FANFICTION KIMCHI – EP16

سلام به همگی . بابت تاخیر عذر میخوام. میدونم بیشترتون درک میکنید حجم درسارو sad بفرمایید اینم قسمت 16 فیک . ببخشید کمه ؛(

قسمت شانزدهم : 

♥ķΊℳツÇHΊ♥

کای با دیدن قیافه داغون دی او هنگ کرد : نصف شب ؟ اینجا؟

دی او : کیم … کااااااای ! اومدم سوییچ لعنتی…تو بهت پس…بدم!

کای فهمید اون پنگوئن لعنتی مس//ته پس چیزی نگفت … آروم رفت کنار و با ورود دی او به خونش نیشخندی زد و آهسته گفت : با پای خودت اومدی تو تله … امشب دیگه مال خودمی !!!

♥ķΊℳツÇHΊ♥

دی او خودشو روی کاناپه پرت کرد و با صدای بلند گفت : اوممممممم … کیم کای… یه چیزی بیار بخورممم …

کای خندید … چقدر این موجود تو مستی کیوت میشد ! گفت: چیزی ندارم پنگوئن !

دی او با خشم غرید : خفه شو زغاااال ! من پنگوئن نیستممم…

کای آهسته روی دی او خزید و طوری که لباش گوش دی او رو لمس کنه گفت : عه ؟ لابد من پنگوئنم !

دی او با نفسایی که حالا سنگین شده بود گفت : آره… 

کای : تو با اون چشمای گندت … پنگوئن منی !

و بعد از اتمام حرفش لباشو رو لبای دی او گذاشت … 

دی او پسش نزد … کای با خوشحالی فکر کرد : اونم عاشق منه. ولی بعد افکارش پوچ شد چون فهمید اون لعنتی بیهوش شده و پس زده نشدنش توسط دی او بخاطر این بود که اون بیهوش بود …

پوفی کشید و با بیحوصلگی دی او رو روی دستاش بلند کرد و برد تو اتاقش و خوابوندش روی تخت …

– کی باعث شده مست کنی ؟

… سکوت تنها جوابش بود … آهسته خودشم کنار دی او دراز کشید و به چهره غرق خوابش خیره شد … : مال خودم میشی.

♥ķΊℳツÇHΊ♥

بکهیون به بیرون خیره شد . چقدر شهرا از بالا زیبا بودن . نورهای کوچیک و زرد … حتی رودخونه و دریا … تمین دستشو فشرد : چیز دیگه ای نمونده . سی دقیقه دیگه می رسیم … سعی کن بخوابی … 

بکهیون با به یاد آوردن دوریش از چانیول دوباره دپرس شد: نه … خوابم نمیاد … 

تمین : از این شکلاتا میخوری ؟ 

بکهیون : نچ …

تمین : بابا حیفه … مفتکی اومدیم فرست کلس باید از این چیزا بخوریم ! 

بکهیون از افکار مسخره تمین خنده اش گرفت . چندتا شکلات باراکا ( جاش خالی ): ) برداشت : خوبه ؟

تمین اخم کرد : عه . ادای دختر لوسارو درنیار . بخور بره ! بعد مشتی تو پاپکورنش زد و کرد تو دهنش … بکهیون با تعجب به کثیف بازی تمین نگاه کرد و با سر از مهماندار عذرخواهی کرد . 

مهماندار پشت چشمی نازک کرد و برگشت . بکهیون : آبرومونو بردی ! من که تو رو نمیشناسم …

تمین : واقعا ؟ پس کی میخواد تو پاریس سر و سامونت بده؟

چشمای بک گرد شد : تو که نمیخوای منو ول کنی ؟

تمین : تو گفتی منو نمیشناسی …

بکهیون : این دکمه ی غلط کردم نداره ؟

تمین : چرا داره .

بک : کو ؟

تمین به منظور بوسیدن ، به گونه خودش اشاره کرد . بک بی خبر انگشتشو گذاشت رو گونه تمین و شروع به فشار دادن کرد. تمین داد زد . همه ی مسافرا با تاسف سر تکون دادن و چند نفر هم با عصبانیت بهشون چشم غره رفتن . بکهیون : دیگه هر غلطی میخوای بکن من نمیشناسمت …

تمین آروم خندید و لپ بکو کشید : چقدر نرمی ! مثل پفک میمونی !

بک : پفک کجاش نرمه ؟

تمین : پس چی ؟

بک : اوممم … خب … میگوی خام پوست کنده .

تمین : اه خفه شو حالم بهم خورد …

بعد هردوشون بدون توجه به مسافرا زدن زیر خنده .

پسر جوونی از عقب تشر زد : هی ! نصفه شبه . ساکت شید بذارید ماهم استراحت کنیم …

تمین برگشت : خفه شو و استراحتتو بکن … 

بکهیون با تعجب گفت : یا … فحش نده . تو که انقدر مظلوم بودی!

تمین خندید : الآن دیگه تو خاک فرانسه ایم ! خیالم راحته ؛)

بکهیون : هوممم … حالا این رستوران کجا هست ؟

تمین : کی گفته رستوران ؟ یه موسسه آموزشیه .

بکهیون سرشو تک/ون داد : حالا همون . کجاس ؟

تمین : برسیم میبینی …

بکهیون چشماشو بست : باشه نگو . من که مث تو فضول نیستم…

تمین : اصلااا … 

بعد تو دلش شروع به شمارش کرد : سه ، دو ، یک …

بکهیون : حالا … واقعا کجاست ؟ چجور جاییه ؟

تمین : هه هه دیدی فضولیت گل کرد ؟ یه جای وحشتناک که زیر دست کریس وو و دوس* پ*رش سوهو اداره میشه . کریس وو خیلی خشنه . دعا کن با سوهو بیفتی . اون بهتره .

بکهیون با تعجب گفت : کریس وو ؟ اسمشم وحشتناکه …

تمین خندید : دیگه رسیدیم …

صدای مهماندار خبر از رسیدن داد و بعد کاپیتان چیزهایی رو گفت که البته کسی هم توجه نکرد .

با خروج از فرودگاه تمین دستشو برای کسی بالا برد و دختر جوونی به سمتشون اومد : خوش اومدید .

تمین : ایشون معاون اجرایی هستن . پارک یونا !

یوری خم شد : خوشبختم آقای بیون . آقای لی لطفا از این طرف. 

تمین سر تک*ن داد : اوکی … بریم بک بک…

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چانیول آروم گفت : کجا رفته ؟

ته یون : نمیدونم … ولی تقصیر توعه … تو … باهاش بد رفتاری کردی !

چانیول :  چی؟

ته یون : ببین آقا از این به بعد حمایت مالی من از رستورانت بطور کل قطع میشه !

چانیول با بیحوصلگی گفت : درباره چی حرف میزنی ؟

ته یون اخم کرد : تو نمیدونی بک بخاطر شما گذاشت و رفت ؟

چانیول : بک رفته ؟ 

ته یون : آقارو باش ! 

چانیول بدون گفتن حرف دیگه ای سریع رفت بیرون و گوشی شو در آورد … شماره بک رو گرفت …

بعد از سه تا بوق صدای خسته اش توی گوشش پیچید : بله؟

چانیول بغضشو قورت داد : کجایی ؟

بک آهی کشید : فکر نکنم لازم باشه بهت جواب بدم !!!

چانیول : چرا لازمههه … توی لعنتی … وسایلت هنوز تو این رستورانه ! اونوقت …

بک : میتونی بندازیشون دور … دیگه لازمم نمیشن …

چان پوزخند زد : از کی تا حالا اونقدری مایه دار شدی که وسایلت برات بی اهمیت شدن و میندازیشون ؟

بک : از وقتی فهمیدم چقدر راحت آدمارو دور میندازن ؟

چان خواست چیزی بگه که فهمید بک قطع کرده … دلش لرزید. از طرز حرف زدن بک معلوم بود اینجا نیست …

ته یون با دیدن حالت چان گفت : دیدی ؟ الآن دوستم بهم زنگ زد ! از پاریس بهش پیشنهاد کاری شده !

چانیول ناگهان به یاد آورد : اون پیشنهاد لعنتی !

فلش بک ://

دختر باز لبخند ملیحی زد : اگه میخوای فکر کنی ، تا یه هفته وقت داری . این کارت منه . حتما باهام تماس بگیر . من تا هفته دیگه پرواز دارم .

بکهیون تعظیمی کرد و کارتو گرفت . بعد از رفتن دختر چشماش پر از اشک شد … یعنی اون میتونست پولدار شه ؟ معروف شه ؟

اما متوجه نشد چانیول با چشمای قرمز داره از پشت دیوار نگاهش میکنه …

پایان فلش بک //

بدون توجه تنه ای به ته یون زد و خودشو به ماشینش رسوند. شده تا پاریس میرفت ولی نمیذاشت بک اینجوری ازش دلگیر بمونه …

متوجه نشد ته یون گوشی شو درآورد و سریع شماره کسی رو گرفت .

♥ķΊℳツÇHΊ♥

با دیدن شماره روی گوشیش اخمی کرد : بله ؟!

ته یون : لوهان … سهون پیشته ؟ 

لوهان به چهره غرق در خواب سهون نگاه کرد : نه اینجا نیست!

ته یون : هایششش … بابا شوهرت مال خودتتت ! تو هنوز نفهمیدی من با اون دراز هیچ کاری ندارم ؟ میدونم اونجاست ! سریع گوشیو بده بهش … کار خیلی مهمیه !

لوهان با بی میلی لگدی به سهون زد و از خواب بیدارش کرد . سهون با چهره ای که کنجکاویشو نشون میداد به لوهان نگاه کرد . لوهان گوشیو به سهون داد و دراز کشید . 

– بله ؟

+ سهونااا … چانیول دیوونه شده !

– شما ؟

+ ته یونم مغزفندقی !

– اوه نونا … چانیول چی شده ؟

+ فهمید که بک رفته پاریس !

– بک رفته پاریسسس ؟

با این حرف توجه لوهانم که خودشو به خواب زده بود جلب شد و با نگرانی نشست و به سهون خیره شد .

+ رفته پاریس … وقتی چانیول باهاش دعوا کرد رفت .

– سر اون قضیه ؟

+ هوم .

– الآن داره میره فرودگاه ؟

+ نفهمیدم … ولی فکر کنم آره …

– باشه . تو نگران نباش . خودم میرم دنبالش …

+ باشه . فعلا . 

– بای .

با قطع کردن گوشی لوهان پرید رو شکمش و باعث شد از پشت روی تخت بیفته . 

لوهان با صدای نسبتا بلند گفت : بکهیون کجا رفتههه؟ 

سهون : شنیدی که !

لوهان : چرا ؟

سهون : فکر کنم با چان دعواش شده !

لوهان : مگه زن و شوهرن؟

سهون : هوففف … بذار یه زنگ به چان بزنم .

لوهان : اوکی …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

با دیدن شماره سهون روی گوشیش پاشو بیشتر روی گاز فشار داد : دختره ی دهن لق همه رو خبر کرد !

بدون اینکه جواب بده پیچید سمت فرودگاه … 

– تا الآن رفتی … 

با خودش حرف میزد …

– پیدات میکنممم … 

با دیدن ماشین سهون که پیچید جلوش ، سریع زد رو ترمز : فاااعک … یادم رفته بود خونت نزدیک فرودگاهه …

سهون سریع از ماشین پیاده شد . با دیدن چانیول یقشو گرفت و محکم کوبوندش به ماشین : فکر کردی داری چه غلطی میکنییی ؟

چانیول با خونسردی گفت : دارم میرم دنبالش …

سهون : اون از دست تو فرار کردهههه … چرا نمیفهمی ؟ فکر میکنی همش حق با توعهههه ؟

چانیول سهونو هل داد : آرههههه حق با منههههه ! همیشه هم بودههه … الآنم گمشووو کنار . 

سهون مشتشو که به زور کنترل کرده بود تو صورت چانیول کوبید … 

چانیول با بهت خم شد … سهون غرید : فکر کردی نفهمیدم توی عوضی به باد کتک گرفته بودیششش ؟

چانیول به سهون نگاه کرد … فرصت پوزخند پیدا نکرد چون لگد سهون توی شکمش خورد : چطوری تونستی بزنیییش؟ واسه اون ه/زهههههه !

چانیول : به زور پاشد و به بدنه ماشین تکیه داد . چرا زدش؟ اون بدن نحیفو ؟!

سهون هم با بیحالی نشست : بذار خوش باشه … بذار زندگی کنه …

چانیول آهی کشید : نمیتونم … 

سهون : چرا ؟ چته ؟

چانیول : تازه فهمیدم … خودشو بدحور تو قلبم … جاکرده…

سهون : چی ؟

چانیول : فهمیدم خیلی …عاشقشم …

 

 

Print Friendly

43 Responses

  1. سلام مرسی خیلی قشنگ بود ممنون من منتظرمم چرا نمیزارییی؟؟؟^_^ لطفا زودتربزار
    Maryam;,
    همه یادشون میمونه باهاشون چیکار کردی
    ولی یادشون نمیمونه براشون چیکار کردی !
    این خیلی قشنگ بود خیلی دوسش دارم

  2. به به به به به….سلاممممممم بالاخره اپ کردیییی….تا چند ماه دیگه اپ نمیکردی تمام فیک یادم میرفت(الکی) واهایییییی چان میخواد بره پیش بک…..عاشق بک شد……تمینم که اصن …..با سر رفت تو پاپ کرن…..مرسیییییییی دلمان شاد شد اپ کردیش

  3. به به خوش آمدی، چه عجب آمدی ?
    حجم درس ها زیاد است و مولفان … بی وجدانا ?
    دلم تنگ گشته بود بسی….
    چانیول ایز خر و حقش بود احمق مشنگ… زده بکمو له کرده حالا از عشق حرف میزنه ? بخوره تو سرت تازه فهمیده عاشقه بعد فکر کرده بک برمی گرده….د نه د…حالا بسوززززز تو حسرتش تا حالت جا بیاد
    اصلا همون بهتر سهونکم نذاشت بره…دراز بی خاصیت ?
    بس عالی و قشنگ بود
    ممنون و متشکر ♥

  4. وااای خیلی خوبه چه عجب چان پشیمون شد حال کردم بکی خوب حالشو گرفت البته من دوست دارم به هم برسن ولی چان دیگه بی شعور شده بود
    خسته نباشی

  5. عالییییییییییییییییییییییییییییی بود
    ممنون
    حسابی دلم واسه فیکت تنگ شده بود
    امیدوارم چان به بک برسه
    منتظر قسمت بعد هستم
    ممنون

  6. عرررررر. بلاخره آپ کردی. ای ول.
    مرررررسی. خوب بود ولی کم بود. خداقوت
    جونگین عوضی. شیطوووون?
    تمین چقد باحاله. خخخخ.
    چانیول خییییلی پرررررروووووئه.سهون خوبش کرد. باید بیشتر کتکش میزد. ببکم و داغون کرد، قلبشم شکوند.
    منتظر ادامه اش هستم گلی.

    فایتینگ

  7. کجا بودییی؟ منم دلم میخواست بخوونمش.
    بالاخره وقتش رسید…هاها چانیول باید ابد شه!
    از آدمای مغرور خوشم نمیاد اصلااااا

  8. Wooowwwwwww
    Nice?
    عاالی
    بلاخره فهمید, چانی
    هووووف?راحت شدیما
    حالا ببینیم چجوری میخواد برگردونتش,اصن برش میگردونه؟
    مرسی سهووووون??✌هله جذبه
    زود تر اپ کن خواهری??
    تنکس فور یو

  9. چه ععععععععجججججججججججبببببببب دیگه داشت یادم میرفت… امیدوارم چان نتونه بک رو پیداش کنه بعد بک برگرده و به چان محل نزاره… اینجوری خیلی خوب میشه…

  10. سلام وااااااای عالی بودچه عجب آجی اپ کردی دیگه داشت یادم میرفت اصلا کیمچی چیه دلم خنک شد یکمم چانی اذیت بشه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *