سلاااام . اومدم با قسمت آخر فیک . ممنون که تا اینجا همراه بودین و خواهشا چون قسمت آخره همگی نظر بذارید ^^

قسمت آخر : 

____________________________________________________

سهون با عصبانیت دادی زد … هیچی نبود … فقط سه روز بود دور خودشون میچرخیدن.

نگاهی به قصر لعنتی شون انداخت … حتی تو روشنایی هم ترسناک بود… خیلی ترسناک.

 

اما ناگهان فکر وحشتناکی به سرش زد… نکنه … نکنه لوهان اون نقشه رو… پاره کرده؟ برگشت و به لوهان نگاه کرد … لوهان با ترس بهش نگاه میکرد . سهون زمزمه کرد: چرا زودتر … نفهمیدم؟

لوهان با لکنت : چ.چی رو؟

سهون : چرا ؟ چرا این کارو کردی ؟ هاااااا ؟

لوهان : چیکار کردم سهون ؟ چیزی شده ؟

سهون : چرا نقشه رو پاره کردیییییی ؟ چرااا ؟ چرا باعث شدی ما این چندروزو همش دور خودمون بچرخیم ؟ چرا با اینکه میدونستی اینجا راه خروج داره منو اینجا نگه داشتی؟

لوهان اشکاش کم کم ریخت : آرههه … آرهههه من لعنتی اینجا نگهت داشتم … چون…چون اینجا تنها بودم سهونااا … درکم کن … من تنها بودم و به یه همراه نیاز داشتم … به یه دوست! اما … اما تو همش میخواستی از اینجا بری ! من …

سهون حرفشو قطع کرد : خب توهم میومدیییی ! دلیلی نداره اینجا بمونی !

لوهان : میخواستم لعنتی … میخواااستم … ولی نمیتونم . من نفرین شدم سهون… من ننگم … من نمیتونم از دروازه خارج شم … 

سهون خشکش زد … اون نفرین شده بود … اون تنها بود … 

لوهان ادامه داد : من … عاشقت…ع…عاشقت شدم…

سهون داد زد : بس کننننن ! دیگه نمیخوام چیزی بشنوم .

لوهان با گریه سرشو انداخت پایین … سهون : متاسفم … اما من کسیو دارم که خیلی خیلی خیلی بیشتر از تو منو میخواد . میدونی چرا ؟؟ هه … چون اگه تو همچین موقعیتی بودیم، میموند و نقشه ای که راه نجات منه رو پاره نمیکرد … حالا فهمیدی ؟ تو عاشق نیستی … کسی که عاشق باشه به هر راهی برای نجات عشقش فکر میکنه   … ولی تو چی ؟ ها؟

لوهان : سهون خواهش…میکنم … بمون … اینجا باش… نمیتونم…ب.بدون تو زندگی کنم.

سهون : خفه شو لو … فقط خفه شو … 

لوهان هق هق  کرد … لعنت … سهون چطور میتونست اون پسر معصوم رو اونجا تنها بذاره ؟

سهون خواست به سمتش بره که لوهان متوقفش کرد : باشه … برو … 

سهون : لوهان من…

لوهان : میدونم سهون …. ادامه ندههه … خواهش میکنم سخت ترش نکن … اون دنبالته … اگه من بهت راه فرارو نشون بدم اون من و تورو میکشه … واسه همین نقشه رو پاره کردم . من نمیخوام تو بمیری سهون باور کن … الآن راه فرارو بهت میگم . فقط منو ببخش… تو باید … به طرف آبشار بری … پشت درختاس… فقط کافیه از جنگل رد بشی… پشت آبشار یه غار هست … ته اون غار میتونی یه هاله نور ببینی … اون دروازه بین بعدهای مختلفه و تورو برمیگردونه به جایی که … که …

نفس کشیدن براش سخت شد … سینه اش میسوخت … اون نفرین داشت کار خودشو میکرد… لوهان با آخرین نفس هاش لبخند زد : دوستت…دا…رم…

خون از دهنش بیرون جهید … سهون با وحشت خواست به سمتش بره ولی نتونست انگار یه دیوار نامرئی بینشون بود …

سهون داد زد : نهههههه … نهههه… منو ببخش لوهااااااان …

اما لوهان دیگه اونجا نبود … فقط گردنبندش اونجا مونده بود … تمام … تراژدی لوهان اینجا تموم شد … عشق یه طرفه اش . زجری که کشید …

سهون به طرف گردن بند رفت . دیگه دیواری بینشون نبود … گردنبند رو برداشت … گردنبند حالت جعبه کوچیکی داشت که توش دوتا نامه بود … یکی برای شخصی به اسم “لی” که لوهان ازش حرف زده بود … و یکی دیگه برای سهون … با شوک نامه رو باز کرد :

“سهون عزیزم . من متاسفم … میدونم اجازه ندارم که دوستت داشته باشم و نمیخوام مجبورت کنم که تو هم منو دوست داشته باشی … میدونم دوستات هنوز هم نگرانتن … اونا فراموشت نکردن … نیروی عشقی که توی دلت داری ، از تو یه موجود استثنایی ساخته … تو نیروی کافی برای نابودی موجودات پلید داری ! 

راستش اون موجود از تو میترسید و به من گفت بکشمت … اما من نتونستم… من لعنتی عاشقت شدم … من … متاسفم … امیدوارم منو ببخشی چون این آخرین کاریه که میتونم برات بکنم … من نجاتت میدم. باور کن … حاضرم برای نجاتت بمیرم سهون … بی چون و چرا این کارو میکنم … هیچوقت فکر نمیکردم منم یه روز از ته دل عاشق یه نفر بشم… سهون اگه بکشمت نفرین از روم برداشته میشه و میتونم … از اینجا خارج شم … اما نمیخوام … من پست نیستم …

خوشحال زندگی کن عشقم …

__لوهان__ “

اشکاش صورتش رو خیس کرده بودن … دیگه براش هیچی اهمیت نداشت … میخواست اونجا بشینه و ساعتها گریه کنه … ولی … صورت مهربون کای پشت چشماش نقش بست … با امیدواری زمزمه کرد : دارم میام کای … دارم میام عشقم …

______________________________________________________________________

کای چشماشو باز کرد و به چانیول و کریس که بالای سرش بودن خیره شد و پرسید : چقدر … خوابیدم؟

چانیول : چهارساعت … بهتری ؟

کای : آره … آخ … سرم …

کریس با نگرانی : مسکن میخوای ؟

کای : ن.نه … سهون … سهونم …

چانیول با ناراحتی اتاقو ترک کرد … چطور به کای میگفتن سهون دیگه برنمیگرده ؟! با این وضعش اون باور نمیکرد …

بکهیون : چی شد؟ 

چانیول آغوشش رو برای بک باز کرد و بک با لبخند پذیرفت … چان سرشو بو/سید : هیچی عزیز دلم . بیدار شد .

بکهیون با لحن غمیگنی گفت : ه…هنوزم منتظر سهونه ؟

چانیول : آره …

بکهیون کم کم اشکاش ریختن … با هق هق : چ.چانیول … چیکار کنیم ؟ ما… ماهم نمیتونیم باور کنیم … سهون م…مرده … من … نمیخوام … بمیرم… باور کن … می…خوام پیشت باشم…

چانیول : تو همیشه پیش من میمونی بک و منم هرجا بری دنبالت میام فهمیدی ؟ به زودی یه راه حلی پیدا میکنیم … 

سوهیون : چه راهی ؟

چان و بک با شوک برگشتن … سوهیون با چشمای تاریکش گفت : میخواین اونو نابود کنین ؟ 

بکهیون :چ.چی…؟

سوهیون : من نمیتونم بذارم !

چانیول خواست حرفی بزنه که ناگهان سوهیون به سمتش حمله ور شد … بکهیون سریع خودشو جلوی چان انداخت و با ضربه سوهیون به دیوار خورد و افتاد … با درد ناله ای کرد و چشماشو بست … چانیول که تا اونموقع تو شوک بود به سمت سوهیون حمله کرد اما سوهیون با سرعت تغییر مکان داد و باعث شد چان بره تو دیوار … کای و کریس و شیو و چن که از سر و صداها اومده بودن بیرون با تعجب به اونا خیره شدن. چن به سمت بک رفت و آهسته بلندش کرد … بکهیون با ناله گفت : اون … خودشه … خ.خود اون موجود …

با این حرف سوهیون تغییر چهره داد … موهای سفید بلند، چشمای سبز روشن… پوست سفید … پایین تنه اش شبیه اسب بود …

بک جیغی کشید و چشمهاشو بست … 

سوهیون : اون دختره … سوهیون … خیلی وقته که … مرده !

با این حرف کریس و بک اشکاشون جاری شد … کای به سمتش حمله کرد اما موجود با ضربه پاهای سم مانندش کای رو به در اتاق کوبوند…

چنگال های تیزش رو بالا برد و خواست توی شکم کای فرو کنه که نور طلایی و خیلی روشنی از توی اتاق تابید … 

موجود با وحشت عقب رفت : الهه ی عشق اینجاست؟

سهون جلو میومد و موجود عقب تر میرفت … سهون : خوبی کای؟

کای با چشنهای پرش به سهون نگاه کرد : ز.زنده ای ؟

سهون کمک کرد کای بلند شه … انگار هنوزم تو شوک بود  … موجود خشکش زده بود و حرکتی نمیکرد … کای ل/باشو با ذوق رو ل/بای سهون گذاشت … موجود جیغ وحشتناکی کشید و غیب شد … 

______________________________________________________________________

لی با گریه به نامه ای که سهون فرستاده بود ، خیره شد … پس لوهان … بخشیده بودش … ولی حالا  … دیگه لوهانی وجود نداشت ! نه … 

کای و چان ، از کارشون استعفا دادن و خونه ای رو توی پرجمعیت ترین قسمت سئول خریدن … بک هنوز به کارش توی دفتر پلیس ادامه میداد . سهون و کای روی کتاب جدیدشون کار میکردن و چان ، آتلیه عکس داشت که البته بیشتر اوقات هم سوژه های عکاسیش فرشته زیباش بودن. 

سوهو و کریس صاحب کافه ای همون نزدیکی شدن … و لی … بالاخره تونست با غم بزرگش کنار بیاد و به کمک چان ، توی اداره پست بالاتری پیدا کرد … 

_______________________________________________________________________

ته هیونگ با لبخند رو به جیمین گفت : به نظر خونه ی باحالی میاداا !

جیمین : یعنی تو دوسش داری ؟

جیهوپ : اههه چندشااا … یا بخرینش یا نه دیگه !

شوگا : بابا بریم بخوابیم دیگه زودتر !

جین : هنوز شام نخوردیم که …

نامجون خواست چیزی بگه که حرفش با صدای کشیده شدن ناخن هایی روی پارکت چوبی خونه نصفه موند … در با صدای وحشتناکی بسته شد و کمی بعد صدایی عجیب گفت : خوش اومدین … هیچ راه خروجی نیست !

To be continiued …

 

 

ممنون که این فیک رو تا اینجا همراهی کردین و قلم مسخره منو دوست داشتین . ببخشید که خیلی خوب نبود ولی من همه تلاشمو کردم ^^ و اینکه چند نفری هی سراغ فیکو میگرفتن برام یه دنیا ارزش داشت …

ممنونم همگی …

راستی این چنل منه : 

@scbk_ff

دوست داشتین جوین شین ^^

 

The following two tabs change content below.
سلام به همه ی اکسو الای منحرف فیک خون :) خب منم مثل شماها دیوونه ی فیکم ... و البته چانبک!!! هرجا فیک چانبک باشه منم هستم ... کککک ... تو همه ی فیکهام ، شده یک خط هم از چانبکم مینویسم و اینکه تو نظرات زیاد سخت گیر نیستم ولی خب شماهم دیگه اذیت نکنید !!! راه های ارتباطیم رو برای رمز های هر کدوم از فیکهام که خواستین میذارم : اینستا: s.c.b.k_exol لاین : saba-sehun تلگرام : baekhyunee_pcy جیمیل: [email protected] ایمیل : [email protected] دارم ...

Latest posts by S.C.B.K (see all)