سلــــــــــــــــام!!آقا من دیر نکردم فیکم آماده بود فقط به خاطر کنوکوریا نزاشتم و الانم این شیرینیشونه.ایشالا خوب داده باشین   :heartme: 

خب امیدوارم خوشتون بیاد.

آخرین اشکها-قسمت شصت و چهارم

هانی از خونه خارج شد و منم برگشتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم..شلوارمو دراوردم و شلوار مشکی ای که هانی داده بود رو پوشیدم.سهونم شلوارشو عوض کرد و پیرهنشو دراورد..
پشتمو کردم به سهون و بلوزمو دراوردم.اومدم پیرهن مشکیمو تنم کنم که لبای داغ و مرطوب سهون رو روی گردنم حس کردم..برای چند لحظه ی کوتاه گردنمو از پشت بوسید و کنار گوشم اروم گفت:میای همین الان فرار کنیم؟
-چی میگی سهون…دیوونه نشو
برگشتم و به چشمای خستش نگاه کردم:صبر داشته باش..عجله کنی کار خراب تر میشه.
سهون:دیگه چقدر صبر کنم؟یه سال؟دو سال؟سه سال؟بس نیست؟
لبخند زدم و دستمو کشیدم رو صورتش:قبلا انقدر کم تحمل نبودی…
سهون:نه نبودم..شدم
-به نظرم نباید سخت بگیریمش..وقتی هانی انقدر با خیال راحت میگه کارا رو خودش انجام میده و همه چی حله..پس ما چرا الکی استرس داشته باشیم هوم؟
سهون سرشو تکون داد و برگشت با اخم تو آینه به خودش نگاه کرد:فقط میتونم امیدوار باشم.
چیزی نگفتم.پیرهن مشکیمو تنم کردم و موهامو مثل مدل موهای سهون خیلی ساده دادم بالا.
بعد از گذشت حدودا نیم ساعت جفتمون حاضر و آماده جلوی اینه ایستاده بودیم
کت و شلورامون عین هم بود و تنها تفاوتش تو رنگ پیرهنامون بود.مال من مشکی و مال اون سفید بود…
سهون از توی آینه نگاهم کرد و گفت:ای کاش امروز این جشن واقعی میشد
با دیدن چشمای گرد شده م پوزخندی زد و گفت:ولی نه با اون
با فهمیدن منظورش لبخند زدم و سرم و انداختم پایین.سهون رفت سمت لباسای ریخته شده رو زمین و همه رو برداشت انداخت روی تخت.سرشو تکون داد و گفت:باید زنگ بزنم خدمتکارم بیاد اینجا زو تمیز کنه.گند خورده به همه چی
به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت:من دیگه باید برم پیش مامان .. تو هم برو خونتون هر چی میخوای بردار
سرمو تکون دادم:باشه
سهون:تنها نیا…سعی کن با شیو یا چان و بک بیای..نمیخوام اونجا تنها ببینمت
بازم سرمو تکون دادم:باشه
سهون:خب دیگه .. من میرم
لبخند سرد و کم رنگی زدم و سرمو انداختم پایین..سهون رفت سمت در اما منصرف شد نفس عمیقی کشید و دوباره برگشت سمت من.دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو اورد بالا..
به صورت اخموش نگاه کردم که گفت:نبینم ناراحت باشی
-نیستم
سهون:حرف نباشه.نزار تلافی اون صحنه ای که هانی خرابش کرد رو الان سرت در بیارم.
زوری خندیدم و زدم به بازوش:یاا
سهون اومد نزدیکم و پیشونیمو بوسید:افرین همیشه بخند…خدافظ تا غروب… 
ازم جدا شد و این بار بدون اینکه برگرده،از اتاق خارج شد.
برگشتم سمت تخت و لباسامو از بین لباسای سهون جدا کردم..کمی از عطرش به کتم زدم و بعد از یه نگاه کلی به استایلم،از خونه خارج شدم..
نگاهم خورد به اسمون که با ابرای سفید و طوسی در هم آمیخته شده،جلوه ی خاصی به خودش داده بود.انگار اسمون هم مثل من نگران و پر از استرس بود..سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونه..
▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪▪
بادی که از کولر های اطراف،صورتمو نوازش میکرد باعث میشد چشمام و ببندم و بزارم احساسات بدم از بین برن..برای هزارمین بار شروع کردم به صحبت کردن با خودم:امروز خوب پیش میره…ما فرار میکنیم..نقشه ی هانی میگیره…ما میتونیم…ما میتونیم…ما میت..
با ضربه ای که به شونم خورد از حال و هوام پریدم بیرون و چشمامو باز کردم:یاا چته؟
بکهیونو دیدم که کنارم نشست:داری ورد میخونی هانا وسط راه چلاق شه؟
-نه داشتم به خودم انرژی مثبت میدادم…
بکی:نمیخواد با زیر لب وز وز کردن به خودت انرژی مثبت بدی..به نگاه به من بندازی فول میشی
-اعتماد به نفس تو رو سوسک داشت فکر میکرد پروانه اس
بکی:مهم نیست…مهم اینه که تو از غروب منو وسط نقشتون ول کردی و مغزم ترکید انقدر به راه های مختلف فرار فکر کردم.
خندیدم:واقعا؟حالا چه فکرایی کردی؟

بکی:مثلا هانی مامور مخفیه و هانا رو به جرم قتلایی که انجام داده و شما نمیدونستین دستگیر میکنه.تو و سهون هم از موقعیت استفاده میکنین و در میرین..یا مثلا از یه مهمون ویژه دعوت میکنن و یه هو دایی تو میاد شما دو تا رو با خودش میبره…یا شایدم مثلا…
در حالی که داشتم از خنده میترکیدم دستمو گرفتم جلوی بکی و گفتم:وای بکی..بسه دیگه دلم درد گرفت
بکی:یااا نخند
همون لحظه چانی اومد و در حالی که کتشو صاف میکرد جلومون ایستاد:بسه دیگه ساکت باشین.نگاه همه رو شما دوتاست..بکی باز چی کار کردی صدای خنده ی این کل سالنو برداشته؟
بکی:هیچی این دیوونس 
-چانی واقعا از دست این چی میکشی؟
چانی با اخم کنارمون نشست و گفت:لوهان هر وقت از اینجا خارج شدی تا دلت خواست بخند.ببین همه چه جوری نشستن…ما کارمندای این کمپانی ایم و قطعا تو این جشن نقش پر رنگی داریم…بکی یکم رعایت کن
بکی:برو بابا دکلمه میگه واس من…نگا فقط قسمت کارمندای کمپانی خودمون خیلی گرم و صمیمیه..اینا همه ی فامیلاشون مثل خودشون عصا قورت داده و خود درگیرن.. رفتم به یارو میگم ساعت چنده؟مچشو برگردوند ساعتشو ببینه که فنجونشم برگشت و قهوش ریخت رو لباسش..کلی داد و بیداد کرد که تقصیر توئه…به من ربطی داشت واقعا؟
چانی لباشو به هم فشرد که نخنده و دستشو گذاشت رو پای بکی:بک..الان جای خندیدن نیس بعدا بگو 
بکی:خا باشه!
روشو کرد سمت من که هنوز میخندیدم و گفت:پاشو بریم برقصیم قر تو کمرم خشک شد
گلومو صاف کردم و نفس عمیقی کشیدم:میریم حالا..ساعت شد شیش و نیم دیگه سالن پر شده..پس چرا سهون نمیاد؟مثلا رئیس کمپانیه

بکی:حالا ننش کجاست؟
-نمیدونم اصلا ندیدمش..انقدر شلوغه که ادم نمیتونه چند متر جلو تر از خودشو ببینه
چانی:لوهان…
برگشتم دیدم داره به جایی اشاره میکنه:اون هانی نیست؟
چشمامو ریز کردم و گفت:اوهوم..
چانی:وای…خیلی…خیلی خوش..
بکی زد به بازوش و گفت:چی؟
چانی:خیلی خوشگل شده
بکی:غلط کردی
چانی:به من چه 
بکی:تو به من نگاه کن
چانی:پیراهنشو فکر کنم دوخته چون اصلا برآمدگی شکمش مشخص نیست
بکی:هوی با تواما میشنوی اصن؟
همون لحظه دیدم همه بلند شدن و یه سریا هم رفتن سمت در.فهمیدم برای سهون بلند شدن.ما هم از جاهامون بلند شدیم و منتظر ایستادیم تا بیان.
بعد از چند دقیقه که مهمونا راهو براش باز کردن تونستم ببینمش…لبخندم با دیدن انگشتای قفل شدش تو انگشتای هانا از بین رفت و پکر شدم سرمو انداختم پایین.
سهون از کنارمون رد شد.به اجبار سرمو اوردم بالا که با چهره ی جدیش مواجه شدم:سلام اقای لو 
اب دهنمو با حرص قورت دادم و یکم تعظیم کردم:سلام اقای اوه 
سهون:فکر نمیکردم تو این جشن شرکت کنی…به هر حال امیدوارم خوش بگذره بهت 
هانا:سهونااا…بریم دیگههه
سهون با لبخندی گفت:بریم عزیزم
از کنارمون رد شدن و رفتن..از پشت بهشون نگاه کردم..هانا در حالی که دستش دور بازوی سهون حلقه شده بود،با لبخند گشادی کنارش راه میرفت..با هم رفتن سمت صندلی هایی که براشون اماده شده بود.
سهون دست هانا رو گرفت تا بشینه و بعد از اینکه دستشو ول کرد خودشم رفت نشست سره جاش 
لبمو گزیدم و با حرص نشستم سره جام.هانا دائم کنار گوش سهون حرف میزد و میخندید واقعا دلم میخواست بدونم چه چیز جالبی داره براش تعریف میکنه که سهونم این جور بهش گوش میده و گاهی اوقات لبخند میزنه.. 
سعی کردم نگاشون نکنم و نفس عمیقی کشیدم شروع کردم به میوه خوردن.. 
حدودا نیم ساعتی گذشت که دیدم هانی داره بهم اشاره میکنه برم پیششون.از جام بلند شدم رفتم پیششون و گفتم:چیه؟
هانی:سهون کارت داشت
با کلافگی رو بهش گفتم:چی کار دا… 
با ضربه ای که هانی به پام زد فهمیدم باید لحنمو تغییر بدم.دندونانو به هم فشردم و گفتم:بله اقای اوه؟
سهون:خواستم بگم…
وسط حرفش هانا دستشو گذاشت رو دستای سهون و طوری ک من بشنوم گفت:عزیزم گفتیم فقط آشناها و دوستای نزدیکمون دعوتن
سهون:اره خب که چی؟ 
هانا به من اشاره کرد و گفت:پس چرا هرکسیو راه دادی بیاد تو جشنمون؟
سهون پوزخندی زد و گفت:کارمندم بود
هانا:داری میگی بود
سهون:عزیزم لطفا نق نزن.نمیخوام شب به این قشنگی خراب شه
هانا:باشه…فقط به خاطر تو چیزی نمیگم
نفسمو با عصبانیت دادم بیرون و گفتم:اگه با من کاری ندارین برم بشینم
سهون:آآآآ خب…نه دیگه…میتونی بری
دوباره تعظیم کردم و با قدمای سنگین برگشتم سره جام نشستم.شیو در حالی که سیب گاز میزد گفت:چی شد؟
-هیچی
شیو:اوهوم معلومه
-نمیبینی چطور با دختره لاس میزنه؟خوبه هنو اعلام نکردن میخوان نامزد شن
شیو خندید:داری حسودی میکنی؟
-چی؟؟؟معلومه که نه
شیو:چرا داری حسودی میکنی
پوزخند صدا داری زدم:عمرا به کسی مثل هانا بخوام حسودی کنم
قبول داشتم که اون واقعا امشب خوشگل شده بود و با اون لباس بازی که داشت هیکل خوش فرمشو به نمایش گذاشته بود ولی خب..خوش به حال دوست پسراش!
نگامو از روشون برداشتم و حواسمو دادم به بچه ها…دیگه قابل کنترل نبودیم.صدای خنده هامون انقدر بلند بود که چند نفر هم تذکر دادن ولی اصلا گوشمون به این حرفا شنوا نبود:بک بک اون دختره رو…حال میده الکلش بریزه رو لباسش
بکی:چانی برو بهش یه تنه بزن 
چان:از خودت مایه بزار 
بکی:دوس پسرش منو میخوره..نگا از تو هم غول تره
شیو:من برم؟
چن:کجا؟بگیر بشین سره جات
-اگه خونواده سهون نبودن حتما من میرفتم..وای اگه این لباسش خیس بشه چی مــیــشه
بکی با لبخند شیطانی گفت:لباسش میچسبه به بدنش و …
چان:یااا بکی..شانس اوردم تو دختر نشدی..وگرنه بچمون میشد یکی بد تر از کل این جمع
بکی:دلتم بخواد…دیگه هم منو با دخترا مقایسه نکن
چان:مقایسه کردم؟
بکی:خب گفتم که در اینده هم نکنی 
شیو:پاشین بریم اونجا..همه دارن میرقصن
بکی:من ک ا وقتی اومدیم دارم هی میگم
چانی بلند شد و پشت سرش بکی هم بلند شد:اره دقیقا از همون وقتی که اومدیم کچلمون کردی
بکی رفت سمت چن و بازوشو گرفت:یادم باشه شیو رو یه سر ببرم کلاسای آموزشی کچل کردنم..پاشو دیگه
شیو خندید و با چن بلند شدن.شیومین اومد جلوی من و گفت:تو نمیای؟
-نه اخه…
وسط حرفم استین کتمو گرفت و بلندم کرد:بیا حال کن بابا
بلند شدم کتمو صاف کردم و با بچه ها رفتیم بین جمع.انقدر فضا تاریک و شلوغ بود که اخر سر مجبور شدیم بریم جلوی میز سهون و هانا.به فاصله ی چند سانتی همدیگه ایستادیم و شروع کردیم به رقصیدن ولی من هشتاد درصد حواسم پیش سهون بود که با اخم به من نگاه میکرد.با لبخند شیطانی نگاش کردم که با چشماش اشاره کرد برم سر جام بشینم.ابروهامو انداختم بالا و برگشتم سمت بچه ها و با هیجان بیشتری رقصیدم. داشتیم با بک حرکات چندتا دخترو زیر نظر میگرفتیم چون پیست رقص خلوت تر شده بود،میشد همه ی حرکاتشون رو آنالیر کرد..که دست یکی اومد روی شونم.حدس میزدم سهون باشه به همین خاطر برنگشتم و فقط دستمو بردم عقب بزنمش که با یه چیز بالش مانند اما سفت مواجه شدم.با تعجب برگشتم دیدم دستم رو شکم هانیه و اونم داره با چشمای گرد نگام میکنه.دستمو برداشتم و اب دهنمو قورت دادم:اوه…هانی من..فکر کردم سهونه!ببخشید معذرت میخوام
با خجالت لبمو گزیدم.هانی دستشو کشید رو پیرهن کالباسی رنگش و چروک روی لباسشو صاف کرد:اهم…از این به بعد…حواستو بیشتر…جمع کن
خندم گرفت و سرمو انداختم پایین:من بازم عذر میخوام..حالا چیکار داشتی؟ 
هانی:اومدم بگم برین بشینین.سهون دو ساعته داره بهت اشاره میکنه
-ما که تا این جا اومدیم خب برقصیم مگه چی میشه
هانی:هانا به سهون میگه تا شلوغه بریم یکم برقصیم.اونم حوصله رقصیدن با هانا رو نداره همش به شما اشاره میکنه برین بشینین
-باشه 
هانی:مامان رفته تو باغ اگه خواستی برو پیش سهون همین جور پیش بره سهون تک تک مهمونا رو ترور میکنه
خندیدم و رفتم پیش بچه ها:بکی شیو..بهتره بریم بشینیم.دیگه بسه 
برگشتیم سمت میز که استین دستم کشیده شد.برگشتم دیدم یه پسر بچه داره صدام میکنه.خم شدم سمتش:با من کار داری؟
پسره سرشو تکون داد و به جایی اشاره کرد:اقای اوه گفتن من شما رو صدا کنم
لپشو کشیدم و گفتم:باشه مرسی
رفتم سمت سهون.هانی کنارش نشسته بود منم رو صندلی کنارش نشستم.با اخم و صدای عصبانی گفت:چند دفعه بهت بگم بیا بشین
هانا با دیدن من دوباره عصبانی شد و گفت:سهوناا..بریم برقصیم دیگه.
سهون:ببین هنوز کسی نمیدونه ما قراره نامزد شیم و این جشن فقط چند درصدش به خاطر نامزدی ما برگزار شده.بزار هر وقت اعلام کردن تا صبح میرقصیم 
هانا:بالاخره که میفهمن.بیا دیگه اصلا به اونا ربطی نداره
سهون چشم غره ای به هانی رفت و گفت:خیله خب..فقط چون خیلی اصرار کردی… 
بلند شد و خواست بره سمت هانا دستشو بگیره بلندش کنه که هانی از کنارم بلند ششد و گفت:سهونی…نمیخوای یکم امشب با خواهرت برقصی؟ 
سهون کتشو صاف کرد و گفت:چرا که نه…
با لبختد خاصی دستشو گذاشت پشت کمر هانی و با هم رفتن تو پیست رقص…همه ی دخترا بلند شدن رفتن دورشون و دوباره پیست شلوغ شد.حتی بک و شیو و چنم بلند شدن
با لبخند داشتم به پرستیژ خاص سهون و استیلش نگاه میکردم که متوجه نگاهای سنگین هانا شدم.زیر چشمی نگاش کردم و با نفرت بلند شدم که برم پیش بچه ها.انقدر فضا تاریک و شلوغ بود که بین جمعیت گم شدم.

چشمامو ریز کردم و داشتم دنبالشون میگشتم که تماس لبی رو با زیر گوشم حس کردم.سریع رومو برگردوندم دیدم سهونه..
با اخم به سر تا پاش نگاه کردم و خواستم ازش فاصله بگیرم که دستمو گرفت و منو محکم کشید سمت خودش جوری که چسبیدم بهش.
سهون نگاه خمارشو روی صورتم ثابت کرد و گفت:کجا؟بودی حالا
-بهتره شما بری پیش نامزد عزیزت اقای اوه
دوباره خواستم برم که مچمو محکم تر گرفت و با شدت بیشتری منو سمت خودش کشید:دیگه نبینم با من این جوری حرف بزنی
-چه جوری؟
سهون:با این لحنی ک اصلا به قیافت نمیاد
-انتظار داری قربون صدقت برم؟ (اداشو دراوردم) “عزیزم لطفا نق نزن.نمیخوام شب به این قشنگی خراب شه”
پوزخندی زد:انقدر دیدن یه نمایش ناراحتت میکنه؟
رومو برگردوندم:نه
دستشو گذاشت زیر چونم و صورتمو برگردوند سمت خودش:سعی نکن دروغ بگی…چون چشمات همه چیو لو میدن
دستشو از روی چونم پس زدم و گفتم:پس خوش ب حال تو
سهون:هی…این فقط تو نیستی ک گله داری
اخم کرد و ادامه داد:دیگه نمیخوام ببینم تو این جور جمعای شلوغ هی میرقصی 
-این حرفا به درد هانا جون میخوره به اون بگو
سرشو نزدیکم کرد و کنار گوشم گفت:بهت گفته بودم عصبی میشی خواستنی تر میشی؟

نگامو ازش گرفتم و کلافه به یه جا دیگه نگاه کردم. دوباره لبشو چسبوند به گوشم و گفت:حسودی میکنی لوهان؟ 
-به هانا حسودی کنم؟ارههه خییلی حسودی میکنم دارم از حسودی…
دستشو گذاشت زیر چونم صورتمو بردگردوند و حرفم با اومدن لباش روی لبام نصفه موند..
انقدر گرم و با لطافت میبوسید که چشمام داشتن از لذت بسته میشدن اما یه هو به خودم اومدم و با گذاشتن دستم رو سینش از خودم جداش کردم:خیلی کارای خطرناکی میکنی
سهون:هیچکی حواسش به ما نیست ببین..
راست میگفت ولی بوسیدن سهون تو این جمع ریسک بزرگی بود ک میتونست برام گرون تموم شه:میترسم از اینجا که خارج میشم یه تریلی از روم رد شه
سهون:مگه فراموش کردی ما قراره فرار کنیم؟
-اخه…اخه من…
سهون:نترس.من خودمم نقشه کشیدم که اگه مال هانی نگرفت،هرطوری شده فرار کنیم.
-امیدوارم
یه هو دستی از پشت روی کمرم قرار گرفت.ترسیدم و خواستم سرمو برگردونم که سهون دستشو گذاشت رو صورتم و برش گردوند سمت خودش:نترس منم
-خیلی دیوونه ای
سهون:وسایلتو اماده کردی؟
اب دهنمو قورت دادم:اره…تو ماشین هانیه.
سهون:خوبه…همه چی خوب پیش میره
لبخند سردی زدم و گفتم:اوهوم
یه هو نگاه سهون رفت پشت سرم و ثابت موند.نمیدونم چرا از طرز نگاهش ترس به وجودم رخنه کرد:س..سهوناا..چی شد؟
اخماش رفتن تو هم و گفت:بهتره دیگه بری بشینی 
خواست از پیشم بره که مچ دستشو گرفتم و ملتمسانه به چشماش نگاه کردم.میخواستم بگم کمتر به هانا محل بده ولی خب نشد…یعنی نمیشد!
سهون:چیزی شده؟
زوری لبخند زدم و سرمو تکون دادم.با اخم دستشو از تو مچم کشید بیرون و رفت.منم از بین جمع اومدم بیرون و کنار بچه ها نشستم.بکی دستشو گذاشت رو بازوم و گفت:نترس شدیا
-هوم؟
بکی:امشبه رو بیخیال هم شین..ننش کنار هم ببینتتون تار و پود نقشتونو اتیش میزنه..گرفتی عمق فاجعه رو؟
سرمو تکون دادم:اره..حق با توئه
دوباره نظرم جلب سهون شد.داشت میرفت سمت ورودیه باغ.خوب ک دقت کردم دیدم داره میره دنبال هانا.سریع خودشو رسوند بهش و دستشو گرفت برش گردوند سمت خودش.یکم حرف زدن که سهون محکم دستشو گرفت و با هم اومدن سمت جمع.
همه با دیدن سهون رفتن کنار و اونا با هم رفتن رو صندلیاشون نشستن.هر چقدر هانا اصرار میکرد ولی سهون اصلا از جاش بلند نمیشد و فقط با اخم سرشو تکون میداد. 
شیو زد ب بازوم و گفت:اوه اوه الان جنگ میشه
چن گفت:اون دو تا رو ول کن…یکی پاشه دهن دخترای پیستو ببنده سالنو اب برداشت

هممون زدیم زیر خنده و بالاخره اون اهنگ مزخرف تموم شد.یه هو دیدم مامان سهون داره از رو به روی ما میاد داخل سالن.
سریع از جام بلند شدم و صندلیمو پشت بهش کردم تا از اون جا بره…اصلا دوست نداشتم ببینمش و تنفرم بهش بزنه بالا چون کاری میکردم ک نمیشد دیگه جبرانش کرد..
به اصرار بچه ها رفتیم سمت میز بار و چند شات خوردیم.حواسمو جمع کردم تا زیاده روی نکنم و همین که حس کردم سرم داره سنگین میشه و حالم دگرگون شده گذاشتمش کنار.اما بکی و شیو و چن تا میتونستن میخوردن و چرت و پرت میگفتن میخندیدن.چانی که مثل من کشیده بود کنار اومد پیشم و در حالی که نگامون به بچه ها بود گفت:انگار تو عمرشون نخوردن.
-یه امشبو با همیم بزار حال کنن
چانی:از بکی شنیدم میخواین با اقای او…یعنی سهون فرار کنین
با خنده گفتم:اقای اوه؟ 
چانی:سخته بگم سهون…یه جوریه
-اره خب…میخوایم فرار کنیم
چانی:چه جوری؟
-نمیدونم…فقط امیدوارم که نقشمون بگیره
چانی با تعجب گفت:جالبه…کمک خواستی حتما بگو
-ممنونم چان
بکی با صدای بلندی گفت:یاااا چی میگین شما؟
شیو:حرفای دره گوشییی؟؟؟؟هووووم؟؟؟؟
چن دستشو انداخت دور گردن شیو و کشیدش سمت خودش و چیزی گفت که نشنیدم.سرمو تکون دادم و گفتم:بهتره تا بیشتر از این هوشیاریشونو از دست ندادن ببریمشون
چانی رفت سمت بکی و منم سعی کردم شیو و چنو از جاشون بلند کنم.خوشبختانه چن هم هنوز مست نشده بود و خودش بلند شد با هم برگشتیم سره میزه خودمون.
تقریبا چهل دقیقه ای گذشت که شام حاضر شد..
هرچقدر سعی کردم چیزی بخورم ولی نمیتونستم.اشتهام کاملا کور شده بود.به یه نقطه خیره شده بودم و تند تند با پام رو زمین ضرب میزدم..
با اومدن دستی روی شونم از افکارم خارج شدم…

_______________________

راستی فکر نکنین حواسم نی پارت قبل نظراش کم بوداا

فقط چون کنکوری زیاد داشتیم کنار اومدم…این قسمت بشینین با حوصله بخونین پیشنهادی چیزی داشتینم حتما بگین

 

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)