سلام به همگی^^

این شما و این فیک جدید 

فانتزی جهنمی

پرده اول: خواب مصنوعی

قبل از اینکه فیک رو شروع کنید دوتا خواهش دارم:

1- حتما تیزر رو بخونین

2- فیک رو با حوصله و دقت مطالعه کنین مخصوصا توصیف هایی که درباره   موقعیت ها و شخصیت ها می کنم. درسته که شخصیت های اصلی فیک اکسو هستن ولی خیلی از شخصیت هایی که در داستان با اونا مواجه خواهید شد وجود خارجی ندارن و تخیل من هستن.

پرده اول: خواب مصنوعی

در اتاق بزرگی که تنها با نورهای آبی و سفید یخی مخزن های پیشرفته سمت راست روشن شده بود، تعداد زیادی از محققان با روپوش های سفیدشان دور تنها تخت اشغال شده وسط اتاق حلقه زده بودند.

همه چشم به صفحه نمایش دستگاه هایی دوخته که علائم حیاتی شخصی که روی تخت خوابیده بود را نمایش می داد.

در بین آنها مردی بود که بنظر می آمد موضع برتری نسبت دیگر حاضران دارد،  

میانسال، قد بلند و خوش قیافه، با چهره ای آرام که چروک های ظریف نامحسوسی داشت. بشدت در فکر فرو رفته بود و چانه اش را می مالید.

چیزی در مورد وضعیت حیاتی کسی که روی تخت خوابیده بود جور در نمی آمد و مرد کمی از این بابت نگران بود. اصلا نمی خواست این بار هم با شکست مواجه شود از طرفی هم راه برگشتی نداشت. این مورد با تمام موارد قبل متفاوت بود و او دوست داشت که این تفاوت را یک موفقیت تلقی کند.

یکی از افراد که مردی چاق و مسن بود نفسش را با صدا بیرون داد با لحن نا امیدی گفت:

-«الان دو روزه هیچ تغییری تو اعلائم حیاتیش دیده نشده.»

یک نفر گفت:

-«شاید این نشانه ی موفقیتمون باشه.»

مرد چاق دوباره نفسش را بشدت بیرون داد و به سر گرد نیمه کچلش دست کشید.

-«شاید چواجی…»

 زن جوانی که آن سو تر ایستاده بود میان حرفش پرید:

-«ولی می دونین که نباید زود قضاوت کنیم.»

-«اوه تو خیلی بدبینی هیو.»

-« من واقع بینم.»

زن جوان جمله آخر را با تحکم خاصی گفت و با دست موهای طلایی اش را پشت گوشش انداخت. چشمشش به مرد میانسال افتاد که همچنان غرق در افکارش چانه اش را می مالید. دستش را روی بازوی مرد گذاشت:

-«ناتسو؟»

-«هههم هر چی فکر می کنم نمی تونم بفهمم هیو، نمی تونم.»

دست زن را کنار زد و از اتاق بیرون رفت.

بی توجه به اطراف در راهروی نیمه تاریک و خاکستری، غرق در افکارش بود. شواهد می گفتند که احتمالا آنها در این نبرد بین طبیعت و تکنولوژی به پیروزی رسیده اند.

 اما جایی در اعماق وجودش، احساس می کرد که یک چیزی در این میان درست پیش نمی رود. مغزش از چرا های بی شمار در حال انفجار بود ولی کاری جز انتظار کشیدن از دستش بر نمی آمد. قدم هایش را تند تر کرد و خودش را زودتر به انتهای راهروی  رساند. 

به لطف مهتابی در حال سوختن دیوار انتهای راهرو، اطراف کمی روشن تر و اجسام قابل تشخیص تر بودند. هر چند آنجا جز یک در که از رطوب پوسیده شده بود جسم قابل توجه دیگری نبود.

بی درنگ در را باز کرد و داخل رفت. آنجا سرویس بهداشتی بود، تمیز اما نیمه تاریک و تیره، مثل دیگر قسمت های ساختمان. مرد با شدت به صورتش آب پاشید انگار که می خواهد به خواب آلودگی غلبه کند؛ اما او به هیچ وجه خواب آلوده نبود.

از هشیار هم هشیار تر، او می دانست که تا زمانی که به نتیجه نرسند، این بی قراری او را آزار خواهد داد.

به صورت خیسش در آینه ترک خورده  روی دیوار خیره شد و در دلش دعایی کرد. در عمرش خیلی دعا نکرده بود؛ عادت داشت همه چیز را به تنهایی پیش ببرد ولی حالا، در این لحظات حساس، احساس تنهایی و نیاز می کرد. به یک تکیه گاه نیاز داشت.

در اتاق، بقیه همچنان در سکوت کنار تخت انتظار می کشیدند. مرد چاق بشدت مضطرب بود و مدام با دستمال کاغذی پیشانی اش را پاک می کرد؛ در مقابلش، هیو بسیار خونسرد بنظر می آمد، البته اگر حاضران کمی دقت می کردند متوجه می شدند که او نیز مخفیانه نوک موهای طلایی دم اسبی اش را عصبی تاب می دهد.

چشم همه به نمایشگر بود و هر ضربانی که نمایش داده می شد را از نظر می گذراندند. جا برای فکر کردن به موارد متفرقه نبود، نتیجه ماه ها یا حتی سالها تلاش آنها جلوی چشمانشان بود.

در آن شرایط، بوق های یکنواخت دستگاه تنها صدایی بود که در آن محیط می پیچید، پس طبیعی بود که با وجود آن سکوت و آن همه چشمی که به نمایشگر خیره بودند اولین ضربان و بوق متفاوت دستگاه همه را از جا بپراند.

برای همه آنها غافلگیر کننده بود. هیو می توانست قسم بخورد که موفق شده اند، این مورد بیشتر از قبلی ها در این وضعیت بود ولی حالا سطح هوشیاری اش در حال بالا آمدن بود. یک معجزه بود، یک پیروزی حتمی!

سکوت سنگین اتاق با صدای پچ پچ و بی قراری دیگران شکسته شده بود.

در همین لحظه وقتی مرد به اتاق برگشت، هیو دیگر نمی توانست جلوی خودش را بگیرد پس با تمام وجود فریاد زد:

-«ناتسو! ناتسو! سطح هوشیاریش بالا اومد!!!!»

-«چی؟»

باور نمی کرد، چیزی که هیو می گفت…

-«برو کنار…»

باور نمی کرد بالاخره…بالاخره تمام زحماتشان نتیجه بخش بوده. خودش را بالای سر پسری که روی تخت خوابیده بود رساند. به دستگاه ها نگاه کرد. همه آن علائم ثابت می کردند که آن پسر دارد از حالت کما به حالت خواب مصنوعی منتقل می شود. 

این یک پیروزی خیلی بزرگ بود.

-«زود باش هیو بگو مخزن شماره هفت رو بیا….»

-«قربان! هوشیاریش داره پایین میاد!!!»

-«چی؟؟؟ نه الان نه!…»

بوق های پشت سر هم دستگاه حاکی از افزایش ضربان قلب پسر بود، ولی او نمی توانست اجازه دهد نه نمی توانست! نه حالا که توانسته بودند به این مرحله برسند.

-«هیو! زود باش! چاوجی! نباید بزاریم بره!!!»

-«بله!»

وقتی هیو و چاوجی در حال تزریق دارو های احیاکننده بودند، در  دلش التماس می کرد که «طاقت بیار! خواهش می کنم بخاطر ما…بخاطر خودت!»

در عرض چند ثانیه ضربان قلب به حالت طبیعی برگشت. همه حاضران نفس های حبس شده خود را بیرون دادند.  کابوس ترسناک قبل از شروع تمام شد.

البته، آنها این طور فکر می کردند.

و این فکر چند دقیقه بیشتر دوام نیاورد. بدنی که برای چند دقیقه آرام شده بود، در مقابل چشمان وحشت زده آنها شروع به تشنج کرد. ناتسو از وحشت فلج شده بود. این مورد شبیه به هیچ کدام از موارد قبلی نبود. تشنج غیر قابل کنترل بود و هر لحظه شدید تر می شد.

هیو دستهایش را جلوی دهانش گرفت:«خواهش می کنم.»

شدید تر و شدیدتر، خون از دهان و گوشها پسر بیرون ریخت. تخت با لرزش های بدنش به قژ قژ افتاده بود.

-«خواهش می کنم»

لرزش ها شدید شد و بدنش را به شکل ناهنجاری بالا کشید…

و به دنبال آن، ستون فقرات پسر با صدای منزجر کننده ای شکست.

هیو جیغ کشید.

چواجی قبل از اینکه رگهای دست پسر بر اثر تکان های تشنج پاره شود، سرم ها را از دستش خارج کرد. تشنج همچنان ادامه داشت و بالش سفید زیر سر پسر با خونی که از دهان و گوش هایش فوران می کرد قرمز شده بود. آنها واقعا شک داشتند که مغز او سالم مانده باشد.

این منزجر کننده ترین و دردناک ترین صحنه ای بود که آن گروه تا به حال به عمر خود دیده بود. صحنه ای که آرزو می کردند که هیچوقت دوباره نبینند. حتی برای خیلی از آنها، این صحنه تبدیل به یک کابوس همیشگی شد.

مرد چاق در حالی که پیشانی اش را پاک می کرد زمزمه کرد:

-«پروردگارا! رحم کن!…»

هیو با چشمان مرطوب گفت:

-«ناتسو ستون فقراتش…»

-«می دونم هیو…به خودت مسلط باش»

و هیو را عقب کشید. آن پسر در حال جان کندن بود و با وجود آن که این اولین باری بود که همچین وضعیتی پیش آمده بود ناتسو مطمئن بود که تا چند لحظه دیگر مغز پسر داخل جمجمه اش متلاشی خواهد شد.

ولی باز هم اشتباه کرد.

کم کم از شدت تشنج کاسته می شد. ولی این چیزی نبود که تعجب آنها را بر می انگیخت.

هم زمان با آرام شدن بدن متشنج  پسر بیچاره، موهای به سیاهی شبش شروع به سفید شدن کردند.

در مقابل دیدگان متعجب آنها فقط در چند ثانیه، بدن پسر آرام گرفت و ضربان قلبش منظم شد انگار که  هیچ وقت از حالت طبیعی خارج نشده بود.

تنها چیزی  که این فرضیه را رد می کرد بالشی بود که از خون به رنگ سرخ در آمده بود و موهای سیاهی که حالا به سفیدی برف شده بودند.

هوشیاری پسر بشدت پایین آمد و کم کم به درجه ای رسید که نباید می رسید.

حاضران با تاثر سرشان را پایین انداخته بودند.

ناتسو با صدای لرزانی گفت:«یه شکست دیگه…یه شکست خورده دیگه…»

مرد چاق زمزمه کرد:« جای شکرش باقیه که بیهوش بود و زجر نمی کشید.»

و بازهم اشتباه. انسان ها همیشه اشتباه می کنند.

 تنها چند قدم آن طرف تر، در بُعدی که خارج از محدوده بینایی انسان ها بود، پسری ایستاده بود و آنها را تماشا می کرد؛ و در سکوت، برای زجر چند دقیقه قبل بدنی که روی تخت بود اشک می ریخت.

یک پسر ، با موهایی که به سفیدی برف بودند.

نظر و لایک فراموش نشه ^^

به نفعتونه که نظر بدید و حمایت کنین، وگرنه میزنم به سیم آخر بد حالتونو میگیرم! من همون قدر که مهربونم همون قدر هم خبیثم! حرف آخرم بود! :(

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)