سلام…اینم قسمت پنجاه و پنج!نظرا خیلی پایین بودن قسمت بعدی بالای هشتاد

آخرین اشکها-قسمت پنجاه و پنجم

حس خوبى نداشتم فکر میکردم ممکنه از حرفاى بین من و کاى چیزى فهمیده باشه.نزدیک به چهل دقیقه گذشت که هانى اومد تو اتاق و گفت:چیزى لازم ندارى؟
یواش اشاره کردم بیاد تو و گفتم:هانى من از دو شب گذشته هیچى به خاطرم ندارم اصلا یادم نمیاد چى گفتم بهتون..نمیخوام اگه راجع به سهون حرفى زدم بهش بگین
به پنجره نگاه کردم و باحالتى عصبى و ناراحت گفتم:من بارها جلوش رفتارى داشتم که بهش بفهمونم چقدر هنوز دوسش دارم و پشیمونم اما اون یا نمیفهمه یا میفهمه و نمیخواد به روى خودش بیاره
هانى با لحن دلگرم کننده اى گفت:لوهان تو خیلى صبر کردى..خیلى وفادارى کردى هیچ چیزى تقصیر تو نیست.مشکل از سهونه که وقتى اسم غرور بیاد پاشو روى دلش میزاره
سرمو تکون دادم و گفتم:هر لحظه به دو سال پیش که ولش کردم فکر میکنم انگار شده عادتم!وقتى یاد مهربونیاش میوفتم حس میکنم خیلى ساله که ازش میگذره..این سهون هیچ ربطى به سهون دو سال پیش نداره
هانى:اره…سهون خیلى عوض شده.شبیه پیرمرداى غرغروى بى اعصابى شده که فقط منتظر بهونه ان تا همه چیو بریزن به هم
-من واقعا متاسفم..الان کجاست؟رفت؟
هانى:نه رفته تو اتاق خوابیده
-چرا برنگشت خونش؟
هانى:نذاشتم بره
با لبخند گفتم:چرا الان خوابید؟هنوز خیلى زوده
هانى سرشو انداخت پایین و نفس عمیقى کشید:اون نخوابیده فقط تظاهر به خواب بودن میکنه
بعد لحنشو عوض کرد و با لبخند کوچیکى گفت:حالا که وضعیتت بهتر شده برم یه قهوه درست کنم باهم بخوریم؟
-با هم یعنى..چى؟
هانى:من تو کاى و سهون
اروم سرموتکون دادم:باشه
هانى با هیجان خاصى بلند شد و گفت:بریم
رفتم سمت اینه موهامو یکم مرتب مردم و به دنبال هانى راه افتادم.از پله ها رفتیم پایین.کاى رو مبل لم داده بود و مجله اى رو ورق میزد.رفتم سمتش و خواستم بشینم که هانى گفت:من میرم سهونو صدا کنم
برگشت و از پله ها رفت بالا.تا وقتى که وارد اتاق خودش و کاى بشه چشمام دنبالش بودن.رفتم داخل اشپزخونه و براى هر چهار نفرمون قهوه ریختم…وقتى توى سینى بودن و داشتم با خودم میبردمشون،چشمامو بستم و عطر فوق العادشونو به مشامم کشیدم.
سینیو گذاشتم رو میز که کاى هم بلند شد نشست و مجلشو جمع کرد.همون موقع بود که هانى سریع اومد پایین و رو به روى من و کاى رو زانوهاش نشست و یه چیزى تو دستشو گرفت سمتمون.کاى با تعجب گفت:این…این چه قرصیه؟
هانى با اخمى که ناراحتى هم مخلوطش بود گفت:کایا..این قرص اعصابه.سهون از این قرصامصرف میکنه..ببین چقدر خالیم هست
کاى با اخم قرصو از دست هانى گرفت و گفت:وقتى این همه بدبختیو میریزه تو خودش مجبور هم میشه که با همینا خودشو اروم کنه
با خجالت سرمو انداختم پایین.همین لحظه بود که فریاد عصبى و خواب الود سهون خونه رو لرزوند:این قرصاى من کجان؟
هانى با ترس نگاهى به طبقه ى بالا انداخت و قرصا رو از دست کاى کشید:واى من…
کاى دستشو گذاشت رو شونه هانى و اروم قرصا رو ازش گرفت با لحن ارامش بخشى گفت:تو بشین..من میرم باهاش صحبت کنم
کاى سریع رفت بالا تو اتاقى که سهون توش بود.خجالت زده به هانى که زل زده بود به اتاق نگاه کردم.لبمو گاز گرفتم و خودمو سرزنش کردم..
دوباره صداى بلند و عصبانى سهون از اتاق اومد بیرون:من خودم میدونم دارم چیکار میکنم تو چیکاره ى منى؟!
کاى:من دارم به خاطر خودت میگم چرا حالیت نمیشه ها؟وقتى دارم باهات دوستانه حرف میزنم صداتو نبر بالا
صداى سهون بلند تر شد:میتونم و میبرم به تو هم هیچ ربطى…
همون موقع بود که صداى کشیده ى محکمى خونه رو براى چند لحظه تو سکوت خفه قان اورى فرو برد که با فریاد سهون شکست:کارت به جایى رسیده که دست رو من بلند میکنى عوضى…حالیت میکنـــم…
با چشماى گرد به هانى که وحشت زده از جاش بلند شده بود نگاه کردم.بلند شدم و دویدم سمت پله ها که هانى دستمو گرفت و با اشک به چشمام زل زد:نرو لوهان…اوضاع از این خراب تر میشه!!برو پایین…برو من درستش میکنم
قبل از اینکه دوباره اون سردرد لعنتى بیاد سراغم به حرفش گوش دادم و از خونه خارج شدم.
صداى دعوا کردنشون انقدر بلند بود که از داخل اسانسور هم به گوش میرسید.وارد حیاط که شدم صدا کمتر شده بود.دستامو بردم داخل جیبم و سرمو انداختم پایین
دیگه کشش سرزنش کردن خودمو نداشتم از این وضع متنفر بودم..اى کاش یه فرصت داشتم که درستش کنم.حال سهونو،حال خودمو،حال جفتمونو،،،سرمو بردم بالا و به اسمون که با ماه و ستاره ها تزئین شده بود نگاه کردم..از ته قلبم از خدا خواهش کردم یه فرصت پیش روم بزاره..ازش خواستم بهم این قدرتو بده که بتونم مقابل خشمش خودمو کنترل کنم و همه چیو درستش کنم
همون موقع بود که صداى باز شدن در باعث شد برگردم.هانى و سهون داشتن میومدن سمت من.سهون دستاش تو جیبش بود و با اخم غلیظى سرشو انداخته بود پایین.هانیم با نکرانى کنارش بود و داشت باهاش صحبت میکرد.کاملا برگشتم سمتشون که اونام همزمان بهم رسیدن.
کنار من ایستادن که هانى به من نگاه کرد و گفت:شما اینجا بمونین..من زود میام
سهون همون طور که سرش پایین بود با همون صداى عصبیش گفت:لازم نکرده برى
هانى به من نگاه کرد و چشماشو به نشونه ى ارامش خاطر به هم فشرد.منم سرمو به نشونه ى تایید حرفش که گفت “بمونین” تکون دادم و هانى برگشت و رفت.
وقتى دیدم سهون قصد بلند کردن سرشو نداره از کنارش رد شدم و رفتم روى تاب نشستم.نیاز داشتم یکم خودمو اروم تر کنم که همون موقع سهونم اومد کنارم روى تاب نشست.
نمسدونستم باید چیکار کنم انتظار اینو نداشتم.سهون پاهاشو با فاصله روى زمین گذاشت و ارنجاشو گذاشت روى زانوهاش.سرشو به دستاش تکیه داد و نفس عمیقى کشید.
نفساش تند و صدا دار بودن و شونه هاش یکم میلرزیدن.طاقت دیدن این صحنه رو نداشتم سهون داشت جلوى چشمام از بین میرفت…با احتیاط دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم:سهونا..چرا..چرا انقدر خودتو اذیت میکنى
بلند شد و رفت چند قدم جلوتر ایستاد و به اسمون نگاه کرد.دقیقا کارى که چند لحظه ى پیش خودم انجام دادم.یعنى الان اون از خدا چى میخواد؟!
دوباره رفتارام غیرارادى شدن.بلند شدم رفتم سمتش و کنارش ایستادم.به نیم رخش که رد اشکش روى گونه هاش افتاده بود نگاه کردم:بیا باهم صحبت کنیم هوم؟!اروم تر میشى بهت قول میدم
همون طور که خیره به اسمون بود گفت:میشه باهم..قدم بزنیم
نور سرکوب شده اى توى قلبم جون گرفت.بدون معطلى گفتم:صبر کن
سریع رفتم بالا.انقدر هیجان داشتم که از اسانسور استفاده نکردم و کل راه پله رو دوییدم.در که زدم هانى با چهره ى نگران اومد جلو و گفت:چى شد؟دوباره دعوا شد؟
همون طور که نفس نفس میزدم با لبخند سرمو تکون دادم:نه..نشد..میشه سویشرت من و ..سهونو بدى
انگار که بهش بهترین خبرو داده باشم لبخند زد.سرشو تکون داد و سریع رفت سویشرت طوسى سهونو برام اورد:لوهان…من سهونو سپردم دست تو..ارومش کن
-مطمئن باش…به خودم حق عصبى کردنشو..نمیدم
دویدم پایین.دم در که رسیدم یکم وایسادم و به دیوار تکیه دادم تا نفسم بالا بیاد.سرمو چرخوندم و از تو شیشه ى در حیاط به سهون نگاه کردم.تیپ اسپورت زده بود و موهاى قهوه اى لختشو داده بود بالا که حالا به هم ریخته هم شده بود.شلوار جذب مشکى پاره اى پوشیده بود با تى شرت سفید..تیپش فوق العاده بود و اخمى که همیشه روى صورتش بود،شیرینى جذابیتشو چند برابر میکرد
اروم تر که شدم  درو باز کردم و رفتم تو حیاط.کنارش ایستادم و سویشرتمو پوشیدم:بریم؟
بى هیچ حرفى به سمت در خروجى حرکت کرد منم پشتش راه افتادم.از در که خارج شدیم منتظر موند من برم تا درو ببنده.
داخل پیاده رو نرفتیم و از کنار خیابون شروع کردیم به قدم زدن.چون سرماى شب اوایل پاییز داشت شروع میشد سویشرتشو انداختم رو دوشش که قرص سرماخوردگى حجم اون همه قرصایى که داشتو بیشتر نکنه..
غرق سکوت خیابون بودیم و کنار هم با ارامش راه میرفتیم..دلم میخواست مثل بقیه از دور خودمونو ببینم..مطمئن بودم بعد این همه مدت،دوباره کنار هم بودنمون خیلى دیدنى و زیباست..چیزى فراتر از انتظار
سرم پایین بود و داشتم با خودم فکر میکردم که سهون دستشو از تو جیبش دراورد و دستاى منو تو دستاش گرفت.حس کردم بهم شوک الکتریکى وارد کردن..زبونم بند اومد.
با تعجب برگشتم به سهون که خیره به رو به روش بود نگاه گذرایى کردم.اب دهنمو قورت دادم و لبخند زدم.با صداى اروم اما هیجانى اى گفتم:میخواى در مورد چى حرف بزنى؟
سهون:تو حرف بزن..تا حالا انقدر نیاز به گوش دادن نداشتم
-چه کار سختى…هیچ وقت فکرشو نمیکردم تنهایى حرف زدن ممکنه یه روزى انقدر سخت بشه
سهون:من بپرسم؟
-هر چیزى بپرسى راستشو میگم
سهون:این مدت چیکار میکردى؟
-بعد از رفتنت خودمو مشغول کردم..با درس و کلاسا..راستش من زندگیمو نمیچرخوندم این زندگى بود که منو میچرخوند..هرسازى میزد باهاش میرقصیدم برام چیزى اهمیت نداشت.اولیتى تو زندگیم نداشتم..خیلى وقتا میشد که با شیو میرفتیم بیرون یا چانى و بکى میومدن پیشم..بعضى وقتا هم میرفتم اون خونه ى قدیمى تا خاطراتو مرور کنم اما همین که دلتنگ یه چیزایى میشدم برمیگشتم خونه..به هر حال هرچى بود..من نفهمیدم این دوسال چه جورى گذشت چون حتى یک لحظه..یک لحظشم زندگى نکردم
سهون بى هیچى حرفى یه سیگار دراورد روشنش کرد و گذاشت لاى لباش.با ناراحتى گفتم:کاش سویشرتتو نمیاوردم
سهون:چرا؟
سیگارو از لاى لباش برداشتم و انداختم زیر پام:که اینو نکشى
سهون:پس مغازه ها این جا چه نقشى دارن؟
-مگه پول همراهته؟
سرشو تکون داد:اره…بازوهام دارن بى حس میشن..لوهان…حالم خوب نیست
لبمو با زبونم خیس کردم و نشوندمش رو جدول کنار خیابون:باید انسولین بگیریم..
سریع رفتم وسط خیابون و جلوى یه ماشینو گرفتم.دست سهونو گرفتم و کمکش کردم بشینه:اقا لطفا به نزدیکترین داروخونه برین
سهون سرشو به پشتش تکیه داد و چشماشو بست.تا وقتى که برسیم روم به سمت سهون بود و با نگرانى نگاهش میکردم اما اصلا حواسم نبود که تمام مدت بازوشو گرفته بودم.
وقتى رسیدیم گفتم:لطفا یکم صبر کنین
پیاده شدم و اروم گفتم:سهونا پول بده
سهون دستشو برد تو جیبش و هرچى پول داشت داد بهم.یکمیشو برداشتم و رفتم سرنگ و انسولین خریدم.نشستم تو ماشین دادمشون دست سهون و حرکت کردیم.سهون امپولو پر کرد و با صداى بى حالى گفت:نگاه نکن
رومو برگردوندم و چشامو به هم فشردم..به هیچ وجه نمیتونستم به دیدن این صحنه چشامو عادت بدم:تموم شد؟
بعد از چند ثانیه گفت:اره
سرنگ خالیو گذاشتم تو پلاستیک و گفتم:همیشه به بازوت امپول میزنى؟
سهون:نه همیشه
-میخواى بریم خونه؟
سهون:نه..نمیخوام
-اقا لطفا ما رو برگردونین همون جاى قبلى
صاف نشستم سرجام و از پنجره به بیرون نگاه کردم.نفس عمیقى کشیدم و مشاممو پر کردم از عطر سهون
بعد ازچند دقیقه رسیدیم همون جاى قبلى.پول راننده رو حساب کردم و دوباره راه افتادیم:بهترى؟
سهون:خوبم..تو خسته نیستى؟
-من این چند روزو همش خواب بودم…
دلم میخواست بگم تا جهنمم پیاده برى پا به پات میام اما گفتم:فکر نکنم حالا حالاها بخوام خسته شم..راستى با این تیپ اسپورت خیلى خاطرخواه پیدا کردى..
سهون:یعنى چى؟
-همه دارن نگات میکنن
سهون:اها…به این چشا و سنگینى نگاها عادت کردم..دیگه هر نگاهیو حس نمیکنم
منظورشو از هرنگاهى نفهمیدم و گفتم:سهونا تو…خیلى عوض شدى
سهون:موضوع حرفتو عوض کن نمیخوام از من صحبت کنى
-خب تو حرفى نمیزنى..منم میخوام بدونم این مدتو چیکار میکردى
سهون:دانگشاه خونه..خونه دانشگاه
-چه کوتاه
سهون:فکر نکنم زندگى چیزى بیشتر از این باشه…شایدم هست و تا به حال روشو به من نکرده
چند قدم تو سکوت رفتیم که گفتم:یه چیزى بگم؟
سهون:بگو
-خیلى خوشحالم
سهون:براى چى؟
-چون بعد مدت ها کنارمى..داریم با هم راه میریم
سهون:چه راحت حرفتو میزنى
-نمیخوام روزى برسه که از نگفتنش پشیمون شم
سهون پوزخندى زد و گفت:شجاع شدى
-از زندگى یاد گرفتم..شجاعت همینه..اینکه احساساتتو بدون ترسى بیان کنى و از بى تفاوتى بقیه به اون نترسى..این هم شجاعته،،هم ازادى
چیزى نگفت ولى حس کردم به فکر فرو رفت.اول به ساعت که ده رو نشون میداد نگاه کردم و بعدم به کوچه اى که توش در حال قدم زدن بودیم..هیچ کس به جز ما توش نبود.فقط تک و توک چند نفر از توى پیاده رو ها رد میشدن و میرفتن خونه هاشون.با اینکه سهون کنارم بود اما از این تاریکى و تنهایى میترسیدم:سهونا..نمیترسى؟
بعد از چند ثانیه سکوت گفت:از چى؟
-از این کوچه..تاریکى و تنهاییش
سهون:ترس؟مگه به ایناس؟؟من هیچ وقت از تنهایى نترسیدم..از تکون خوردن الکى پرده هاى اتاق یا صدا دادن وسایل خونه تو نصفه شب..قدم زدن تو کوچه هاى خالیم برام ترسناک نیستن…ترسناک وقتیه که بدونى خوشحالى..یا ناراحتیت هر دو..دست یک نفره
حس گنگى تو حرفاش بود که به راحتى نمیشد درکش کرد.تا اومدم جملشو تجزیه تحلیل کنم بی هوا گفت:کاى زد تو گوشم
ناخوداگاه دستشو گرفتم و گفتم:پیش میاد..بین همه ى دوستا.تو نباید انقدر سر هر چیزى زود عصبى شى
سهون:من اروم بودم
خندیدم:اروم؟چى میگى؟
سهون:اگه اروم نبودم الان کاى سالم نبود
-اون برات ناراحته..حتما که نباید همیشه بخندونتت این چیزا لازمه
سهون:چرا به خاطر من ناراحته؟انقدر قابل ترحمم؟
-نمیخوام ارامشتو به هم بزنم سهون..بهت میاد
سهون سرشو تکون داد:بگو..ارومم
-به خاطر..اون قرصاست..خب ناراحت کنندس
پوزخندى اومد گوشه ى لبش و گفت:دایه ى مهربون تر از ننه؟
به شوخى گفتم:شایدم کاسه ى داغ تر از سوپ
خندیدم..سهونم لبخند کوتاهى زد و گفت:لوهان
نمیدونستم چى بگم..جانم؟بله؟هوم؟جون دلم؟بفرمایید؟
سرمو بردم بالا که تو چشمام نگاه کرد و گفت:گشنمه
چند بار اروم پلک زدم و گفتم:بریم یه چیزى بخورى
سهون:تو هم گشنته؟
واى خدایا چرا انقدر سهون امشب تغییر کرده..چرا ربطى به چند روز پیشش نداره..بغضى اومد سمت گلوم و سوزوندش.سرمو تکون دادم و گفتم:اره..
با دستش به انتهاى کوچه که به خیابون اصلى منتهى میشد اشاره کرد و گفت:انتهاى این خیابون یه رستوران هست بریم؟
-بریم
تا وقتى که برسیم دستامون توى دست هم بود و من لحظه به لحظه حس میکردم دارم از بین میرم..نمیتونستم اون حسى که داشتمو توصیف کنم..نه خوبه خوب بودم نه بده بد..یه حس عجیب و همچنین غریب
دم رستوران که رسیدیم دستامونو از هم جدا کردیم و رفتیم تو.عده ى کمى نشسته بودن و ما رفتیم به سمت یه میز دو نفره و نشستیم.گارسون اومد و سهون غذاى رژیمى سفارش داد و رو به من گفت:چه غذایى میخورى؟
-هرچیزى خودت بخورى
سهون:اینى که من میخورم غذاست؟
-اخه من بگم تو هم هوس میکنى
سهون روشو برگردوند و به گارسون گفت:ببینین چى میخواد
گارسون با لبخند گفت:چى میل دارین؟
زیر چشمى به سهون که با انگشتاش ور میرفت نگاه کردم:پاستا
گارسون تعظیم کرد و رفت.سهون بهم نگاه کرد و گفت:انقدر سخت بود؟
-نمیدونم چرا انقدر امشب  همه چى برام سخت شده
غذامونو که اوردن اروم و تو سکوت نشستیم به خوردنش..داشتم پاستامو میخوردم که حرفى که جشن شیو بهش گفته بودم یادم اومد و گفتم:یه جمله اى دوباره برام یاداورى شد..
سهون:چى؟
همون طور که سرم پایین بود و داشتم با رشته هاى پهن پاستا ور میرفتم گفتم:بعضى وقتا بعضیا رو خیلى راحت میبخشى..چون دوست دارى دوباره تو زندگیت باشن
با چنگال یه لقمه گذاشتم دهنم و به سهون نگاه کردم که اونم به من خیره شده بود..نگاش غصه دار بود..خیلى زیاد.
چنگالى دستش بود و با هویج پخته ى داخل ظرفش بازى میکرد.نفس عمیقى کشید..هنوز نگاهش خیره به من بود..
حرفى که زد دست و پاهامو یخ کرد.بریده بریده گفت:تقصیر من چیه..که تو رو با قلبم میخوام…اما با عقلم..جور در نمیاى؟
اون گفت تو رو با قلبم میخوام..گفت میخوام…یعنى هنوز دوسم داره..باور کنم؟!داره راست میگه؟با بغض خفه اى نگامو از روش برداشتم و به دستام نگاه کردم:میدونى چیه..تو ابلهى هستى که عقل دارى اما قلب نه..من ابلهیم که قلب داره اما عقل نه..جفتمون از این وضع نکبت بار دیوونه شدیم و رنج میکشیم..
یه قطره اشک روى گونم سر خورد..دوباره سرمو اوردم بالا تو چشماش نگاه کردم و گفتم:تا کى؟تا کى این حال و روزمون ادامه داره..تا کى باید تقاص روزاییو بدم که هر روزش با اه و ناله و اشک بود؟حالم خیلى بد بود…سهون چرا یه هو قطب عوض کرد..چرا الان؟!؟!؟
فهمیدم سهونم داره اروم اشک میریزه..لبامو گاز گرفتم و با چشماى خیس به سهون نگاه کردم.متقابلا به چشمام نگاه کرد:یکى دیگه از مشکلاى زندگیو فهمیدم
پلک زدم و اشک ریختم:چى؟
سهون:اینکه تو صحنه هاى حساس موسیقى نداره
ارنجمو گذاشتم رو میز و سرمو به دستام تکیه دادم اشک ریختم.بعد از چند دقیقه با دستمال اشکامو پاک کردم که سهون گفت:غذات سرد شد
لبخند کوچیکى زدم و مثل خودش به صندلى تکیه دادم و ولو شدم.یه لقمه ى بزرگ پاستا خوردم و میون گریم با خنده گفتم:چه پاستاى خوش مزه اى
اونم یه تیکه مرغ و ذرت گذاشت دهنش و گفت:چه مرغ اب پز خوش مزه اى
جفتمون خندیدیم.با اینکه خندش کوتاه و بى صدا بود اما برام خیلى ارزشمند بود..خیلى
اون شبو تا عمر دارم فراموش نمیکنم…شب عجیبى بود..از خدا خواستم دوباره بعد این همه زندگى تنهایى یا نه..بهتر بگم..بعد این همه مردگى،دوباره ما رو کنار هم قرار بده..تا کى باید این وضعو متحمل باشیم؟بست نیست؟من چطور دوباره از سهون جدا شم؟
غذامون که تموم شد رفتیم صندوق که سهون حساب کنه.دخترى که پشت میز نشسته بود دائم نگاهش خیره میشد رو یقه ى سهون که به خاطر دعواش با کاى یکم گشاد شده بود
از در که رفتیم بیرون صداش کردم:سهون
سهون:بله؟
رفتم جلوش ایستادم و دستمو گذاشتم رو یقش.یکم دو طرف تیشرتشو از بالا گرفتم و کشیدم عقب تا سینش کمتر معلوم شه.یقشو مرتب کردم و گفتم:حالا خوب شد
سهون با چشماى خمار و بى حسش نگام کرد:مرسى
چون تو خیابون اصلى بودیم یه ماشینو نگه داشت و بهم گفت:با ماشین برو.راه زیاده
با ناراحتى گفتم:امشبو تنها نباشى بهتره
سهون:شبت به خیر لوهان
اسممو که به لباش میاورد قلبم با هر تپشش از دهنم بیرون میومد و برمیگشت سرجاش
سوار ماشین شدم و به سهون که با اخم دستش تو جیبش بود و نگاهم میکرد،نگاه کردم.
شیشه رو کشیدم پایین و با بغض گفتم:شب تو هم به خیر
سهون خم شد کرایه رو داد و ماشین راه افتاد..دیگه برنگشتم نگاهش کنم..خودش حتما تا الان فهمیده که چقدر دوستش دارم..
سهون ادرسو به راننده گفته بود براى همین مزاحم خلوتم نشد و منو تو دنیاى خودم تنها گذاشت..دنیایى که الان یه جمله ى سهون اونو پر کرده بود”تقصیر من چیه..که تو رو با قلبم میخوام اما با عقلم..جور در نمیاى؟”
دستمو گذاشتم رو سرم و چشامو محکم به هم فشار دادم.واى خدایا چرا نمیفهمم چرا منظورشو نمیفهمم..
تا وقتى که برسیم جلوى در تمام حالاتو در نظر گرفتم ولى یا غیر ممکن بود یا خیلى غیر طبیعى..توجهم به ماشین که جلوى در بزرگ خونه ى هانى و کاى توقف کرده بود جلب شد و بدون حرفى پیاده شدم زنگو فشردم و رفتم تو.تو حیاط به تاب نگاه کردم..همین دو ساعت پیش بود که اینجا با هم بودیم و با یه پیشنهاد راه رفتن ساده اونقدر باهم حرف زدیم..اى کاش برمیگشتم به قبل..نیاز داشتم بیشتر باهاش صحبت کنم اونم همین طور..
وارداسانسور شدم و رفتم بالا.همین که در باز شد هانیو دیدم که منتظرم ایستاده:چى شد لوهان؟؟سهون کو؟
-سهون رفت
هانى:حالش خوب بود؟
لبخند زدم:اره..خوب بود..خوب بودیم
از جلوى در رفت کنار و وارد خونه شدم.کاى اومد جلوم و گفت:چى شد..اا لوهان!!تو که باز چشمات خیسن.دوباره دعوات..
نزاشتم حرفشو ادامه بده و بى هوا رفتم سرمو گذاشتم رو شونش.کاى دستشو گذاشت پشتم و گفت:چى شده؟
-باور نمیکنم..که تا چند دقیقه ى پیش..سهونو انقدر اروم دیدم
خیلى یواش اشک ریختم..دست خودم نبود نمیدونم چرا این اشکاى لعنتى بند نمیومدن.کاى اروم چند بار پشتم ضربه زد و گفت:پس باید خوشحال باشى..کجاش گریه داره؟
خودمم هنوز مطمئن نبودم که علت گریم واقعا همین بوده یا اون جمله اى ازش هیچى نمیفهمم
به هر حال حرفى نزدم و ازش جدا شدم نشستم رو مبل.کایم کنارم نشست و گفت:ازم ناراحت بود؟
-اره ولى نه خیلى زیاد
کاى:فکر کنم نباید یه هو انقدر تند میرفتم
-ولى من فکر کنم لازم بود
هانى کنارمون نشست و گفت:چرا رفت؟
شونه هامو انداختم بالا:حتما میخواست تنها باشه 
هانى بلند شد تلفن خونه رو برداشت و زنگ زد.با نگرانى از رو گوشش برداشت و گفت:پس چرا جواب نمیده
کاى:حتما هنوز نرسیده عزیز من انقدر دلواپس نباش
هانى لبشو گاز گرفت و اومد رو مبل نشست.نگاهش کردم و گفتم:یه چیزى بپرسم؟
هانى:بله؟
-روى دست سهون یه جاى یه زخمى بود..اون چیه؟
هانى با ناراحتى به کاى نگاه کرد که سرشو انداخت پایین بعد رو به من گفت:حتما کاى نخواسته ناراحتت کنه..اون زخم مال چند وقت بعد ازدواجش بوده..یه روز که زنش میره سرکار خودکشى میکنه اما از شانسمون زنه یادش نبوده اون روز تعطیله و برمیگرده خونه و..
چرن بغض داشت یکم مکث کرد و ادامه داد:میبرتش بیمارستان و خودشم بهش خون میده
زیر لب گفتم:انتظارشو نداشتم..سهون یه دیابتیه…چطور جاى اون زخم خوب شده؟
هلنى:براى همین مچ دستش خیلى لاغر شده..حتما دقت نکردى
کاى با عصابنیت گفت:سهون در این حد نبود..لوهان تو به روز انداختیش میفهمى؟
حق با اون بود.کاملا حرفشو قبول داشتم.تنها کارى که ازم برمیومد این بود که سرمو بندازم پایین.هانى گفت:حال لوهان تازه خوب شده!الان جاى گفتن این حرف بود؟
کاى در جوابش با همون لحن عصبى گفت:سهون عادت داشت همه بهش توجه کنن عادت داشت همه براش بمیرن و همیشه هم همین بوده.کارى که لوهان باهاش کرد خیلى براش سخت بود خیلى..تو که برادرتو میشناسى!این حرف لوهان که میگه سهون امشب خیلى اروم بود منو بیشتر میترسونه..چه روزى بوده که حال سهون،توش با دیشبش یکى بوده؟
بازم حق با اون بود..ولى حرفاش یه جور خاصى به تنم دلهره انداخت.سهون یه روز میاد خونم شبش میگه نمیخوام ببینمت تو ابدارخونه نگهم داشت و چند روز بعد گفت ازت بدم میاد..رک و راحت گفتم:من به خودم حق ناراحت کردن سهونو نمیدم..ولى به اون این حقو میدم هرکارى دلش میخواد بکنه تا دوباره برگرده به حالت اولش…فقط سهون بشه همون سهون دو سال پیش..اون لحظه که گفتم برو…هیچ وقت فکرشو نمیکردم کار به اینجاها بکشه
چاشمو بستم و گفتم:سرم داره گیج میره
هانى دستشو گذاشت رو شونم:لوهان انقدر به گذشته برنگرد..درست میشه!انقدر به اشتباهات فکر نکن.حداقل ازشون عبرت بگیر نه اینکه فقط به خودت فشار بیارى
همراه کاى و هانى بلند شدم و رفتم سمت اتاق که هانى گفت:من میرم برات شربت..
-نه نه..نمیخواد هانى
کاى سرشو تکون داد و کمکم کرد رو تخت دراز بکشم.پتو رو کشید روم و گفت:حالا نمیخواد به چیزى فکر کنى..سعى کن بخوابى
به حرفش گوش دادم و چشمامو بستم.تا اونجایى که میتونستم حرف سهونو از یاد بردم و نمیدونم کى خوابم برد…
The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)