سلاااام…معذرت بابت تاخیر!

نظرا یه هو شوت شدن پایین از این کارا نداشتیما!!بفرمایید ادامه

 

آخرین شکها-قسمت پنجاه و سوم

 

با صداى زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.کشش بلند شدن و جواب دادن به تلفنو نداشتم.قطع شد اما طولى نکشید که دوباره صداى زنگش تو خونه پیچید.با زور و بى حالى از رو مبل بلند شدم و با چشاى بسته رفتم سمت تلفن:الو؟
صداى کاى کسالت خوابو ازم گرفت:سلام لوهان.ظهر به خیر
چشامو مالوندم و گفتم:سلام..ظهر؟
کاى:ساعت یکه.چقدر میخوابى
دستمو گذاشتم رو صورتم و پوستمو کشیدم:یک؟واى
کاى:ساعت خواب…تو که دیشب زود رفتى
-اره…جسمم زود برگشت ولى…
کاى که خودش متوجه حالم شد گفت:زنگ زدم بگم میخوام ببینمت!دیشب نتونستیم درست و حسابى حرف بزنیم.من بیام خونت یا خودت میاى؟
-هانى خونه ست اره؟
کاى:اره برادر عزیزشم اینجاست.
یکم نگران شدم:اون..اون چرا؟
کاى:دیشب حالش خوب نبود هانى گفت بیاریمش پیش خودمون بهتره
با صداى کنترل شده اى گفتم:بهتره؟
کاى:اره فقط فشارش یکم رفته بود بالا.الان خوبه
-خب پس…خودت بیا
ادرسو دادم و گفتم:منتظرتم
کاى:تا چهار پنج ساعت دیگه میام
تلفنو قطع کردم و دوباره دراز کشیدم..دیشب بدون اینکه لباسامو در بیارم و صورت و موهامو تمیز کنم خوابیدم…هم گرسنه بودم و هم نمیتونستم این کثیفیو تحمل کنم
با کشیدن یه خمیازه از جام بلند شدم و رفتم اشپزخونه.صبحونه مختصرى خوردم که به خاطر کسالت خیلى طول کشید..لباسامو در اوردم و رفتم حموم.موهامو چندین بار شستم و صورتمو با پنبه و کرم تمیز کردم.بعد از یه دوش کوتاه اومدم بیرون.
همون جور با حوله تلفنو برداشتم و شماره ى خونه ى جدید شیو و چن رو گرفتم.بعد از چندتا بوق صداى خواب الود و اروم چن تو گوشم پیچید:الو
لبمو گاز گرفتم و با خجالت گفتم:سلام..ببخشید من وقت بدى زنگ زد..
وسط حرفم پرید و گفت:نه نه مشکلى نیست
-شیو هست؟
چن:راستش خوابیده..اگه واجبه میخواى بیدارش کنم؟
-نه نه میخواستم حالشو بپرسم
چن:باشه بهش میگم بهت زنگ بزنه
چون دیدم خیلى خستس کوتاه گفتم:مرسى.خدافظ
چن:خداحافظ
تلفنو قطع کردم و رفتم اتاقم لباسامو پوشیدم.به ساعت که چها رو نشون میداد نگاه کردم.زمان مثل برق و باد میگذشت..داشتم با حوله موهامو خشک میکردم که زنگ خونمون خورد..چه عجب یه دفعه در این ساختمون بسته بود
رفتم از ایفون درو باز کردم و دویدم تو اتاق موهامو شونه کردم.چون خیس بود دستمو بردم لاى موهام و یکم به همشون ریختم و برگشتم در خونه رو باز کردم.کاى با یه چیزى تو دستش جلوى در ظاهر شد
با لبخند از جلوى در رفتم کنار:سلام!بیا تو
اومد تو منم درو بستم.رو به روم وایساد و جعبه رو گرفت جلوم:فکر کردم با دست خالى بیام جلوه زشتى داره
جعبه رو ازش گرفتم و گفتم:مرسى!!لازم نبود..
کاى خندید و نشست رو مبل منم جعبه رو گذاشتم رو میز غذاخورى و رفتم تو اشپزخونه با یه سینى که دو فنجون قهوه ى تلخ و چندتا تیکه کیک و شکلات توش بودن برگشتم پیش کاى.سینى رو گذاشتم رو میز و خودمم کنارش نشستم.
یکى از فنجونا رو برداشت و یه قلپ ازش خورد:واو…طعمش عالیه
-به خوش طعمى قهوه هاى هانى؟
کاى:وقتى خودت میدونى جوابت “نه”ئه چرا میپرسى؟!
جفتمون خندیدیم:تو جعبه اى که برام اوردى چى هست؟
کاى چشمک زد و گفت:شکلات
منم یه قلپ از قهوم خوردم و گفتم:چه خبر؟بعد از اون شبى که هانى مرخص شد چه اتفاقایى افتاد؟تو جشن دیشب که حالش خیلى خوب بود
کاى قهوشو گذاشت رو میز و دستشو برد لاى موهاى خوش حالتش:تازه بعد از اون،ماجرا شروع شد…ماجراى توهما و بیش از حد ناراحتیاى اون و دلگرمیا و خورد شدناى من..دائم تا یه مدت میرفت تو اتاق بچمون..کنار تخت کوچیکش که به سلیقه ى خودش خریده بود مینشست..یکى از عروسکا رو میگرفت بغلش..باهاش حرف میزد و اروم گریه میکرد…من فقط تماشاگر این صحنه ها نبودم..این صحنه ها بودن که بدجور تماشاگر خورد شدن من بودن!با دیدن اینکه هانى چقدر با احساس اونا رو نگاه میکرد و باهاشون حرف میزد،ذره ذره ى وجودمو از دست میدادم ولى خب…فقط طى کردم…باهاش ساختم…حتى بعضى وقتا تو درد دل کردنا و گریه ها همراهیش میکردم اما…
نفس عمیقى کشید و ادامه داد:الان تازه بعد چندماه حالش بهتر شده!
به نشونه ى فکر کردن به یه نقطه خیره شد و با یه لبخند گفت:بمیرم براش..چقدر اون اوائل سر اینکه هیکلش به هم ریخته افسرده شده بود
قهومو خوردم و گفتم:خوبه که حالش بهتره..شما هم ناامید نشین خیلى راه ها هستن براى باردارى هانى…
کاى فنجونشو گذاشت رو میز و گفت:خببب…شنیدم از بچه ها میرى دانشگاه..تو این دو سال دیگه چیکارا کردى؟
-هیچى…درس،کلاس،خونه،بیرون…روند تکرارى هر روز من
کاى پاشو انداخت رو پاش و گفت:من میدونم به هر کدوم از این کلاسا چى میگن
-چى میگن؟
کاى:تلاشاى بیهوده براى از یاد بردن سهون.
سرمو انداختم و با یه لبخند مسخره گفتم:هه به نکته ى خوبى اشاره کردى..بیهوده
سرمو اوردم بالا و بحثو عوض کردم:شما چه خبر؟این مدت چیکارا کردین؟
کاى:زندگى…زندگیه اجبارى…البته بیشتر شبیه فیلم تا یه زندگى
-چرا؟
کاى:این وضعیت اصلا مساعد و درست نیست..همه داریم براى هم نقش بازى میکنیم انگار اجبارمون کردن که این کارا رو انجام بدیم
-چرا این جورى شده؟ 
کاى:راستش تا اون جایى که من از هانى شنیدم،مامانشون بعد از شنیدن خبر مسافرت سهون خیلى خوشحال شد…فکر کرد سهون میخواد بره اقامت بگیره که با هانا برن اونجا زندگیشونو بکنن اما واقعیت مسئله چیز دیگه اى بود….سهون رفته بود یه کشور غریب و خیلى دور که فقط تنها باشه…حتما خودت میدونى که وقتى میشکنه،چقدر تو خودش میره و نیاز به تنهایى داره تا بتونه با خودش کنار بیاد.سهون با وجود این همه اقتدار و جذبه نتونست هیچ وقت چیزیو به دست بیاره که واقعا میخوادتش مثل ازدواجش..نمیدونم شیو برات تعریف کرد یا نه اما اون روز تو فرودگاه اتفاق خیلى عجیبى افتاد جورى که من از گفتنش ب تو میترسیدم…اون نمیخواست بره پشیمون شده بود ولى مادرش به زور اونو فرستاد…اون نرفته بود براى زندگى و عشق و حال..رفته بود تا از همه دور بمونه و سرشو با دانشجوهاى فرانسویش گرم کنه ولى برگشت…که یا نتونست طاقت بیاره یا دیگه مهلت موندنش تموم شد
بغضى که تو گلوم بودو با یه جرئه قهوه قورت دادم و گفتم:پس ازدواجش چى؟
کاى دستشو برد لاى موهاش و گفت:در این مورد هیچ کسى نفهمید دقیقا چه اتفاقى افتاد.سهون چند ماه بعد از رفتنش باهامون تماس گرفت و گفت با یه دختر کره اى مقیم همونجا ازدواج کرده..فقط همین.خودت که مادرشو میشناسى؛وقتى اینو فهمید حالش بد شد و واقعا چندشب زیر سرم بود…از اون به بعدم قهر کرد و دیگه باهاش صحبت نکرد..از یه طرف باباشم که دید اوضاع خیلى خرابه و کارى از دستش برنمیاد بیخیال سهون شد و سعى کرد زنشو اروم کنه تنها کسى که این وسط از همه طرف زجر میکشید هانى بود..اونم تو اون موقعیت بدى که قرار داشت.چه شبایى که مینشست بعد از خوابیدن من گریه میکرد.غم بچش از یه طرف غم سهونم از یه طرف دیگه..وقتى دید همه چى درهمه و هر کسى به فکر خودشه تصمیم گرفت با دختره صحبت کنه.تو چندهفته با دختره خیلى دوست شد.هر روز بهش زنگ میزد تا با هم صحبت کنن اما چیزایى که از سهون میشنید همه تکرارى بودن.یا میگفت چند روزى رفته مسافرت یا خونه نبوده یا تو اتاقش بوده و درو بسته.میگفت از روزى که ازدواج کردن و رفتن خونشون سهون تختشو جدا کرده و یه سمت دیگه میخوابیده حتى یک شبم نشده که باهم بخوابن.این قضیه تا یکى دو ماه قبل از اومدن سهون ادامه داشت تا اینکه از هم جدا شدن..دلم براى دختره میسوخت میگفت یا بیرونه یا وقتیم میاد خونه بى هیچ حرفى میره تو اتاقش اهنگو تا اخر زیاد میکنه و سیگار میکشه.این جور مواقع میرفت از خونه بیرون و نزدیکاى صبح برمیگشت اما سهون حتى ازش نمیپرسید که کجا بودى یا چرا تا الان بیرون بودى…دختره یک سال تونست سهونو تحمل کنه اونم فقط به خاطر علاقه اى که بهش داشت بعد که دید اوضاع خراب تر از این حرفاس تصمیم گرفت مسیرشو از سهون جدا کنه
باورم نمیشد به تنهایى و با اون تصمیم احمقانم باعث این همه بدبختى شدم.با بهت و نا باورى و صدایى که ناراحتى توش موج میزد پرسیدم:چرا اون کارارو میکرد؟مگه توى اون اتاق چیکار میکرده؟
کاى:فک کنم هانى میگفت یه چندبارى که دختره رفته تو اتاق دیده سهون یه شال مشکى ابى تو بغلش گرفته و بعضى مواقعم باهاش گریه میکنه
با این حرفش تمام موهاى تنم سیخ شدن.نگاه پرسشگرانشو بهم دوخت و گفت:لوهان..اون شال براى تو نیست؟
به سختى خودمو کنترل کردم و گفتم:شال گردن؟نه..نه مال من نیست
چرا..چرا اون مال منه…اون شال گردن مشکى ابى مال منه…همونى که شب رفتنش از خونه ى ما از دور گردنم برداشت.اون هنوزم دارتش…بغلش میکرده.
حرفاش به قدرى بهت اور و غیرقابل باور بودن که زبونم بند اومده بود نمیتونستم حرفى بزنم.اب دهنمو به سختى از گلوم دادم پایین حس میکردم وسط یه اتوبان نشستم که ماشینا با سرعت زیادى از کنارم رد میشن و بوق میزنن اما من فقط به یه نقطه رو به روم خیره شدم…مغزم پر شده بود از حرفاى کاى از هر طرف یه صدا تو ذهنم پخش میشد اما این جمله مدام تو ذهنم تکرار مى شد “سهون یه شال مشکى ابى تو بغلش گرفته و بعضى مواقعم باهاش گریه میکنه” دوباره سر درد وحشتناک همیشگى اومد سراغم.چشام سیاهى رفت که باعث شد دستمو بزارم رو پیشونیم.دیگه خودم داشتم براى خودم نگران مى شدم
کاى سریع بلند شد اومد جلوم و گفت:لوهان…چى شد؟سرت گیج میره؟
چشامو باز نکردم فقط دستشو گرفتم و گفتم:آ..آره.برو اشپزخونه رو بگرد..برام قرص بیار
کاى اروم منو به عقب هل داد تا به پشتم تکیه بدم.دستشو ول کردم و با جفت دستام سرمو چسبیدم.کاى رفت کابینتا و کشوهارو گشت و با یه قرص و یه لیوان اب برگشت.
دوتا قرصو همزمان خوردم و با اب دادمشون پایین.سرگیجم انقدر زیاد بود که میترسیدم چشامو باز کنم.حس میکردم تعادلم به هم میخوره و میوفتم زمین.کاى رو به روم رو زمین نشست و گفت:چت شد یه هو؟وایسا لباساتو بردارم بریم دکتر
-نه نه..نیازى نیست کاى همیشه این جورى میشه خودش خوب میشه
کاى:شاید میگرن داشته باشى لج نکن
-لج نمیکنم خودش خوب میشه
کاى:تو چشاتو هم نمیتونى باز کنى
-انقدرا که فکرشو میکنى حاد نیست با یکى دو تا مسکن اروم میشه
کاى:درداتو با مسکن تسکین نده درمانشون کن.انقدرم رو حرف من حرف نزن
-باشه باشه حق با توئه
کاى:امروز میاى خونه من شبم میمونى.شیو نیست حالتم بده عمرا بزارم اینجا بمونى
-فرض میکنیم من امشب اومدم خونت…شباى بعد چى؟
کاى بلند شد و همون طور که داشت میرفت سمت اتاقم گفت:بخوام از تو کمدات لباس بردارم که اشکالى نداره؟
با لبخند بى رمقى گفتم:نه
کاى برگشت و لباسامو داد دستم.بلوز شلوارمو عوض کردم ویه سویشرتم پوشیدم.کاى لباسایى که براى خوابم برداشته بود رو داخل یه کیسه گذاشت و کمکم کرد بریم پایین.سوار ماشینش شدیم و تا وقتى که برسیم من سرمو تکیه داده بودم به پشتم.
وقتى حس کردم ماشین از حرکت ایستاد چشمامو باز کردم.هوا داشت کم کم تاریک میشد.کاى پیاده شد از پشت لباسامو برداشت و در سمت منو باز کرد:میتونى پیاده شى؟
سرمو تکون دادم.پامو از ماشین اوردم بیرون و درو گرفتم تا پیاده شم که تعادلمو از دست دادم اما خوشبختانه کاى سریع دستمو گرفت:لوهان حالت اصلا خوب نیست…بریم اگه حالت بهتر نشد زنگ میزنم دکتر بیاد
با کمک کاى اروم رفتیم بالا.هانى درو باز کرد و با خوشحالى گفت:سلام
چشمش که به من افتاد چهرش تغییر کرد و با نگرانى اومد سمتم:لوهان…حالت خوبه؟چرا رنگت پریده؟
کاى وسایلمو گرفت سمت هانى:میتونى کمکمون کنى بریم اون اتاق بالاییه
هانى وسایلمو گذاشت رو مبل و سریع اومد اون یکى دستمو گرفت تا با کمکشون برم بالا.رو به کاى گفت:کاى دستاش یخن..زنگ بزن دکتر بیاد
با دیدن سهون که رو یکى از مبلا نشسته بود حالم بدتر شد.دکمه هاى پیرهنش باز بودن و داشت با اخم به ما نگاه میکرد.
منو بردن تو اتاق و کمکم کردن بشینم رو تخت.کاى سویشرتمو از تنم دراورد و بالشو یکم مرتب کرد:دراز بکش لوهان
لبه ى تختو گرفتم و اروم دراز کشیدم.براى فرار از خیابون افکارم که اخرش به سهون منتهى میشد چشمامو بستم و خوابیدم
با احساس سوزشى توى دستم چشمامو اروم باز کردم.یادم اومد خونه ى هانى و کایم.چشامو چرخوندم و به دکتر نسبتا پیرى که داشت بهم سرم میزد نگاه کردم.دکتر که دید بیدار شدم گفت:سرگیجت بهتره پسرم؟
سرمو تکون دادم:ولى هنوز سردرد دارم
دکتر:نگران نباش سردردات عصبین.مثل اینکه بعد از شنیدن حرفاى کاى به این روز افتادى
کاى که کنار دکتر ایستاده بود سرشو انداخت پایین.هانى از کنارم بلند شد و همراه دکتر که داشت سفارشاى لازمو میکرد از اتاق خارج شدن.با صداى سهون تپش قلبم رفت بالا:حالش خیلى بده دکتر؟بیاریمش بیمارستان؟
دکتر:نه نه لازم نیست…
صداى دکتر کم کم کوتاه شد و اونا از اتاق دور شدن..باورم نمیشد سهون دوباره نگرانمه..چقدر این نگرانى برام ارزشمند و گران بها بود.اینجا بود که فهمیدم تنهاییه ادما بزرگه..خیلى بزرگ..شاید به اندازه یه اقیانوس..اما یه لیوان محبت و توجه براى پر کردنش کافیه.
اشکى از گوشه ى چشمم چکید و مسیرشو به سمت گوشم ادامه داد.

کاى اومد رو تخت نشست و موهامو از رو پیشونیم زد کنار:چرا گریه میکنى لوهان؟چرا انقدر به خودت فشار وارد میکنى؟دارى اب میشى
خیره بودم به سقف.دلم میخواست همین الان روى سرم خراب شه:کاى..میدونى چیه…بدشانسى روى هوا معلقه..باید رو یکى بشینه..دو سال پیش روى من نشست…من تو مسیر طوفان بودم اما انتظار نداشتم این طوفان انقدرى که الان هست طولانى و سخت باشه
کاى:لوهان زندگى مثه یه استکان چایه..به ندرت پیش میاد هم رنگش خوب باشه هم طعمش هم داغیش ولى لذتایى که داره رو فراموش نکن بالاخره اون چیزى میشه که خودت میخواى فقط صبر کن
اشکامو از رو صورتم پاک کرد.سرمو چرخوندم نگاش کردم و با قیافه ى عادى اى گفتم:کاى…سهون دیگه دوسم نداره؟
نمیدونم چرا اما چشماش پر از اشک شدن.لباشو محکم به هم فشرد و گفت:نمیدونم لوهان نمیدونم…شما به کمک هم نیاز دارین.مخصوصا اون
دوباره اشک ریختم.حالم خیلى داشت بد میشد.نیم خیز شدم کایو بغل کردم و بدون اینکه بفهمم چه حرفایى دارن از دهنم خارج میشن با هق هق گفتم:کاى من نمیخوام از دستش بدم نمیخوام..سهون مال منه..من حماقت کردم که ولش کردم.من گند زدم به اون رابطه اى که داشت بینمون رشد میکرد..کاى دلیل این همه بدبختى منم..دلیل همه ى این اتفاقایى که دور و برمون میوفته منم…کاى..سهون نگرانم شده بود..یعنى دوسم داره؟وقتى یکى یه نفرو دوست داره نگرانش میشه مگه نه؟بهم بگو که سهون هنوزم دوسم داره من خیلى به اون نیاز دارم..شبایى که از ترس و تنهایى ارام بخش میخورم تا بخوابم..روزایى که از بیکارى انقدر بهش فکر میکنم که نمیفهمم زمان کى میگذره..کاى من خیلى پشیمونم خیلى..بهم بگو که هنوزم دوسم داره کاى..بگو.
کاى که دید از حال خودم خارج شدم منو از خودش جدا کردو اروم درازم کشوند:همه چى درست میشه لوهان…بخواب ارومتر شى…خودتو اذیت نکن
با همون حال بدم چشامو بستم و طولى نکشید که خوابم برد..هر از چندگاهى بیدار میشدم و چند کلمه اى با کاى و هانى حرف میزدم ولى هرچقدر سعى کردم به یاد بیارم که چى گفتم نشد.میترسیدم حرف نا به جایى زده باشم.
وقتى حالم بهتر شد چشامو باز کردم خبرى از سردرد و سرگیجه نبود.دستمم به سرم وصل نبود.سرمو که چرخوندم هانى و کاى رو دیدم که کنار تختم نشستن.هانى با دیدن من بلند شد:بالاخره بیدار شدى
کاى:بابا نصفه جونمون کردى لوهان
چشامو مالوندم و یکم بلند شدم:من چند روزه اینجام؟
کاى:دوشبه..دیشبم حالت بد شد بردیمت بیمارستان
با تعجب گفتم:بیمارستان؟چه جورى؟من چیزى یادم نیست
هانى به کاى نگاه کرد و گفت:راستش..سهون بلندت کرد بردت توى ماشین تو بیهوش بودى
تنم داغ کرد.با چشماى گرد گفتم:اخه..چ..چرا این جورى شد؟
هانى:بلند شدى برى دستشویى که سرت گیج رفت و یه هو افتادى زمین.یادت نمیاد؟چون تنها بودم و کاى کمپانى بود…فقط سهون به ذهنم رسید و باهاش تماس گرفتم که بیاد

سرمو انداختم پایین و به نشونه ى فکر کردن چشمامو بستم اما هیچى از حرفاش یادم نمیومد.لباسامم لباساى بیرونى نبودن.لبمو ریز گاز گرفتم و سرمو بردم بالا:امروز جمعست؟
کاى:اره
هول شدم و گفتم:واى نه..من فردا کلاس دارم
کاى عصبى شد و گفت:جرئت دارى یه دفعه دیگه بگو من کلاس دارم
-اخه کلاسم مهمه
کاى:هرچقدرم مهم باشه تو حق ندارى جایى برى
اى کاش به جاى اینکه بگم کلاسم مهمه میگفتم با سهون کلاس دارم.نا امیدانه سرمو انداختم پایین که هانى گفت:حق با کایه لوهان!تازه حالت یکم بهتر شده اگه اونم بزاره من اجازه نمیدم با این حالت تنهایى بره خونه
کاى بلند شد و رفت سمت در:امشبو اینجا بمون تا ببینیم فردا چى میشه
نگاهمو از رو در که بسته شد برداشتم و به هانى نگاه کردم.لبخندى زد و گفت:تا من میرم غذاتو بیارم تو هم دست و صورتتو بشور که از این وضع در بیاى
بلند شد و قبل از اینکه من چیزى بخوام بگم رفت بیرون.واقعا هانى دختر فوق العاده اى بود.عجیب صبوریو سرلوحه ى زندگیش قراره داده بود.به جاى اینکه منو…کسى که برادر و خانوادشو به این روز انداخته رو از خونش بیرون کنه با خواهش نگهش داشته و با تمام توانش ازش نگهدارى میکنه!!
بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.چون همیشه تو این اتاق میخوابیدم اتاقاى این طبقه رو میشناختم.وارد دستشویى راهروى سمت راست شدم و دستو صورتمو با اب خنک شستم.چندبار مشتمو پر از اب کردم و پاشیدمش روى صورتم.به قیافه ى بى روحم نگاه کردم و سرى تک.ون دادم و رفتم بیرون.به حال خودم تاسف میخوردم
وارد اتاق شدم و رفتم کنار میز دستمال برداشتم تا صورتمو خشک کنم.همون موقع هانى در زد و سینى به دست وارد اتاق شد..برگشتم و با لبخند نگاهش کردم که سینیو گذاشت رو میز کنار تخت و رفت.
نشستم رو تخت.خم شدم و یه قاشق رو پر کردم اوردم نزدیک دهنم.فوتش کردم و همین که خواستم دهنمو باز کنم زنگ خونه به صدا در اومد.نفهمیدم کیه و بیخیال فضولى شدم.یه قاشق دیگه هم خوردم و سوپو به هم زدم تا خنک تر شه.چند دقیقه بعد یه هو در باز شد و عطر دیوونه کنندش فضاى اتاقو پر کرد…
با بهت سرمو بردم بالا و باهاش چشم تو چشم شدم.بى تفاوت گفت:اومدم عیادت
نمیدونستم باید بلند بشم یا نه..نمیدونستم باید سلام کنم یا نه…اصلا اون لحظه اختیار کارامو از دست دادم.انتظار نداشتم انقدر بى هوا درو باز کنه و به هواى دیدنم بیاد تو اتاق
تنها کارى که از دستم برمیومد،حرف زدن بود.دهن باز کردم و گفتم:مرسى ولى..من که حالم خوبه
اومد کنارم رو تخت نشست و سینیو گذاشت رو پاى خودش.یه قاشق پر کرد و اورد جلوى دهنم.یاداورى خاطره اى دور باعث شد لبخند بزنم اما سریع از روى لبام پاکش کردم و بى هیچ حرفى خوردمش.دستام یخ زده بودن…سهون سرشو انداخته بود پایین و به سوپ که داشت همش میزد نگاه کرد و گفت:راستش من یه معذرت خواهى بهت بدهکارم..اینم دلیل دومم بود براى اومدنم به اینجا
یه قاشق دیگه اورد جلوى دهنم که رومو برگردوندم و اروم گفتم:خودم میتونم
سهون:ولى نمیخورى
-اشتها ندارم
سهون با اخم گفت:باز
اى کاش میگفتم دلیل بى اشتها شدنم تویى..چطور میتونستم راحت یه لقمه رو از گلوم بدم پایین در حالى که سهون کنارم نشسته بود و سوپ میزاشت دهنم..چقدر راحت نرمم میکرد با حرفاش.اون قاشقم خوردم و گفتم:معذرت خواهى براى چى؟
دوباره تپش قلبم رفت بالا…همون جور که سوپو هم میزد گفت:راستش اینکه تو برام مهم نیستى و اهمیت ندارى بحثش جداست..من نباید با حرفام تو رو به این روز مینداختم الان خودمو مقصر این حال تو میدونم چون دکترا میگفتن این سردردا و سرگیجه ها ریشه عصبى دارن
چقدر صابون به دلم زدم که میخواد الان ازم معذرت خواهى کنه.براى یک لحظه وقتى گفت بهت معذرت خواهى بدهکارم حس کردم زمین از حرکتش ایستاد اما مثل اینکه وایسادن قلب من به خاطر دمدمى مزاج بودن سهون ربطى به وایسادن زمین به خاطر زود باور بودن من نداره.نمیدونم به چه دلیلى اما با بى تفاوتى محض نگاهش کردم و گفتم:این حال من مال الان نیست!سه چهار ماهى میشه که اینجوریم فقط الان یکم بیشتر شد
تو دلم گفتم:فهمیدى؟سه چهار ماه..از وقتى که دیدمت..از وقتی که برگشتی
ابروهاشو انداخت بالا و گفت:یکم؟
-نه خب…خیلى بیشتر شد
سهون:خب پس..معذرت خواهیم به جا بود
با اعصاب خورد و حالت تهاجمى گفتم:حال بد من ربطى به حرفاى شما نداشت
یه قاشق دیگه اورد جلوى صورتم که سرمو برگردوندم و اروم گفتم:میل ندارم..از گلوم پایین نمیره
شونه هاشو انداخت بالا و گذاشت دهن خودش.با چشماى گرد نگاهش کردم که براى اولین بار دستپاچه شد و گفت:حواسم نبود دهن زده اس..خب اشکالى نداره جفتمون انسانیم دیگه
میخواستم بپرسم یعنى اگه انسان دیگه ایم بود همین کارو میکردى و همینو میگفتى؟!
لیوان ابو از تو سینى برداشت گذاشت رو میز و گفت:پس نمیخواى بخورى؟
-گفتم که..میل ندارم
بلند شد و رفت سمت در:پس چشماتو ببند و بخواب..این جورى بهتره
اینو گفت و رفت…

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)