها براش نقشه کشیده بود و حالا .. ذره ذره زمانش فرا رسیده بود …

ایستاد و به ورودی اتاق نگاه کرد. اتاق که نه، جایی که چندین سال بود بخاطر انتقام گرفتن تحملش میکرد. جایی که با اینکه با حس انزجار واردش شده بود، اما حالا با تموم وجود عاشقش بود.

هیچوقت یادش نمیرفت روزی رو که در حالی که غرق خون بود خودش رو روی برف ها میکشید تا سرپناهی پیدا کنه. خسته از نبرد، خسته از زخم های تنش، خسته از شکست، خسته از نابودی نقشه هاش .. خیلی خسته بود.

میدونست چندین جفت چشم از پشت بوته های برف خورده بهش خیره شدن، چشمای منتظر … چشمایی که فقط انتظار یک ثانیه غفلتش رو میکشیدن، میدونست. میدونست پشت اون بوته ها چندین تا کفتار منتظرن که سرش رو روی زمین بزاره تا برای خودشون جشنی بگیرن و دلی از عزا در بیارن.

با نوک انگشتای سردش لبش رو لمس کرد. اون لحظه خیلی تنها بود، هیچوقت غربت و تنهاییش رو نمیتونست فراموش کنه. یادش میومد که‌ چطور با سختی خودش رو به این کوه رسونده بود، این غار، غاری که چند سالی میشد ازش مواظبت کرده بود، چه در برابر کفتار، چه در برابر کسایی که از ته قلبش ازشون کینه به دل داشت و برای رویارویی دوباره باهاشون لحظه شماری میکرد.

صورتش چروک افتاده بود و زیر چشماش گود شده بود. علامتایی که نشون میداد مدت زیادیه روی آفتاب رو ندیده. هر کسی برای اولین بار میدیدش متوجه میشد که پوستش رنگ پریده تر از حالت عادیه و حتا ضعف داره، ولی پوزخندی که از صورتش پاک نمیشد باعث میشد قیافه ش مصمم و با اراده به نظر بیاد.

صدای قدم های کسی رو شنید و پشتش ورود کسی که چند دقیقه ای بود انتظارش رو میکشید. 《سو یوجین شی، خیلی خوبه که بعد مدتها میبینمت!》

پسر بلند قد سری تکون داد و روی تکه سنگ گوشه غار نشست. 《زیاد وقتمو تلف نکن مون، نقشه ت رو بهم بگو.》

مون با نیشخند خسته ای سر تکون داد و به سمت توده پرونده های روی میز سنگی رفت و نقشه ی بزرگ رو کنار زد. برگه ها رو با عجله ورق میزد و به پرونده هایی نگاه میکرد که سالها برای تهیه شون وقت گذاشته بود.

پنج تا پرونده رو کنار هم گذاشت و به پسر اشاره کرد که نزدیک تر بیاد.

– سیستم سازماندهیشون ذخیره نیروها توی خونه های مختلفه. سرپرستا رو بین خونه ها تقسیم میکنن. 7 تا خونه وجود داره که مهم ترینش توی 120 کیلومتری دهلیه. اکثر تصمیم گیریای اساسی اونجاست.

کمی مکث کرد تا تاثیر حرفاش رو توی صورت پسر ببینه، ولی سو یوجین 29 ساله بی حرف به پرونده های روی میز خیره بود.

– این ۷ تا خونه توی قسمتای مختلف پخشن. هانوی، دولستروم، لابادی، گیانسه، روندا، تیلبای مرکزی و اوساکا. هر کدوم یه جا! ما نمیدونیم…

پسر با بی حوصلگی حرفش رو قطع کرد و بهش خیره شد. 《برام اصلا مهم نیست.‌ کار اصلی چیه؟》

مون خنده ی دستپاچه ای کرد و سرش رو تکون داد. 《هر گروه از بهترین سرپرستا توی یکی از خونه ها پخشن، واسه همین خیلی طول میکشه تا خودشون رو برسونن. این‌ برگ برنده ماست. خواستم بیای اینجا تا نقشه رو بهت بگم. امشب حمله میکنیم.》

پسر دستی به چونه ش کشید و دوباره به پرونده ها نگاه کرد. 《کدوم خونه؟》

– گیانسه، تبت. اونی که میخوام اونجاست ..

نفس عمیقی کشید و به پرونده های روبروش اشاره کرد. 《همه رو بهت معرفی میکنم. بیا نزدیک تر.》

اولین برگه رو برداشت و به عکس روش نگاه کرد. 《جونگ یونهو. سرپرست ارشد خونه ی تبت.》

– عضو گروه tvxq، از‌ اولین افراد این کمپ. قدرتش کنترل احساساته.

نگاه سریعی به یوجین کرد و عکس بعد رو برداشت.

– کیم جه جونگ. اونم عضو tvxq عِه. قدرتش کنترل شرایطه. میتونه تورو توی شرایطی بزاره که خودخواسته از همه آرزوهات دست بکشی .. آدم خطرناکیه ..

پرونده رو کنار گذاشت و به حُضار محترم نگاه کرد. 《خسته شدین عزیزانم؟》 :دی

– پارک یوچون، همچنان عضو tvxq. قدرتش تخریبه. میتونه بدون اینکه از جاش یه سانت تکون بخوره کل خونتو رو سرت خراب کنه! گول ظاهرش رو نخور، میتونه باعث مردنت باشه ..

به سمت شیشه آب گوشه اتاق رفت و توی یه لیوان خاک گرفته یکم آب ریخت. 《این گروه رو دست کم نگیر .. قدرتاشون بیشتر از حد تصورته.》

لیوان رو به سمت پسر گرفت و ادامه داد.

– نفرای بعد. کیم جونسو و شیم چانگمین که زیاد شاید باهاشون برخورد نکنی. جونسو یه نابغه س، تمام خونه ها، ایده ها، وسایلا… همه کار جونسوعِه. اون یه حسگره. میتونه حس کنه. خطر رو، احساسات رو، تصمیم گیریت رو .. یه جورایی هیچی از زیر دستش در نمیره.

(معروفم هست عکسش میره تو وُگ :دی)

– و چانگمین. اون توانایی برقراری ارتباط ذهن داره. یه جورایی میتونه خط فکریتو بخونه .. قبل از اینکه وارد tvxq بشه با فالگیری پول درمیاورد، به مردم چیزایی رو میگفت که از ذهنشون میخوند .. باید مواظبش باشیم .. اون میتونه زودتر از خودت تصمیماتت رو بفهمه.

سو یوجین نگاهی به پرونده ها کرد. 《زود باش مون! خواننده ها خسته شدن مرتیکه! فکر میکنی وقت دارن کل روز چرت و پرتای تورو بخونن ؟؟ -_-》

– باشه باشه هولَم نکن -_- نفر بعدی .. چوی شیوونه. قدرتش کنترل ذهنه. سوپر جونیور گروهی نیست که راحت بشه باهاش دراُفتاد ..!

(جوووون ~ سرپرستِ کی بودی تووو ؟؟ ㅠㅠ)

– دونگهه و ایونهیوک. اینا رو هیچوقت جدا از هم نمیبینی. اینا نگهبان هستن، نگهبانای مخصوص خونه. دیوارهای دفاعی، طلسمای نگهبان، چیزایی که مردم عادی رو دور نگه میداره! همه چیز مرتبط به نگهبانی تحت نظارت ایناست. دو عضو دیگه ی سوپر جونیور.

(عَرررر ایونهه ایونهه ایونهه ایونهههه :((( *فن گرلینگ :دی*)

– بریم سراغ بقیه. از شاینی .. کی، جونگهیون، مینهو، اونیو و تِمین. قدرتاشون مکمل همدیگه س‌. کی قدرت کنترل ذهن داره، مینهو قدرت انعطاف داره، جوری خم میشه که انگار استخون تو بدنش نیست. جونگهیون قدرت تولید امواج فراصوت داره که میتونه یه لشکر رو کَر کنه. تِمین قدرت استتار داره که با اینکه بدردبخور به نظر نمیاد قدرت نفوذش به دشمن بی نظیره. قبل از اینکه بفهمی همه نقشه هات رو برداشته و رفته! اونیو هم قدرت کنترل امواج رو داره. میتونه یه کاری کنه که بدون اینکه چیزی ببینی یا بشنوی کَر یا کور شی. وحشتناکه ..

(از راست به چَپ کی، چوی مینهو، جونگهیون، تِمین، و اونیو ㅠㅠ)

– گروه بی تی اس .. گروه تازه واردی که قدرتاشون همه رو مبهوت کرده. رَپ مان که قدرتش تاریکیه .. اونقدر تاریک میکنه فضا رو که‌ فکر میکنی کور شدی! ولی خودش تو تاریکی میبینه :/ جیمین قدرتش کنترل آب و آتیشه .. جی هوپ … کنترل زمین، مثل دی اویِ اکسو‌.. اون پسرا وقتی با هم باشن میتونن دنیا رو خراب کنن! وی قدرت نامرئی شدن رو داره، میتونه از هر طرف بهت نزدیک شه و اصلا نفهمی! جانگ کوک قدرت ایجاد درد رو داره، هیچکس از دستش فرار نمیتونه بکنه ..

(فکر کنم دیگه همه بی تی اس رو بشناسین! از چپ جی هوپ، شوگا، جیمین، جانگ کوک، رپ مان، جین، و وی ..)

– قدرت جین گیج کردنه. میتونه با یه نگاه کردن بهت اونقدر گیجت کنه که نتونی از جات تکون بخوری! شوگا نور روز رو داره و لیزر، چیزی که خیلی توی یه نبرد به دردش میخوره ..

مون روی یه تیکه سنگ نشست و بدنش رو کش و قوسی داد. 《یا ضامن آهو .. خسته شدم -_- یه گروه دیگه هم بگم بعد برو دست خدا -_-》

به یه پرونده زیر میز اشاره کرد.

(از سمت راست سونگ کیو، سونگیول، سونگ جون، هویا، اون که ایستاده دونگ وو، نشسته طوره اِل و ووهیون. به به ×___×)

– اینفینیت. قدرتاشون دیوونه واره! خودت بخون -_- (شُما قسمت آینده میخونید :دی) جاسوسم میگفت یکیشون از جای زندانی خبر داره ..

یوجین سرش رو تکون داد. 《جاسوس ؟》

– معلومه که من تو اون خونه یه جاسوس دارم! مثل اینکه‌ اِل، یکی از اعضاشون از جای ما خبر داره .. واسه همین گفتم امشب حمله میکنیم .. مهم‌ نیست چقدر بکشیم، من اونو زنده میخوام …

یوجین پرونده رو پرت کرد کنار. 《افرادت آماده ن ؟》

مون سری تکون داد و از جاش بلند شد. 《هیچوقت آماده تر از این نبودن. بهتره باهاشون هماهنگ کنم.》

(آیا نیازی به معرفی دارهههه ؟؟ :دی) [عَررر دور کی خط کشیده ؟ ㅠㅠ]

یوجین هم بلند شد و یه عکس رو توی دستش جابجا کرد. 《اکسو…》

بدون حرفی عکس رو توی جیبش گذاشت و پشت سر مون راه افتاد.

خب، خیلی خسته کننده بود فکر کنم :دی ممنون که خوندین!

۵۳۰۰ کلمه ! اگه نظرا بالا ۵۳ تا نباشه نمیزارم =)))) شوخیی کردممم .. بخونین و امیدوارم دوستش داشته باشین ~ ♡

آنچه قسمت بعد هست و اینا هم نداریم چون مُردم از خستگی :| :دی

ظهرتون بخیر! ♡

The following two tabs change content below.

Raha

× رها × ۱۸ و اَندی :| × پیرو مکتب اگزیستیالیسم و پلورالیسم =))) × فلاف‌ نویس قهار × بُز نویس قدیمیی × طنزپرداز مسخره نویس :دی × بُزکوهی را ارج نهیم :دی × کایسو ایز لایف × بکسو ایز بایِس رِکِر :دی ×

Latest posts by Raha (see all)

Raha 33 نظر 9 آبان 1395

دیدگاه بگذارید

با خبرم کن
avatar
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
♦Ari Exo-l♦
مهمان
Alice
مهمان

خیلییی معرکه و باحاله ؛ روش معرفیت هم خیلی جالب بود ، فقط عکسی از اینفینیت نیست ( منظورم اینه که باز نمیکنه )

lulu
مهمان

سلام وای پوکیدم این قسمت ممنون جیگر

zari
مهمان

من واقعا به ایده پردازیت افتخار میکنم رها جون! واقعا ایده های قشنگی داری! اینکه مثلا اینا رو اینجوری معرفی کنی یا این ویژگی جالب قدرت کیونگ یه چیز کاملا منحصر به فرده! حی میکنم داری ذهن منو میخونی! اخه من بعد از هر بار خودندن داستانت ادامشو تصور میکنم و من واقعا دوتا نگهبان برای حصارددفاعی تصور کرده بودم و وقتی دیدم نظر تو هم با من یکیه خیلی خوشحال شدم!
اووووم پس اونا لولو رو میخوان! نمیتونم صبر کنم تا قسمت بعد! همینطور ادامه بده! فایتینگ
خسته نباشید❤❤❤

NaNa
مهمان

ممنوووووووون
ووویی داره هیجانی میشه*-*

saba
مهمان

نصف نظرم یادم رفت
اینفینیت چه چیزیه اوووووووووووووف جووووون
چقد این پارت طولانی بود..
همیشه طولانی بنویییییییییییییییس

saba
مهمان

بعدیش کووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟جیغ عر بی تی اسمممممممممممممم
شوگا چیزیش نشه اوف شه من میمیرماااااااا
این سهون غیب شده رفته تو زمین نه؟؟
بقیه ش کو؟؟فردا قسمت بعدو بزارررررررررررررر

سارا
مهمان
غزاله81
مهمان
غزاله81
مهمان

جکی حذف شدددد!اینستاااا خخخخخ عررررررررررررررررر اینفینیتمممممم میونگم چه باحالن

Narsis69
مهمان
واو. مرررررسی. چقد این قسمت باحال بود، البته مثل همیشه باحال بود. خیلی. طولانی بود. حال کردم. خخخخ. وای، کایسووووووو. عرررررر. چقد باحال بودن. جونگین عوضی باحال. خخخخ. دی او، خودشو سک… شی میدونه؟ اعتماد به نفسش تو حال وی. وای وای. من ذوق مرگم. خیلی باحال بود. جونگین و چان چقد به ملکوتی هم میپیچن! خخخخ. بکی عزیزم. خودشو گل مالی کرد. وای لوهانم، چقد قدرتش باحال بود. عاشق وی شدم. خیلی خنگووووله. دی او هم خیلی باحال بود. خخخخ. وی بهش میگه احمق؟ دی او احمق نیس، فقط زیادی مهربونه! وای لی! خخخخخ. از دست سوهو… یه کاری… Read more »
Narsis69
مهمان

عرررررر. چقد غلط املایی دارم. پوزش. انقد ذوق زده شدم چک نکردم چی نوشتم. خخخخ.
اعتماد بهمنی کیونگ تو حلق وی، که تا گردن تو خاک بود.
چان و کای خیلی بامزه ان، هی به پرو پای هم میپیچن!
راستی راستی… چرررااااا انقد قدرتای اینیفینیت باحال و خفنن؟ حلوای من.
عالی بود.
فاییییییتینگ

Narsis69
مهمان

😓😓😓😤😤😤 ببخشیییییید.
باز اشتباه شد. 😭😭😭😭😭
اعتماد به نفس دی اووووو تو حلق وی بدبخت ذلیل مرده! 😤
اییییش. 😠 از دست کیبرد گوشیم عصبانی شدم، اونوقت به وی بدبخت گیر میدم. 😖

LILIA
مهمان

وواااااوووووو…
چه شود در آیندهههههه…

otaku
مهمان

کایسوش محشررررررر بود….اونجا که کیبوم شاینی تو زهناشون حرف میزد مرده بودم از خنده مخصوصا موقع حزف لی و یونا خخخخخخخ …..فایتینگ چینگو

neda
مهمان

سلوم☺☺
خب اون زندانیه که راجبش حرف میزدن که کریسه مطمئنا اون خط قرمزم فک کنم دور لوهان کشیده شده ععرررر 😡😡😡
فقط میمونه جاسوسه…که خب اگه اشتباه نکنم همون جیمین باید باشه مشکوکه یه جورایی عرررر از اول میدونستم لی حذف میشه با اون کاراش😂😂
کایسوشم که اصن عشقه😍😍ممنوووون❤❤

تینا
مهمان

وای عالی بود مخصوصا اون تیکه آخرش که گروهها و قدرتشون رو نشون میداد
کریس دست همینا اسیره؟

wpDiscuz