هدر سایت
تبلیغات

FANFICTION HOUSE – EP13

سلام به همگی قسمت 13 فیک خانه . ببخشید بابت تاخیر ولی نظرا بدجور بهم ضد حال زد :)

قسمت سیزدهم : کوله کهنه ای که توی یکی از اتاقا پیدا کرده بود رو برداشت و وسایل لازمشو توش چید. چراغ قوه ، کمی نون ، آب ، پتوی گرم و موبایلش . با اینکه آنتن نمیداد ولی سهون اون رو با امید واهی برداشت و تو کیفش گذاشت .

با بیرون رفتنش ، توجه لوهان بهش جلب شد : جایی میری ؟

سهون با تحکم گفت : میخوام برگردم خونه . اینجا دیگه چجور جاییه ؟ حتی شک دارم برای بیرون رفتنت از اینجا تلاشی هم کرده باشی !!!

لوهان با نا باوری تشر زد : چیی ؟ من تلاشی نکردم ؟ مگه خلی ؟ منم مثل تو اینجا گیر افتاده بودم . هیچ راهی نبود . اینو بفهم . بعد از اینکه فهمیدم راهی نیست دیگه تلاشی نکردم . هه … واس همین بهت گفتم . میدونی محیط بیرون چقدر خطرناکه ؟ 

سهون : برام مهم نیست. من مثل تو نیستم . تو همیشه سرت مثل کبک زیر برفه…

لوهان : چی ؟ سر من مثل کبک زیر برفه ؟ هه … آقارو … ببین تو الآن جونتو مدیون منی… من از دست اون لاشخور نجاتت دادم . اینو بفهم … 

سهون : خیلی خب باشه . من ازت ممنونم که جونمو نجات دادی . ولی میشه انقدر غیرقابل تحمل نباشی ؟ لطفا …

با سکوت لوهان نگاهشو به سمتش چرخوند و با چشمای پرش مواجه شد . 

سهون : داری…گریه میکنی ؟ 

لوهان : من  ؟ برای چی گریه کنم ؟ برای حرفی که نفهمی مثل تو بهم زده؟ عمرا! میدونی ؟ فقط خواستم ازت محافظت کرده باشم . ولی تو خیلی قدر نشناسی . باشه برو . هر گوری که میخوای برو . ما تا ابد اینجا گیر افتادیم . ولی اینو بدون حتی اگه تو خطر مرگ هم افتادی نمیام کمکت . از اینجا به بعد دیگه من تو رو نمیشناسم !

سهون : ولی…

حرفش با رفتن لوهان به سمت اتاق نصفه موند . حالا دیگه کاملا تنها شده بود. احساس میکرد از همه جا طرد شده … اون از کای … اینم از این … با فکر به کای اشک تو چشماش جمع شد … اشکاش به هق هق های یواشی تبدیل شد … دلش آغوش گرمشو میخواست… نوازشاش … چرا اینجا نبود تا مراقبش باشه ؟ یعنی ممکن بود بمیره؟ یا اون موجودای عجیب الخلقه گیرش بندازن؟

____________________________________________________

بعد از اینکه غذا خوردن به سمت اتاقشون حرکت کردن . سوهو با ترس به تابلوهای روی دیوار ها نگاه میکرد . به نظرش شخصیت های توی تابلو ها چهره های وحشت زده ای داشتن … شاید داشتن یه چیزیو هشدار میدادن . نا خواسته دست کریسو چسبید … کریس که تا اون لحظه با بیحالی راهشو میومد با حس فشار دستای سوهو سرشو به سمت سوهو چرخوند و آهسته گفت : چیزی شده ؟

سوهو نگاهی به دستاشون انداخت و با خجالت دستشو بیرون کشید و گفت : ن.نه… هیچی…

سوهیون خندید : اینجا دیگه چه آشغالدونی ایه ؟؟؟ 

کای : به نظرت حال و روز ما شبیه کساییه که حوصله شوخی دارن ؟

دی او : سخت نگیر کایا … به هر حال … ما مجبوریم … میدونی که؟ اینجا از اون خونه لعنتی بهتره … سهونم که …

کای : میشه ازت خواهش کنم اسمشو نیاری ؟ 

دی او جا خورد . کای تند تند خودشو به اتاق رسوند و روی تختش ولو شد… بقیه هم از ترس بدون هیچ حرفی وارد اتاق شدن . سوهیون و برادرش (کریس) پیش هم خوابیدن. کای تنها و دی او و سوهو هم کنار هم …

شب با صدای جیر جیری که از سقف میومد سوهو چشماشو باز کرد و با ترس به اطراف خیره شد . هیچ چی تو اتاق نبود . آهی کشید … کاش الآن کریس کنارش خوابیده بود تا بهش میگفت … 

دی او ولی آسوده خوابیده بود و پشتش به سوهو بود . با تکو/نی که کای روی تخت خورد و غلتی که زد احساس کرد الآن قلبش میاد تو دهنش … ناخواسته از جاش بلند شد و به سمت دستشویی کوچیک تو اتاق رفت تا آبی به دست و صورتش بزنه … اما یکدفعه کشیده شدن چیز مرطوبی رو ، روی گردنش حس کرد . از ترس قلبش تند تند میزد و آدرنالین خونش بدجور رفته بود بالا و ممکن بود سکته کنه! از تو آینه به پشتش نگاه کرد… باورش نمیشد … اون که …

____________________________________________________

سهون تند تند میدویید … اون روح دنبالش بود … روح همون دختره … الیزابت مک کالین… اما هیچ راه فراری نداشت . انگار تو یه هزارتو گیر افتاده بود … دور خودش میچرخید … یکی از شاخه های تیز درختا سریع به سمت قلبش حرکت کردو…

-نههههه

از خواب پرید و یهویی حرکت کردنش باعث شد درد بدی تو کتفش حس کنه… قطره های عرق روی پیشونیش میدرخشیدن … چانیول که از داد بک از خواب پریده بود به وحشت بهش خیره شد : خوبی ؟ درد داری بک ؟ میخوای برم دکتر بیارم ؟

خواست بلند شه که بکهیون دستشو محکم چسبید و با صدایی که به زور در میومد ، گفت : نرو چان … من… س.سهون…سهون…آااه…

درد بیش از حد کتفش توان حرف زدنو ازش گرفته بود . چانیول با نگرانی بیرون رفت و پرستاراهم سریع آرامبخش به سرمش تزریق کردن و بهش گفتن درد طبیعیه و نباید نگران باشه … 

اما بکهیون نمیخواست دوباره بخوابه … دست چانیولو کشید و گفت : ب.برو…د.دنبال…سهون…چان…من…من…

اما داروهای ارامبخش تاثیر خودشونو گذاشته بودن …

چانیول با ترس رفت عقب … چی ؟ بره دنبال سهون ؟ تو اون خونه جن زده ؟؟؟

محال بود … اما نه … بک ازش خواسته بود و نمیتونست به خواسته عشقش بی توجهی کنه… تصمیم گرفت با یکی از بهترین دوستاش بره …

– الو چن ؟ باید ببینمت . 

+ چان ؟ شب بخیر ! این وقت شب؟ چی شده؟؟؟

-مهمه چن . بیا بیمارستان مرکزی … نه نه … بیا خیابون 24 به طرف شمال… 

+ باشه خودمو میرسونم . 

– شیو هم بیار …

+ اوکی .

____________________________________________________

سهون با ترس خودشو کنار یکی از درختای بزرگ جنگل جمع کرد . اینجا دیگه کدوم جهنمی بود؟ حتی محیطی به این ترسناکی رو تو فیلماهم ندیده بود … درختای خمیده و جنگل مه آلود … صدای جغدا و خفاش ها هم به ترسش اضافه میکرد … 

گوشیش شارژ زیادی نداشت . با این حال دستشو روی عکس کای میکشید … دلش خیلی کایو میخواست … یعنی کای الآن داره چیکار میکنه ؟

صدای زوزه گرگ رو که شنید لرزید … اینجا حیوونم داره؟ از حرف خودش خنده اش گرفت… یعنی ممکنه حیووناش زامبی باشن ؟؟!

هر کوفتی که بودن مطمئنا خطرناک بودن و اون باید خودشو نجات میداد ! تصمیم گرفت از درخت بره بالا …پاشو توی سوراخی که رو درخت وجود داشت گذاشت و دستشو به شاخه گرفت اما ناگهان فهمید چیزی که دستشو روش گذاشته یه ماره که دور شاخه پیچیده ! از ترس ناگهان دستشو ول کرد و به پشت روی زمین افتاد … همه چی دور سرش میچرخید… سرش درد میکرد و احساس کرد خیلی خوابش میاد … دید مار همین طور از درخت پایین میاد… چشماشو بست و لبخند زد … به لحظات خوبش با کای و بقیه فکر کرد… به لحظه آشنایی خنده دارش با کای … به شوخیهای چانیول و بک و به خنگ بازیای سوهو و کریس… حتی اون لحظه به سوهیون و دی او هم فکر کرد … اشکش از گوشه چشمش چکید… “کای  …. فراموشم نکن”…

____________________________________________________

سوهو به کریس که پارچه مرطوبی رو ، روی گردنش میکشید ، نگاه کرد . کریس کارشو با صراحت انجام میداد … 

سوهو واقعا ازش ممنون بود … باید بهش میگفت … دیگه وقتش بود … 

– کریس … تو … به عشق … اعتقاد داری ؟ 

+ هوممم… چی باعث شد یه دفعه همچین سؤالی بپرسی ؟ 

– آخه … نمیدونم … احساس میکنم عاشق شدم … کریس اون خیلی خوبه… من همیشه به حمایتاش نیاز دارم … اون… اون باید همیشه حمایتم کنه … من … احساس میکنم بدون اون نمیتونم ! من عاشق تو …

لبهای کریس که به آرومی روی لبهاش قرار گرفتن ، نذاشت بیشتر از این حرف بزنه… سوهو شوکه به صورت نزدیک کریس نگاه میکرد … حتی نمیتونست لبهاشو حرکت بده… یعنی کریس هم حس متقابلی بهش داشت ؟! آره ؟؟؟

از خوشحالی نمیتونست حرکت کنه ! خشک شده بود … دستاش کم کم پشت گردن کریس حلقه شدن و همراهیش کرد … 

کریس از این جواب مثبت به درخواستش ناخواسته لبخندی زد … با صدای سوهیون ناگهان هردوشون مثل برق از هم جدا شدن …

____________________________________________________

چن به فراری مشکیش تکیه داد : واس چی میخواستی مارو ببینی ؟

چانیول به شیومین و چن که مثل همیشه خوشتیپ و حدی بودن نگاهی انداخت و گفت : راستش… من باید دنبال یه نفر بگردم …

شیومین : خلافکاره ؟

چانیول : دوستمه … اون خیلی مشکوک ناپدید شده … تو یه خونه ی جهنمی … ما اون خونه رو خریده بودیم ولی … اون یه چیزایی درباره روح میگفت … میگفت اون خونه ترسناکه … تا اینکه یه روز ناپدید شد !

چن  گفت : چی ؟ چان تو … تو حرفاشو باور کردی ؟ 

و زد زیر خنده …

چانیول با لحن جدی گفت : ولی … بکهیون … اعتقاد داره که اون تو خطره … ما همه میدونیم اون یه جایی تو خونه اس … بکهیون ازم خواست بیام دنبالش !

شیومین : و تو ترسیدی تنهایی بری ! یعنی تو هم میترسی ! آره؟

چن : و این یعنی اینکه تو باورش داری …

چانیول : یه جورایی !!!

شیو : باشه … همین خونه اس ؟

چانیول سرشو به نشونه مثبت بالا و پایین کرد .

وارد خونه که شدن هوای گرم و مطبوعی به صورتشون برخورد کرد… همه جای خونه به طرز عادی ساکت بود . 

چن : اینجا هیچکس نیس . از کجا باید شروع کنیم ؟

چانیول به سمت پله ها رفت : از بالا …

چن و شیو هم دنبالش راه افتادن . شیو : از هم جدا نشید !

چانیول توجهش به قطره های قرمزی که روی دیوار بود جلب شد. اول فکر کرد توهم زده ولی وقت جلوتر رفت فهمید خونه … خواست دستشو بکشه روش که نیروی عجیبی باعث شد پرت شه عقب … چن و شیو با بهت به چان که از بالای پله به پایین پرت شد نگاه کردن . چندثانیه تو شوک بودن که چن داد زد : چااانیوللللل !!!

The following two tabs change content below.
سلام به همه ی اکسو الای منحرف فیک خون :) خب منم مثل شماها دیوونه ی فیکم ... و البته چانبک!!! هرجا فیک چانبک باشه منم هستم ... کککک ... تو همه ی فیکهام ، شده یک خط هم از چانبکم مینویسم و اینکه تو نظرات زیاد سخت گیر نیستم ولی خب شماهم دیگه اذیت نکنید !!! راه های ارتباطیم رو برای رمز های هر کدوم از فیکهام که خواستین میذارم : اینستا: s.c.b.k_exol لاین : saba-sehun تلگرام : baekhyunee_pcy جیمیل: [email protected] ایمیل : [email protected] دارم ...

Latest posts by S.C.B.K (see all)

S.C.B.K 53 نظر 30 خرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
online coupon codes american eagle
مهمان

La chance ! J’aimerais tellement qu’une boutique ouvre à Lyon mais je n’y crois pas trop…

اوه سهون
مهمان

واییییییییییییی سهونم نمیری
یعنی کی اون قدرت رو داره؟

sahar
مهمان

سلااام hi hi hi hi hi hi hi من تازه اومدم hi
عجب فیک هیجانیه مثل فیلم های ترسناکه :cry:
ولی باحاله خسته نباشی گلم boooch boooch
واقعا سهون کجا گیر افتاده :scratch: :scratch:
اون کسی که میتونه با این زن ترسناکه مقابله کنه کدومشونه؟
من که فک میکنم بکیه B-) B-) B-) B-)

مائده
مهمان

وای وای وای وای اجی من مرگه فیکای ترسناکم جونمم میدم براشون ینی فیکت عالیه من دیوونشم عررررررررر من حتی بیشتر از هونهان کریسهو رو شیپ میکنم ینی اینا محشرن فیکت فوق العادست وای چانبک عزیزم بکی کاش خوب بشه

Parisa
مهمان

این کارای خودسرانه ی سهون عاقبت کار دستش میده…خداکنه بلایی سرش نیاد…احتمالالوهان میادکمکش اون دلرحمه
اووو…کریسو سوهو
ینی واقعا چانی وچن وشیو میتونن دروازه روپیدا کنن وسهونو نجات بدن؟!!
قشنگ بوود…ممنوون

kd
مهمان

خنده چن محو شد کلا.
وای سهون.عررر.
من کریسهو دوست.
عالی بود آجی ممنون.

Setayesh
مهمان

اییییووووللللل ععععتااللللیییی بود

LH7
مهمان

کاش هونهانی بشه لوهانم گناداره ;-)
مرسی boooch

vesta
مهمان

من گیج شدمم
عالیییی بودددد againagain

M.P.
مهمان

اوه مای گاد
چی شد؟؟؟
سهون؟ چانیول؟ ؟ هوووففف
مرسی عزیزم خیلی خوب بود

sahari
مهمان
Byun FarNaz
مهمان

عاااااااااالیییییی بووووود مممممممنووووون
ماچ ماچ

tina
مهمان

وای عالی بود،کاش چان با کای می رفت دنبال سهون!ممنون عزیزم،خسته نباشیohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

Armita
مهمان

وایییییییییییییییی
سبوتیییییییییییی
چانیییییییییییییی
بکییییییییییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

ghazal
مهمان

وای چی شد؟0_o
وای سهون 0_0
وای چانیول 0_0
خیلی خوبه*_*
مرسیییی ازت ^_^

wpDiscuz