سلام به همه . اومدم با قسمت پنجم فیک کیمچی ^^

کاپلها : چانبک، کایسو ، هونهان ، شیوچن و ته نی

قسمت پنجم : 

 

چن با عصبانیت سرشو کوبید رو میز : پس کی میتونم باهاش باشم؟ هعییی… اخرشم میره با یکی دیگه … ولی … هایشش… 

– بالاخره که باید شانستو امتحان کنی چن چن ! اگه واقعا دوستش داری پس بهش بگو …

چن سرشو بلند کرد : ولی نونا … اون قبول نمیکنه …

تیفانی نفسشو بیرون داد : ببین … لااقل اگه قبول نکرد تو میدونی که بهش گفتی و خب… اگه اون بره با یکی دیگه تو همیشه بار این اشتباهی که بهش نگفتی رو به دوش میکشی …

چن : اره نونا … باید حتما بهش بگم ! 

ته یون : خب … 

چن : نه نمیگم … میترسمم !

ته یون : به هرحال … منم مثل تو بودم . نمیتونستم به تیف بگم … ولی ببین… همیشه اتفاقات اونقدری هم که تو تصور میکنی بد نیستن … 

تیفانی : ما فردا میایم رستوران . به هر حال ماهم آشپز های اونجاییم . اگه تا فردا نگی خودم بهش میگم .

چن : چیکار کنم حالا ؟

“چه غلطی کردمممممم… اتوکهههه؟!”

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چانیول به بکهیون کمک کرد تا توی ماشین بشینه و گفت : هوفف… چقدر سنگینی…

بکهیون : جوری اینو میگی که انگار تا اینجا کولم کردی ! خوبه خودم داشتم راه میومدم …

چانیول : یااا … تو باز پررو شدی ؟ باید احترام منو نگه داری . من رییستم …

بکهیون لباشو جمع کرد : آخه الآن که تو رستوران نیستیم -_-

چانیول که کم اورده بود تشر زد : هرچی که باشه ! بالاخره یکم به فاصله طبقاتی مون احترام بذار …

دیگه صدایی از بکهیون شنیده نشد . چانیول با تعجب برگشت و از دیدن چشمهای پر اشکش شوکه شد … به خودش لعنت فرستاد که نمیتونه زبون تند و تیزشو کنترل کنه . خواست چیزی بگه که بکهیون گفت : باشه … راست میگی… حدمو ندونستم . فکر میکردم دوره ای که ارباب و رعیت وجود داشت تموم شده باشه ولی انگار نه … انگار بدبخت بیچاره ها همه جا باید تو سری بخورن ! 

چانیول خواست چیزی بگه که باز بکهیون حرفشو قطع کرد : ممنون که بهم کار دادی و ممنون که منو آوردی بیمارستان تا خونم نیفته گردنت آقای پارک .

درماشینو باز کرد و بعد از پیاده شدن محکم به هم کوفت . کمی تلو تلو میخورد ولی دوست نداشت منت کسیو بکشه … چانیول با حرفاش خوردش کرده بود و بک آدمی نبود که به راحتی اجازه بده غرورشو خورد کنن .

♥ķΊℳツÇHΊ♥

تیفانی همونطور که به دوست//دخترش کمک میکرد پیشبندشو ببنده گفت : یا کیم جونگده . مخمونو خوردی ! نترس ضایع رفتار نمیکنیم . اما …

چن با نگرانی گفت : اما چی ؟

ته یون لبخند زد و از تیفانی تشکر کرد و تیفانی در جواب دستشو گرفت و رو به چن گفت : باید بهش اعتراف کنی ! همین امروز …

چن : ای بابا عجب غلطی کردم اومدم سراغ شماااا !!!

ته یون : همینه که هست . ما نمیتونیم بشینیم و ببینیم که تو نمیتونی از حق خودت دفاع کنی ! اگه کس دیگه ای بهش اعتراف کرد چی ؟

چن : نونا … الآن خیلی زود نیس ؟

تیف : تو چندساله باهاش دوستی چن … بالاخره اونم تو سنیه که میخواد عشقو تجربه کنه !

چن سرشو انداخت پایین : چی بگم ؟ اگه …

ته یون : اگه و اما نیار  … اگه تو نمیتونی بگو ما خودمون بهش بگیم ! بهرحال اون بچه نیست و درکت میکنه …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چانیول اون روز با اعصابی خرد به رستوران برگشت و کارگرا و آشپزها هم جرأت نکردن تا از رییس بازی های دی او شکایتی پیشش ببرن و دی او باید شکر گزار شانس خوبش میبود … از اون روز تیفانی و ته یون در آشپزخونه مشغول به کار شدن و البته میشه گفت اونجارو به گند کشیدن ولی چان جرأت نداشت چیزی بگه چون ته یون پولدار ترین دختر شهر بود و باید از رستوران حمایت میکرد و خب تیفانی هم که عشقش بود و هرکس بهش حرف میزد با خشم ته یون مواجه میشد … 

البته تا چندروز بعد خبری از بکهیون نشد و چانیول یه جورایی خودشو مقصر میدونست … تصمیم گرفت هرجور که شده بره و ازش عذرخواهی کنه و خب عذرخواهی که نه … چون اصلا تو گروه خونیش نبود … شاید یکی دیگه رو میفرستاد … 

لوهان با سرو صدای زیاد وارد اتاق چانیول شد و درو با لگد بست و موجب شد در صورت سهونو تبدیل به کالباس کنه ولی نمیتونست از عشق شاد و شیطونش شکایتی داشته باشه چون مطئنا ناتوانی ج/ن/س/ی میگرفت ! 

لوهان با خنده گفت : بهههه بهههه چانیوللللللل چطورییییی ؟

چانیول سرشو بین دستاش فشار داد : د گوسفند اگه علف میخوای چرا میای سراغ من آخه ؟

سهون همونطور که میخندید و با احتیاط در رو میبست اومد تو و روی مبل روبروی چانیول نشست و لوهانم پشت چانیول ایستاده بود و براش علامت ف/ا/ک رو نشون میداد .

سهون به سختی جلوی خودشو گرفته بود تا نخنده . چانیول با جدیت گفت : لوهان اونجا آینه اس دارم میبینم چه غلطی میکنی …

لوهان که سرخ شده بود رفت و تو بغل سهون نشست .

چانیول : خب … واس چی باید شما دوتا بوزینه این موقع از ساعت کاری اینجا باشین ؟؟؟

لوهان : ما تصمیم گرفتیم یه مهمونی ترتیب بدیم !

سهون : و…

چانیول ابروشو بالا انداخت : و؟

سهون : ر.راستش …

لوهان : چرا انقدرمیترسی ازش اخه ؟ ما میخوایم دعوتت کنیم . بایدم بیای … اگه نیای میزنم عقیمت میکنم . فهمیدی یا نه ؟

چانیول : اگه وقت داشتم …

لوهان پاشد و گلدون روی میزو برداشت و ژست انداختنشو گرفت و چون از اون دیوونه (معذرت :) چانی بی ادب شده) ک/ص مغز هیچی بعید نبود چانیول با ترس قبول کرد .

بعداز اینکه اون دوتا گورشونو گم کردن ، چانیول بدن خسته شو به اتاق کای کشید و بدون در زدن وارد شد و با دیدن صحنه روبروش خشکش زد .

با دیدن دی او که داشت زیر و دست و پای کای له میشد ، داد زد : داری چه غلطی میکنیییییی ؟!!!

کای با شنیدن صدای چانیول دومتر پرید هوا و با صورتی که از ترس کبود شده بود به سمتش برگشت . دی او هم سریع خودشو جمع و جور کرد .

چانیول دست به سینه ایستاد : منتظر دلیل قانع کننده ام . وگرنه اخراجیییی… تو رستوران من از این کثافت کاریا ممنوعهههه …. مگه نمیدونی اینووو؟ توچی دوکیونگسووو ؟؟؟ 

دی او با ترس گفت : ما…. ما کاری نمی…کردیم س.سرآشپز…

چانیول : اوه … معلومه که راست میگی … فک کنم توهم زدم … ها ؟ داری اینو میگی ؟ شما هیچ کاری نمیکردین؟

صدای ریزی که از پشتشون اومد توجه شونو جلب کرد . چانیول برگشت و با دیدن بکهیون که پاکتی تو دستش بود گفت : تو معلوم هست چند روزه کدوم گوری هستی ؟

بکهیون : ببخشید . من استعفامو آوردم .

چانیول درحالیکه انگار یه سطل آب یخ روش خالی کردن گفت : چی ؟

خودشم نمیدونست چرا ؟ اما حس افتضاحی بهش دست داد … نمیخواست بکهیون بره … نمیدونست چه مرگش شده . داد زد : یااااا … آشپزخونه من داره از هم میپاشه و نیروی کارهم ندارم . اونوقت تو کدوم گوری میخوای بری ؟ 

بکهیون : ببخشید ولی من واقعا نمیتونم . حس میکنم خیلی بهم توهین میشه !

چانیول دست بکهیونو محکم کشید و به دفتر خودش برد . وقتی چانیول و بکهیون از دیدشون ناپدید شدن دی او لگد محکمی به ساق پای کای زد و گفت : لعنتییی … حقته … حقته حقته حقته حقته … دی/وث ! این چه کاری بود کردی ؟ توگفتی کارم داری همین . نباید همچین غلطی میکردی لعنتییی !!!

کای : من … من دوستت دارم بفهم اینووو…

دی او با ناباوری : چی ؟ معلوم هست چی میگی ؟

کای خواست به دی او نزدیک شه که کشیده محکمی به صورتش خورد و بعد صدای دی او بود که تو سرش اکو شد : شما هم/جن/س بازای عوضی ملتو به گند کشیدین !

و با قدم های محکم از اتاق خارج شد … کای نفهمید کی ولی قطره های اشک از چشماش جاری شده بودن !

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چانیول پشت میزش نشست و رو به بک گفت : خب توضیح بده .

بکهیون آهسته گفت : توضیحی نداره من فقط میخوام استعفا بدم .

چانیول : باشه و منم قبولش نمیکنم . 

بکهیون : پس نمیام سر کار .

چانیول : مجبورت میکنم بیای !

بکهیون : این یعنی چی آقای پارک؟ من اونموقع پول لازم بودم.

چانیول : باید اینو همونموقع که با بدبختی میخواستی استخدام شی میگفتی .من کلی آدمو بخاطر تو رد کردم . 

بکهیون : خب…

چانیول : خب که چی ؟

بکهیون : آخه … شما واقعا بیرحمین!

چانیول حیرت زده : چی ؟ من بیرحمم ؟

بکهیون : من حتی ماشین ندارم و مجبورم تو اون سرمای زمستون و برف خودمو به اینجا برسونم . اونوقت شما برای تنبیه میدین من 50 کیلو میگو پاک کنم . اقای پارک این بیرحمی نیس ؟ نه؟ من چه میدونستم باید کجا وایستم ؟ 

چانیول تا حالا با همچین موقعیتی روبرو نشده بود . تاحالا هیچکس اینطوری باهاش حرف نزده بود . آهسته گفت : ببخش …

بکهیون با ناباوری گفت : چ.چی؟

چانیول : ازم نخواه تکرارش کنم . ولی بخاطر همه بدی هایی که درحقت کردم گفتمش … 

بکهیون سرشو انداخت پایین . چانیول : حالا بهتره برگردی سر کارت !

بکهیون : چشم …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

ته یون با دیدن بکهیون خیلی شوکه شد … اون پسر چقدر شبیهش بود … شبیه خودش … صداشم مثل خودش فرشته وار بود . تیفانی با اخم گفت: چه مرگته سه ساعت زل زدی بهش ؟

ته یون : من یه داداش داشتم تیف … اون بچه که بود گم شد … پدرم کلی پول خرج کرد . اما بهمون گفتن مرده … این … این پسر خیلی شبیهشه… خیلی !

تیفانی حیرت زده گفت : یعنی ممکنه خودش باشه ؟

ته یون : امیدوارم !

نظرا خوب باشه منم تند تند آپ میکنم . اینم چنل سایت برای اخبار و رمزها : @ohsehunfansfiction

The following two tabs change content below.
سلام به همه ی اکسو الای منحرف فیک خون :) خب منم مثل شماها دیوونه ی فیکم ... و البته چانبک!!! هرجا فیک چانبک باشه منم هستم ... کککک ... تو همه ی فیکهام ، شده یک خط هم از چانبکم مینویسم و اینکه تو نظرات زیاد سخت گیر نیستم ولی خب شماهم دیگه اذیت نکنید !!! راه های ارتباطیم رو برای رمز های هر کدوم از فیکهام که خواستین میذارم : اینستا: s.c.b.k_exol لاین : saba-sehun تلگرام : baekhyunee_pcy جیمیل: [email protected] ایمیل : [email protected] دارم ...

Latest posts by S.C.B.K (see all)