هی گایز . بابت تاخیر ببخشید . میخواستم برم مسافرت ولی نشد گفتم امروز که روز دختره منم که نت دارم پس اپ کنم چون برم مسافرت تا دو هفته نتم خوب نیست که اپ کنم . پس برگشتم ببینم نظرا خوب نیس منم دیگه آپ نمیکنم 😂 راستی خدا این نت همراه اولو نصیب گرگ بیابون نکنه 😂😞

قسمت شانزدهم : 

____________________________________________________

وسایل شیو و چن تو اتاق دی او چیده شد … اینکه دو نفر به جمعشون اضافه شده بودن باعث شده بود همه کمی درداشونو فراموش کنن … 

شیو غذا هارو روی میز چید : بیاین … غذا حاضره … یکی اون چانیولو صدا کنه…

چن پاشد : من میرم …

بقیه سر میز نشستن ، چن خواست بره که بک گفت : من میرم … تو بشین…

چن میدونست بکی خبر داره که چقدر خسته شده … : باشه … ممنون …

بکی لبخندی زد و رفت …

____________________________________________________

قاب عکس دی او رو هم تو چمدونش پیش بقیه وسایلش گذاشت … خواست برگرده که با دیدن بک که کنار کمد ایستاده بود و سرش پایین بود ، شوکه شد : عه… بک؟ کی اومدی تو؟ 

بک ساکت بود … 

چانیول خندید : حسود خان … من فقط داشتم وسایلش رو جمع میک…

حرفش با باز شدن در اتاق نصفه موند … بک با لبخند گفت : غذا حاضره دیگههه… بدو گشنمونه …

چانیول با وحشت به کنج دیوار نگاه میکرد … انگار هنوز میتونست حضورشو حس کنه … تا نزدیک دوید و بعد گفت : بریم …

بک با تعجب : چرا میدویی ؟؟؟

چانیول : گ…گشنمه بک … 

بک : چرا سفید شدی چان ؟ حالت بده ؟؟؟

چانیول : بک … تو … تو الآن کجا بودی ؟؟؟

بکهیون : چانیول من الآن پایین بودم پیش بقیه . نکنه چیزی دیدی ؟!

چانیول : فک کنم مهم نیس…یعنی… توهم زدم فک کنم !

بکهیون با تعجب : بیا بریم پایین …

چانیول دست بکهیون رو سفت گرفت و باهاش به طرف آشپزخونه رفت . همه دور میز نشسته بودن و داشتن غذا میخوردن . با دیدن بک و چان لبخندی زدن . 

کای همونطور که سرش پایین بود : خب … الآن میخوایم چیکار کنیم؟

چانیول و بکهیون سر میز نشستن . بکهیون : منظورت چیه؟

کای : منظورم راجب این خونه لعنتیه …

بکهیون : امم راستش … ما هرجا بریم … اون دنبال ماست … 

شیو : چی ازمون میخواد؟!

چن : خب شاید چیزی رو میخواد که ما داریم … 

سوهو : جونمون ؟!

کریس با ترس به سوهیون نگاه میکرد … سوهیون لبخندی زد : چی شده داداش؟

کریس سریع خودشو جمع کرد : هیچی …

سوهیون شونه ای بالا انداخت . سوهو : سوهیون نونا ؟

سوهیون : بله؟

سوهو : وقتی دی او مرد ، شما کجا بودی ؟

کریس با ترس و بقیه با کنجکاوی به سوهو نگاه میکردن . کریس ابروهاشو بالا مینداخت و سعی میکرد سوهو رو از خودش آگاه کنه ولی سوهو انگار نمیخواست به کریس توجهی کنه. انگار واقعا جواب میخواست …

سوهیون در کمال تعجب لبخندی زد : پیشش…

____________________________________________________

لوهان لگدی به درخت زد : اههه … خسته شدمممم … 

سهون بی حوصله با نگاهش جای جای نقشه رو زیر و رو میکرد : اینجا اصلا روی نقشه نیست … لوهان ؟!

لوهان : هوم؟

سهون : مطمئنی نقشه همین بود ؟!

لوهان : ام…آ…آره دیگه … 

سهون : هوففف… باید بقیه راهو خودمون در پیش بگیریم ….

لوهان : اون کتاب چیه ؟ 

سهون : دفتر خاطرات الیزابت مک کالینه  …

لوهان سفید شد : چی ؟؟؟ اون حتما میاد دنبالش … سهون اون مارو میکشه!

سهون دفتر رو باز کرد ؛ نوشته های خوش خط و قدیمی ، جلوی چشماش خودنمایی میکردن : شاید این بتونه کمکمون کنه … تو خسته شدی ! یک کم بخواب …

لوهان بالای شاخه درخت نشست : منم بیدار میمونم فعلا خوابم نمیاد … تو کتابتو بخون.

سهون سرشو تکون داد و حواسشو به کتاب داد …

“… سپتامبر سال 1950 … “

چی ؟  مگه اون 1990 به دنیا نیومده؟؟؟ ولی … معلوم نیس اون نوشته ها حقیقت داشته باشن پس بیخیال !

” مامورای شاه همه جا دنبالمن … نمیدونم چیکار کنم ؟! باید همینطوری تو قصر قایم شم؟ اون منو دوست نداره … میخواد بازم منو بزنه … میخواد شکنجه ام بده … جک… چرا نمیای؟ “

“این قصر لعنتی نفرین شده … من مطمئنم … صداهای عجیبی میاد … اول فکر میکنی نعره اس … ولی هیچ شباهتی به نعره نداره … انگار یه موجود عجیب داره ناله میکنه …”

سهون حس میکرد عرق سرد پشتش نشسته … 

” اون ترسناکه … من دیدمش . میخواست روحمو بگیره … من از دستش فرار کردم … جک اومد … بالاخره اومد …”

“تمام بدنم درد می کنه … جک منو بدجوری کتک زد … ولی خوب شد که اون پیشم بود… من از اون موجود میترسم ! “

سهون چند صفحه جلوتر رفت … ” من میدونم . اون موجود استثنایی بالاخره پیداش میشه. اون قدرت خالصی داره که خودش ازش بی خبره … “

” حس میکنم دیگه جونی برام نمونده … آخه کی به یه ه/ر/ز/ه اهمیت میده؟! اگه خودمو بکشم برای جک مهمه ؟! نه! نمیدونم شایدم باشه … ولی من دیگه تحمل هیچی رو ندارم . بهتره زودتر این زندگی نکبتی تموم شه …”

صفحه بعد نامه ای بود که موقع خودکشی برای جک گذاشته بود و بعد هیچی …

اون موجود استثنایی چیه ؟ آدمه ؟ قدرتش چیه ؟ میتونه مارو از این بدبختی نجات بده؟ اون کیه؟ یکی از ماست ؟ 

____________________________________________________

کای وارد اتاق سابق کریس شد . دیگه سهون نبود . چطور میتونست تو همون اتاق بخوابه؟ حالا اونجا اتاق شیو و چن بود … کریس هم پیش سوهو میخوابید . آهسته روی تخت خزید و قاب عکس روی میز رو برداشت … عکس زیبای سهون که کای عاشقش بود … چقدر تو اون عکس خوشگل شده بود … دلش برای لبخند سهون تنگ شده بود … کاش حرفاشو جدی میگرفت … کاش بهش سرکوفت نمیزد … کاش نمیگفت دیوونه شده … کاش باورش میکرد … کاش کمکش میکرد … کاش اصلا اون خونه رو نمیخرید …

آهی کشید … حس کرد در کمد کمی باز تر شده … اهمیت نداد … دیگه حتی اگه میمرد هم براش اهمیتی نداشت … چشماشو بست و آهسته به خواب فرو رفت …

***

نفهمید چقدر خوابیده … چشماش رو مالید تا بتونه ساعت رو واضح تر ببینه …2 شب بود … 

سرش داشت از درد منفجر میشد … یه مسکن رو به زور با آب قورت داد و خواست برگرده بخوابه که دید کسی روی تخت خوابیده … کل بدنش یخ زد … موهای مشکی و بلندش روی تخت پخش شده بودن و آهسته با خر خر نفس میکشید …  ناخواسته نگاهش به ساعت افتاد … دو و پنج دقیقه … لعنتی … این دیگه چه کابوسی بود ؟ چرا این اتفاقات احمقانه دست از سرشون بر نمیداشت ؟

نفهمید کی (چه زمانی ) ولی موجود بهش نزدیک تر شده بود … تو اتاق باد جریان نداشت حتی پنجره هم باز نبود … ولی موهای موجود در اهتزاز بودن … اهسته نزدیکتر شده بود… ناخنهای تیزش با درد طاقت فرسایی روی گردن کای کشیده شدن …

***

با نفس نفس از خواب پرید … همه چی مثل قبل بود … رو تخت خوابیده بود … همه حا ساکت و تاریک بود … نگاهی به ساعت کرد … 2 شب … سرش بدجوری درد میکرد … یه مسکن با آب قورت داد … ساعت 2 و پنج دقیقه شب … ترس بدنشو لرزوند … نه … نمیخواست به تخت نگاه کنه … نمیخواست … عجیب بود ولی بدجوری میترسید… کیم جونگین افسر مورد علاقه رییس و فرمانده گروه ضربت … الآن بدجوری از ترس به خودش میلرزید …

دیگه هیچی براش اهمیت نداشت … آهسته به سمت تخت برگشت … همونجا بود … نفس میکشید و صدای خر خر مانندی تولید میکرد … اهسته به سمت کای اومد … خواست داد بزنه ولی دست خشک و زشتش روی دهن کای قرار گرفت … 

اما اون به همین آسونی تسلیم نمیشد … نه تا وقتی که از سهون خبری نداشت … گلوش بین دست دیگه موجود فشرده شد … حس کرد چشماش داره سیاهی میره … نزدیک ترین چیزی که به دستش اومد رو گرفت و محکم کوبوند زمین … لیوان با صدای بدی خرد شد و انگار یکدفعه آزاد شد و روی زمین افتاد … تند تند اکسیژن رو میبلعید … صدای پاها بلندتر شد … اول از همه کریس و چان و بعد بقیه ریختن تو اتاق … چانیول سریع به سمتش دوید و کریس سعی داشت بقیه رو از خرده شیشه ها دور نگه داره … تند تند نفس میکشید و چشماش کم کم بسته شد …

” سهون آهسته پارچه نمناک رو ، روی پیشونی کای کشید … با صدای آروم و دلنشینش شروع به صحبت کرد : کایاا … اگه بیدار نشی ممکنه بمیری …

سعی خودشو میکرد ولی نمیتونست چشماشو باز کنه … خیلی خسته بود . اونقدر خسته بود که حس میکرد میتونه سالها بخوابه …

سهون آهسته موهاشو نوازش کرد : کای … منم بدون تو نمیتونم زندگی کنم … من … برمیگردم … مطمئن باش … 

سعی کرد دستاشو تکون بده ولی نشد . خیلی خسته و بیخال بود …

سهون لباشو رو لبای کای گذاشت … انگار انرژی تو کل بدنش پخش شد … “

یکدفعه چشماشو باز کرد : سهون… !

چانیول با ذوق گفت : بیدار شددد… 

احساس کرد کل اهل خونه ریختن دور و برش … رو به بکهیون گفت : سهون اومد تو اتاق تو ؟ 

بکهیون یخ زد : چ.چی ؟

کای لبخند زد : بهش بگو بیاد . اون خودش قهر کرد . بهش بگو من که باهاش قهر نیستم … من … اشتباه کردم … خیلی دوستش دارم … ب.بگو … بیاد …

بکهیون آهسته عقب رفت و نشست روی مبل . چانیول با نگرانی دستشو رو موهای کای کشید : حالت خوبه ؟ تو سهونو دیدی ؟ آره ؟ واسه چی حالت بد شد ؟

انگار تازه فهمیده باشه چی شده باوحشت گفت : اون میخواست … میخواست منو بکشه …

کریس : چی ؟ 

به دنبال حرفش نگاهشو به چشمهای لرزون سوهو دوخت : بیا کارت دارم .

سوهو به تبعیت از کریس دنبالش راه افتاد . 

کریس با نگرانی به دور و برش نگاه کرد که کسی نباشه : ببین . سوهیون پیش ما بود . ما داشتیم باهم صحبت میکردیم . پس چطوری … مگه سوهیون اون نبود ؟

سوهو : نمیدونم . سر میز…

فلش بک “سر میز شام” :

سوهیون لبخندی زد : پیشش…

با اینکارش ناگهان لقمه تو گلوی کریس پرید و شروع به سرفه کرد … سوهو لیوان آبی دستش داد و روبه سوهیون گفت : منظورت چیه؟

سوهیون مظلومانه گفت : به من شک دارین ؟ آره ؟ من کاری نکردم ! من خسته بودم و خوابیدم . همین … 

کریس و سوهو سرشونو پایین انداختن . بکهیون که کنار سوهیون نشسته بود گفت : نه نونا . ببخش . اتفاقات این چند روز عقل از سرمون پرونده .

سوهیون از سرمیز بلند شد : اشکال نداره …

چشمای اشکیش رو به کریس دوخت : هیچ اشکالی نداره …

پایان فلش بک *

سوهو لرزید : نکنه بخواد تو رو بکشه .

کریس : نمیدونم .

سوهو خودشو تو بغل کریس جا کرد : نه . نمیخوام … 

کریس با لذت فرشته شو بغل کرد : اتفاقی نمیفته … 

با سرفه بکهیون با وحشت از هم جدا شدن . بکهیون با چشمهای گرد : ش.شما…شما دوتا…

کریس : مگه چیه ؟

سوهو با شرم سرشو پایین انداخت . بکهیون خندید : شما چرا به ما نگفتین ؟؟؟

کریس : تو این دردسرا ما بیایم بگیم باهمیم ؟!

بکهیون : انقدر بداخلاقی نکن دیگه … عه … وااای … الآن میرم به بقیه میگم .

تا خواست بره کریس یقشو گرفت : لطفا الآن به بقیه چیزی نگو …

بکهیون با تعجب : چرا خب ؟

سوهو : راست میگه . اونا الآن به اندازه کافی مشکل دارن . دی او مرده و سهون هم گم شده … 

بکهیون سرشو پایین انداخت : کاش دی او اینجا بود … 

کریس بکهیون رو بغل کرد : ما پیشت هستیم بک … 

بکهیون : ممنون …

سوهو با حسودی به کریس چشم دوخت . با اینکه بک برادرش بود ولی سوهو نمیتونست تحمل کنه .

حسودیش برای کریس خیلی شیرین بود … اهسته بک رو از خودش جدا کرد : خب دیگه پررو نشو . بریم بخوابیم . 

و با سوهو به اتاقشون رفتن …

بکهیون لبخند غمگینی زد . اگه سرنوشت همشون کشته شدن تو این خونه بود چی؟ اونا همه عاشق بودن … نمیخواستن بمیرن … نه به این زودی …

The following two tabs change content below.
سلام به همه ی اکسو الای منحرف فیک خون :) خب منم مثل شماها دیوونه ی فیکم ... و البته چانبک!!! هرجا فیک چانبک باشه منم هستم ... کککک ... تو همه ی فیکهام ، شده یک خط هم از چانبکم مینویسم و اینکه تو نظرات زیاد سخت گیر نیستم ولی خب شماهم دیگه اذیت نکنید !!! راه های ارتباطیم رو برای رمز های هر کدوم از فیکهام که خواستین میذارم : اینستا: s.c.b.k_exol لاین : saba-sehun تلگرام : baekhyunee_pcy جیمیل: [email protected] ایمیل : [email protected] دارم ...

Latest posts by S.C.B.K (see all)