FANFICTION KIMCHI – EP7

سلام به همه . اومدم با قسمت هفتم فیک … کاپلها : چانبک، کایسو ، شیوچن، هونهان، ته نی ^^

لطفا دقت کنید . قسمت 3 که بعدش رمزی بود 100 تا نظر داره . نظرای این قسمت 70 تا نشه ، قسمت بعد که خیلی حساسه آپ نمیشه ^^ اگه هم آپ شد رمزیه ♡

قسمت هفتم : 

چن به گوشیش خیره شد . نمیدونست چی بنویسه . با انگشتای لرزون تایپ کرد: سلام شیو . خوبی ؟ فردا تعطیله . وقت آزاد داری ؟

به چندثانیه نکشید که پیامی از شیو دریافت کرد :

” آرههه … چرا که نه ؟ ببین . یه ناهار بهم بدهکاریااا ؛) “

نوشت : باشه شکمو . فردا ساعت 11 میام دنبالت smile

شاید فردا میتونست بهش بگه ! آره ! باید میتونست …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

به محض اینکه عقربه های ساعت قدیمی کنار تختش روی 7 و 12  قرار گرفتن، شروع به زنگ خوردن کرد . با خستگی چشماشو مالید . خندید . با بی پروایی خندید … اون حتی تو روزای تعطیل هم باید کار میکرد ! چه خوب … بهتر از این نمی شد . لا اقل صاحب خونه ی احمقشو نمیدید …

با این که لباساش مارک و گرون قیمت نبودن اما تمیز و مرتب بودن . یه جین ساده ی سیاه و یه تی شرت سفید ساده پوشید و از پله ها رفت پایین . به محض اینکه در خونه رو باز کرد ، شوکه شد . 

ته یون همینطور که به پورشه ی قرمزش تکیه داده بود منتظرش بود . تیفانی هم تو ماشین نشسته بود . ته یون با دیدن بکهیون لبخندی زد و رفت جلو : سلام بک. خوبی ؟

بکهیون : س.سلام … شما اینجا …

ته یون : پیدا کردن آدرس خونت سخت نبود smile تونستم از کای احمق کش برم…

تیفانی از ماشین پیاده شد و با حسودی که به خوبی معلوم بود گفت : بیاین دیگه… دیر میشه !

ته یون خندید : بریم تو ماشین برات توضیح میدم . بیا …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چانیول با اوقات تلخی تو تخت غلتی زد . حرفای منتقد همینطور تو مغزش تکرار میشد . رستورانش داشت 5 ستاره میشد و خوشحال بود ولی از یه طرف دیگه اگه اون پسر میرفت رستوران به کل نابود میشد … نمیدونست چرا میخواست اون پسر بمونه … یک لحظه خشک شد … چرا همش این پسره تو مغزش رژه میرفت ؟! چرا دست از سرش بر نمیداشت ؟! 

– هایشششش … اصلا به من چه ؟!

 کلافه دستی تو موهاش کشید و رفت تا یه دوش بگیره و خودشو از افکار مغشوشش خلاص کنه … امروز تعطیل بود و اون کلی پول داشت … اما نمیتونست خوش باشه ! کاش لااقل میتونست با یکی بره بیرون . ولی همه سرشون شلوغ بود … اگه الآن یونهی بود باهم میرفتن بیرون … اما وقتی خواهر دوقلوی یون هی یعنی یون هه خودشو به چانیول چسبوند ، یونهی ولش کرد … اشکاش قطره قطره میریختن و با آب قاطی میشدن … 

– من یه آدم شاد بودم … ازم چی ساختی لعنتی !

♥ķΊℳツÇHΊ♥

ساعت دقیقا 11 بود و شیو با تیپ با نمکی سوار ماشین چن شد … تی شرت سبز و نارنجی با جین برفی و کتونی های سبز و کلاه نارنجی … چن تو دلش افسوس میخورد … امروز بهش میگفت … یا به دستش میاورد ، یا از دستش میداد …

شیو با لخند گفت : سلااااام . قراره کجا بریم ؟! smile

چن خندید : سلام … اوممم … بریم لب ساحل … از اونورم میریم رستوران. خوبه؟

شیو با سرخوشی هورایی کشید : عالییی…

چن خندید و حرکت کرد … تو راه با ذوق به حرفای با نمک شیو گوش میداد و گاهی اوقات هم باهاش همراه میشد …

حتی گاهی اوقات کار شیو به فحش دادن به سرآشپز نه چندان خوش اخلاقشون هم میکشید و چن مجبور بود آرومش کنه …

بالاخره ماشین رو جای مناسبی پارک کردن و شیو با ذوق سمت ساحل دوید … تقریبا خلوت بود و جز سه تا خانواده ک/س دیگه ای نبود … چن از موقعیت استفاده کرد و رو به شیو گفت : آبجو ؟

شیو با تعجب برگشت : روز به این خوبی آبجو چرا؟؟ بپر برو دوتا آبمیوه بخر…

و بعد خودش رو روی ماسه های نرم ساحل ولو کرد و مشغول تماشای بادبادک بازی دوتا بچه شد .

چن بعد از حساب کردن پول آبمیوه ها برگشت و کنار شیو نشست و آبمیوه شو داد دستش و خودشم مشغول نوشیدن شد …

شیو به چن نگاهی انداخت و گفت : چقدر گرفته به نظر میای ! اومدیم تفریحااا…

چن خندید : نه بابا گرفته چیه … آفتاب داره کورم میکنه … واسه همونه !

شیو شونه بالا انداخت : به هر حال . من چندساله باهات دوستم . میفهمم یه چیزیت شده … 

چن : نه بابا … هیچی نیست …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

بکهیون : نه نونا … امکان نداره !

ته یون : ممکنه باشی . چرا نه ؟

بکهیون : پدر و مادرم هر دو مردن نونا …

تیفانی : به هرحال آشنامونه . جوابارو تا عصر میده .

ته یون : خب … ما گشنمونه . ببرمون رستوران …

تیفانی : امر دیگه ؟ ^^

ته یون : حالا اگه امری بود بهت میگیم ! 

بکهیون : ببخشید میشه منو برسونید رستوران خودمون ؟

ته یون زد تو پیشونیش : وااای یادم نبود تو باید بری سر کار…

تیفانی : وللش اگه چان بفهمه ما بردیمش چیزی نمیگه !

ته یون : آخه …

بکهیون : نه … من واقعا امروز باید به کارا برسم . خیلی کار عقب مونده هست… ممنون !

ته یون : عصر جایی نرو . میایم دنبالت که بریم جواب آزمایشو بگیریم smile

بکهیون : باشه نونا …

بعد از اینکه بک رو پیاده کردن ، ماشین به سرعت صائقه از جاش کنده شد و حالا بک مونده بود و یه عالمه مواد غذایی … 

2 ساعت گذشته بود … درد گردنش دیوونش کرده بود … آهی از خستگی کشید و کمی خودشو به سمت عقب متمایل کرد تا درد گردن و کمرش بهبود پیدا کنه …

بعد از 5 دقیقه دوباره مشغول شد … بسته بندی گوشتا رو تموم کرد و رفت سر وقت میوه ها … با دیدن اون همه بار سر جاش خشکش زد …

 

♥ķΊℳツÇHΊ♥

بعد از اینکه دوش گرفت تصمیم گرفت سری به رستوران بزنه … شاید باید برای پختن کیمچی کمی تمرین میکرد . کیمچی رستورانشون بد نبود اما کیفیتش نسبت به بقیه غذاهایی که سرو میشد پایین تر بود و همین نقطه ضعفشون شده بود …

در رستورانو باز کرد . فکر نمیکرد کسی اومده باشه ولی سر و صدایی که از آشپزخونه اومد باعث شد بره و نگاهی بندازه . با دیدن بک که داشت کار میکرد از درون آتیش گرفت . با خودش گفت : وقتی اینجوری ازش کار میکشم بایدم بذاره و بره پاریس …

با عصبانیت رفت تو … بکهیون از سر و صدای در پاشد و با دیدن چانیول سریع گفت : س.سلام… 

چانیول جوابشو نداد در عوض گفت : واسه چی داری کار میکنی ؟؟؟

بکهیون : خ…خودتون گفتین …

چانیول داد زد : من غلط کردم گفتممم … واس چی خودتو انقدر به خطر میندازی هااا؟؟ مگه نشنیدی دکتر گفت نباید زیاد کار کنی ؟

بکهیون سرشو پایین انداخت تا چشمای پرش معلوم نشه : من پول ندارم . خیلی بدبختم . باید برای اینکه از گشنگی نمیرم کار کنم . شاید درکش برای شماها که هرچی بخواید دم دستتونه سخت باشه …ما بدبخت بیچاره ها خستگی و مریضی سرمون نمیشه سرآشپز … یا از کار زیاد می میریم یا از گشنگی…

چانیول دستشو زیر صورت بک گذاشت و بالا آورد . با دیدن چشمای اشکیش دلش سوخت . خودشو لعنت کرد … بازم ناراحتش کرده بود . نفهمید چرا ولی یکدفعه بغلش کرد …

بکهیون شوکه از کار رییسش و چانیول شوکه از حسی که تو بغل بک داشت… هیچکدوم حرفی نزدن . باید با خودشون کنار میومدن …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

شیو با اشتها میخورد و چن نگاهش میکرد . شیو سرشو بالا آورد . معذب از نگاه های چن نالید : یااا … از تو دماغم درش آوردی انقدر نگاه کردی …

چن خندید ولی بعدش کم کم جدی شد … اهسته گفت : باید باهات صحبت کنم .

شیو سرشو بالا آورد . لحن جدی چن نگرانش کرده بود … آهسته گفت : چی شده؟

چن : راستش … تو … به عشق بین دوتا هم/ج/ن/س اعتقاد داری ؟

شیو با شوک گفت : چی ؟!

چن : راستش … من …من…

شیو سریع از سر میز بلند شد : منو کشوندی اینجا که این چرندیاتو تحویلم بدی؟

چن با بهت پاشد : شیو تو رو خدا …

شیو : خفه شو … فکر کردی من اهل این کثافت کاریام ؟ ارههه؟؟؟

مردم توی رستوران همه بهشون خیره شده بودن … چن احساس کرد داره از خجالت اب میشه … حالا دیگه هم آبروش رفته بود هم دوستشو از دست داده بود … 

شیو با خشم از رستوران بیرون زد و چن رو با یه دنیا غم تنها گذاشت …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

ته یون جواب آزمایش رو با دستای لرزونش گرفت … تیفانی : بهتر نبود بکو میاوردیم؟؟؟

ته یون سرشو به معنی نه حرکت داد : اگه نباشه چی ؟ اگه برادرم نباشه چی؟

تیفانی رو به سوهیون گفت : حالا جوابش چیه؟

سوهیون برگه رو گرفت و بازش کرد : خب … طبق نتیجه ی آزمایش … شما…

لطفا این قلب رو هم قرمز کنید . لاویا^^ نظرا 70 تا = قسمت 8

Print Friendly

89 Responses

  1. جیغغغغغ وای من خواننده ی جدیدم
    الان بک و چان میرن کیمچی درست کنن بعدش تیون میاد میگه داداشییی خخخ بعدشم بک دیگه نمیره پاریس
    خیلی ضایع میشم اگه حدسم غلط باشه:/

  2. فیکت گفتم قبلن خیلی قشنگه یا نه ؟ نمیدونم قبلن نظر گزاشتم یا نه یادمه گزاشتم اما پیداش نمیکنم خلاصه ادامه بده فایتینگ خیلی خوبه

  3. نویسنده ی عزیز عالی بود لطفا جای حساس فیکو تموم نکن عرررررر aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar
    far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far far bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny bunny far far far far far far far far daqun daqun daqun far far far far far far far far far far far

  4. واااییی عالی بود…
    برخورد شیو یه جورایی زد ترکوندم
    وااای بغل کردن..من ملدم…وااای چانیول عزیزم..قربونت برم…
    اونجا که گفت علط کردم عالی بود
    قربون اشکای بک برم. چرا انقدر مظلومه

    وااااایی عااالی بود…مرررسییییی :heart:

  5. خیلی عالی بود ،مثل همیشه و بهتر از همیشه،خیلی قشنگ بود
    وایییییی،خیلی ممنون :rose: :heart: boooch
    منتطر قسمت بعدی ام :yahoo: :yahoo: :yahoo: :yahoo: :yahoo: :yahoo:

  6. عااااااالییییییییییی بووووووووووووووددددددددددددد آخیییی چانبک گوگولی ها boooch
    ااااااا شیو چرا اینجوری کرد :scratch: نزاشت چن حرفشو بزنه :unsure:
    عرررررررررررر خماری ایز نات مای استاااایلللللل far far

  7. چانی داره کم کم احساساتشو به بک نشون میده چقدر خوب میشه اگه بک برادر ته یون باشه همه چی جالب تر میشه مرسی :heart: :heart:

  8. الهی بکی دلش شکسته????
    چن چن گناه دارهههههههه :cry:
    بکی داداش ته یون باشه بعد پول دار بشه چانی رو محل نده یه حاای میده 1 _51_

  9. من ادامه اینو میخوام….چرا اینجا تمومش کردی؟؟؟ …. من همین الان ادامه اینو میخوام far ادامههههههههههههه far
    تچکر بزرگوار oooo heart

  10. وای خیلی قشنگ بود از چانبکش خوشم امد فکر کنم تا حدودی چانی به احساسش پی برده باشه
    ممنون عزیزم بووووووووووووس

  11. عخیییییی…بکیییییییییی…
    یعنی این چانیول دیوث همش باید بزنه این بچه رو ناراحت کنه…
    یعنی چی؟؟؟شیوچن پر؟؟؟از دست رفت؟؟؟عررر…چرااااا؟؟؟
    بدجنس…جای حساس تموم کردی…
    هوووف…عیبی نداره…خماری ایز مای استایل…
    عالیییییییییی بوووود…
    خسته نباشی عشقم…
    بوس بوس…

  12. عرررررر.چه جای حساسی توموش کردی بلا !!! 4chsmu1 :yahoo: :good:
    خیلی خوب بود. مرسی. :whistle: :good: heart
    شیو کولی!!نذاشت چن بدبخت حرفشو بزنه!!!
    میبینمتون!! 308519_huhsmileyf3 هم کیونگسو هم شیومین!!!روزای منت کشیتون و هم میبینم!!! heeey 309 309
    ولی خب،واقعا همه به همجنسگرایی همینجور نگاه میکنن!!کثیف کاری!!! againagain againagain hi
    فایتینگ boooch :rose: :heart:

  13. سلـام لاو0.0
    عـالی بود…ولی چرا اینجوری کردیش؟sad

    هم کـای هم چن گنـاه دارنsad(چـرا یه فیکِ شیـوچن درست و عـاشقانه هیچکـی نمینویســه daqun 154fs232528

  14. سلام‌علیکم..
    من تاحالا دقت نکرده بودم که فیک شیوچنم داره…به به افرین…بسی شیوچن رو‌دوست دارم…البت چانبک ک اصلیه و‌عشق بنده اما شیوچنم خیلی باحاله…
    من هنو‌نخوندم،هروقت خوندم حامنتشو‌میذلرم…
    اما دونگ سنگ‌عزیز اخه این چکاریه با ما میکنی؟؟؟پوسترت رو‌عرض میکنم…با دهن روزه،اون پشتم کیمچی؟؟؟من بادیدن کیمچی هرچی غذا یادم میومپ چه دوست پارم‌چه متنفرم اومد تو ذهنم…خدا‌راه راست رو بسوی ما کج‌کنه ایشاا…
    تا بعد ک بخونم فعلا :yes:

  15. خعلی نامردییییییییی چه جای حساسی تمومش کردی عجب یعنی ته یون و بک شاید برادر باشن؟؟اخه چرا بدجایی میزاری تو خماری؟؟؟ممنووووونننننن ازتتتتتت :rose:

  16. عررررررررر واااااای خداااااا این سوهیونو میکشمممممممممممم میگفتی دیگههههههههه
    صباااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!
    شیو فازت چیه؟
    من اگه به جای چن بودم ته نی رو به رگبار میبستم تا دیگه نظر ندن : /
    ولی چانی چرا همچینه؟خودش دستور میده بعدم میگه غلط کردم؟-_-
    لابد الان میرن کیمچی درس کنن بکم یه چی میپرونه خوب از آب درمیاد @_@
    خسته نباشی دلاور boooch

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *