هدر سایت
تبلیغات

FANFICTION HOUSE – EP15

سلام به همگی . اینم از قسمت 15 و بابت تاخیر پیش اومده عذر میخوام . نظرا به حدی که میخواستم نرسیده بود و کلی سایلنت ریدر پیدا کردم :/ بکس کا ی نکنین رمزیش کنم دیگه ! بفرمایین اینم از قسمت 15 :

 ____________________________

روی تخت خوابیده بود . با داروهایی که بهش تزریق شده بود ، درد کتفش اونقدر اذیتش نمیکرد و تونسته بود کمی بخوابه … ناگهان کسی بالشتی رو محکم رو صورتش فشار داد…

(اگه سوهیون اون کارو انجام نمیده … تو باید انجامش بدی… الیزابت …مک…کالین…)

نمیتونست نفس بکشه و وحشت کرده بود خواست به دست شخص چنگ بندازه اما وحشتش وقتی بیشتر شد که دستی رو حس نکرد … 

دست و پا میزد و ریه هاش برای ذره ای اکسیژن تقلا میکردن . کم کم دستاش بیحال کنار بدنش افتادن …

____________________________________________________

صبح شده بود و آفتاب از لای پرده های نازک اتاق به داخل میتابید… سوهو و کریس زودتر از همه بیدار شدن چون فقط دوساعت رو به زور تونسته بودن بخوابن … مخصوصا کریس که کنار سوهیون بود …

وقتی بیدار شد فهمید دی او نیست … کفشهای سوهیونم پاش بودن … لحظه ای کل بدنش از وحشت یخ زد … صدای دوش آب از حموم میومد… همه بودن جز دی او … وقتی نیمخیز شد تچنست چشمای باز و وحشت زده ی سوهو رو تشخیص بده … سوهو و کریس یه ضرب به طرف حموم یورش بردن … دیگه از سوهیون هم نمیترسیدن … تند تند به در میکوبیدن و دی او رو صدا میزدن … از سر و صداهای اونا بقیه هم از خواب پریدن … در آخر کریس خودشو به در کوبید و در شکست … با شکستن در اونا تونستن وحشتناک ترین لحظه زندگی شونو ببینن …

دی او با گردنی دریده شده کف حموم افتاده بود … در حالیکه همه لباساش از خون خودش قرمز بودن … 

اون مرده بود …

____________________________________________________

چانیول با جمعی از دکترا که سعی داشتن جلوشو بگیرن به سمت اتاق بک یورش بردن… چانیول به زور خودشو از دست دکترایی که گرفته بودنش ، آزاد کرد و به سمت تخت بک دوید … بالشت روی صورتش و دستای بیحال بک کنار بدنش ، تنشو میلرزوند … دکترا با دیدن وضعیت وحشتزده بالشت رو از روی صورت بک برداشتن و لبهای کبودش نمایان شدن … 

چانیول داد زد : بککککک … پس شمااا اینجا چه غلطی میکردین هاااا؟؟؟

دکتر جوونی مشغول چک کردن علائم حیاتی بک شد و بعد سریع گفت: زنده استتت … نفس میکشه… 

سریع ماسک اکسیژن رو روی دهان و بینی بک گذاشت : خوشبختانه زنده اس … ولی زخمش دوباره خونریزی کرده … پرستار ، ابزار پانسمان رو برام بیار …

چانیول هنوز بی حرکت به بکهیون خیره شده بود … عشقش سالم بود و نفس میکشید! یک لحظه با فکر به اینکه بکهیون مرده ، نزدیک بود خودشم سکته کنه … ولی حالا که بکهیون زنده بود انگار جون تازه گرفته بود … 

نگهبان هراسان به سمت چانیول اومد : آقاا … من تمام وقت نگهبانی میدادم . مطمئنم کسی وارد اتاق نشد . باور کنید راست میگم .

چانیول میدونست کار یه موجود غیر انسانه … بنابراین نخواست نگهبان رو نگران کنه: باشه آقا … ممنون . ولی لطفا بیشتر مراقب باشید .

نگهبان دستپاچه تعظیمی کرد : چشم آقا … چشم .

بعد از اینکه دکتر ها به زور چانیول رو بیرون کردن ، چن و شیو جلوش ظاهر شدن… چن با نگرانی پرسید : حالش چطوره؟!

چانیول آهسته گفت : خوبه …

شیو : بهتر نیس که صبح بریم ؟ با افراد ؟

چانیول : مشکل از اون خونه نیست … مشکل از چیزیه که دنبال ماست !

شیو : ی…یعنی … میخوای دوباره … ؟

چانیول سرشو به نشونه مثبت حرکت داد . چن هوفی کشید : تو دیوونه ای … دیوونه! اون خونه که جز دردسر هیچی نداشته !

چانیول : ما هر جا هم بریم دردسر دست از سرمون بر نمیداره … باید…از یکی کمک بخوام …

شیو : ما هستیم چان …

چانیول : ممنونم … ولی … اون شخصی که من میگم یه پیرمرده …

چن : پیر مرد ؟ 

چانیول : میخوام ازش در این باره بپرسم …

شیو : ماهم باهات هستیم … ما که تو خوابگاه کاری نداریم . خوشحال میشیم بهت کمک کنیم…

چانیول : ممنونم … خیلی ممنونم …

____________________________________________________

لوهان کمی میوه جلوی سهون گذاشت : خودم چیدمشون … تازه اس . بخور … سرحال میشی … 

سهون لبخندی زد و سیبی رو تو دستش گرفت و دوباره مشغول بررسی نقشه شد… 

لوهان همینطور به نیمرخ جذاب سهون خیره شده بود … آهسته گفت : خیلی خوشگلیا…

سهون خندید : تو خوشگلی … من جذابم …

لوهان داد زد : یاا … من که دختر نیستم …

سهون : مگه فقط دخترا خوشگل میشن ؟

لوهان با خجالت سر رو انداخت پایین … سهون بازم مشغول بررسی نقشه شد… براش عجیب بود … نقشه یه جایی تموم میشد که دقیقا وسط کوهستان بود … 

لوهان : چیه ؟ ننوشته کجا باید بریم؟

سهون : این فقط یه نقشه اس لو . ننی نویسه کجا باید بریم… ما باید از روش محلی که میخوایم پیدا کنیم … ولی برام عجیبه که این نقشه کسط کوهستان تموم شده … منظورم اینه که، حس میکنم نقشه پاره اس ، یا از قصد نصف شده …

لوهان : خب … الآن چیکار میکنیم؟ 

سهون : هر چیز مهمی هم که باشه ، باید اونور کوه ها باشه … نظرت چیه؟

لوهان : ن.نه … مطمئنی ؟

سهون مشکوک به لوهان نگاه کرد : من مطمئنم … 

نگاهاشون لحظه ای باهم گره خورد … تو نگاه لوهان ترس بود و تو نگاه سهون شک… انگار که خودشونم متوجه شده باشن ، سریع روشونو از هم برگردوندن …

سهون : بهتره یکم استراحت کنیم … 

لوهان با کمال میل پذیرفت … 

تقریبا نیم ساعت گذشته بود … هر دوشون خواب بودن …

” بک با نگرانی دستش رو روی صورت سهون کشید : خوبی ؟ من همیشه میدیدمت… نگرانت بودم …

سهون خندید : معلومه که خوبم … تو خوبی ؟ دستت چرا پانسمانه؟

بک : چیزی نیس … اونجا چه خبره ؟

سهون : گیر افتادم … نقشه نصف شده … نمیدونم چیکار کنم !

بک : هرطور که شده برگرد … کای خیلی داغون شده …

سهون : من سعی خودمو میکنم هیونگ … نگران کایم … مواظبش باش …

بک : سهون … چرا داری نور میدی ؟

سهون : چی ؟؟؟

بک : نورانی شدی سهون … دارم کور میشم …

سهون : هیونگ نمیبینمت … کجایی ؟؟ هیوووووونگ… “

– هیووونگ…

با دادی که زد از خواب پرید … همه جاش عرق کرده بود … معنی این خواب عجیبش چی بود؟ 

لوهان چندلحظه ای میشد که نگران به سهون نگاه میکرد … سهون با بستن چشماش بهش فهموند حالش خوبه …

لوهان آهسته نشست : نزدیک صبحه … باید بریم …

آروم از روی شاخه های درخت پایین اومدن … مجبور بودن از ترس حیوونای وحشی اونطوری بخوابن …

سهون : میریم سمت کوهستان …

لوهان با تردید سرشو تکون داد …

____________________________________________________

پلیسا آهسته درباره چیزهایی درباره دی او از بقیه میپرسیدن … سوهیون آهسته گریه میکرد … اما سوهو و کریس با وحشت و نفرت به سوهیون نگاه میکردن …

کای : دیشب باهاش تند حرف زدم … امیدوارم … منو … ببخشه …

کریس آهسته کای رو بغل کرد … طولی نکشید پیراهنش خیس شد …

کشته شدن دی او برای همشون شوک بزرگی بود … سوهیون و سوهو برای تکمیل پرونده همراه پلیس رفتن … بعد از رفتن اونا خواستن جنازه رو ببرن که چانیول با حالی آشفته سر رسید … اول باورش نمیشد … دوست قدیمیش … کسی که اونهمه باهم صمیمی بودن … کسی که میخواست بهش ابراز علاقه کنه … 

باورش سخت بود که اون الآن اینجا رو زمین افتاده بود و خون اطرافشو فرا گرفته بود … کم کم شوک و ترسش به اشکهای روی گونه اش تبدیل شدن … خواست جلوتر بره که جلوشو گرفتن … 

اهسته گفت : من…متاسفم …

با هق هق عذر خواهی میکرد … کای و کریس اهسته بغلش کرده بودن … 

کریس : بک میدونه ؟

کای : فکر نکنم بدونه …

کریس : من جوری بهش میگم که شوکه نشه…

کای : اوکی…

____________________________________________________

بکهیون : چی میگی کرییییس ؟؟؟ یعنی … 

کریس اهسته بدن لرزون بک رو بغل کرد و شروع کرد به نوازش کمرش… همه میدونستن دی او چقدر برای بک عزیزه … و حتما بک خیلی آسیب دیده … 

بک اهسته گفت : بهم گفته بود تنهام … نمیذاره … من خیلی … میترسم … 

کریس : تا ما پشتتیم نترس …

بک اهسته دماغشو بالا کشید و اشکاشو پاک کرد : چانی…

کریس : داره کارای ترخیصتو انجام میده …

بک : بهش بگو بیاد …

کریس : باشه … الان میرم …

کریس بدون حرف دیگه ای خارج شد … چندلحظه بعد چانیول اومد تو …

بک با دیدن چانیول آهسته تو بغلش جا گرفت … چانیول دست کمی از بک نداشت . ولی میدونست عشقش الآن چقدر آسیب دیده … پس بهتره تکیه گاهش باشه تا بهش تکیه کنه…

بک نالید : خسته شدم … دیشب…دیشب خواب سهونو دیدم … اون… خیلی نورانی بود… اون… نگران…ک.کای بود …

چانی دستاشو دور بک محکم کرد … بکهیون ادامه داد : اون … تنهاس… تو خطره… دی او… مرده … هممون … میمیریم… هممون…

چانیول با قرار دادن ل/بهاش رو ل/بهای بک اجازه حرف بیشتر بهش نداد … اشکهاشون باعث طعم شور شده بودن … بی توجه دلتنگی شون رو بهم ابراز میکردن …

آیا فقط با عشق میشد نجات پیدا کرد ؟

____________________________________________________

وسایل شیو و چن تو اتاق دی او چیده شد … اینکه دو نفر به جمعشون اضافه شده بودن باعث شده بود همه کمی درداشونو فراموش کنن … 

شیو غذا هارو روی میز چید : بیاین … غذا حاضره … یکی اون چانیولو صدا کنه…

چن پاشد : من میرم …

بقیه سر میز نشستن ، چن خواست بره که بک گفت : من میرم … تو بشین…

چن میدونست بکی خبر داره که چقدر خسته شده … : باشه … ممنون …

بکی لبخندی زد و رفت …

____________________________________________________

قاب عکس دی او رو هم تو چمدونش پیش بقیه وسایلش گذاشت … خواست برگرده که با دیدن بک که کنار کمد ایستاده بود و سرش پایین بود ، شوکه شد : عه… بک؟ کی اومدی تو؟ 

بک ساکت بود … 

چانیول خندید : حسود خان … من فقط داشتم وسایلش رو جمع میک…

حرفش با باز شدن در اتاق نصفه موند … بک با لبخند گفت : غذا حاضره دیگههه… بدو گشنمونه …

چانیول با وحشت به کنج دیوار نگاه میکرد … انگار هنوز میتونست حضورشو حس کنه … تا نزدیک دوید و بعد گفت : بریم …

بک با تعجب : چرا میدویی ؟؟؟

چانیول : گ…گشنمه بک … 

بک : چرا سفید شدی چان ؟ حالت بده ؟؟؟

چانیول : بک … تو … 

The following two tabs change content below.
سلام به همه ی اکسو الای منحرف فیک خون :) خب منم مثل شماها دیوونه ی فیکم ... و البته چانبک!!! هرجا فیک چانبک باشه منم هستم ... کککک ... تو همه ی فیکهام ، شده یک خط هم از چانبکم مینویسم و اینکه تو نظرات زیاد سخت گیر نیستم ولی خب شماهم دیگه اذیت نکنید !!! راه های ارتباطیم رو برای رمز های هر کدوم از فیکهام که خواستین میذارم : اینستا: s.c.b.k_exol لاین : saba-sehun تلگرام : baekhyunee_pcy جیمیل: [email protected] ایمیل : [email protected] دارم ...

Latest posts by S.C.B.K (see all)

S.C.B.K 47 نظر 21 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
اوه سهون
مهمان

دیگه چیزی از من نمونده
خسته نباشی غزیزم کارت خیلی درسته

anniepose
مهمان

خیلی دیر آپ میکنی :| جوری که حس آدم از بین میبره و دیگه حال نمیکنه و باعث میشه آدم یهو وسطش ول میکنه !
من چند بار بعضی فیک ارو وسطشون ول کردمو دیگه نخوندم امید وارم این فیک اینجوری نشه چون واقعا خوشم میاد ازش ولی حرص آدمم در میاد اینشکلی ،اگه میشه یکم به این مشکل رسیدگی کن !

مائده
مهمان

من تازه این قسمتو خوندم این کجا بود اخییییییییییی چان چت زد الهی :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye:

Raha
مهمان

جییییییییییییغ عررررررررر آااااااااااااااااااااااااااااا……………تخلیه شدم :| کی میذاری قسمت بعد رو؟؟

tina
مهمان

واوووووو دو تا بکی!!!!!
لوهان چی می دونه که نمی خواد بره کوهستان؟؟؟
ممنون عزیزم :like:

Nazanin
مهمان

عالیهههه :myheart: ولی چرا اینقدر دیر به دیر میزاری :mazlum: تروخدا بعدیو بزارررر….خواهششش :mazlum:

mahi
مهمان

اه بابا این سهون و لوهان چقد ماستن :chebedunam: زودتر فرار کنن دیگهههه :gijiviji:

naida
مهمان

یا ابلفضل😲😲😲
خدایا خودت کمکشون کن.🙏
اما دی اک حیف بود😢😢
من میگمصاحب خونه ای که لو لو وسهون توشن یا مری یا روز واونا هم آدمای خوبین چون خووشو از اون شخص ثالث ضربه خوردن میخام از بقیه در برابرش محافظت کنن وهمچنین مری نمرده بود پس خونه اش همون خونه سهون ایناس :chebedunam:
واااای نیدونم

sahari
مهمان

وایییییی چقدر ترسناک far
دو تا بکی داریم عررررر aaaar
وایییی دی او مرد aaaar aaaar aaaar
سهون گم شده aaaar aaaar

sahari
مهمان
Parisa
مهمان

وااای…چقدوحشتناک کشت دی اوی بیچاره رو…ّخداروشکر که بکهیون نجات پیداکرد…هووووف
ینی آخرش چی میشه؟!!
قشنگ بوود…مرررسی

Jeengul
مهمان

عرررر خدای مننن
اون دیگه چی بود چانی بدبخت گرخید :|
عاغو م هنو حس می کنم هونهان مردن و نمی دونن ^___^
نه که بکی صورت سهونو نورانی می دید
مرسی آجی فیکت محشره!

sahelam
مهمان

طفلی دی او خیلی ناگهانی کشتی شکه شدیم بابا
مرسی عالی بود :heart: :heart: :heart:

Hedyeh
مهمان

پوفففف دی او مرد ؟؟؟؟ باورم نمیشه…
خیلی قشنگ بود آجی، ممنون ^^

Armita
مهمان

جییییییییییییییییییییییییییییییچیغ عالیهههههههههههههههههههههه

Byun FarNaz
مهمان

یااااااا خدااااا
یاااااا پیغمبر
پروردگاااارااااا هلپ
من ملدم
ممنون بابت فیکت ولی این فیکه من اینقد گرخیدم ولی اگه فیلمش بود ک دیگه هیچی میمردم درجاااا
ممنونم موفق باشی
زود اپ کنیااااااااا
مرسی دمت جیییزززز بووووووووسسس

Maryam
مهمان

وای سکته زدم…. خوبه بک چیزیش نشد

yas
مهمان

واییی خدا کمک اجب چیزی شده againagain againagain
عالی عالی …..من فقط از آیندش میترسم ووویییی oooo oooo
مرسیییییی heart heart

wpDiscuz