FANFICTION KIMCHI – EP6

سلام به همگی . اینم از قسمت 6smile ولی نطرا کمه ها . قسمت 3 که بعدش رمزی بود 99 تا نظر داره . بی انصافی نکنید دیگه sad

قسمت ششم

♥ķΊℳツÇHΊ♥

ته یون با دیدن بکهیون خیلی شوکه شد … اون پسر چقدر شبیهش بود … شبیه خودش … صداشم مثل خودش فرشته وار بود . تیفانی با اخم گفت: چه مرگته سه ساعت زل زدی بهش ؟

ته یون : من یه داداش داشتم تیف … اون بچه که بود گم شد … پدرم کلی پول خرج کرد . اما بهمون گفتن مرده … این … این پسر خیلی شبیهشه… خیلی !

تیفانی حیرت زده گفت : یعنی ممکنه خودش باشه ؟

ته یون : امیدوارم !

♥ķΊℳツÇHΊ♥

بکهیون مشغول شستن ظرفا بود و دی او هر چند دقیقه یکبار بهش سر میزد تا کارشو درست انجام بده . کای حتی جرأت نمیکرد پاشو تو آشپزخونه بذاره … هم خیلی خجالت میکشید و هم بدجوری شکست خورده بود . حتی حال نداشت از روی زمین بلند شه و اگه به زور سهون نبود ، همونجا کپک میزد !!!

سهون اون چندروز خیلی مهربون شده بود و هیچکس نمیدونست چرا ؟! ولی بعدش که چانیول دلیلشو فهمید چیزی نگذشت که نزدیک بود لهش کنه …

سهون از چانیول درخواست کرده بود که لوهان رو تو آشپزخونه اش مشغول کنه ! چانیول نمیتونست قبول نکنه … به هر حال اونا دوستای قدیمی بودن . با اینکه چانیول با هیچکس رودروایستی نداشت ، اما نیروی کارشم خیلی کم بودن و تقریبا بی چون و چرا قبول کرد . 

اولین روزی که لوهان وارد آشپزخونه شد غوغا به پا کرد و اونجا رو به گند کشید … اول با بی حواسی روغن ها رو ، روی زمین ریخت و باعث شد چانیول تا دم افتادن بره … بعدشم که موقع سرخ کردن غذا کمی آب هم تو روغن ریخت و دستاش تا آرنج سوخت smile اما مهمتر از همه این بود که لوهان قبول نمیکرد کمک آشپز شه و حتما میخواست تو بخش غذا های گرم کار کنه ! خیلی خب دی اوهم با خونسردی قبول کرد . ولی وقتی لوهان سوپ کرفسی که درست کرده بود رو روی میز سرآشپز گذاشت و چانیول و دی او با تعجب به بشقاب پر که به هر چیزی شباهت داشت جز سوپ نگاه کردن ، دی او گفت : شبیه استفراغ گاوه . میدونی که چی میگم؟ محتویات معده ی گاو … شاید گوسفند یا هر علفخوار دیگه ای … مطمعنم مزه ع/ن/م میده … نه ؟ چانیول چطوره تو تستش کنی ؟

چانیول لبخند زد : من فعلا کار دارم باید برم . بهتره خودت راست و ریستش کنی . بای !

و در کسری از ثانیه غیبش زد …

لوهان با تعجب به جای خالی چان و بعد به دی او خیره شد . دی او آهی کشید و قاشقو پر کرد و سمت دهنش برد . افتضاح بود . بوی جوراب میداد و مزه اش… بهتره درباره مزه اش حرف نزنیم چون اتفاق بعدی که افتاد تف کردن تمام محتویات دهنش تو بشقاب بود . داد زد : یااا … ک/و/ن گشاد … فکر کردی تو آشپزخونه میتونی از این آشغالا درست کنیییی ؟؟؟ این چه گ/وهیه دیگه؟

لوهان با چشمای گرد شده گفت : چ.چی ؟ این مزه اش … خ.خیلی هم خوبه …

دی او پوزخند زد : واقعا ؟ خوبه ؟؟؟ پس چطوره تستش کنی عزیزم ؟

صداش در واقع آرامش قبل از طوفان بود . لوهان آهسته و با ترس قاشقو تو بشقاب فرو برد و کمی چشید . قیافه اش در کسری از ثانیه تغییر کرد و مجبور شد سریع به سرویس بهداشتی مراجعه کنه .

دی او خندید و محاویات بشقاب رو تو آشغالی خالی کرد و نگاهی انداخت تا ببینه کار این سوپو باید به کی بسپاره …اما کسی نبود . همه مشغول کار خودشون بودن . دست به کار شد و مواد اولیه اش رو آماده کرد . تا خواست شروع کنه گرمی نفسای کسی رو کنارش حس کرد و بعد صدای بکهیون شنیده شد : ببخشید . اگه یکم رزماری بهش اضافه کنید بهتر نیست ؟؟؟

چشمای دی او گرد شد و برگشت : تو چرا داری ول میچرخی بچه ؟ برو ظرفاتو بشور … (منظورش اینه برو کشکتو بساب ???) 

بکهیون : ببخشید . قصدم فضولی نیست . اما واقعا بهتره رزماری و … اممم یکم سیر بهش اضافه کنید .

دی او : چطور جرأت میکنی دخالت کنی ؟! من آشپز ارشدم .

صدای چانیول باعث شد هردوشون ساکت شن : خب بذار امتحان کنه …

دی او : ولی چ…سرآشپز … دستورالعمل غذا چنین چیزهایی ندارن !

همون موقع لوهان وارد شد و رفت سر کارش . چانیول با دیدن لوهان گفت: تو بهتره بری سر وقت اون . داره کفرمو درمیاره !

دی او چشمی گفت و دور شد . بکهیون به چشمای چانیول نگاه کرد . چقدر مهربون به نظر میومدن . کاش همیشه اونطوری بود … تو افکارش غرق بود که با صدای چانیول به خودش اومد : هی بچه ! بهتر نیس کارتو شروع کنی ؟ به چی زل زدی ؟ شروع کن ببینم چند مرده حلاجی ؟

بکهیون آهسته سرشو تکو/ن داد و قابلمه رو روی گاز گذاشت . هر وقت اشتباهی میکرد این دستای گرم چانیول بودن که آهسته دستاشو نیگرفتن و درست حرکتشون میدادن . بکهیون کمی معذب بود   … ولی حس خیلی خوبی داشت. عالی بود . حس میکرد دیگه اون یخ بینشون نیست . حالا حس میکرد چانیول جدا از فاصله طبقاتی شون خیلی بهش اهمیت میده .

بعد از اینکه سوپ با دستورالعمل بکهیون آماده شد ، وقت تست کردنش نبود. بنابراین سریع به گارسون دادنش و گفتن که ببردش.

چند دقیقه استرس آور گذشت تا اینکه گارسون اومد تو و گفت : ببخشید . گفتن میخوان آشپز این سوپو ببینن .

بکهیون لرزید . نکنه گند زده بود ؟! ولی اون درست رفته بود جلو … کاش تستش میکرد .

آهسته دنبال گترسون رفت و کلاهشو در آورد و تعظیم کرد : بیون بکهیون هستم. امری با بنده داشتید ؟

دختری که پشت میز بود لبخند زد : سلام بکهیون . من منتقد هستم . میدونی که؟ درباره رستوران ها تو روزنامه چاپ میکنم . ولی این سوپ واقعا عالی بود . هیچ رستورانی نتونسته بود اینو به این خوبی بپزه . من این رستوران 4 ستاره رو 5 ستاره میکنم و میخوام ازت دعوت به همکاری کنم !

بکهیون با تعجب : د.دعوت به همکاری ؟

دختر لبخندی زد : البته smile من یه رستوران بزرگ دارم . تو پاریس . میخوام بیای اونجا . خودم بهت آشپزی فرانسوی رو یاد میدم . چطوره ؟!

بکهیون سکوت کرد … پاریس … 

دختر باز لبخند ملیحی زد : اگه میخوای فکر کنی ، تا یه هفته وقت داری . این کارت منه . حتما باهام تماس بگیر . من تا هفته دیگه پرواز دارم .

بکهیون تعظیمی کرد و کارتو گرفت . بعد از رفتن دختر چشماش پر از اشک شد … یعنی اون میتونست پولدار شه ؟ معروف شه ؟

اما متوجه نشد چانیول با چشمای قرمز داره از پشت دیوار نگاهش میکنه …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

ته یون تابه رو حرکت میداد و همزمان به بکهیون خیره شده بود . درست قیافه برادرش رو یادش نمیومد … ولی حس میکرد یه حس عجیبی بهش داره . یه حسی که انگار میخواد همیشه حمایتش کنه … یه حسی شبیه این . آخه اون همیشه مراقب برادر کوچیک ترش بود … کاش میتونست همه پولاشو بده تا برادرشو پیدا کنه . ولی هیچ مدرک یا چیزی از برادرش به جا نمونده بود . فقط یه راه بود . اینکه راضیش کنه آزمایش دی ان ای بده . آهسته گفت : بیون بک اگه برادرم باشی ، کاری میکنم هیچوقت کمبود چیزی رو حس نکنی . دیگه نمیذارم اینجا کلفتی کنی … خودم یه رستوران خوب برات میزنم . 

تیفانی بهش نزدیک شد و زد پشت کمرش : یااا … انقدر بهش نگاه نکن !

ته یون خندید : بسه حسود … تیف  چیکار کنم ؟! دیگه تحمل ندارم … مامانم داره میمیره … لا اقل تنها آرزوشو براش برآورده کنم .

تیفانی سرشو انداخت پایین : هوممم … ته ته … اگه واقعا برادرت نباشه چی ؟ انقدر خودتو امیدوار نکن . هرچیزی ممکنه … اگه اون برادرت نباشه … تو و مادرت ضربه بدی میبینین . پس به مادرت چیزی نگو .

♥ķΊℳツÇHΊ♥

لوهان آهسته کلیدو تو در انداخت و وارد خونه شد . دستش تا آرنج پانسمان شده بود و نمیخواست زیاد جلب توجه کنه تا سهون مانع از رفتنش به رستوران بشه. خوشبختانه سهون رو کاناپه جلوی تلویزیون در حالیکه فیلم پ/و/ر/ن میدید :/ خوابش برده بود .

خندید و تلویزیونو خاموش کرد و رفت یه پتو آورد و تا خواست روی سهون بندازه ، سهون دست سالمشو کشید و تو بغلش انداخت . نفسش بند اومد . سوزش دستش شروع شده بود . با این حال خندید : اینم از اثرات فیلم دیدنت !

سهون خندید و بوسه ای رو سرش زد : چطور بود ؟

لوهان دستشو پشتش قایم کرد : عاالی … اونا کلی ازم تعریف کردن . (/smile

سهون اخم کرد : دستتو چرا میبری پشتت …

لوهان نیشخندی زد : اهم . هیچی . تو چه خبر ؟ تونستی اون وزغارو راضی کنی سهام بخرن ؟

سهون : پس چی ؟ کارم شیرین زبونیه smile

لوهان : اوهوع … اعتماد به در و دیوارو …

سهون ناگهانی ایستاد و باعث شد لوهان تعادلشو از دست بده و دستش از پشت بدنش بیفته بیرون . سهون با بهت اول به دست باندپیچی شده ی لوهان و بعد به قیافه ضایعش نگاه کرد و گفت : ا.این چیه ؟ لوهان ؟؟؟ چیکار کردی با خودت ؟

لوهان : چیزی نیست . باو . دختر نیستم که ! سوخته .

سهون : سوخته ؟ دستت تا ارنج سوخته لوهان … اونوقت تو میگی دختر نیستی؟؟ 

لوهان سرشو انداخت پایین : مثل این دخترای سوسول باهام رفتار نکن سهون . منم میخوام واس خودم پول دربیارم .

سهون لباشو اروم بوسید : باشه ببخشید . خسته ای نه ؟ شام خوردی ؟ 

لوهان : اوهوم .یه چیزی خوردم . بریم بخوابیم ؟

سهون : باشه … بریم smile

♥ķΊℳツÇHΊ♥

بکهیون خسته و کوفته خودشو روی تخت ولو کرد . اهی کشید و به پنجره خیره شد… لبخند زد : ممنون خدا . لا اقل ستاره هات فقط مال پولدارا نیستن … به کارت دختر خیره شد … چشماش پر از اشک شدن و لبخند غمگینی همراه با بغض زد : مامان … اگه بودی بهم افتخار میکردی …

خیلی خسته بود و چیزی هم نداشت بخوره . پتوی کهنه رو روی خودش کشید و اهسته خوابید …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چن به گوشیش خیره شد . نمیدونست چی بنویسه . با انگشتای لرزون تایپ کرد: سلام شیو . خوبی ؟ فردا تعطیله . وقت آزاد داری ؟

به چندثانیه نکشید که پیامی از شیو دریافت کرد :

” آرههه … چرا که نه ؟ ببین . یه ناهار بهم بدهکاریااا ؛) “

نوشت : باشه شکمو . فردا ساعت 11 میام دنبالت smile

شاید فردا میتونست بهش بگه ! آره ! باید میتونست …

نظرا 50 تا = قسمت 7

 

Print Friendly

68 Responses

  1. مرسییی عالی بود مثل همیشه loveee بکیون باید بره سر اشپز بشه 47b20s0 اخی لوهانی هم که 1 _51_
    چن هم خوشو کشت اخرشم باید تیفانیو ته یون دست ب کار بشن 1 _51_

  2. عالییییییییییی بوووود…
    خدا وکیلی عاشق فیکاتم اونی…
    خیلی باحال مینویسی…
    این چن انقد نگفت نگفت تا یکی دیگه گفت…خخخخخ…
    لوهان یعنی گند زد رفت…دمش گرم…عین منه…
    بکهیووووووونیییییی…الهی بگردم برات…عخیییییی…
    خسته نباشی عشقم…
    بوس بوس…

    قابل توجه بقیه…
    زود نظر بزارین پارت بعدی گزاشته بشه دیگه…

  3. وااییییییییی نههههههه من دوسندارم بکی برهههه نمییخاااااممممم 154fs232528 154fs232528 154fs232528 154fs232528
    سهون داش فسلم پ/و/ر/ن میدید خاک jjjj
    واااییی شیوچن حساس شده گوگولی ها boooch

  4. این لوهان اعتماد به در رو دیوار داره نه سهون هم خودشو به گا داد هم آشپزخونه رو
    عزیزم بک بکم…..خب اگه ته ته ماجرارو برا بک تعریف کنه و میرن آزمایش میدن و ته بک خواهر برادر میشن و بک هم کلا بیخیل پاریس میشه و تو آشبزخونه پیش چان چان موندگار میشه و چان چان هم عاشق میشه ، دیگه کار تمومه ( داستانت رو خیلی شیک پوکوندم)
    ممنون عالی بود خسته نباشی

  5. خیلی خوب بود .مرسی. B-) :yahoo:
    ای جونم.بکی آشپزباشی!!!! ;-)
    خخخخ لوهان … 1 _51_ چه اعتماد به نفسیم داشته،بدون اینکه بلد باشه رفته غذا درست کرده. 1 _51_ خدا به سهون رحم کنه که لو واسش غذا نپزه!!! far
    عخخخخی.چانی غصه نخوووور. oooo بکی اول و آخر،بیخ ریشه خودته فرزندم. :good:
    فایتینگ heart hi

  6. عالی بود منتظر قسمت بعدی ام :heart: :yahoo:
    راستی من همین امروز از اول شروع به خوندن کردم و نظر گذاشتم :mail: 4chsmu1
    تو همه نظرام گفتم اما اینجاهم میگم که عالی بود ممنون :rose: boooch

  7. واااااااااااااااااااااااااااهااایهویوااه خیلی جالب بود آقاا اونجا که چانی داشت بکی رو نگاه می کرد که کارت گرفت خععععلی باحال بود
    آقااااااااا نباید بره اصن از کره خارجم نشهههه far
    دی او وااااااااقعا باحاله خیلی دوسش دارم
    چقدم از لوهان تعریف :wacko: کرد
    چانی چه سریع دررفت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *