هدر سایت
تبلیغات

FANFICTION KIMCHI – EP13

بدترین چیز اینه که خواهر آدم خوانندش باشه… به دستور lay hona جان مجبورم زود آپ کنم 😞 بفرمایین ادامه این قسمت خیلیییی حساسهههههه !

قسمت سیزدهم : 

لوهان با ذوق به چهره آرایش شده اش خیره شد . خط چشم کمرنگ و برق لب ملایم به همراه موهای کاراملیش ، یه فرشته ازش ساخته بود …

بکهیون با دهن تقریبا باز و دی او با چهره ای بی حوصله نگاهش میکردن …

بکهیون بالاخره گفت : واااو … تو … تو خیلی خوشگلیاااا…

لوهان با پررویی جواب داد : آره میدونم عزیزم …

دی او چشماشو با بیحوصلگی چرخوند : میرم ببینم کیک پخته یا نه . بک تو هم بیا کمک …

بکهیون : آشپزی تو از من خیلی بهتره که …

دی او دستشو کشید : خب بیاااا … 

بکهیون با بی میلی دنبالش راه افتاد … بعد از اینکه از اتاق خارج شدن ، دی او گفت : بکهیون …

بکهیون از لحن جدی دی او فهمید حرف مهمی باهاش داره پس اونم با جدیت نگاهش کرد .

دی او ادامه داد : امشب ، یه نفر اینجا دعوته !

بکهیون با تعجب : خیلیا اینجا دعوتن . 

دی او : نه … ببین منظورم اینه که … اوففف … بیا بشین داستانش طولانیه .

بکهیون همراهش رفت و روی مبل نشست . دی او شروع به تعریف کرد :  ببین بک . چانیول قبلا عاشق یه دختر به نام یوری میشه . یوری هم خیلی خیلی چانیولو دوست داشت . اما خواهرش یون هه … اون یه ه/ر/ز/ه به تمام معنا بود . هر کاری میکرد تا خودشو به چانیول بچسبونه و از یوری دورش کنه … قیافه ای هم نداشت خیلی زشت بود . ولی برعکسش یوری خیلی جذاب بود . همین باعث میشد چانیول به یون هه توجهی نداشته باشه و یون هه از حسودی یه بار با یوری دعوا میگیره … بهش میگه اگه از چانیول دور نشه ، اون خودش و چانو میکشه .

بکهیون بین حرفش پرید : چه وحشی !!!

دی او : آره … بخاطر همین یوری میترسه … میدونی بعد از اینکه چانیول عاشق یوری شد ، بهش تو رستورانمون کار داد و بخاطر یوری مجبور شد یون هه رو هم استخدام کنه . اون روز هوا بارونی بود و خب چانیول اون موقع ها عاشق بارون بود … یوری تو سالن ، وقتی رستوران تعطیل بود جلوی همه ما به چانیول گفت هیچ احساسی بهش نداره … فقط میخواسته ازش استفاده کنه تا به شغل و پول برسه . گیدونی که چانیول خیلی پول داره !

بکهیون : آره …

دی او : اونروز چانیول باور نکرد … اما بعد که یوری با یه پسر ازدواج کرد چانیول فهمید اون دیگه مال خودش نیست … چانیول خیلی آسیب دید … ولی یون هه خودشو به چانیول نزدیک میکرد و به اصطلاح میخواست آرومش کنه . چانیول اصلا حوصله یون هه رو نداشت . همه ی فکر و ذکرش یوری بود و شکست عشقی که خورده بود …

بکهیون زمزمه کرد : بیچاره …

دی او : راستش یوری و یون هه دختر عمه های لوهانن…

بکهیون : چیییییی ؟!

دی او : هیسسس داد نزن … جلوی لوهان طوری رفتار نکن که ناراحت بشه خب ؟! سعی کن امشب چانیولو مشغول کنی . اون بیشتر از همه با تو خوبه . سعی کن حواسشو از اون دوتا پرت کنی . یوری با شوهرش میاد و یون هه … هه … معلوم نیس میخواد چه بلایی سرمون بیاره .

بکهیون با شوک سرشو تکون داد . دی او پاشد و رفت تو آشپزخونه … بکهیون همونجا نشسته بود … چانیول خیلی سختی کشیده بود … واسه همین خیلی بداخلاق بود . در واقع نمیخواست بذاره کسی بهش نزدیک شه تا یه شکست دیگه رو تجربه کنه … 

– بکهیوناااااااا … نمیخوای آماده شییییی؟

+ الآن میام لوهان هیونگ …

سریع پاشد و رفت تو اتاق اضافه خونه . موهاشو رو به بالا درست کرد و با ژل مو حالتشون داد . خط چشم غلیظی کشید و برق لب کمرنگی زد . پیراهن مردونه سفیدی که چانیول براش خریده بود رو با شلوار جین تنگ مشکی پوشید . نمیدکنست کت بپوشه یا نه . ولی با رنگ موها و آرایشش فهمید بهتره اسپرت بپوشه پس بیخیال کت شد و رفت پایین .

لوهان با دیدنش ذوق زده گفت : خدای من تو از سهونم جذاب تری . میگم چطوره من با تو دوست شم ها ؟ بیخیال سهون میشم چطوره ؟!

دی او : چه غلطاااا ! 

لوهان : اههه … بازم این فضول خان او…

حرفش با پس گردنی دی او نصفه موند . بکهیون خندید : دی او یااا نزنش …

دی او : مثلا تولدته خاک بر سر …

بکهیون خشک شد … لوهان تولدش بود ؟! پس چرا هیچ کس به اون نگفته بود !!! اون کادو نخریده بود !!!

دی او : بیا دیگه بک سه ساعته دارم صدات میزنم .

بکهیون به خودش اومد و گفت : ا…الآن میام …

بعد از چند دقیقه ، صدای در اومد . لوهان سریع بلند شد : من وا میکنم !

بکهیون تو فکر بود و نشنید ولی دی او سر تکون داد . لوهان در رو باز کرد و با دیدن سهون جیغ زد و پرید بغلش . سهون دستشو دور کمر لوهان سفت کرد و بو/سه ای به لباش زد و گفت : تولدت مبارک عشقم … 

لوهان عقب کشید : مرررسی ♡♡♡

سهون ناگهان خشک شد : موهاتو رنگ کردی ؟

لوهان ترسید : آ.آره … چی شده م.مگه؟

سهون لبخند زد : خیلی خوشگل شدی … 

لوهان : قلبم وایستاد فک کر…

دی او داد زد : بیییااااااااین دیگههههههههه ماچ و موچاتونو بذارید واس امشب تو تختتتتتتتت !

لوهان : واااای تخت !

سهون : قاعدتا تو الآن نباید خجالت بکشی سرخ شی ؟

لوهان : مگه تو منو می/ک/نی خجالت میکشی ؟

سهون : تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم :/

لوهان : بیا بریم تو … عه عه راستی کادوی من کووو ؟

سهون : امشب میدم بهت :)

لوهان : عه سلام کای سلام چانیوووووول !

چانیول : سلام.

کای : س.

لوهان : چی ؟

کای : منظورم همون سلام بود .

لوهان : خسته نشی یه وقت :|

کای : نه تو حرص نخور .

سهون : های…

چانیول و کای سراشونو تکون دادن و بعد از اینکه به لوهان تبریک گفتن وارد سالن شدن .

چانیول با دیدن بک لبخند گرمی زد و رفت پیشش . بکهیون سرش پایین بود و متوجه حضور چانیول نشده بود . با خودش گفت ” اگه کادو هاشونو دادن و فقط من ندادم چی ؟”

“اونا پولدارن من با این وضعم چی بخرم براش ؟”

– اهم اهم …

سرشو بالا آورد و با دیدن چانیول سریع پاشد : سلام…

چانیول : سلام . تو فکر بودی هر چی صدات کردم نشنیدی !

بکهیون : چیزی نیست … 

چانیول : خوشگل شدی … 

بکهیون سرخ شد : چ.چی ؟؟؟ خ.خب به لطف ل.لباسای توعه دیگه !

چانیول : تو بدون اون لباسا و با لباسای راحتی و لباس کارتم خوشگلی بک . منظورم اینه که … صورتت خیلی خوشگله !

بکهیون حس کرد داره داغ میشه ولی دستاش یخ بودن : امم… تو … توهم خیلی خوشتیپ شدی…

چانیول خندید و کنارش نشست . بکهیونم آهسته نشست . کای به دی او خیره شده بود و حرف نمیزد . دی او برای اینکه از زیر نگاهای کای خلاص شه گفت : راستی . چن و شیومین نیستن چرا ؟!

چانیول : کلا رستورانم نبودن .

سهون : الآن میزنگم بهش .

بعد از اینکه سهون رفت تو اتاق لوهان رو به کای گفت : چه خبرا؟

کای : هیچی … 

چانیول : بک ؟ گردنت … چرا کبوده ؟!

با این حرف توجه کای جلب شد و رنگ دی او و لوهان پرید . بکهیون با نگاه ملتمسی به دی او و لوهان خیره شده بود … لوهان گفت : پوستش…پوستش حساسیت داشت به مواد آرایشی…

چانیول اخم کرد : به گردنش مواد آرایشی زدین ؟

دی او : تاعوعه دیگه … از دستش ریخت …

چانیول : آهان .

بکهیون میدونست چانیول باور نکرده و به زودی میفهمه … بهرحال سعی کرد به شانسش لعنت نفرسته … 

سهون از اتاق بیرون اومد : پنج بار زنگ زدم . چن خاموش بود شیو هم ج نمیداد .

لوهان : مث کای حرف نزنااا …

سهون : منظورم اینه که جواب نمیداد .

بکهیون : خ.خب … بهتره کیکو بیاریم دیگه …

لوهان : هنوز مهمونا نیومدن بک . چرا انقدر هولی ؟

بکهیون دستای خیس از عرقشو مشت کرد : چیزی نیست!

لوهان و دی او گذاشتنش به پای اتفاقی که چندساعت پیش براش افتاده و حرفی نزدن .

چانیول : مطمئنی حالت خوبه ؟!

بکهیون لبخند عصبی زد : آره … آره …

چانیول : باشه … دی اویااا … یه لحظه میای ؟! باید باهات حرف بزنم .

دی او همراه چانیول رفت تو حیاط … بکهیون رو به لوهان : چندنفر دیگه قراره بیان ؟!

لوهان :چهل پنجاه نفر دیگه :)

بکهیون : چ.چی ؟!

“چهل پنجاه نفر با کادو میان و اونوقت من … “

♥ķΊℳツÇHΊ♥

دی او : چیزی شده ؟!

چانیول : تو بهتر میدونی .

دی او : چی رو ؟

چانیول : من راحت میتونم بفهمم کی دروغ میگی و کی راست! و باید مدیون شش سال دوستیمون باشم . برای بک چه اتفاقی افتاده که تو و لوهان پنهانش میکنین؟ گردنش چرا کبود شده ؟ مثل حساسیت نیس گثل جای مکیدگیه … فک کردی من تشخیص نمیدم ؟

دی او : آخه من از کجا باید بدونم ؟! لابد دوست//دخترش …

چانیول : دروغ نگو دی او . بخاطر کاری که دوست//دخترش کرده باشه رنگ تو و لوهان نمیپره و دروغ نمیگین !

دی او : خب…را…راستش بهش قول دادم … چیزی نگم …

چانیول قاطعانه گفت : چی رو نگی ؟!

دی او : اممم… راستش … امروز من و لوهان باهم رفته بودیم خرید کنیم … بعد … بعد من یه صدایی شنیدم … ر…رفتیم جلوتر … دیدیم که بسته های خرید یه نفر افتاده اونجا …

چانیول یخ کرد : ب…بعدش ؟

دی او : دونفرو دیدیم که توی کوچه تاریک با هم درگیر شدن . یکیشون میخواست … به اون یکی… ت…تجا/وز … کنه …

چانیول نشست و با تعجب گفت : اون یه نفر… بکهیون…بود؟

دی او با ناراحتی گفت : آره … اما قسم میخورم نتونست کاری بکنه چان … ما باهاش درگیر شدیم … 

چانیول : اون عوضی … باید میکشتیش …

دی او : چان … خواهش میکنم خودتو عصبانی نکن . بهرحال تموم شده رفته … چان ؟! حواست اینجاس ؟

اما نگاه چانیول به پشت سر دی او بود . دی او سرشو برگردوند و با دیدن یوری و همسرش و دختر کوچیکشون خشک شد … لعنت! چانیول نباید  اونارو میدید …

برگشت و به چانیول نگاه کرد که با چشمای خالی از احساس به اونا زل زده بود . آروم دست چانیولو گرفت تا حواسشو به خودش جلب کنه : چانی … ب.بیا بریم تو خب ؟ همه منتظرن.

چانیول پاشد : آره … همه… همه منتظرن … 

دی او لبخند عصبی رو به یوری و خانواده اش و بخصوص یون هه زد و رفتن تو .

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چانیول کنار بک نشست . بکهیون با نگاه اول فهمید اون همه چیزو میدونه … 

آروم گفت : بهش گفته بودم چیزی بهت نگه …

چانیول برگشت و به بک نگاه کرد : چون من ولت کردم تو اون خراب شده اینطوری شد !

بکهیون : خودتو اذیت نکن چانیول … چیزیه که تموم شده و رفته …

چانیول: لعنتی میدونی اگه لوهان و دی او نبودن چی میشد؟ چرا انقدر نسبت به خودت و سلامتیت بی توجهی ؟

بکهیون اومد چیزی بگه که صداش با صدای دخترونه لوسی قطع شد : اوه … چانیولاا … فکر نمیکردم امشب سعادت اینو داشته باشم که ببینمت !

چانیول : منم همینطور یون هه شی . فک میکردم الآن باید از تو بار جمعتون کنن…

یون هه لبخند زد : من عوض شدم چانیول . فقط بخاطر عشقم … به تو !

بکهیون فک کرد بهتره اونا رو تنها بذاره … آهسته بلند شد و رفت… چانیول نفس عمیقی کشید : همین امشبو رو اعصابم راه نرو …

یون هه : چانیولاا … باور کن من فقط بخاطر تو عوض شدم … باور کن … 

چانیول : میخوام صد سال سیاه عوض نشی هر//زه لعنتی ! برو گمشو چون نمیخوام قیافه نحستو ببینم فهمیدی ؟! دلت خنک شد منو یوری رو از هم جدا کردی ؟!

یون هه رنگش پرید : تو…تو ازکجا میدونی ؟!

چانیول : هه … مهم نیس . مهم غلطیه که تو کردی . منه احمق چقدر از یوری عصبانی بودم . نگو توی عوضی باعث و بانیش بودی . چرا ؟! اگه دوستم داشتی باید میذاشتی من خوشبخت بشم … باید میذاشتی با کسی که دوسش دارم باشم… میفمی؟!

یون هه اشکاشو پاک کرد : چانیول تلافی شو سرت در میارم… کاری میکنم که …

چانیول حرفشو قطع کرد : گمشو !

یون هه آهسته رفت … چانیول نشست و سرشو گرفت … مهمونی شروع شده بود و صدای آهنگ و جمعیت اذیتش میکرد. سرشو بین دستاش گرفت … با نگاهش دنبال بکهیون گشت … نمیدونست چرا اما هربار بکهیونو میدید آرامش میگرفت … آرامش که از دوستتی چندین و چند سالش دریافت نمیکرد … با دیدن بکهیون که با کمک دی او کیک و وسایلو میاره لبخند زد . بکهیون حواسش جای دیگه ای بود و متوجه لبخند چانیول نشد …

کیک و وسایل رو روی میز گذاشتن . لوهان با خوشخالی گفت : من واقعا … ممنونم از همتون . توقع نداشتم که انقدر خوب برام جشن بگیرین …

یون هه : وراجی بسه اوپا … زودتر فوت کن !

لوهان اخمی کرد که سهون متوجهش شد و به یوری علامت داد زودتر یون هه رو مشغول کنه …

یوری سریع زمزمه کرد : اونی … بیا بریم شربت بیاریم !

یون هه اول نخواست بره ولی بعد با افکار شیطانی که به مغزش رسید لبخندی زد : باشه … بریم…

یوری تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد … 

بکهیون کنار چانیول نشست و با استرس به همه که کادوهاشونو میدادن خیره شد …

چانیول متوجه شد بکهیون سرد شده … آهسته گفت : بک؟ حالت خوش نیست ؟

بکهیون : ن.نه من خوبم … خوبم .

چانیول : آهان …

کای یکدفعه گفت : فک کنم کادوی بک خیلی ویژه باشه !

بقیه با چشماشون دنبال اسمی که کای گفت میگشتن …

بکهیون دستاشو مشت کرد … آبروش داشت میرفت و به خودش لعنت میفرستاد … اون اصلا خبر نداشت تولده !

چانیول به بکهیون نگاه کرد … شاید … شاید کادو نیاورده بود!

چانیول اینو با خودش گفت … یون هه از تو آشپزخونه اومد بیرون : بکهیون ؟ تو بکهیونی ؟! کادوتو بده دیگه همه منتظرن !

یوری اخمی به یون هه کرد و کنار مینهو همسرش نشست . مین هی دختر یوری آروم خودشو تو بغل یوری چپوند . بکهیون خواست چیزی بگه که چانیول گفت : بک ؟ من متاسفم … کادویی که برای لوهان خریدی تو ماشین من جا موند…

یون هه سریع لال شد و بقیه هم تو سکوت بهشون خیره شدن. چانیول لبخند زد : اون خیلی خوش سلیقه اس … 

بکهیون خواست چیزی بگه که چانیول دوباره گفت : بازم ببخشید… فک کنم بس که پرحرفی کردم یادش رفت کادو رو بیاره ولی اشکال نداره من آوردم براش . 

کادویی که با سلیقه بسته بندی شده بود ،  رو به بک گرفت . بکهیون با نگاهی قدردان کادو رو گرفت و به لوهان داد . لوهان کادو رو باز کرد و با دیدن ساعت اسپرت و گرون قیمت توش داد زد : واااای تو خیلی خوش سلیقه اییی !!!

همه با کنجکاوی به لوهان خیره شده بودن . بکهیون لبخند خجلی زد و کنار چانیول نشست و دست چان رو توی دستاش گرفت … چانیول لبخندی زد و دست بکو کمی فشار داد …

کادوی همگی که داده شد سهون گفت : من بعدا کادوی لو رو میدم .

چانیول لبخند زد : منم همینطور …

یون هه خندید : چاان ؟ من فک کردم تو خیلی وقت میذاری برای کادوی لوهان ولی…

چانیول لبخندی زد و طوری که مودبانه به نظر بیاد گفت : دلیلی نمیبینم براتون توضیح بدم خانم .

یون هه ساکت شد و سرشو برگردوند . یوری لبخندی به چان زد… لعنت … لبخنداش هنوز مثل گذشته ان … هنوزم قلب چانو آب میکنن … 

موزیک زیبایی پخش شد و بیشتر مهمونا ریختن وسط و مشغول رقص شدن … 

بکهیون : ممنونم چان …

چان : من معذرت میخوام بک . من مقصرم نیازی نیست تشکر کنی … اگه بهت میگفتم تولد لوهانه مطمئنا توهم کادو میگرفتی … نمیخواد انقدر خودتو اذیت کنی !

بحثشون با اومدن یون هه به طرفشون قطع شد . یون هه با لبخند خودشو کنار چانیول جا داد : شربت ؟!

چانیول : نه ممنون …

یون هه خودشو لوس کرد : اوپاااا … من اینو فقط مخصوص تو درست کردم …

چانیول با اکراه لیوانو گرفت : ممنون …

یون هه لبخند دندون نمایی زد و رفت … چانیول با رفتن یون هه مواد داخل لیوان رو نگاه کرد … شربت بود … بوش کرد… بوی عجیبی هم نمیداد … شاید یون هه واقعا آدم شده بود .

لیوانو رو به بک گرفت : میخوری ؟

بکهیون : تو بخور من میرم برای خودم میارم .

چانیول لیوانو به زور تو دستای بک جا کرد : نه تو بشین رفیق. من خودم میرم میارم . با سهون و کای هم کار دارم …

دروغ میگفت … میخواست به یوری نزدیک شه … میخواست بازم عطرشو استشمام کنه …

بکهیون : باشه چانیول . ممنونم !

چانیول رفت … بکهیون آروم آروم مشغول نوشیدن شربتش شد…

چانیول آهسته نزدیک یوری شد : مینهو کجاست ؟

یوری لبخند زد : اوه چانیول … مینهو ، مین رو برده بیرون .

چانیول : مینهی الآن چندسالشه ؟

یوری : سه سالش … از خودت بگو . اینطور که معلومه ازدواج نکردی …

چانیول : بعد از تو … دیگه با هیچکس … رابطه ای نداشتم .

یوری سرشو انداخت پایین و به لیوان ش*ابش خیره شد. چانیول جرأت کرد و بیشتر ادامه داد : من … هنوزم…عا…

یوری بالاخره دهن باز کرد : نگو چان … لطفا … من الآن ازدواج کردم و خوشبختم ! لطفا اون عشق احمقانه مون رو به یادم نیار…

چانیول سکوت کرد … اگه یک کلمه دیگه حرف میزد بغضش میشکست … 

روشو برگردوند و رفت … با تعجب به جای خالی بک خیره شد. با دیدن دی او پرسید : بکهیونو ندیدی ؟

دی او : چرا دیدم . رفت دستشویی . عرقم کرده بود و میلنگید. فک کنم حالش زیاد خوب نبود .

چانیول با نگرانی خودشو به دستشویی رسوند و در زد . فقط تونست صدای ن/اله آروم بکو بشنوه .

– بکهیون خوبی ؟؟؟

بکهیون بالاخره گفت : چا…چانیولااا … من حالم … خوب… آهههه…

چانیول : بک ؟ داری چه غلطی میکنی ؟ من میخوام بیام تو…

بکهیون بالاخره آروم گفت : ن…نیا تو … نه !

اما چانیول بدون توجه درو باز کرد و رفت تو …با حیرت گفت : بک! 

بکهیون در حاایکه عضوش تو دستش بود نالید : لعنت … گفتم… ن….نیا تو …

چانیول سعی کرد رو صورت بک تمرکز کنه : تو چرا … ت/حریک شدی ؟؟؟

بکهیون لبشو گاز گرفت : نمیدونم …آه …

چانیول : اینجوری خلاص نمیشی بک …

بکهیون همونطور که دستش روی عضوش بود تا از دید چانیول مخفی بمونه گفت : میدونم … چان فقط…آه…برو بیرون…

چانیول جلوتر رفت و دست بکو گرفت : بذار کمکت کنم بک.

بکهیون با خجالت نالید : نههه… برو بیرون چانیول…

چانیول : لعنت بهت بک . داری میترکی … من رفیقتم . کمکت میکنم … 

بکهیون بالاخره نرم شد و سرشو تکون داد … 

چانیول دست بکو کنار زد … عضو نه چندان کوجیک و سفید بک حالا سرخ شده بود … آروم سرشو پایین برد و عضو بکو به دهن گرفت … بکهیون هیسی گفت و سرشو به دیوار چسبوند…

چانیول زبونشو آروم رو عضو بک کشید … بر خلاف انتظارش حالش بهم نخورد … شروع به م/ک/یدن عضو بک کرد …

بکهیون قوسی به کمرش داد … : چاا…چانیول …

چانیول عضو بکو از دهنش خارج کرد و دستاشو دورش قلاب کرد و شروع کرد به بالا پایین کردن … 

بکهیون جیغ زد … داشت ا/ر/ض/ا میشد و چانیول فهمید و بلافاصله از بک فاصله گرفت و بک توی توالت خالی شد …

شلولرشو سریع بالا کشید و با خجالت به چانیول خیره شد… چانیول میدونست بک معذبه پس آهسته گفت : میرم بیرون…

بکهیون فقط سر تکون داد ….

بعد از رفتن چانیول غرید : لعنتی … لعنتی…

The following two tabs change content below.
سلام به همه ی اکسو الای منحرف فیک خون :) خب منم مثل شماها دیوونه ی فیکم ... و البته چانبک!!! هرجا فیک چانبک باشه منم هستم ... کککک ... تو همه ی فیکهام ، شده یک خط هم از چانبکم مینویسم و اینکه تو نظرات زیاد سخت گیر نیستم ولی خب شماهم دیگه اذیت نکنید !!! راه های ارتباطیم رو برای رمز های هر کدوم از فیکهام که خواستین میذارم : اینستا: s.c.b.k_exol لاین : saba-sehun تلگرام : baekhyunee_pcy جیمیل: [email protected] ایمیل : [email protected] دارم ...

Latest posts by S.C.B.K (see all)

S.C.B.K 40 نظر 30 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
Mahya
مهمان

برای مونده که چانی سر بک نیاره؟خخ😄

Keivan
مهمان
shi jung
مهمان

توروخدا اپ کنید شما هم ول کردید فیکو عرررررر چراااااا زودباشید خواهرتون دیگه نمیگه زود اپ کنید چشام خشک شد روزی 5 بار این قسمتو میخونم تا یادم نره داستان تیری خدا زود اپ کنید وای خداااا

maryam
مهمان

بدترین چیز اینه که خواننده فیکی باشی که نویسنده ش هر ۷۴۵ سال یک بار اپ میکنه😣😭 اه زودتر من نظر دادم بار قبل اما این بار دادم که زودتر بزاری😡😡😡😠😠😠

LaRa
مهمان

آم… یه اصلاحیه… دو قسمت پیش چانیول به بکهیون گفت بود که این فقط تولد لوهانه ^^”
ممنون.
خوب بود.

chanbaekisreal
مهمان

عررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر لطفا ادامشو زودتر بزارررر حساس شده

shi jung
مهمان

چرا اپ تمیکنید زمان خواصی تایپ میکنید منظورم اینه روز خاطی اپ میکنید فیکتونو؟

Baran.nsy
مهمان
saeedeh
مهمان

واهای :yehetohorat:
دمت گرم آجی !خیلی باحاله!مخصوصا آخرش!
ایییش چرا تو همه فیکا ی دختر نچسب روانی هست که آدم باید بهش فحش بده :mazlum:
واهای چانبک ایز ریللللللل :charkhesh:
ممنون آجی .خسته نباشی :gerye:
فایتینگ :yeees:

.ℳaryaℳ😜
مهمان
کاشکی چانی اینکارو نمیکرد خو چرا لیس و اه این چیزا از الان 😟 دوست شن چی میشن اینا خخخخخ😎👿 lay honaمرسی که دستور دادی زود اپ کنه اجیت با این حساب مدرسه هم سخته و خلاصه زیاد سخت نمیگیریم ولی بیشتر از پنج روز نشه😆 خخخخ یعنی الان این کمترین سخت گیری بود😂 من دو قسمت قبل رو نخونده بودم چون فک کردم دیگه اپ نمیکنی اینو که تو جدول اپ کرده ها دیدم باورم نشد اومدم زود خوندم همین تازه رفتم اون دو تا رو هم خوندم 😌 عزیزم مرسی🌺🌺💐💐🌸🌸🌷🌷🌹🌹 مرسی گل من chanbaek🌺
shi jung
مهمان
چانیول تو غلط میکنی تو چیز میخوری هنوزم عاشقی مگه کوری بچه داره خوشبخته بچسب به بکی خخخخ یون هه کثافت مطمعنم ازون چیزا ریخته بود تو اب میوه خوب شد چانی نخورد وگرنه یون هه ازش سواستفاده میکرد و بعدم که اهم اهم خوب شد بکی خوردش دلم برا بکی سوخت کادو نداشت بروبچ گمونم کاپل کایسو شکل نمیگیره من شدیدا عاشق ای فیکم خیلی قشنگه مخصوصا دی او که جدی میشه فحش های دی او ولولو هم عاشقشونم بوس مویسنده بوسسسس
sama
مهمان

خوشحالم که آپ کردی
ممنون
خیلی باحال بود این قسمت
بازم ممنون
خسته نباشی
منتظر قسمت بعدی هستم :kissme: :kissme: :kissme: :kissme: :kissme: :kissme: :kissme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :rose: :rose: :rose: :rose: :rose: :rose: :rose: :rose: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :yehetohorat: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart: :myheart:

narsis69
مهمان

وااات‌‌ ‌‌؟ 😓
چینجا؟😏 دوستا از این لطفها -که چان در حق بکی کرد-در حق هم میکنن؟😲😱 بله! چان هم که حالش بهم نخورد😩! حلوای من! 😅اینا همش نشونه های استارت چانبکه! 😁
هونهانمون چقد بی حیان. خخخخ. واااای. لوهان خنگول. خیلی خووووبه😍😝
اییییش. یون هه… نچسب! 😏😤
عجیبه، کای نرفت دور و بر دی او. 😴😒
خییییلی باحال بود. خیلی خوب بود. و آخرش شوکه کننده بود. 😂
😍خسته نباشی🌷🌷🌷
فایتینگ👌👍🌹

FATYEOL
مهمان

ای خدا کی این دوتا بهم میرسن :charkhesh:

Roza
مهمان
wpDiscuz