بکس . نمیدونم چیشد که پاک شد از اول آپ کردم :( لطفا همه کسانی که نظر گذاشته بودن دوباره بذارن لطفاااااااا

نظرا بالای 70 نشه قسمت بعد نداریم^^

قسمت هشتم : 

شیو با اشتها میخورد و چن نگاهش میکرد . شیو سرشو بالا آورد . معذب از نگاه های چن نالید : یااا … از تو دماغم درش آوردی انقدر نگاه کردی …

چن خندید ولی بعدش کم کم جدی شد … اهسته گفت : باید باهات صحبت کنم .

شیو سرشو بالا آورد . لحن جدی چن نگرانش کرده بود … آهسته گفت : چی شده؟

چن : راستش … تو … به عشق بین دوتا هم/ج/ن/س اعتقاد داری ؟

شیو با شوک گفت : چی ؟!

چن : راستش … من …من…

شیو سریع از سر میز بلند شد : منو کشوندی اینجا که این چرندیاتو تحویلم بدی؟

چن با بهت پاشد : شیو تو رو خدا …

شیو : خفه شو … فکر کردی من اهل این کثافت کاریام ؟ ارههه؟؟؟

مردم توی رستوران همه بهشون خیره شده بودن … چن احساس کرد داره از خجالت اب میشه … حالا دیگه هم آبروش رفته بود هم دوستشو از دست داده بود … 

شیو با خشم از رستوران بیرون زد و چن رو با یه دنیا غم تنها گذاشت …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

ته یون جواب آزمایش رو با دستای لرزونش گرفت … تیفانی : بهتر نبود بکو میاوردیم؟؟؟

ته یون سرشو به معنی نه حرکت داد : اگه نباشه چی ؟ اگه برادرم نباشه چی؟

تیفانی رو به سوهیون گفت : حالا جوابش چیه؟

سوهیون برگه رو گرفت و بازش کرد : خب … طبق نتیجه ی آزمایش … شما…

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چانیول بالاخره از بکهیون جدا شد … لعنتی حالا چی باید میگفت؟ آهسته با صدایی که به زور شنیده میشد گفت : این فقط یه بغل دوستانه بود بک! قصدم از اون حرفا فقط این بود که نگرانت بودم . 

بکهیون آروم لبخند زد : میدونم سرآشپز . منم جز این حسابش نکردم …

چانیول نمیدونست بگه یانه ! گفتنش براش خیلی سخت بود … : بک؟! میشه ازت… ازت… یه درخواست…بکنم؟

بکهیون با تعجب گفت : بله سرآشپز . چه درخواستی ؟

چانیول سرشو پایین انداخت : لطفا تو رستوران من بمون …ن.نرو پاریس…

درست شنیده بود ؟! چانیول ازش خواسته بود نره؟ این همون مرد مغرور بود ؟ ناخواسته لبخند زد : نمیرم سرآشپز … همینجا میمونم . با اینکه خیلی اذیتم میکنی، میمونم …

چانیول : دیگه … دیگه اذیتت نمیکنم … قول میدم … اصلا…اصلا بیا کارارو باهم انجام بدیم . هوم؟ 

بکهیون از تعجب خشکش زده بود … چرا چانیول اینطوری رفتار میکرد ؟!

(( هیچکدوم نمیدونستن که این کارا میتونه جرقه ای برای دوستی و صمیمیت بینشون و سپس عشق ناگسستنی بشه …))

چانیول به سمت مواد رفت : گشنت نیس ؟ امروز تعطیله … چرا نموندی خونه ؟

بکهیون آهسته رفت کنارش ایستاد : من کمک آشپزم سرآشپز . من باید روزای تعطیل بیام و این کارارو انجام بدم …

چانیول : دیگه نیا بک … میتونم اینطوری صدات کنم ؟

بکهیون خندید : به هر حال چندبار اینطوری صدام کردی . دیگه نیازی نیست اجازه بگیری !

چانیول که گند زده بود آهسته گفت : تو هم چانیول صدام کن ! 

بکهیون حس کرد قلبش تند میزنه … : باشه…چانیول .

چانیول : میخوای کیمچی درست کنیم ؟

بکهیون با ذوق گفت : کیمچی ؟؟؟ وااای من عاشق کیمچی اممم …

چانیول خندید : خب پس موادو آماده کن تا منم برم ظرفارو آماده کنم …

بکهیون بلند گفت : چشم سرآشپزززز …

(( شاید همه چیز از همین کیمچی شروع شد ! ))

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چن نفهمید چند ساعت جلوی رودخونه نشسته و سرشو روپاهاش گذاشت … فقط میدونست غروب شده و جمعیت همینطور رفته رفته بیشتر میشه … آهی کشید و تلفنشو بیرون آورد و برای بار هزارم شماره شیو رو گرفت… رد تماس … اشکاش رو گونه های برجسته اش میغلتیدن … شماره تیفانی رو گرفت … بعد از چندتا بوق صدای گرفته ی تیفانی جواب داد : بله؟

– نونا تقصیر توعه …

+ خدای من چن ؟ چرا صدات انقدر گرفته ؟ گریه کردی ؟

– همش تقصیر شماست … حالا دیگه دوستمم نیست … دیگه نمیخواد ببینتم … آبرومو جلوی همه برد و حالا دیگه نمیتونم ببینمش …

آهسته صدای هق هقش بلند شد … تیفانی با نگرانی گفت : کجایی الآن ؟ 

تلفنو قطع کرد و سرشو به دیوار تکیه داد … دیگه وقتش شده بود بره … اون اصلا نبایو به حرف هیچکس گوش نمیداد … ولی اوناهم تقصیری نداشتن … دیر با زود این اتفاق میفتاد … شیومین خووش باید تصمیم میگرفت … چه فکر احمقانه ای . باید میفهمید شیو گی نیست … لعنتی … حرفای شیو تو مغزش تکرار میشد و آزارش میداد …

پشت فرمون نشست و به سمت خونه اش حرکت کرد … شاید باید دست رو دست میذاشت تا شیو با فردی که دوستش داره قرار بذاره … به هر حال اگه عشقش خوشحال بود ، چنم خوشحال میشد … فرقی نداشت که از درون داغون بشه… فقط به خوشبختی شیو فکر میکرد  … همین براش بس بود …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

ته یون اشکاشو پاک کرد : کی بود ؟ 

تیفانی قطع کرد : هیچی ولش کن … خب … باید به بک بگیم ؟

ته یون باز هق هقش رو از سر گرفت : نه … چی رو بگیم … اینکه…اون بیچاره هیچ نسبتی با من نداره ؟… آرهه ؟ 

تیفانی آهسته دستشو دور شونه های ته یون حلقه کرد : اون حقشه بدونه … به هر حال وقتی برسیم رستوران خودش ازمون میپرسه …

ته یون سرشو انداخت پایین : نباید امیدوارش میکردم … اه … لعنت به من …

شروع کرد با مشت کوبیدن به پیشونیش (?) 

تیفانی سریع دستشو گرفت : خیلی خب باشه … من بهش میگم …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چانیول با ذوق به کیمچی نگاه کرد : چه خوش رنگ و لعاب شده…

بکهیون خندید : به هر حال منم کمک کردماااا … دستپخت منم هست!

چانیول چابستیکشو برداشت و به بکهیون داد : امتحانش کن …

بکهیون کمی کیمچی برداشت و مزه کرد … چشماش که از شوق میدرخشیدن و لبخند زیبایی که به لب داشت نشون دهنده ی طعم عالیش بودن .

چانیول هم سریع تکه ای رو تو دهنش گذاشت : اومممم … عالیههه…

بکهیون : خب دیگه … هخخخ

چانیول دست بکهیونو گرفت … بکهیون با تعجب به چانیول نگاه کرد … چانیول آهسته گفت : میشه… دوستم باشی؟ 

بکهیون گوش چانیولو کشید : چرا نمیشهه ؟ ???

چانیول گوششو گرفت: آخخخ … ?

بکهیون : خب دیگه . بریم به بقیه کارا برسیم ….

چانیول ابروهاشو انداخت بالا : بریممم؟؟؟

بکهیون : آره دیگه رفیق … نکنه میخوای من همه ی اون کارارو انجام بدم؟

چانیول خندید : باشه سواستفاده گر … بریم …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

روز کاری جدید شروع شد . کای وارد دفترش شد ولی با دیدن کیونگسو جاخورد: اینجا چیکار میکنی ؟

دی او سرشو انداخت پایین : اومدم عذرخواهی کنم … اون روز باهات خیلی بد رفتار کردم …

کای : مهم نیس … به هر حال برام اهمیتی نداره . تو یه آشپزی … فکر کردی چانیول به خاطر تو منو اخراج میکنه ؟ 

دی او قلبش فشرده شد … آهسته گفت : بهرحال ببخشید …

و با قدم هایی سنگین از اتاق بیرون رفت …

کای با حرص خودشو رو صندلی پرت کرد … : نباید اینطوری باهاش حرف میزدم …

– با کی ؟

سریع از جاش پرید و با دیدن لوهان که با لبایی غنچه ک قیافه ای فضول پشتش ایستاده بود اخمی کرد : چرا اومدی اینجا ؟ 

لوهان : کارت داشتم …

+ چه کاری ؟

– باتربیت تر باش …

+ لوهان اعصاب ندارم میزنم مثل اعلامیه بچسبی به دیواراااا…

– نمیگم اصلا …

+ خیلی خب بابا … عزیییزم میشه بگیییییی چی کارم داشتیییی ؟ ?

– میخواستم برای جشن دعوتت کنم …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

چانیول دستاشو رو میز گذاشت … : خب همگی گوش کنید … امروز فقط کیمچی درست میکنیم … توریستای خارجی برای سفارش انواع کیمچی میان رستوران … فهمیدین ؟

همه سرشونو تکون دادن … چانیول : یکی کمه …

شیو سرشو انداخت پایین … دی او : چن نیومده سرآشپز …

چانیول اخم کرد : همین امروز نباید میومد؟ حتی مرخصی هم نگرفته …

تیفانی : میخواد استعفا بده …

با این حرف همه ، حتی شیو با بهت سرشونو بالا آوردن … ته یون آهسته گفت : هیچکس نمیدونه چی شده … اون یکدفعه گفت که میخواد استعفا بده ….

چانیول : شما به کارتون برسید … من برم ببینم چی شده …

با خروج چانیول دی او با صدایی رسا گفت : 의 김치 만듭시다 !!!

The following two tabs change content below.
سلام به همه ی اکسو الای منحرف فیک خون :) خب منم مثل شماها دیوونه ی فیکم ... و البته چانبک!!! هرجا فیک چانبک باشه منم هستم ... کککک ... تو همه ی فیکهام ، شده یک خط هم از چانبکم مینویسم و اینکه تو نظرات زیاد سخت گیر نیستم ولی خب شماهم دیگه اذیت نکنید !!! راه های ارتباطیم رو برای رمز های هر کدوم از فیکهام که خواستین میذارم : اینستا: s.c.b.k_exol لاین : saba-sehun تلگرام : baekhyunee_pcy جیمیل: [email protected] ایمیل : [email protected] دارم ...

Latest posts by S.C.B.K (see all)