سلام عزیزانم!

سوگواری هاتون قبول باشه. بالاخره با حال خوب برگشتم! ممنون که منتظر بودید.

فانتزی جهنمی: پرده دوم

پرده دوم: پسری با موهایی به سفیدی برف

تنها بالای پشت بام ساختمان ایستاده بود و منظره غروب سرخ بیمار را در پس زمینه شهر شلوغ تماشا می کرد. می توانست صدای ابرها را بشنود که برای یکی دیگر از غروب های جهان نوحه سرایی می کردند؛ می توانست بالای سرش سایه شوم شب را به خوبی حس کند.

این همان نیستی بود؛ تباهی وقتی فرا می رسد که روشنایی در تاریکی وجود بلعیده شود. تاریکی زمانی فرا می رسد که روز و روشنایی هایش در شب غرق می شود.

اما طبیعت منصف است؛ در تاریک ترین زمان از شب، سپیده سحر سر بر می آورد و بار دیگر نوید روشنایی می دهد. شاید برای همین است که مردم از شب نمی ترسند، آنها همیشه اطمینان دارند که سپیده دم از راه خواهد رسید…

اما حقیقتاً چند نفر از آنها فرصت دیدن طلوع فردا را پیدا می کنند؟

همان طور که سرخی آسمان به تیرگی می گرایید، چشم هایش را بست و در باد سرد پاییزی، به اعماق تاریک ذهنش فرو رفت. احساساتش مثل حبابی شیشه ای بودند، ظریف و شکننده. اما هنوز آن قدری قوی بودند که او را به ماهیت دنیایی اش پیوند دهند.

آنجا، جایی در یکی از اتاق های دلگیر و تاریک این ساختمان شوم، جسمش داخل یکی از مخزن های دیواری قرار داشت. هر چند صدمه دیده و ضعیف اما هنوز زنده بود.

البته اگر می شد اسم این شرایط را “زنده بودن” گذاشت.

با محو شدن آخرین پرتو های آفتاب، شب حکومت خودش را آغاز کرد. حالا او مانده بود و ساختمان بزرگی در تاریک ترین نقطه سئول. روی لبه پشت بام ساختمان در برابر باد ایستاده بود و با آن لباس های سیاه تقریبا جزئی از شب شده بود، تنها مرز بین او و تاریکی پوست رنگپریده و موهایش بودند، موهایی به سپیدی برف یا بال های فرشتگان.

شاید هم به رنگ مرگ.

-«می دونستی اگه تو این سرما اون بالا وایسی مریض میشی می میری؟!»

چشم هایش را باز کرد و با بی جالی به پسر قد کوتاهی نگاه کرد که خلوتش را برهم زده بود. زیر لب با لحن بی تفاوت زمزمه کرد:

-«به نگرانی تو احتیاج ندارم بکهیون…»

پسر کوتاه تر چرخی به چشم هایش داد:

-«تو واقعا یه مجسمه یخی…آخه من این همه راه از مخفیگاه کوبیدم اومدم اینجا که یه وقت نچایی، بعد تو اینجوری می کنی!»

-«مجبور نبودی…» صدایش رو به خاموشی رفت، اصلا انرژی برای بحث کردن نداشت. احساس خواب آلودگی میکرد و واقعا نیاز داشت تنها باشد؛ البته اگر این کوتوله جیغ جیغو تنهایش می گذاشت.

او هنوز هم یک سره غر می زد، تنها چیزی که خدا در مغز این بشر نگذاشته بود درک متقابل بود.

-«…تو مغز تو چیه؟ می دونی اگه کریس بفهمه این موقع بیرون بین یه عالمه آیاکاشی گرسنه ول می گردی همه شهرو به آتیش می کشه؟؟!! هی وایسا کجا میری؟؟! اصلا گوش میدی چی می گم؟؟؟»

توضیح: آیاکاشی در زبان ژاپنی به “هیولا های ماورائی” یا “اشباح شیطانی” اطلاق میشه. در بعضی افسانه ها هم آیاکاشی ها اشباحی معرفی شدن که از آب به وجود میان.

بکهیون سعی می کرد با جیغ و داد پسری را که مثل مرده های متحرک از کنارش رد میشد متوقف کند. این پسر دیوانه بود شک نداشت!

-«حداقل بگود داری کــدوم جــهنـــمی مــیـــری!!!»

بکهیون مثل بچه های 4 ساله پا به زمین کوفت. پسر دیگر درست جلوی در خروج از پشت بام ایستاد و بدون اینکه به پشت سر نگاه کند مختصر جواب داد:

-«مخفیگاه.»

و بدون اینکه منتظر باشد رفت و بکهیون عصبی را پشت سرش جا گذاشت.

تمام مسیری که در کوچه پس کوچه های تاریک و نمناک می پیمود، سعی می کرد بکهیون که مدام از او می خواست عجله کند را نادیده بگیرد. با بی خیالی به قدم زدن در کوچه های تنگ و تاریک و نمناک ادامه داد؛ تاریکی و پیچ و خم کوچه ها او را نمی ترساند، خوب این راه را بلد بود.

بعد از یک ساعت و 39 دقیقه، آنها به مقصد نزدیک شدند. جایی در حومه سئول؛ جایی که محل زندگی نبود.

قبرستان قدیمی.

قبرستان قدیمی در خارج سئول، قدمت زیادی داشت و اطرافش با جنگل تاریک احاطه شده بود و در آن شب بی مهتاب تاریکتر از همیشه بنظر می رسید. هر دوی آنها می توانستند حضور سنگین آیاکاشی ها را حس کنند و بکهیون واقعا خدا را شکر می کرد که لازم نیست زیاد نزدیک قبرستان و جنگل شوند. آنها فقط باید از جاده خاکی که از کنار قبرستان عبور می کرد به سمت مخفیگاه بروند و لازم بود که هر چه سریع تر این کار را بکنند.

وقتی بالاخره به انتهای جاده خاکی رسیدند، معبد متروکه محاصره شده بین درخت های سپیدار نمایان شد. نزدیک در ورودی آن شبح انسانی دیده می شد که با دیدن آنها به سمتشان دوید:

-«بالاخره اومدین! دیگه واقعا ترسیده بودم!»

همچنان که پسر نزدیک میشد، انگار که دیواری نامرئی از انرژی اطرافشان گسترده می شد و آنها را در بر گرفته و آرامشی عجیب را به وجودشان تزریق می کرد. هرچند خیلی هم عجیب نبود، چون این پسر با آن چشمهای مهربان و لبخندی که صورتش را چال می انداخت در هر شرایطی سمبلی از آرامش بود.

-«اگه این شازده لفتش نمی داد زودتر می رسیدیم»

بکهیون با حرص برای مجسمه ی یخ کنارش پشت چشم نازک کرد، ولی کِی شده که یک مجسمه به همچین چیزی اهمیت بدهد؟

آرام و خسته از پله های معبد بالا رفت و قبل از اینکه وارد حیاط کوچک معبد شود زمزمه کرد:«ببخشید اگه نگرانت کردم…ییشنگ.»

چهره همیشه آرام ییشنگ با شنیدن صدای خسته و بی حال او موجی از نگرانی برداشت؛ اینکه این پسر با موهای سفید اینقدر خسته و افسرده بنظر می رسید واقعا نگران کننده بود و چیزی که بیشتر ییشنگ را ناراحت می کرد، این بود که کاری از دستش بر نمی آمد. فقط می توانست او را تماشا کند که آهسته عرض حیاط را به سمت تالار اصلی معبد طی می کند آنهم در حالی که باد سرد پاییزی با موهای سفید عجیبش بازی می کرد.

وقتی بالاخره وارد تالار اصلی شد، بر خلاف همیشه آنجا را خلوت یافت. تالار اصلی قدیمی، نیمه تاریک ولی تمیز بود. اطراف تالار ستون هایی به ردیف بودند و مجسمه های کوچک بودا، گلدان های چینی و اشیای دیگر اطرافشان قرار داشت. محراب که در انتهای سالن دقیقا روبه روی او قرار داشت ساده بود. هر چند که آنجا یک معبد متروکه بود ولی محال بود که بتوان ذره ای خاک در آنجا پیدا کرد؛ سوهو همیشه آنجا را تمیز نگه می داشت.

آهی کشید خواست که به اتاق خودش برود ولی هیبت آشنای یک نفر او را سر جایش نگه داشت.

آن شخص جلو آمد و بی هیچ حرفی رو به روی او ایستاد. نه خشم و نه غضب، در چهره اش فقط جدیت موج می زد. او نمونه ی کامل یک رهبر مقتدر بود و این موضوع ربطی به قد بلند و چهره جدی اش نداشت، این در خونش بود.

اگر هر کس دیگری جای بود مورد خشم او قرار می گرفت. کریس وو کسی نبود که سهل انگاری کسی را در این شرایط خطرناک بپذیرد، ولی در مورد او فرق می کرد، به دلایلی، کریس هیچ گاه از او دلگیر نمی شد. با وجود اینکه همه این را می دانستند ولی بازهم او سوهو را می دید که چطور از پشت سر کریس با نگرانی به او نگاه می کند. نگرانی او بی مورد بود. کریس تنها یک کلمه گفت:«لوهان»

نیاز به توضیح بیشتر نبود. لوهان می دانست که کریس با اینکه بشدت از دست او ناراحت است ولی او را بخشیده. مثل همیشه.

در همان زمان بکهیون و ییشنگ وارد تالار شدند. کریس با حالتی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده گفت:

-«امشب خیلی تاریکه…حس خوبی ندارم، وضعیت اطراف چطوره ییشنگ؟»

ییشنگ برای لحظه ای چشم هایش را با حالتی از تمرکز بست و زمزمه کرد:«امن.»

چشم هایش باز کرد و با صدای بلند گفت:

-«اطراف امنه. هیچ چیزی که حضور آیاکاشی ها رو نشون بده حس نمی کنم.»

کریس چند لحظه ای در فکر فرو رفت و گفت:

-«میخوام حواست کاملا جمع باشه ییشنگ.»

-«مشکلی نیست کریس، به محض اینکه یکی از اونا سعی کنه از حصار دفاعی من عبور کنه من می فهمم.»

کریس سری به نشانه تایید تکان داد و به حیاط رفت. لوهان مسیر رفتن او را دنبال کرد و بعد به ییشنگ نگاه کرد.

حصار دفاعی ییشنگ قدرت روح او بود. هر روحی قدرتی داشت که در حالت معلق بودن ظهور می کرد. و درمورد ییشنگ این قدرت حصاری نامرئی از انرژی بود که تنها به چیزهایی که خودش می خواست اجازه ورود می داد. به عبارتی، میشد گفت که امنیت آنها در این مکان فقط و فقط بخاطر حصار ییشنگ بود.

اما نگرانی کریس هم بی مورد نبود. ییشنگ هم ممکن بود در شرایط سخت کنترل حصارش را از دست بدهد. ولی در آن صورت هم بقیه آنها بودند: بکهیون، چانیول، کریس، راوی، کای، سوهو، چن؛ همه آنها قدرتی داشتند که می توانستند از بقیه محافظت کنند.

همه بجز او.

او تنها یک سربار بود که بقیه سعی می کردند از او محافظت کنند ولی او این را نمی خواست.

لوهان ناگهان امواج مغزی مزاحمی را حس کرد.

بکهیون.

بکهیون تمام افکارش را می شنید. با وجود اینکه این موضوع برای لوهان و بقیه گروه عادی شده بود، ولی لوهان در این لحظه واقعا تمایل نداشت افکارش را با او به اشتراک بگذارد. موهایش را از جلوی چشمش کنار زد و به حیاط پشتی رفت.

دقیقا وسط حیاط پشتی، درخت بزرگ گیلاس واقع شده بود. شاخه هایش زیر تازیانه باد خم شده بود و خالی از برگ بود.

مثل خود او که خالی از زندگی بود.

قطره های ریز باران روی پوستش می نشستند. تاریکی و باران و حضور اشباح ناپیدا.

ظاهرا قرار بود شب تاریک و پردردسری را در پیش داشته باشند.

∗∗∗∗∗∗

نظر و لایک رو فراموش نکنید وگرنه اینبار دیگه میزنمتون!

The following two tabs change content below.

Elena Salvatore

کی پاپ لاور (اکسو ال، استارلایت دو آتیشه، لاو، بیبی و...) نقاش و طراح سبک رئالیسم و طراح مانگا. بشدت عاشق مانگا و انیمه هستم. هر نوع کاپلی رو دوست دارم (از اصلی و فرعی و میان بر و...) همه جور ژانری می نویسم ولی ژانر های جنایی، ترسناک و تخیلی مورد علاقه ام هستن. پایان های خیلی غمگین و فلاکت بار رو هم خیلی دوست ندارم. معمولا آروم و مهربونم ولی یه نیمه خبیث تو وجودم دارم که وقتی بیدار بشه اونوقت در رذالت همتا ندارم! البته تا وقتی که شما کامنت بزارین نیمه خبیثم خواب می مونه ^^

Latest posts by Elena Salvatore (see all)