سلام به همه خواننده های گل فیک کیمچی… لطفا قبل از خوندن فیک حرفام رو بخونید … ببینید من کلی سر هر قسمت وقت میذارم . بعد میام نظرارو میبینم عقب عقب بر میگردم میرم تو افق /: خب آخه قسمتای قبل 70 – 80 تا … قسمت 3 که بعدش رمزیه 100 تا … من حتی کامنتارو جواب نمیدم تا الکی نظرام نره بالا :( … شماهم بی انصافی نکنید دیگه . نمیخوام الکی تهدیدتون کنم . فقط این به شخصیت شما بستگی داره … شما فیکی رو میخونید باید واس نویسنده اش احترام قائل بشید که براتون وقت میذاره :( لطفا از این به بعد سایلنت نباشید . اگه نظرا خوب نباشه من پی دی اف کامل فیک رو نمیذارم و همش رمزی میکنم . راستی دی او گفت : let’s make kimchi…

قسمت نهم : 

 

چانیول دستاشو رو میز گذاشت … : خب همگی گوش کنید … امروز فقط کیمچی درست میکنیم … توریستای خارجی برای سفارش انواع کیمچی میان رستوران … فهمیدین ؟

همه سرشونو تکون دادن … چانیول : یکی کمه …

شیو سرشو انداخت پایین … دی او : چن نیومده سرآشپز …

چانیول اخم کرد : همین امروز نباید میومد؟ حتی مرخصی هم نگرفته …

تیفانی : میخواد استعفا بده …

با این حرف همه ، حتی شیو با بهت سرشونو بالا آوردن … ته یون آهسته گفت : هیچکس نمیدونه چی شده … اون یکدفعه گفت که میخواد استعفا بده ….

چانیول : شما به کارتون برسید … من برم ببینم چی شده …

با خروج چانیول دی او با صدایی رسا گفت : 의 김치 만듭시다 !!!

♥ķΊℳツÇHΊ♥

کمی روی تخت وول خورد ولی نتونست از فکر رستوران بیرون بیاد . الآن همکاراش مجبور بودن کارای اونم انجام بدن … ولی خب چه اهمیتی داشت؟؟؟ اون دیگه الآن شیو رو نداشت … حتی نمیتونست به عنوان دوست کنار خودش داشته باشدش و این یعنی عمق فاجعه … 

تلفنش شروع به زنگ خوردن کرد … “سرآشپز” … 

-بله؟

+لعنتی کدوم گوری هستی ؟ امروز باید انواع کیمچی رو سرو کنیم… زودباش برسون خودتووو …

– من متاسفم چانیول … من دیگه نمیتونم…اونجا باشم … این برای همه ….بهتره.

صدای گرفته رفیق قدیمیش کمی از عصبانیتش رو کم کرد : چی ؟ چرا؟

– میشه … بیای اینجا؟؟؟

+نمیتونم رستوران رو ول کنم . خودت که خوب میدونی…

-ممکنه دیر شه…

+چی ؟ برای چی دیر شه؟ چرا واضح حرف نمیزنی ؟ من متاسفم ولی نمیتونم الآن رستوران رو ول کنم…

– خداحافظ…

تلفن رو بدون شنیدن صدایی از چانیول قطع کرد … تصمیمش رو گرفته بود… اینطوری همه راحت بودن … هه … واسه هیچکس ارزش نداشت …

آهی کشید و کاغذ و خودکارش رو بیرون آورد …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

دی او همونطور که سس رو آماده میکرد مشغول دید زدن بک شد … بکهیون خیلی شاد و شنگول میزد و این برای همشون عجیب بود چون بک کسی بود که هر روز با آه و ناله و غرغر میومد سر کار …

آهسته خودشو به بک رسوند و مشغول نگاه کردن کارش شد … لعنتی … خیلی وارد بود … اینطوری اگه پیش میرفت ، بکهیون جایگاه دی او رو تصاحب میکرد … 

با ورود چانیول سرشو برگردوند و مشغول کار خودش شد …  چانیول خودشو به شیو رسوند : باید باهات حرف بزنم …

شیو با تعجب سرشو آورد بالا : چیزی شده ؟

چانیول جدی بود  … جدی بودنش دل شیو رو لرزوند : برای … چن اتفاقی افتاده؟

چانیول : نه … ولی…

شیو مشغول کارش شد : پس ولش کن .

چانیول : تو … از کی انقدر … سنگدل شدی؟

شیو : چان … میدونی چی شده ؟

چانیول اخم کرد : هرچی هم که شده باشه ، اون رفیق قدیمیته …

شیو متقابلا اخم کرد : چانیول لطفا درباره چیزی که نمیدونی حرف نزن !

چانیول در آخر ترجیح داد به کاراش برسه …  نگاهی به کار بک انداخت … اعصابش خیلی بهم ریخته بود و فقط میخواست سر یکی خالیش کنه … مهم نبود اون شخص کی باشه … 

بکهیون خودشو به سمت ته یون کشوند : نونا … جواب آزمایش رو گرفتی؟

ته یون با شرمندگی لبخند زد : تیفانی بهت میگه …

تیفانی با بهت به ته یون نگاه کرد و با دیدن نگاه بک روی خودش سریع خودش رو جمع و جور کرد و لبخند زد : بک فک کنم اشتباه شده بود … اممم یعنی… یعنی ما اشتباه فکر کرده بودیم … 

بکهیون لبخند زد : میدونستم … من کلا شانس نداشتم … تعجب کردم که شما همچین فکری میکنید … 

ته یون : ببخشید … چه تو برادرم باشی چه نباشی هر کمکی از دستم بر بیاد برات انجام میدم … مطمئن باش …

بکهیون : ممنون ….

چانیول داد زد : چه خبره اونجا جلسه گرفتین ؟؟؟ برین سر کاراتون …

ته ، تیف و بک هر سه تعظیم کردن : چشم سر آشپز …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

لوهان با بی حوصلگی ظرفارو تو سینک گذاشت و نگاهی به چانیول عصبانی انداخت …

چانیول : من بخاطر سهون قبول کردم اینجا کار کنی . چرا وقتی چیزی بلد نیستی اصرار میکنی که انجامش بدی؟؟؟

لوهان خمیازه ای کشید : ببخشید …

چانیول دستشو توی موهاش فرو کرد . سر و کله زدن با لوهان کار هر کسی نبود … لوهان در واقع همه رو میذاشت تو جیبش … 

لوهان : میتونم برم جناب سرآشپز ؟؟؟

چانیول : هوفف… برو . دفعه ی دیگه تکرار نشه …

لوهان بدون نگاه به چانیول ، همونطور که از آشپزخونه خارج میشد : چششششممممم!

با خروج لوهان از آشپزخونه چانیول لگد محکمی به میز زد و از دردش روی زمین ولو شد … 

هه هه هه … وقتی عرضه نداری جفتک نپرون…-

با وحشت چرخید سمت صدا و با دیدن دوباره لوهان داد کشید : بروووو بیرووووووووون !!!

لوهان زبون در آورد و رفت …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

بکهیون با خستگی وسایلشو جمع کرد و به طرف خونه راه افتاد . دوست نداشت حالا که چانیول بهش روی خوش نشون داده ، سو استفاده کنه و ازش بخواد برسونتش خونه … 

آهسته به طرف پایین شهر میرفت … 

تو ذهنش فکرای قشنگی داشت … مثلا اگه میرفت به رستوران تو پاریس … هنوز جواب قطعی رو نداده بود … خیلی دو دل بود … شاید باید میرفت … ولی نه پس چانیول چی ؟؟؟

تو همین فکرا بود که صدای بوق ماشین و جیغ ترمز و …

به خودش اومد دید افتاده زمین و درد وحشتناکی تو پاش پیچیده … راننده به سرعت پیاده شد . با دیدن راننده بهت زده به صورتش خیره شد … 

چانیول با دیدن بک وحشت زده داد زد : بککک …

کنارش نشست : خوبی ؟؟؟

بکهیون لبخند زد : سرآشپز …

چانیول : دیوونه نخند … میگم خوبی ؟ چیزیت شد؟؟؟

بکهیون : پ.پام…

چانیول سریع بک رو روی دستاش بلند کرد و گذاشت تو ماشین … با سرعت سرسام آوری به سمت بیمارستان حرکت کرد …

بکهیون : فقط پامه چانیول … ولی اگه با این سرعت برونی هر دومون میمیریم…

چانیول : وسط خیابون حواست کجاست ؟ چرا داشتی به آسمون نگاه میکردی ؟ اگه هرکی جز تو بود تا الآن میزدم لهش میکردم …

بکهیون : من خیلی خیال پردازم … همیشه چیزایی رو که نمیتونم داشته باشم … توذهنم مجسم میکنم … خیلی خوبه. نه؟

چانیول جلوی بیمارستان زد رو ترمز : پیاده شو…

قیافه اشو مظلوم کرد : نمیتونم … لهم کردی…

با دیدن قیافه مظلوم و لبای غنچه اش حس کرد چیزی تو دلش تکون خورد… با لکنت گفت : خ.خودم…می…ارمت …

بکهیون خندید و منتظر موند …

چانیول سریع خودشو به اورژانس رسوند و گذاشتش رو تخت . دکتر بالای سرش رسید : خب چی شده؟ 

چانیول : تصادف کرده… زدم به پاش …

دکتر : شلوارتو دربیار پسرم …

بکهیون با بهت : چ.چی ؟؟؟

دکتر : میخوام پاتو معاینه کنم … 

بکهیون سرخ شد : نمیشه همینجوری معاینه کنین؟ اصلا من حالم خوبه… بریم…

دکتر خندید : ما همه مردیم … چرا اینطوری میکنی ؟ پسرم تا من میرم وسایلم رو بیارم شما شلوارش رو آهسته در بیار …

چانیول جوابی نداد و فقط سرشو تکون داد …

دکتر با خنده رفت بیرون … بعد از خروج دکتر چانیول و بکهیون نگاهی به هم انداختن و سریع روشون رو برگردوندن …

در آخر چانیول دستشو به سمت دکمه شلوار بک برد و بازش کرد … بکهیون نگاهش رو به سقف دوخته بود و تند تند نفس میکشید …

چانیول حسی به پسرا نداشت … ولی نمیدونست چرا با پایین اومدن شلوار و دیدن پاهای بلوری بک داشت دیوونه میشد …

لعنت … نکنه …

نه امکان نداشت … چانیول حالش از هم/ج/*س بازا بهم میخورد … شلوار رو کامل درآورد و تا کرد و گذاشت رو میز … نمیتونست نگاه خیره اش رو از روی پاهای خوشگل و سفید بک برداره … پاهاش حتی از دختراهم خوشگل تر بود … چانیول حس کرد کم کم داره سخت میشه … ف/ا/ک … آخرین باری که سخت شده بود رو حتی به یاد نداشت … 

آهسته گفت : بک … من میرم بیرون هوا بخورم …

بکهیون با خجالت : باشه …

چانیول سریع خودشو به سرویس بهداشتی رسوند … : چته لعنتی ؟ اهه… 

دستشو برد پایین و مشغول آروم کردن خودش شد …

♥ķΊℳツÇHΊ♥

کای با دیدن دی او که به سمت بار میره پوزخند زد … به دنبالش وارد بار شد … دی او میزی رو برای نشستن انتخاب کرد و کای دقیقا میز پشت دی او نشست و زیرنظرش گرفت …

دی او سفارش داد و مشغول نوشیدن شد … وقتی کای حس کرد که دی او دیگه از حال خودش خارج شده نیشخندی زد : هه … امشب دیگه مال من میشی…

با قدم هایی خودش رو به دی او رسوند …

The following two tabs change content below.
سلام به همه ی اکسو الای منحرف فیک خون :) خب منم مثل شماها دیوونه ی فیکم ... و البته چانبک!!! هرجا فیک چانبک باشه منم هستم ... کککک ... تو همه ی فیکهام ، شده یک خط هم از چانبکم مینویسم و اینکه تو نظرات زیاد سخت گیر نیستم ولی خب شماهم دیگه اذیت نکنید !!! راه های ارتباطیم رو برای رمز های هر کدوم از فیکهام که خواستین میذارم : اینستا: s.c.b.k_exol لاین : saba-sehun تلگرام : baekhyunee_pcy جیمیل: [email protected] ایمیل : [email protected] دارم ...

Latest posts by S.C.B.K (see all)