هدر سایت
تبلیغات

FanFiction Last Tears Ep53

سلام به همه..با شرم قسمت جدیدو بالاخره اوردم

آخرین اشکها-قسمت پنجاه و دوم

وسایلمو جمع کردم و کیفمو انداختم رو دوشم.رفتم سمت میزش و برگمو گرفتم سمتش.همزمان با من یه برگه ی دیگه هم سمتش اومد.سرمو بردم بالا دیدم یه دختره هم کارشو تموم کرده.بهم لبخندی زد و سرشو انداخت پایین.منم لبخند کمرنگی زدم که سهون برگمو از دستم کشید.

سریع سرمو برگردوندم دیدم داره با اخم یه پوشه باز میکنه که برگه ها رو بزاره توش.بدون نگاهی به دختره گفت:برگتونو بزارین رو میز.

دختره برگشو گذاشت رو میز و تعظیم کرد:خسته نباشید استاد خدافظ

سهون حرفی نزد و برگه ها رو گذاشت سرجاشون.منم یه نگاه بهش انداختم و با گفتن یه “خدافظ” کوتاه از کلاس خارج شدم…

به اخر هفته نزدیک شدیم.دومین جلسه ى کلاسم با سهون به خاطر تعطیلى کنسل شده بود و انتظارم براى دوباره دیدنش،به جاى چهار روز تبدیل شده بود به یه هفته.حالا باید دوباره انتظار بکشم تا روز دیدنش برسه.اى کاش بازم معجزه اى رخ بده و من و اون دوباره کنار هم تو یه اتاق قرار بگیریم.من توى بغ.لش بشینم و دستامو توى دستاش ببینم اما این دفعه به جاى اینکه سریع از جام بلند شم،خودمو به خواب میزنم تا روى این سرماى تنهایى رو کم کنم.
هیچ وقت اون روزیو که از کلاس برگشتم یادم نمیره

“تند تند از بین دانشجوها دویدم به سمت ماشین و سوارشدم.نفسام بریده بریده از دهنم خارج میشدن.وسایلمو گذاشتم رو صندلى کناریم و سرمو روى فرمون گذاشتم.اتفاقاى امروزو باور نمیکردم…
به خصوص وقتى که تو اون اتاقک توى بغلش بودم…چى میشد خودمو میزدم به خواب و بیشتر بغلش میموندم…حداقل میتونستم حسش کنم…لعنتى!همین که دیدمش از بغ.لش اومدم بیرون…همیشه با دیدنش عقلم از کار میوفته
چشامو به هم فشردم که چیز بیشترى یادم بیاد…به مغزم فشار اوردم..اولین چیزى که دیدم دستش بود و بعد چهرش و چشماى بستش…اون دستاى منو گرفته بود…کاملا یادمه که دستم توى دستش بود…
سرمو اوردم بالا و از پشت به صندلى تکیه دادم..
وقتى از نزدیک دیدمش وقتى تو بغ.لش نشستم وقتى سرمو به شونش تکیه دادم…واى خداى من…یعنى واقعا این اتفاقا افتادن…سهون چه حسى داشته وقتى بى هوش شدم که اومد کمکم کرد…انقدر منو نگه داشته بود که وقتى به هوش اومدم بدنش سر شده بود…اى کاش زمان به عقب برگرده
نفس عمیقى کشیدم و راه افتادم
به خونه که رسیدم یه راست رفتم تو اتاقم و روى تخت دراز کشیدم.
چهره اى که ازش روى دیوارذهنم حک شده بود رو نمیتونستم از بین ببرم…منو برمیگردوند به قبلنا…صورتش صاف صاف شده بود بدون هیچ اثرى از ریش…موهاش مثل همون موقع ها با نظم به بالا داده شده بود و تیپشم مثل همیشه اتو کشیده و با جذبه…
با اون سهونى که اومده بود خونه ى من خیلى فرق میکرد..خیلى.
من این سهونو دوست دارم..سهون مغرور و خوش تیپ خودمو که همیشه اخم بهترین چاشنى چهرشه…اون واقعا سهون منه…استادم…کسى که قراره هر هفته ببینمش.حالا دیگه براى رسیدن به اون دو روز توى هفته لحظه شمارى میکنم.حالا دوباره تمام امیدا و ارزوهاى من به زندگى برگشتن…حالا چقدر این رابطه ى استاد و دانشجویى رو با تموم وجودم میخوام
به خودم اومدم و دیدم چقدر راحت با این مسئله کنار اومدم…فقط در عرض یه نصفه روز
با هیجان خاصى بلند شدم و لباسامو دراوردم رفتم حموم.دوست نداشتم همون لوهان ناراحت و نا امید قبل باشم..
زیر دوش اب بودم و داشتم موهامو میشستم که برگشتم به قبل.

فرداى اون شب…با سهون رفتیم حموم و من بى هوا زدم زیر گریه…یادمه سهون براى اروم کردنم منو بو.سید…چقدر دلم براى اون ل.با تنگ شده؛یعنى میشه بازم بتونم ببو سمشون
سرمو تکون دادم و خندیدم..خودمو شستم و رفتم بیرون لباس پوشیدم.
داشتم تیشرتمو مرتب میکردم و همزمان از اتاقمم خارج شدم.به خونه نگاه انداختم..خونه اى که تا دیشب برام خیلى تمیز بود الان شده بود مزخرف ترین خونه اى که به چشم دیدم.
موهامو دادم عقب و شروع کردم به مرتب کردن.بعد از چندساعت جابه جا کردن وسیله ها،جاى مبلا رو هم تغییر دادم و خونه رو جارو کشیدم.
عادتم شده بود..عادتى که یک سال و نیم پیش هم با همین هیجانا تا قبل از ساعت هفت انجامش میدادم…دلیل هیجان الانمو نمیدونستم ولى انگار یه چیزى زیر قلبمو قلقلک میداد…”

با یاداورى اون صحنه اى که بعد از این همه مدت دورى تو بغ.لش بودم و انگشتام لاى انگشتاش بودن توى دلم با نور کور کننده اى روشن میشد…نمیخواستم سرکوبش کنم..باید بهش بها بدم.شاید این جورى بازم بتونم به دستش بیارم..
مهم نیست تا الان چقدر براى به هم رسیدن به بن بست خوردیم…تا شکستى نباشه،پیروزى اى درکار نیست…
من حاضرم ده ها راه دیگه رو هم امتحان کنم.اخرش یه راهى هست که به اون منتهى بشه…پیداش میکنم!!
غروب شد که شیو اومد وسایلشو جمع کرد برد خونه ى خودش.نمیتونست دیگه مثل قبل هرروز با من بمونه…میخواست این اخرین شبم پیش من باشه اما به اصرار پدر و مادرش رفت اونجا….تقریبا ساعت ده بود که زنگ زد:سلام
شیو:سلام لولو چطورى
-خوبم.تو چطورى؟
شیو:خوب؟چه دور از انتظار…منم خوبم!راستش استرس دارم
-تا به حال تو این موقعیتى که قرار دارى نبودم که حالتو درک کنم اما براى دلگرمیم که شده میگم درکت میکنم
شیو:زنگ زدم بگم بیا اینجا
-چى؟
شیو:خودت میاى یا بفرستم دنبالت؟
-من بیام خونه ى شما؟بیام چیکار کنم؟
شیو:یاا لوهان اذیت نکن..عذاب وجدان میگیرم
با لحن شوخى گفتم:من که نگران نیستم چون مطمئنم چن دو روز بیشتر از دست تو دووم نمیاره از خونه بیرون میندازتت
شیو:تا ببینیم کى از دست کى خسته میشه
-صبر کن ببینم..اصلا تو به مامان و بابات چى گفتى؟با چن قراره ازدواج کنیم بریم زیر یه سقف؟
شیو:اگه تو این جورى فکر کردى اره اینو گفتم
-نه نه جدا چى گفتى
شیو:من که چیزى نگفتم چن باهاشون صحبت کرده.فقط اینو میدونم که تو همه برنامه هامون تو هم هستى مثلا..چن یه خونه ی بزرگتر گرفته و ما داریم از اینجا یعنی خونه ای تو توشی میریم اونجا اما هر دوتا خونه رو هم نگه میداریم
-منو چرا وارد بازى کردین
شیو:نگران نباش لوهان درستش میکنم..فقط براى فردا شب دیر نکنیا
-نه نه…مراسم شما برام خیلى مهمه.ولى تو هفته ى پیش به من گفته بودى تو دو سه روز اینده جشنو میگیرین
شیو:خیلیا نمیتونستن وسط هفته بیان به همین خاطر افتاد الان.چطور؟
-همین جورى پرسیدم
شیو:راستى از اون تیپاى خفنت بزنا…ببینم میتونى دهن همه رو باز نگه دارى بابت این همه زیبایى و جذابى یا نه.چون…چون…حالا خودت میفهمى
-الانم فهمیدم…با اینکه اصلا حوصله ى همچین خودنمایى هاییو ندارم ولى باشه چون فقط همین یه باره
شیو:فهمیدى؟حالا نکنه نیاى
لبخند شیرینى زدم:من که بچه نیستم.خیالت راحت
شیو:خیله خب..منتظرم
-تا فردا
قطع کردم…میدونستم منظورش یونا و خانوادشه.هرچى باشه جشن برادرشه و همه هستن..از گفته ام پشیمون شدم.من که قرار نیست هیچ وقت با اونا باشم پس چرا باید خیلى به خودم برسم

رفتم رو تخت دراز کشیدم و چون به طرز عجیبی احساس ترس نداشتم یه قرص خوردم و خوابیدم.

با صدای متوالی زنگ از خواب پریدم.بلند شدم و دویدم سمت در.هنوز چشمام به خاطر خواب الودگی نیمه باز بودن.دستمو گذاشتم رو دستگیره ی یدر و بازش کردم.با دیدن بکی پشت در دلم میخواست هر فحشی که بلدم بهش بدم.پشامو مالوندم اما اون هنوز دستش رو زنگ بود..سریع لبه ی سوییشرتشو گرفتم و کشیدمش تو:چه بیماری ای داری که اول صبح میای دم خونه مردم دستتو یه سره میزاری رو زنگ؟

بکی:اول اینکه ساعت دو بعد از ظهره.دوم اینکه زنگ زدم گوشیت خاموش بود سوم اینکه نمیدونم ناشناختس فکر کنم

با تعجب گفتم:دو؟واقعا ساعت دوئه؟

بکی:اوهوم

-باشه…بیا بشین تا من دست و صورتمو بشورم

بکی کفشاشو دراورد و رو یکی از مبلا لم داد.رفتم دسشویی و چند بار صورتمو با اب یخ شستم تا خواب از سرم بپره.برگشتم بیرون و گفتم:واسه چی اومدی اینجا؟

بکی:اومدم امشب با هم بریم

-کجا؟

بکی:کلیسا دیگه

-راست میگی…اصلا یادم نبود..ساعت چند میریم؟

بکی:هر وقت اماده شدی…پنج شیش اینا

دستمو بردم لای موهام و گفتم:حالا من چیکار کنم؟

بکی با لبخند شیطنت آمیزی گفت:خودم درستت میکنم

دوباره زنگ در به صدا دراومد.بکی رفت و درو برای چانی باز کرد.چانی اومد تو:سلام

چانی:سلام لوهان چطوری؟

-خوبم..البته اگه این بکی به زنگ در حمله نمیکرد بهترم میشدم

چانی خندید و نشست رو مبل:خیله خب دیگه حاضر شین.بکی ما هنوز براشون چیزیم نخریدیم.لوهان تو گرفتی؟

-اره من گرفتم

بکی:خــــــب لولوخان…

-از دو سال پیش این لولوخان از دهنت نیوفتاده؟

بکی:نوچ

چانی:همون طور که رورو از دهن من نیوفتاده

خندیدم و گفتم:بکی حساب اونو بعدا میتونی برسی

بکی:خب داشتم میگفتم…وضعت که خوبه حم.وم نمیخوای فقط بیا بریم موهاتو ردیف کنم

-چجوری؟

بکی:به اوناش کاری نداشته باش برو ژل و سشوار و این جور چیز میزاتو بیار

با هم رفتیم داخل حموم.چون حموممون خیلی بزرگ بود همون جا روی صندلی جلوی اینه نشستم و وسایلی که بکی میخواست رو گذاشتم رو میز جلوم.بکی موهامو خیس کرد و با دستش به هم ریخت.چون انگشتاش لای موهام میرفتن دائم سرمو گج میکردمبکی سرمو گرفت نگهش داشت:صاف نگه دار کله رو

با اخم صاف نشستم و از تو آینه نگاش کردم.وقتی که کاملا موهامو به هم ریخت ژلو رو دستش خالی کرد و انگشتاشو برد لای موهام و دادشون به عقب.چشامو بستم و گفتم:چیکار میکنی؟

بکی:هیس

با شونه اروم روی موهامو کشید تا تارایی رو که رو هوا بودنو بخوابونه رو موهام.آخرشم سشوارو از دور گرفت رو موهام و یکم تافت بهش زد

کنارم خم شد و همون جور که از تو اینه نگام میکرد،با لبخند گفت:عالی شدی

رفتم جلوتر و با دقت بیشتری به خودم نگاه کردم:واو بکی…بالاخره انگشتات یه جا به درد من خوردن.

چشمکی زد و رفت دستاشو شست.بلند شدم اما همچنان به خودم نگاه میکردم.چقدر این مدل مو بهم میومد.بکی زد پشتم و گفت:خیله خب حالا بریم لباس بپوش

چانی درو باز کرد و اومد تو:اااه بابا چیکار میکنین دو ساعته…وای لوهان…فوق العاده شدی

یه باز دیگه به خودم نگاه کردم و گفتم:اوممم میدونم

بکی:دست پنجم درد نکنه

چان:باشه بابا بجنبین.وقت نداریما

رفتم اتاقم تیپ اسپورت مشکی زدم و یه کت پرم مشکی هم پوشیدم.عطرمو رو خودم خالی کردم.داشتم یقمو درست میکردم که بکی اومد و گفت:پوشیدی؟

برگشتم و گفتم:اره من اماده ام…بریم؟

بکی:بریم؟کجا بریم؟

اومد پیشم و دستاشو گذاشت رو شونه هام منو نشوند رو صندلی:ناسلامتی جشن بهترین دوستته

-مگه چمه؟لباسم بده؟

بکی کشوها و کمدارو یکی یکی باز کرد و از توشون یه سری وسیله دراورد گذاشت رو میز و چانی رو صدا زد

جفتشون رو به روم دست به سینه ایستادن.با تعجب گفتم:چیزی شده؟

چانی:بدو بکی وقتمون رفت

از جلوم رفتن کنار و تونستم وسایل روی میزو ببینم.هر چی لوازم ارایش و

گریم داشتم بکی پخش کرده بود روی میز:بکی من عروسه مجلس نیستما

چانی با یه کرم صورتمو صاف و روشن تر کرد یه کمی هم سایه مشکی زد پشت چشمام و ابروهامو شونه کرد.میخواست یه لایه دیگه کرم هم روی گونه هام بزنه که سرمو چرخوندم و گفتم:نکن چانی خوشم نمیاد

چان:بده میخوایم خوشگلتر شی؟

-مگه میخواین واسم زن بگیرین؟

بکی خندید:نه میخوایم شوهرت بدیم

حرفشو نشنیده گرفتم و با حرص گفتم:تموم شد؟

چانی رفت کنار و بکی اومد جلوم:نه خیر تازه شروع شده

-من نمیخوام از اینی که هستم خوشگلتر بشم ممنون از لطفتون

بکی:خط چشمتو پررنگ بکشم یا کمرنگ؟

-هیچ کدوم بکی نمیخوام

بکی:کلفت بکشم یا نازک؟

-نمیخوام چرا نمیشنوی؟

بکی:چانی تو هم نظر بده

با درموندگی و کلافگی گفتم:اصلا میشنوی من چی میگم؟

چانی:نه خیلی کلفت نکش

-اه گیری کردیما

بکی:اوکی

بکی پلکمو کشید و مجبور شدم چشامو ببندم.اروم گوشه ی جشمم شروع کرد به کشیدن.به ناچار گفتم:بکی کلفت و پررنگ بکشی من میدونم و تو

بکی:خودم بلدم چیکار کنم

اون یکی چشمم کشید و رفت کنار:خب باز کن

اروم چشمامو باز کردم و نگاش کردم.یکم رفت عقب و گفت:خب حالا بالا رو ببین

-هووووف

بکی:مگه نمیگم سکوت کن…چشا بالا

به سقف نگاه کردم و بکی یه خط نازک داخل پلکام کشید.دیگه داشت خوابم میبرد:ببک میشه بس کنی.خسته شدم

بکی:چشات تموم شدن یکم دیگه صبر کن

-بکی بخوای ل.بامو شبیه این زنا کنی سرمو میبرم زیر شیر آب

بکی:نه نه خییییلی کم میزنم

از تو جیبش یه رژ لب کمرنگ دراورد و انگشتشو م.الید روش و زد رو لبای بالا و پایینم.یه بار دیگه هم این کارو انجام داد و گفت:خب دیگه تموم شد..حالا میتونی خودتو ببینی

بلند شدم به خودم نگاه کردم.خیلی عوض شده بودم تا به حال خودمو این شکلی ندیده بودم(شبیه ام وی مدالز تصورش کنین تو پوسترم هست):خیلی خوبه بکی…مرسی

بکی:خواهش میکنم

چانی از رو تختم بلند شد و گفت:خب دیگه بریم…اوه اوه باید مواظب باشیم لوهانو ندزدن

با اخم گفتم:چانی زیاد حرف میزنیا

بکی با خنده گفت:نگران نباش..بریم

کادومو برداشتم و از اتاق خارج شدیم.از تو کمد یه کفش برداشتم پوشیدم و رفتیم پایین سوار ماشین چانی شدیم و به سمت یه فروشگاه راه افتادیم

من تو ماشین نشستم و اونا رفتن سریع دوتا چیز خریدن و برگشتن.به سرعت خودمونو رسوندیم به محل برقراری جشن.ساعت شده بود پنج و نیم غروب.

چانی تو پارکینگ بزرگ بیرون سالن پارک کرد و پیاده شدیم.سریع رفتیم به سمت سالن نمیدونستم تا الان چیزی بینشون خونده شده بود یا نه ولی مطمئنن کارای مهم و اصلی خودشونو انجام دادن.درو باز کردیم و رفتیم تو.فضا تاریک و پر از دود بود و فقط رقص نور بود که یه چیزاییو از محلی که توش بودیم نشون میداد.سه نفری رفتیم به سمت یه تیکه از سالن که حالت بار مانند داشت و کنار یه میز ایستادیم.چانی سرشو اورد کنار گوشم و بلند گفت:حالا شیو رو از کجا پیدا کنیم؟

نگاش کردم و شونه هامو انداختم بالا.صدای موزیکم انقدر زیاد بود که صدا به صدا نمیرسید.داشتم به اطرافم نگاه میکردم که چشمم خورد به دختری که نو کمپانیه بوسان دیده بودمش.سریع رفتم سمتش و ازش پرسیدم بقیه کجان

وقتی فهمیدم اینجا فقط مال دختر پسرای جوونه،از اونجا خارج شدیم و به قسمت اصلی حرکت کردیم.

محل اصلی یکم با اینجا فاصله داشت و یه باغ بود…بعد از طی کردن مسافت کوتاهی رسیدیم.دور تا دور باغ بزرگیو پر کرده بودن از بوته های قرمز و سبز و از لای همه ی بوته ها و شاخه ها ریسه های طلایی و نورانیی عبور داده بودن که محیطو به طرز دیوونه واری خوشگل کرده بود.

از بین جمعیت رد شدیم و رفتیم تو.یونا رو دیدم که میز شیو و چنو نشونمون داد.

با خوشحالی رفتم پیش شیو و محکم بغلش کردم.یه حس خیلی عجیب و در عین حال تازه ای داشتم.بهشون تبریک گفتیم و کادوهامونو دادیم بهشون.میخواستم پیش شیو بمونم که گفت میخوان لباساشونو عوض کنن و خودشون بعدا میان پیشمون

با خنده از شیو جدا شدم.دسته اى از تاراى موم که اومده بودن جلو چشمام رو دادم عقب و رفتم سمت میز سه نفرمون.چانى پاهاشو انداخته بود روى هم و بکیم لپاشو باد کرده بود.چشماى جفتشون منتظر یه چیزى بود
صندلیمو کشیدم عقب که روش بشینم:چى شده؟منتظر کسى هستین؟
چانى همون جور که اخماش توى هم بودن با چشماش به لیواناى رو میز اشاره کرد و گفت:ببین…یه ربعه ما اینجا نشستیم ولى هنوز خالیه
با لبخند گفتم:خب نوشیدنیایى که میخواینو براتون نمیارن…
چشامو چرخوندم و به اطرافم نگاه کردم که میز شلوغى نظرمو جلب کرد.با دستم بهش اشاره کردم و گفتم:دور اون میز خیلى شلوغه…میبینیش؟فکر کنم اونجا باید برى براى خودت سرو کنى
بکى:نوشیدنى رو هم؟
-مثل اینکه.من که خیلى تشنمه
بلند شدم و کتمو مرتب کردم:شما نمیاین؟
سراشونو تکون دادن و همراهم اومدن.محوطه پر بود از گروهاى مختلفى که هرکدوم یه جا ایستاده بودن و با هم صحبت میکردن.از بین جمعیت رد شدیم و به اون سمت باغ رسیدیم.
اطراف میز تقریبا حتى یه اینچ فضا هم براى رفت و امد نبود.به سختى تونستم دستمو به پارچى که توش مایع قرمز رنگى بود برسونم و گیلاسمو تا نصف ازش پر کنم.
داشتم میزاشتمش سر جاش که دستى اوند سمتم:ببخشید اقا میشه اونو بدید به من
با لبخند سرمو اوردم بالا و گفتم:البته.بفر…
با دیدن چهره ى رو به روم،لبخندم محو شد.اب دهنمو به سختى قورت دادم و با صدایى که از تعجب گرفته بود اروم گفتم:هانى
هانیم مثل من تعجب زده بود.چشماش گرد شده بودن و ناباورانه نگام میکرد:لوهان!!
صداى معترضانه ى جمعیت که به خاطر وایسادن ما بود داشت بلند میشد.از میز فاصله گرفتیم….تازه دلیل حرفاى دیروز شیومین رو فهمیدم.وقتى میگفت به تیپت برس منظورش به چشم اومدن من براى خانواده ى اوه بود.به خصوص سهون!نه اونایى که به ذهن خودم رسیده بودن و حدسشون زده بودم.قلبم به تپش افتاد…یعنى سهون این جاست؟اونم به این جشن دعوته؟اومده؟
با صداى شاد هانى از افکارم فاصله گرفتم:بالاخره تونستم بعد این همه مدت دوباره ببینمت..چقدر عوض شدى لوهان
سرمو انداختم پایین و گفتم:فقط چند ماه همدیگه رو ندیدیم
هانى:همین خیلى تعجب برانگیزه که تو این مدت کم چطور انقدر تغییر کردى
خواستم جوابشو بدم که بکى و چانم بهمون ملحق شدن.براى اونا خیلى تعجب اور نبود چون وجود خانواده ى اوه انقدر که براى من مهم بود براى اونا اهمیتى نداشت.ولى مثل اینکه بحث برگشتن سهون براشون خیلى جذاب بود و دقیقا همین جا بود که من ذهنمو درگیر کردم براى پیدا کردن بهونه اى که نخوام باهاشون برم پیش سهون.
چانى و هانى مشغول صحبت کردن بودن که بکى اومد کنارم و خیلى اروم گفت:سهون برگشته
اب دهنمو قورت دادم.لباى خشک شدمو به زور مرطوب کردم و گفتم:میدونم…میدونم
بکى:چى؟
همون موقع بود که صداى چانى به گوشم خورد:ما هم از دیدن ایشون خوشحال میشیم.تشریف اوردن؟
واى نه…اتفاقى که نباید میوفتاد افتاد..میخواستن برن پیش سهون.هانى با لبخند رو به من گفت:دنبالم بیاین
اب دهنمو قورت دادم.تو کوچه پس کوچه هاى خالى ذهنم دنبال یه راه فرار بودم..ولى هیچى به ذهنم نمیرسید هیچى..لبم گاز گرفتم که بکى لبه ى کتمو گرفت و همراه خودش کشوند.با استرس قدم به قدم دنبال هانى رفتم.بکى کنار من بود و چانیم کنارش.همون طور که لبخندى روى لباش بودن زیر لب گفت:لوهان…رنگت پرید.چته اروم باش
-ن..نمیدونم!نمیتونم…نمیتونم بکى
بکى روشو برگردوند سمتمو کنار گوشم گفت:مثل اینکه جشن بهترین دوست توئه.نیازى به این رفتارا نیست
-ببینم تو…تو میدونستى که اینا هم اینجا دعوتن؟
بکى لبخندى زد و پیروزمندانه به رو به روش نگاه کرد:اگه نمیدونستم میومد خونت این شکلى کنمت؟
نفس عمیقى کشیدم.نزدیک میزشون شدیم..سهونو دیدم که پاشو انداخته بود رو پاشو و با اخم به یه نقطه خیره شده بود و به حرفاى کاى گوش میداد..کت و شلوار مجلسى اى تنش بود و پیرهن سفید جذبى از زیرش پوشیده بود..موهاشو به اون حالتى که من همیشه دوست داشتم دراورده بود.عاشق این حالت موهاش بودم!!
بالاخره رسیدیم بهشون.هانى با لبخندى که روى لباش بودن جلوى میزشون ایستاد.کاى به هانى و بعدم به ما نگاه کرد.هر سه نفرمون سلام کردیم.کاى بلند شد و بعد از بکى و چانى منو تو اغوشش کشید.کنار گوشش گفتم:سهون اینجا چیکار میکنه
کاى:مثلا مدیر کمپانیه…مگه دیده بودیش که انقدر خونسردى؟
-اره…
از بغل هم اومدیم بیرون که کاى گفت:چه اتفاقى…دیگه فکرمیکردم اینجا هم نمیتونم ببینمت
لبخند مصنوعى اى زدم:مگه میتونستم اینجا نباشم
کاى:از تو چیزى بعید نیست.
هانى:فکر کنم دوسالى میشه که ندیدیم همو
یادم افتاد اخرین بارى که دیدمش همون چند دقیقه قبل تر از تصادفش بود اونم از دور..سرمو تکون دادم و گفتم:ببخشید ما از دور ندیدیمتون که بیایم پیشتون
زیر چشمى به سهون که نشسته بود و سیگار میکشید نگاه کردم.بکى که جلوش بود،متوجه نگاهم شد و گفت:شما خوبین اقاى اوه؟!فکرشو نمیکردم بعد از این همه مدت اینجا ببینمتون
سهون خیلى سرد سرشو اورد بالا و گفت:دیگه جبور شدم بیام..
مجبور…یعنى میدونست من اینجام؟مگه میشه ندونه
خواستم هرچه زودتر یه حرفى به سهون بزنم و بعدش بریم که کاى کارو خراب کرد و گفت:چرا همین جا نمیشینین؟ما که اینجا کسیو به جز کارمنداى کمپانى.
چانى به بکى نگاه کرد و بکیم به من.اب دهنمو قورت دادم و با سرم بهش اشاره کردم که نه بریم.اما توجهى نکرد و گفت:مزاحم که نیستیم؟
کاى:نه نه…میز هم به اندازه کافى جا داره.بشینین
چانى و بکى نشستن که گفتم:امم..من الان برمیگردم
کاى:کجا؟
-الان میام
کاى هم نشست و من برگشتم.قدمام ناخوداگاه تند شده بودن.انقدر استرس گرفته بودم و عصبى شدم که نمیتونستم تو اون لحظه رفتارامو کنترل کنم.به شیو که داشت میخندید و پیش سانى یونا وایساده بود نگاه کردم.سلامى دادم و کنار گوش شیو گفتم:اون اینجا چیکار میکنه شیو
شیومین با خنده نگام کرد و گفت:تازگیا کم هوش و حواس شدى..پس من خواستم واسه کى خوشگل کنى؟
-من فکرشم نمیکردم که اون بخواد بیاد…اصلا اون به کنار…من خیلى وقته هانى و کایو ندیده بودم.این دیدار درست نبود
شیو:من چیکار کنم تو خنگى؟
نفس عمیقى کشیدم و سرمو انداختم پایین:نمیدونم چرا یادم نبود اونا عضواى اصلى کمپانین و شما هم براى اونا کار میکنین..
شیو:حالا کجان؟رفتین پیششون؟
با دلگیرى گفتم:اره..کایم دعوتمون کرده سر میز خودشون و این فاجعه اس
دستمو بردم سمت موهام که شیو گرفتشون و گفت:به موهات دست نزن..حالتشون فوق العادس
-دلت خوشه ها…این یعنى منم باید برم سر همون میز بشینم…همون میزى که سهونم پشتش نشسته…تو چرا نمیفهمى
شیو با همون خنده گفت:پس برو که منتظرتن.برو
-خیلى…واقعا که
دستمو گذاشتم لبه هاى کتمو سعى کردم با ارامش برم پیششون.خوشبختانه کنار کاى یه صندلى خالى بود رفتم روش نشستم..کاى داشت با هانى صحبت میکرد که با دیدن من یه چیزى بهش گفت و برگشت سمتم:دلمون برات خیلى تنگ شده بود
-کاى این چه درخواستى بود؟چرا الان باید اینجا بشینم؟
کاى:جاى تو همین جاست..بگیر بشین
مردمک چشمو چرخوندم و یواشکى به سهون که دقیقا رو به روى من نشسته بودو سرشو با گوشیش گرم کرده بود نگاه کردم.شانس اوردم میز خیلى بزرگ بود و فاصلمون کم نبود
کاى پرسید:گفته بودى سهونو دیدى؟
-اها اره…دیده بودمش
کاى:کجا؟اونم تو رو دید؟
فهمیدم از این که تو دانشگاه همدیگه رو دیدیم چیزى بهشون نگفته واسه همین گفتم:تو خیابون نزدیک خونش…حالا ولش کن مهم نیست!!بعد این همه مدت حرف زدن درمورد اینکه من سهونو کجا دیدم اصلا جااب نیست..راستش بابت این چند وقت خیلى معذرت میخوام دورى از شماها برام اصلا اسون نبود
کاى:اره ما خیلى به هم عادت کرده بودیم..حالا هم که چیزى عوض نشده.تو بازم میتونى بیاى خونمون…میتونى که نه باید بیاى
دو دل گفتم:باشه میام.الان فکر کنم از همیشه تنهاتر شدم
کاى چشمکى زد و گفت:خیلى منتظر شدم تا ببینمت دیگه داشتم نا امید میشدم.سهونم واسه همین نمیخواست بیاد اما چن بهش خیلى اصرار کرد
پوزخند دردناکى زدم و گفتم:یعنى اون از دیدن من ناراحت میشه؟ولى من اصلا یادم نبود که ممکنه شما هم اینجا باشین
نفس عمیقى کشید و گفت:راستش سهون خیلى عوض شده..شاید باور نکنى ولى ده برابر از اون چیزى که بوده بدتر شده.
سرمو انداختم پایین و به یه گوشه اى خیره شدم.کاى ادامه داد:مغرور تر عصبى تر بداخلاق تر.گوشه گیر شده دیگه هیچى براش مهم نیست…ولى من این حال و روزشو خوب میفهمم…هانیم با این حرف من موافقه که اون از یاداورى گذشته عصبى تر شده و رنج میبره.
اب دهنمو به سختى قورت دادم و به ادامه حرفاش گوش دادم:سهون خیلى مغروره و خب…اون کارى تو کردى براش خیلى گرون بود.اون زیر بار دورى و شکست له شد.از همه فرار میکنه با هیچکسى حرف نمیزنه!
نگاه سنگینشو روم حس میکردم.سرمو بردم بالا و با چشماى ناراحتش مواجه شدم.نمیدونستم سهون چقدر عوض شده که کاى داره با یاداوریشون اینجور ناراحتى میکنه…قلبم فشرده شد نتونستم طاقت بیارم و بلند شدم رفتم ته باغ.از یه دالان نورانى رد شدم و پشت یه درخت وایسادم.دستمو گذاشتم جلوى دهنم و اروم بغضمو شکوندم.چشامو محکم به هم میفشردم که صدام در نیاد البته فضا انقدر پر بود از صداى موزیک تند که اگه من دادم میکشیدم صداى تنهاییم تو این فضا گم میشد.
گریه میکردم..به حال بد سهون…به چشماى بى حس و حالش…به سیگار لاى انگشتاش…به دلیلش که من بودم…به حماقتم گریه میکردم…چرا من با عشقمون اون کارو کردم.چرا انقدر همه چى تو یه لحظه خراب شد.تو چاهى خودمو انداختم که هزاران دستم به کمکم میومدن نمیتونستن نجاتم بدن…تازه فهمیدم چقدر از سهون دورم..چقدر دور از دسترس شده.انقدر براش بى ارزش شدم که حتى تو یه دانشگاه بودنمون رو هم به کسى نگفته.
لبمو گاز گرفتم و به درخت تکیه دادم…فکر کنم فقط کاى متوجه بیرون اومدنم شد چون فضاى تاریک و صداى موسیقى نمیزاشت حواس کسى به جزئیات باشه
سرم به درد وحشتناکى دچار شد انقدر که بیخیال اشک ریختن شدم و رفتم تو دستشویى به صورتم اب زدم…چشمام با اون خطى که بکى کشیده بود کامل خراب شده بودن و از چیزى که بود صدبرابر بدتر به چشم میومد
چون چیزى براى تمیز کردنش نداشتم یه دستمال از همونجا برداشتم و دور چشمو یکم مرتب کردم.بازم به صورتم اب زدم که یکم از اون وضعیت در بیام
موهامو یکم درست کردم و برگشتم پیش کاى نشستم.چیزى نگفت منم حرفى نزدم و چشم دوختم به پیست رقص رو به روم که پر شده بود از دختر پسراى جوون
یکى از پاهام هماهنگ با ضرب اهنگ تکون میخورد و چشمام ثابت بودن رو یه نقطه…یه نقطه ى نامعلوم…حواسم به هیچى نبود.تمام حرکاتم غیر ارادى شده بودن.صداى کر کننده ى اهنگو نمیشنیدم ادمایى که جلوم میرقصیدنو نمیدیدم…همه ى فکر و ذهنم پیش کسى بود که اون سمت میز رو به روى من نشسته بود و داشت دست به سینه به مردم نگاه میکرد…
چند بارى که زیر چشمى دید میزدمش،چنگشو با کلافگى میبرد لاى موهاش.براى تک تک رفتاراش خودمو مقصر میدونستم.چهرش برگشته بود به همون سهون خودم اما دیگه بیست و شیش سالش نبود.سهون تبدیل شده بود به یه مرد شکسته.
چشام زوم بود به زمین پیست که یکى از جلوم رد شد و منو به خودم اورد.سرمو برگردوندم دیدم سهونه که رفت…اعصابش خیلى خورد بود
اب دهنمو قورت دادم داشتم نگران به رفتنش نگاه میکردم که کاى دستشو گذاشت رو ى پام و گفت:برو لوهان…برو
بدون این که چشممو از رو سهون بردارم ناخوداگاه بلند شدم و رفتم دنبالش.دقیقا همون مسیرى که من رفته بودم رو رفت و یه جا وایساد به سیگار کشیدن.سرعتمو کم کردم و با یکم فاصله ازش ایستادم
بدون اینکه سرشو برگردونه گفت:چى میخواى؟
فقط با بهت نگاش کردم.عصبى تر گفت:پرسیدم اینجا چى میخواى
-همین جورى اومدم…
سهون:اگه نمیخواستم تنها باشم اونجا پر ادم بود.برو یه جاى دیگه
-سهون…میشه صحبت کنیم
یه دستشو برد داخل جیب شلوارش و گفت:دیگه نمیتونم تحمل کنم…ببین من اونقدرام که فکرشو میکنی بی منطق نیستم ولی الان راهتو بکش برو اصلا اعصاب ندارم.بزار تنها باشم

با سماجت گفتم:ولی تو باید به حرفای من گوش بدی…چرا ادما این جورین چرا به هم فرصت نمیدن…چرا برای هر چیزی که پیش میاد منتظر شنیدن یه دلیل قانع کننده نیستن

سهون سیگارشو پرت کرد و با عصبانیت برگشت سمتم:این جاست که باید محکم بزنمت..عمه ی من بود بی دلیل منو ول کرد رفت اره؟اون کی بود که وقتی ازش دلیل خواستم سکوت کرد؟اون کی بود که ازش خواستم بیا حرف بزنیم خوردم کرد؟ها؟چرا همون موقع به این فکر نیوفتادی که ادما به هم فرصت نمیدن؟الان یادت افتاده که باید برام یه دلیل بیاری؟

دستشو برد لای موهاش و عصبی خندید:هه دلیلات هرچقدرم قانع کننده باشن من دیگه به حرفای تو گوش نمیدم

اومد نزدیکم و دستشو گذاشت رو سینم و محکم گفت:اینو تو گوشت فرو کن

داشت از کنارم رد میشد که بازوشو گرفتم و دباره رفتم جلوش وایسادم:نه وایسا

بزار حرفامو بزنم…سهون من از دستت خیلی ناراحت بودم…اخرین باری که همو دیدیمو یادته؟تو محکم زدی تو گوشم…اونم جلوی همه…غرور و شخصیتمو خورد کردی.ده برابر بدتر از کاری که من به اشتباه انجام دادم..ولی…ولی من تو رو بخشیدم…راحت بخشیدمت چون دوست دارم تو زندگیم باشی…

سهون پوزخندی زد و خیلی بی تفاوت گفت:بخشیدن بعضیا مثل گلوله دادن بهشه که اون تیری رو که خطا به سمتت شلیک کرده رو دوباره جبران کنه…لوهان حرفات برام هیچ ارزشی ندارن…برو

دستاشو برد داخل جیبش و برگشت.دو قدم ازم فاصله گرفت…دستمو بردم سمتش..خواستم چیزی بگم اما نتونستم…بغض وحشتناکی خودشو به دیواره ی گلوم میکوبوند..به معنای واقعی خفه شدم

دستمو اروم انداختم پایین و برگشتم.سرمو انداخته بودم پایین و به سمت باغ راه افتادم.اشک اروم اروم از روی پلکم سر میخورد.چشمام همه جا رو تار میدیدن..سر دردم شدت گرفته بود و بغض خفه ای که تو گلوم داشت فریاد میکشید،هارمونی فوق العاده ای رو به وجود اوردن تا امشب و تموم افکارمو از بین ببرن

با پاهای بی حس و دستای مشت شده وارد باغ شدم و همون جور که سرم پایین بود رفنم سمت شیو.بدون اینکه سرمو ببرم بالا یا حتی نگاش کنم،بغلش کردم

چشمامو بستم و به اشکام اجازه دادم راه خودشونو بیرون از چشمام ادامه بدن.شیو تعجب کرده بود و دستاش هنوز توی هوا بودن.اروم گفت:چیکار میکنی لوهان…چی شد؟

دستمو رو کتفش کشیدم و از ته فبلم گفتم:براتون ارزوی بهترین هارو میکنم..امیدوارم همیشه خوشبخت باشی شیو..

شیومین اروم دستاشو گذاشت پشتم.متوجه صدای گرفتم شد به همین خاطر گفت:من واقعا ممنونم ولی…چی شد یه هو لوهان؟

از بغلش اومدم بیرون و سرمو انداختم پایین:چیزی نشده

لبخند تلخی زدم و نگاهش کردم:من دیگه باید برم

شیو با ناراحتی به چشمام زل زد و گفت:تازه ساعت نه شده.کجا؟

اروم روی شونش زدم و با لبخند تکرار کردم:میدونم ولی…من دیگه باید برم

بغضمو قورت دادم و لبامو به هم فشردم.امیدوار بودم شیو دیگه کشش نده وگرنه با یه تلنگر دیگه همون جا روی زمین زانو میزدم و بلند بلند گریه میکردم.شیو دوباره بغلم کرد و گفت:معذرت میخوام لوهان تقصیر من بود

از بغلش اومدم بیرون و سرمو تکون دادم:اصلا این طور نیست..تو بهترین کارو کردی…ببخشید که نتونستم بمونم

شیو:اشکالی نداره اگه این طوری راحتی برو..ممنون که اومدی…برام خیلی ارزش داشت

-وظیفم بود…خدافظ

شیومینم خداحافظی کرد و ازش جدا شدم..لبام خشک شده بودن.رسیدم به میزمون که کای گفت:میخوای بری؟

سرمو تکون دادم و وسایلمو برداشتم گذاشتم تو جیبم.فهمیدم سهون برگشته و سر میز نشسته..کای با نگرانی دستشو گذاشت رو شونم:چی شد لوهان؟

مسخره ترین سوال ممکن…گچی شده لوهان” چی میتونه شده باشه؟چه اتفاقی میتونه منو انقدر به هم بریزه؟با بغض گفتم:چیزی نشده خداف…

مچ دستمو گرفت و گفت:این جوری نرو..حداقل یه شماره از خودت بهم بده

بی هیچ حرفی شماره خونمو بهش گفتم و تو گوشیش سیو کرد:صبر کن الان باهات میام برسونمت

-نه نه…لازم نیست

کای:چرا لوهان لاز…

همین که چشماش به چشمام خورد،حرفشو نیمه کاره گذاشت و سرشو انداخت پایین.لبخند زدم و برگشتم برم که چانی بلند گفت:لوهان…میری؟

سرجام وایسادم.برای یه لحظه برگشتم:اره…خدافظ

دوباره رومو برگردوندم که بکی گفت:چرا چشمات قرمزن…لوهان!!

دیگه برنگشتم به حرفتشون گوش بدم و به سرعت از اونجا خارج شدم.یه آژانش گرفتم و هرچقدر پول داشتم بهش دادم تا با تمام سرعتش منو برسونه خونه

سرمو از پشت تکیه دادم به صندلی و شیشه رو تا آخر کشیدم پایین…حرفای سهون تو گوشم دائم درحال تکرار بودن..تک تک کلماتش

با هر پلکی که میزدم یه قطره اشک از چشمام به پایین سرمیخورد و ردی روی صورتم به جا میزاشت..دستمو گذاشتم رو سرم که به شدت درد میکرد و چشمامو بستم

نمیدونم چقدر گذشت که راننده گفت:اقا رسیدیم.

پیاده شدم و راننده بقیه پولمو داد و رفت…

با پاهای سست و دستای بی حس درو باز کردم و رفتم تو..همه ی چراغا خاموش بودن…بدون اینکه حتی یه دونشونو روشن کنم رفتم تو و رو یکی از مبلا ولو شدم…با همون سردرد و بغض وحشتناک چشامو بستم و خوابیدم

 

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)

KimHan 88 نظر 14 اردیبهشت 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
baekyumina
مهمان

سهووون خیلی نامرده😭😭😭😭😭😭😭😭😭 ممنون عالی بود😊

HEALER
مهمان

الهی بگردم واسه لوهان کباب شدم واسش

الهییییی لولوم
من چقد گریه کردم سر این فیک ایجووووونم لولو بدبخت عررررر
خیلی خوشحالم برای ژیوچنش
چانبکم که با هنراشون ترکوندن اینجارو
سهون دیگه داره خیلی تند میره ولی عاشق این رفتارشم
واقعا عالیههههه
مممنوووووون
بوووووووس

Armina
مهمان

مررررررررررررررسی هووووووووورا بعد مدت ها گذاشتیش
سهون چن چنده با خودش ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_unsure.gif
وااااااای نگووووووووو که لولو مریضه نههههههه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
بازم مرررررررررررررررررررسی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

صدف
مهمان

میگم ی سوال حد نصاب نظرات باید چندتا بشه اپ کنی؟

صدف
مهمان

یااااااااااا اوووووه سهوووون مغرور بداخلااااااااااققققققققق بی عصاااااااببببب یبار دیگهههه لوهانمووووو اذیتتتتت کنیاااااااا خودمممم میامممم نصفت میکنممممممم
خسه نباشی ی خورده تندتر اپ کننننننن قسمتتتت بعدوووو موخواامممممم منتظرمااااااااااا D:

angel
مهمان

درک میکنم…همه رو تو این داستان درک میکنم…شدیدا واقعیه داستانت…چی بگم آخه…بدجوری دلم خورده میدونی؟…زود بیا خب؟ مرسی

sadaf
مهمان

ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_wacko.gifuعررررررررررررررررررررررر
چرا انقد غروررررررررررر اخهههههههههه
من پیر شدم کههههههههههههههههههههههه
بابا یکم رمانتیک باشین هونهان
عررررررررررررررررررررررررررohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

baran.nsy
مهمان

آجی باز کی میای من دارم دیوونه میشم بزار لطفا امروز ….از دستم هون عصبی ام

Zeinab_HH
مهمان
Nastaran
مهمان

خیلی زیباوعالی بودمرسی ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

نفس
مهمان

سهون این چه کاریه آخه.نه به اون دانشگاه نه به این.خوب بدبختو گیجش کردی دههههههههه.آدم شو عزیزم.
چرا نمیرسن.
خوادش تندی بزار
مممممممممممممنون

atiixx
مهمان

Chera pasesh mizne akhe :|
Man hunhan mikham :|
Age shod zoodtar up kn edamaro :|
MerC :|

jichang wook
مهمان

سهون چه مرگشه دقیقا؟؟؟؟
وقتی بیهوشه میبوستش و وقتی روبه روشه پسش میزنه؟؟/
ای بابا ..
جان من دیگه کشش نده

sara
مهمان

Torokhoda edamaro happy konohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
Man hunhan mikhaaam arrrrohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

Mary♡EXO♡HunHan
مهمان

هونهانمممممممممممممممممم❤❤❤❤❤
جیییییییییییییییییغ باورم نمیشه گذاشتیییییییییی♡_♡
من برم بخونممممم مغسیییی کیمی ژوووووونم میدونم مثله همیشه عالیهههههه❤❤❤❤

sahar
مهمان

سهوووووووووون چرااااااااا ی بار می گه باید با لوهان خوب باشمک به دستش بیارم یه بارم این طوری میکنه اییی خداااا ولی مطمعنم اخرر سر خودش دنباله لوهان میوفتههههههه بلههههه به هر حااال مرسیییییییییییی عااالی بود

☺Shamim
مهمان
wpDiscuz