سلــــــــام به خواننده های صبورم

عاقا من قول نداده بودم که اگه هشتاد تا شه میزارم…گفتم برسونین به هشتاد تا ولی الان قول میدم اگه نظرا به نود برسه تا دو سه روز دیگه بزارمبله!!

آخرین اشکها-قسمت پنجاه وششم

با تکونای دستی چشمامو باز کردم.حس میکردم اصلا نخوابیدم.با پشت دست چشمامو مالوندم و به هانی که رو به روم ایستاده بود نگاه کردم:لوهان..بلند شو باید بریم دکتر

حالم داشت از شنیدن اسم دکتر به هم میخورد.با خودم شرط بستم دیگه رو به مرگم بودم پیش دکتر نرم..با حالت عصبی چشمامو بستم.دوباره دستی تکونم داد.سعی کردم آرامشمو حفظ کنم و دوباره چشمامو باز کردم:بله؟

این دفعه کایو دیدم که کنار هانی ایستاده بود:لوهان پاشو..دکتره برات چندتا آمپول تجویز کرده بود یکیش مونده.

-آمپول؟نمیخوام فکر نکنم لازمم باشه.حالم خوبه

کای:پاشو لوهان لج نکن دوباره حالت بد میشه

-نمیشه نمیخواد نگران باشی

پتو رو کشیدم بالاتر و چشمامو بستم.دوباره هانی گفت:لوهان…چرا یه هو این جوری شدی..حالت تازه داره بهتر میشه به خاطر من بلند شو بریم

چون مخاطبم هانی بود سعی کردم خودمو کنترل کنم اما بازم صدام عصبی بود:هانی من حالم کاملا خوبه نیازی ه دکتر و آمپول ندارم..تو این مدت انقدر رفتم زیر دست دکتر و امپول و سرم دیگه حسابش از دستم در رفته.من انقدر ضعیف نبودم از این به بعدم نمیخوام مثل الانم ضعیف باشم

هانی:اخه برای چی یه هو عصبانی شدی ما که چیز بدی نگفتیم به صلاح خودته..

-اره میدونم شما خیلی به من لطف کردین ولی واقعا دیگه تحمل ندارم ببخشید

کای:اگه این دکتره پا نمیشد بره یه کشور دیگه میگفتم بیاد خودش برات بزنه ولی مجبوریم بریم بیمارستان.الانم بس کن این بازیا رو سهون پشت در منتظره

با شنیدن اسم سهون انگار دو قالب یخ گذاشتن رو چشمام چون گرد شدن و با تعجب گفتم:سهون؟اون اینجا چیکار میکنه؟مگه نرفته بود خونش؟

هانی:چرا رفت ولی وقتی من خواستم سویشرتشو بهت بدم کلید خونشو ندادم چون فکر میکردم برمیگرده همین جا اما وقتی رفت و دید کلید نداره برگشت.

-ساعت چنده؟

هانی:نزدیک یکه..حالا بلند میشی بریم؟

-نه؟اصلا اون یه دونه امپول از کچا پیداشد؟

هانی:سهون رو میز اتاقم دید فکر کرد مال ماست و بهمون که نشون داد برام یاداوری شد…الانم تا سهون هست بلند شو بریم.ماشین کای کمپانیه

-هانی…یکم درکم کن…از بین رفتم انقدر آمپول زدم.همه جای بدنم کبود از رد سوزنه

کای عصبی شد و پتو رو از روم کشید:لوهان…تموم کن.یه آمپول انقدر مسخره بازی داره؟نزنیش درمانت تکیمل نمیشه دوباره سردرد و سرگیجه هات شروع میشن.خوبه؟دوست داری؟

با حرص نیم خیز شدم.خواستم بلند شم که در باز شد و سهون اومد تو:چه خبره اینجا نصف شبی خونه رو گذاشتین رو سرتون

کای که حوصله دهن به دهن کردن با سهونو نداشت از کنارش رد و رفت بیرون.هانی بلند شد و گفت:لوهان راضی نمیشه بیاد امپولشو بزنه..چیزی نیست الا..

سهون حرفشو برید و گفت:اینکه انقدر داد و بیداد نداره.بده من آمپولو

هانی با تعجب به میز کنار تختم که آمپول روش بود اشاره کرد.سهون اومد سمت میز و گفت:خیله خب..خودم براش میزنم

حس میکردم چشمام از تعجب شده چهارتا.وای چیکار کنم این دیگه حرفشو عوض نمیکنه .هانی همون جور با بهت گفت:میتونی؟

سهون:چند ساله دارم انسولین میزنم

هانی:اخه اون…اون فرق داره

سهون:بلد نبودم میبردمش بیمارستان

هانی سرشو تکون داد:خیله خب..چیزی نمیخوای؟

سهون:ضد عفونی کننده برام بیار.

هانی رفت و سهون اومد رو تختم نشست.تپش قلبم از وجود سهون اونم این موقع شب اینجا تو این اتاق رفته بود بالا.

پاهامو که گذاشته بودم زمین اوردم بالا و سرمو انداختم پایین یواشکی نگاهش کردم.هانی اومد تو پنبه و محلول ضد عفونی کننده رو گذاشت رو میز و رفت.سهون بلند شد و گفت:یه امپول انقدر مسخره بازی داره؟

میخواستم سکوت کنم امامنصرف شدم و گفتم:همه ی بدنم تز جایی سون کبود و سوراخه..حالم  ازش به هم میخوره

سهون:ولی باید به حرف دکترت گوش کنی…حتما باید رو به مرگ باشی که دست از ایم مسخره بازیا برداری؟

سرنگو پر کرد اومد سمتم و گفتم:دراز بکش

-چی؟

تازه یادم افتاد به کجام باید امپول بزنه.اروم لبمو گزیده که دوباره گفت:میگم دراز بکش

زورکی به شکم دراز کشیدم.نمیدونم چرا اما ازش خجالت میکشیدم.یکم شلوارمو کشیدم پایین که سهون لبه ی شلوارمو گرفت و بیشتر کشیدش پایین

با هجوم خون به صورتم فهمیدم از خجالت سرخ شدم.ای کاش میرفتم بیمارستان.سهوندستشو کشید رو باسنم و گفت:انقدر ماهیچه هاتو…سفت نکن

نمی تونستم راحت باشم حس خوبی نداشتم.با تماس دست سهونم که دیگه هیچی…

وقتی دید راحت نیستم گفت:ببین آمپولت بد آمپولیه…تا وقتی که راحت نباشی نمیتونم برات بزنم.خودتو اروم کن…من یکم صبر میکنم باشه؟

انگار داشت با یه بچه صحبت میکرد..اما از درکش خوشم اومد.چند لحظه گذشت.خودمو اروم کردم که سهون دوباره دست لعنتیشو گذاشت رو باسنم؟بزنم؟

سرمو تکون دادم و درد .ر.د سوزن به پوستمو حس کردم.چشمامو بستم و دستامو مشت کردم.چون دست مشت شدم سمت سهون بود دیدش و مشتمو باز کرد.به جاش دست خودشو گذاشت توی دستام.ارامشی با این کار گرفتم که باعث شد درد سوزن و مایعی که وارد رگم میشه رو از یاد ببرم.وقتی به اخرای امپول رسیده بود از درد فشارش دست سهونو فشردم.البته این بیشتر یه بهانه بود.داشت امپولو در میاورد که در باز شد و هانی اومد تو.سهون دستشو از تو دستم کشید بیرون و امپولو هم دراورد:تموم شد

هانی:درد داشت لوهان؟

به دروغ گفتم:اره…یکم

سهون گفت:این دکترام انگار همه حرصشونو جمع کردن تو تجویزاشون.از این دردناک تر نبود بده؟

یعنی واقعا انقدر درد داشت و من حس نکردم؟سهون رو جای سوزنو محکم با یه پنبه فشرد.دیگه واقعا داشت خجالتم میومد.دستشو اروم پس زدم و خواستم خودم پنبه رو نگه دارم که زد رو دستم و گفت:انقدر دخالت نکن

هانی با خنده گفت:ببرم اینارو؟

سهون خیلی خشک گفتم:ببر

هانی وسایلو برداشت و رفت بیرون.سهونم بلند شد و من شلوارمو درست پوشیدم.برگشتم و داشتم دراز میکشیدم که گفت:تشکرم بلد نیست

-مرسی ولی…درد داشت

شونه هاشو انداخت بالا و گفت:دیگه نمیتونستم بیشتر طولش بدم…امپولت روغنی بود.دیگه هم سر این چیزای کوچیک علم شنگه راه ننداز

اینو گفت و از اتاق رفت بیرون.لبخند زدم و برگشتم رو به سقف دراز کشیدم.سهون دوباره شده بود همون سهون کم اعصاب خودم.چه موجود عجیب و همچنین دوست داشتنی ای!حالا دلم میخواست همیشه آمپول داشته باشم و تزریق کنندم سهون باشه.انقدر خوب زد که هیچی نفهمیدم..خندیدم…تقریبا دوسال پیش بود که عشقش بهم تزریق کرد بدون اینکه بفهمم کی شروع شد…کی داره تو کل بدنم میپیچه و کی تمام منو در بر گرفت.پلکام سنگین شدن و خوابم برد.

خمیازه ای کشیدم و چشمامو باز کردم.چندتا پلک زدم و با دقت به اطرافم نگاه کردم.هنوز هوا کاملا روشن نشده بود.از جام بلند شدم و رفتم سمت دسشویی دست و صورتمو با اب سرد شستم.به صورت پف کرده و چشمای نیمه بازم نگاه کردم.با پشت دستم پلکامو مالوندم و از اتاق خارج شدم.خواب داشت کم کم از سرم میپرید.به ساعت که شیش رو نشون میداد نگاه کردم.تا حالا انقدر زود بیدار شدنم بی سابقه بود.رفتم رو تختم نشستم وموبایلمو گرفتم دستم.همین که روشنش کردم صداهایی از بیرون اتاق به گوشم رسید.گوشیمو گذاشتم همون جا رو تختم و از اتاق خارج شدم.

صدا از اتاق کای و هانی بود.پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاقشون و پشت در که نیمه باز بود ایستادم.نمیدونم چرا داشتم به حرفاشون گوش میدادم ولی صدای هانی رو شنیدم که با خنده میگفت:وای دیوونه…نکن

کای:اذیت نکن هانی..بگو جون کای جواب مثبته

هانی:بیشتر از هزار دفعه برات این جمله رو تکرار کردم عزیزم خودت باور نمیکنی

کای:انتظار داری باور کنم؟

هانی دوباره خندید:کایــــا!باور کن راست میگم

کای:خب پس چرا نمیزاری دست بزنم؟

هانی:مگه اسباب بازیه که دست بزنی؟

کای:نه ولی بچم که هست.

هانی:اصلا شوخی کردم..خندید و ادامه داد:وااای کای ولم کن قلقلکم میاد دیوونه

کای:هانی..یا مثه ادم پا میشی میای بغلم میشینی یا خودم مجبورت میکنم.

هانی:نمیخوام

صدای کای یکم بلند شد:غلط کردی پدرسوخته مگه دست توئه؟!

هانی:ااا کای نکن..خیلی بی شعوری

کای:هیس حرف نزن میخوام صدای  بچمو بشنوم

هانی دوباره خندید.کای:ساکت باش الان لوهان بیدار میشه

هانی:سرتو وردار از رو شکمم

کای:اه این بچه چرا صدا نداره؟

هانی:حب بچم هنوز تکمیل نشده که تکون بخوره.چه برسه به اینکه بخواد صدا هم بده

چندلحظه سکوت شد.ازچشمام از تعجب گرد شده بود.باورم نمیشد اونا دوباره بچه دار شده باشن.

با خوشحالی خواستم برگردم سمت اتاقم که صدای کای دوباره حس فوضولیمو قلقلک داد.سرمو به ر نزدیک کردم و گوش دادم به صدای کای:یعنی الان واقعا من و تو صاحب بچه شدیم؟یعنی واقعا قراره من بابا شم؟

هانی:مگه اولین باره که این حسو تجربه میکنی؟

کای:نه ولی اولین باره که میخوام واقعا ازتون مراقبت کنم.هیچ چیزی برام مثل تو و این بچه ارزشمند نیست.میخوام تا پای جونم ازتون محافظت کنم.دیگه تا وقتی بچمون به دنیا نیومده نمیزارم هیچ کاری بکنی..اگه خدایی نکرده دوباره مثل دفعه ی قبل بشه دیگه خودمو نمیبخشم

هانی با صدای ارومی گفت:من ازش محافظت میکنم…بهت قول میدم

کای هم با صدای اروم و ملایمو گفت:بعد از این همه مدت درمان و دارو و بیمارستان و دکتر…بالاخره جواب داد..بالاخره میتونم به چیزی که همیشه منتظرش بودم برسم…ممنونتم هانی..خیلی دوستت دارم

دیگه صدایی نشنیدم.خیلی براشون خوشحال بودم.یه جورایی میتونستم حال کایو درک کنم..پس تو این یک سال و خورده ای داشتن درمان میکردن.

برگشتم رفتم تو اتاقم و طاق باز دراز کشیدم.همه ذهنم برگشت به دیشب.دوباره خیال پردازی شروع شد…خیره شدن به یه گوشه و یاداوری خاطرات…در مورد دیشب..نمیدونم چی بگم..یه شب خاص…یه شب تکرار نشدنی…یه شب عالی..یه شب افتضاح…کدومش؟هنوز حرفای سهون کلمه به کلمش توی ذهنم بودن..آرامششو هنوز حس میکردم..اشکاش هنوز یادمن…دیشب..نه دیشب،شب نبود.روزترین شب عمرم بود…روشن ترین شب عمرم اونم کنار کسی که همه کسم بود…چطور میتونستم ممنون خدا باشم؟

همون موقع بود که صدای کایو شنیدم:بیداری؟

از ترس بلند شدم و نشستم رو تخت.ستمو گذاشتم رو قلبم و نفس راحتی کشیدم:هــوف ترسیدم..

کای اومد تو:خیلی وقته بیداری؟

-نه تازه بیدارشدم

منتظر شدم حرفی از بچه دارشدنشون بزنه اما چیزی در این مورد نگفت:خب پس پاشو دست و صورتتو بشور بیا پایین صبحونه بخوریم

از اتاقم رفت بیرون.خوشحالی تو لحنش مشخص بود اما معلوم بود که هنوز از دستم دلخوره.

منم بلند شدم و رفتم پایین.کای داشت قهوه میاورد.نشستم پشت میز.کایم نشست.قهومو گرفتم دستمو خیره شدم به یه نقطه..بعد از چند لحظه کای گفت:به دیشب فکر میکنی؟

سرمو بردم بالا و نگاهش کردم.دوباره پرسید:چیا گفتین؟

نگامو ازش برداشتم و تصویر چهر ه ی خودم تو قهوه نگاه کردم و گفتم:جونگین..این جمله یعنی چی؟ ” تقصیر من چیه که تو رو با قلبم میخوام…اما با عقلم جور در نمیاى؟”

دوباره تو چشماش  نگاه کردم.با نعجب گفت:اینو سهون بهت گفت؟

سرمو تکون دادم.متفکرانه به صندلیش تکیه داد و چشم دوخت به فنجون قهوش و گفت:خب راستش یعنی…نمیدونم…این جمله معنی زیادی داره اما…وقتی سهون اینو گفته یعنی فقط یه معنی داره و اونم فقط خودش میدونه.

آرنجامو گذاشتم رو میز و دستمو گذاشتم زیر چونم..شهامت و جرئت پرسیدن معنی این  جمله رو از خودش نداشتم..میترسیدم همین یه ذره امیدیم که دیشب تو دلم روشن شده بود وباره کور شه.قهومو با نون اغشته به مارمالاد خوردم و به ساعتم نگاه کردم:شیش و نیم بود.یه هو یادم افتاد امروز با سهون کلاس دارم..از روی حس ترس که نکنه دیر کنم و بخواد حذفم کنه بلند شدم.کای زیر چشمی بهم نگاه کرد و گفت:چی شد؟

-من امروز کلاس دارم.باید برم خونه وسایلمو بردارم

کای:حالا نمیخواد امرزو بری

-نه استاد حذفم میکنه

کای:با یه جلسه غیبت؟دیگه منی که رفتم دانشگاهو میپیچونی؟

-قانون استادمونه

کای:کدوم استادخری یه همچین قانونی میزاره؟

با کلافگی ابروهاشو انداخت بالا و داشت به قهوش شکر اضافه میکرد که با خنده گفتم:برادر زنت

کای با تعجب سرشو اورد بالا و گفت:چی؟سهون؟مگه اون…

حرفشو بریدم و گفتم:من برم حاضر شم

سریع رفتم طبقه بالا و لباسامو عوض کردم.با دستام موهامو یکم مرتب کردم و برگشتم پایین.کای همچنان سر میز نشسته بود.با دیدم من گفت:زنگ زدم ماشین بیاد ببرتت خونه

از کنارش رد شدم و رفتم سمت در:دستت درد نکنه…میشه به سهون زنگ بزنی بگی اگه دیر کردم به خاطر اینه که باید برم خونه اماده شم؟من بگم باور نمیکنه

خم شدم تا کفشامو بپوشم.کای اومد به کنار دست به سینه ایستاد:خیله خب حالا راننده رو هول نکنی تصادف کنین

سرمو تکون دادم و به ساعتم نگاه کردم چند دقیقه مونده بود به هفت:دیرم شد…خدافظ

دستی براش تکون دادم و سوار اسانسور شدم.میترسیدم اگه دیر کنم ابرومو جلو همه ببره.همین که در باز شد دویدم سمت در خروجی و رفتم بیرون.راننده سر کوچه بود و داشت میومد جلوی در.سرع سوار شدم.ارسو خودش میدونست فقط کلی سفارش کردم که تند بره اما هنوز ترافیک خیلی سنگین نشده بود.

بعد از پبج دقیقه رسیدم.از پله ها رفتم بالا و وارد خونه شدم.تقریبا چهار روزی میشد که نیومده بودم خونه.رفتم تو اتاقم لباباسمو عوض کردم.نیاز به حموم داشتم اما یکم جلوی موهامو شستم خشک کردم.

یه دور کیفمو چک کردم که همه چیم توش باشه و از خونه زدم بیرون.سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت دانشگاه.طبث انتظارم خیابون اصلی ترافیک سنگینی داشت .اخم کردم و مشتمو کوبیدم به فرمون:لعنتی

چهار دقیقه از شروع کلاس شروع شده بود.یعنی سهون امروزم سر موقع سر کلاس حاضر شده؟اونم مثل من دیشب دیر وقت خوابید.

به زور بعد از چهار دقیقه دیگه خودمو رسوندم به دانشگاه.ماشینو پارک کردم و کیفمو برداشتم دویدم داخل..اول سعی کردم خیلی اروم و محکم راه برم اما وقتی که چشمم به ساعت خورد بیخیال ابرو شدم و تا جلوی در کلاس دویدم.ده دقیقه گذشته بود…

صداشو از داخل کلاس میشنیدم.دستامو مشت کردم اوردم جلوی دهنم و گلومو صاف کردم.چند ضربه به در زدم و با اجازه سهون که گفت:بفرمایید” درو باز کردم.

از لای در به سهون که با دیدن من اخم کرد نگاه کردم.یکم بیشتر درو باز کردم و گفتم:سلام استاد..من تو تراف…

وسط حرف سهون روشو برگردوند و گفت:بفرمایید بیرون وقت کلاس منو نگیرین

با کلافگی یکی از پاهامو کوبوندم رو زمین و گفتم:استاد شما…

سهون چشماشو به هم فشرد و با غغضب گفت:بیرون..

از رو حرص لبامو جمع کردم  و درو بستم.خودش که دیشب پیشم بود.خودش که میدونست من باید میرفتم لباسامو عض میکردم.حتما به خاطر اینکه بچه های کلاس نخوان در موردش این فکرو کنن که حرفا و قانوناش الکین این کارو کرد..یا نه شایدم…

سرمو تکون دادم و رفتم تو راهرو نشستم.یاد حرفای کای افتادم که میگفت هیچ روزی نیست که توش سهون با دیشبش یکی بوده باشه.واقعا هم حرفش درست بود.نا اخر کلاس نشستم رو نیمکت داخل رهارو.به گوشییم نگاه کردم.نه تا میس کال از شیو و سه تا هم از چن داشتم.از روی بی کاری شماره ی شیو رو گرفتم و باهم حرف زدیم

چند دقیقه به پایان کلاس مونده بود.بلند شدم و رفتم کنار در کلاس ایستادم.بچه ها تک تک از کلاس خارج میشدن و میرفتن.وقتی که مطمئن شدم کلاس خالی شده رفتم تو و درو بستم.سهون پشت میزش ایستاده بود و داشت وسایلشو جمع میکرد.رفتم رو به روش ایستادم.سهون زیر چشمی بهم نگاهی انداخت  و گفت:بله؟

-چرا نذاشتین بیام سر کلاس؟

سهون:چون به قوانین کلاس من احترام نزاشتی

-مگه من میتونم ترافیکو با قانونای شما جور کنم؟

سهون:مشکل من نیست

-خب باید اول میرفتم خونه خودم لباسامو عوض میکردم وسایلمو برمیداشتم میومدم کلاستون

سهون:چهار صبح بیدار میشدی به کارات برسی

با چشمای متعجب گفتم:حالم خوب نبود.تا الانشم فقط شیش ساعت خوابیدم.

سهون بی هیج حرفی بیقه وسایلشو جمع کرد گذاشت تو کیفش و گفت:به هر حال من نمیتونم نسبت به قوانین کلاسم بی اهمیت باشم.حرفم یکیه

زیر لب گفتم:عجب غلطی کردم با تو برداشتم

سهون سرشو ارود بالا و گفت:چی گفتی؟

-ه..هیچی

سهون:ترم بعد اگه با هم بودیم که میبینمت اگرم نه که موفق باشی

-کدوم کلاسمو حذف کردین؟

سهون:جفتشو

-یعنی هیچ جوری..

حرفمو برید و محکم گفت:نه

خم شد تا کیفش که روی صندلی هست رو ببنده.با حرص گفتم:سهون

سهون:کوفت

خم شدم به چشماش نگاه کردم و گفتم:سهون

خیلی سریع صاف شد و با اخم انگشتشو به نشونه ی تهدید اورد بالا:لوهان اگه…

دیگه نتونستم خندمو کنترل کنم و سریع از کلاس خارج شدم.راهرو رو با قدمای بلند پشت سر گذاشتم و از محوطه خارج شدم.از سوپر مارکت رو به روی دانشگاه چندتا شکلات و یه ابمیوه گرفتم و خوردم.عادت داشتم همیشه صبحونمو زیاد بخورم.

از سوپر مارکت که خارج شدم جشمم خرود به سهون که داشت از دانشگاه خارج میشد.هر کسی سر راهش میدیدش بهش سلام میکرد و سهونم با یه اخم سرشو به نشونه ی جواب تکون میداد.سریع دویدم اون سمت خیابون که سهون داشت توش قدم میزد.رفت سمت ماشینش.کیفشو گذاشت صندلی عقب.کتش رو هم دراورد و اویزون کرد.همین که سوار شد و خواست کمربندشو ببنده به اطرافم نگاه کردم و درو باز کردم و نشستم تو.

با تعجب برگشت به من که بی اهمیت به رو به روم خیره شده بودم نگاه کرد.وقتی دیدم داره تو سکوت نگام میکنه گفتم:چیزی رو صورتمه؟

سهون:بله؟

-اخه خیره شدی

سهون اخم کرد و گفت:برای چی بی اجازه سوار شدی؟اونم جلوی دانشگاه

-چون کارت دارم

سهون:هر کی کارم داره باید همین جوری سوار ماشینم شه؟

دوباره اعصابم داشت به هم میریخت.چندثانیه نگاش کردم و دستمو بردم سمت در که ماشینو روشن کرد و راه افتاد.لبخند پیروزمندانه ای زدم اما سریع از روی صورتم پاکش کردم و گفتم:میشه یه دلیل قانغ کننده بیاری برای اینکه حذفم کردی

سهون همون طور که با اخم به رو به روش نگاه میکرد گفت:دوباره بگم؟قانونمو رعایت نکردی

-دوباره بگم؟ترافیک بود..به کای هم گفتم که بهت بگه دیرم میشه تا برسم.

سهون چیزی نگفت.تو اون سکوت یاد دو سال پیش افتادم.وقتی سوار ماشینش میشدم..سفرمون..اون شبی که میخواست بره..تو اتوبان زد کنار و بغلم کرد..

اب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم پایین.فهممیدم نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت:باز چیه؟

-از این به بعد در هر حالی بودم میام کلاس.برای این ترم خیلی زحمت کشیدم این دو واحدو..

وسط حرفم با عصبانیت گفت:گور بابای اون دو واحد..نمیخوام سر کلاسم بیای لوهان..میفهمی اینو؟

منم عصبی شدم؟چرا؟چرا انقدر خودخواهانه برخورد میکنی؟همه چیو به نفع خودت میگیری همش

سهون:قبلا درمورد این چیزا حرف زدیم نمیخوام دوباره شروع کنم.تو منو نابود کردی میفهمی؟اگه انقدر شجاعی که این جوری باهام حرف میزنی چرا همون موقع نمیومدی بگی دردت چیه ها؟چرا مثل کبک سرتو کرده بودی تو برف و یه حرف زدی رو همونم موندی؟تو منو از بین بردی اینو هیچ وقت فراموش نمیکنم

لبمو با زبونم تر کردم.حق با اون بود.هم اونو از بین بردم هم خودمو:من از همون اولم نمیخواستم با ورداشتن واحدام با تو جفتمونو اذیت کنم اما خب فقط کلاسای تو جا داشتن..در مورد حرفاییم که زدی..من همیشه خواستم باهات حرف بزنم.خواستم موضوع رو برات روشن تر کنم اما تو اصلا به من مهلت نمیدی.

سهون:خیله خب میریم خونه من حرف میزنیم.

بعد از چند دقیقه با استرس گفتم:حالا…میشه بیام سر کلاس؟دیگه…

نفس عمیقی کشید و گفتکفقط چون کای اصرار کرد حذفت نکنم

پاشو گذاشت رو پدال گاز و با سرعت خیلی بالایی تا خونه روند…

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)