سلـــــــــــــــــام سلــــــــــــــــــام بفرمایید قسمت جدید

آخرین اشکها-قسمت پنجاه و هفتم

 

سهون با ریموت درو باز کرد و رفت تو پارکینگ ماشینشو پارک کرد.وقتی وارد شدیم چشمم خورد به کنار در.یاد اون شبی افتادم که سهون حالش بد شد و اومدم خونش.موقع رفتنم نگهبان اجازه نمیداد.منم از سر لج بازی تو اون برف و سرما نشستم رو زمین جلوی در…یادمه سهون اومد و منو انداخت رو کولش به زور برد خونش…کی این روزا گذشتن
پیاده شدیم و بعد از گذرودن حیاط از پله ها رفتیم بالا.سهون پشت سر من وارد خونه شد و درو بست.چراغا رو روشن کرد.یواشکی چشمامو بستم و هوای خونشو نفس کشیدم.چقدر دلم برای این خونه تنگ شده بود.
اروم به اتاق خوابش نگاه کردم و بعد از اونم بالکنش.انقدر دلتنگ بودم که چند دقیقه فقط مات خونش بودم..با صدای پرت شدن سوئیچ رو میز به خودم دومدم و رفتم رو یکی از مبلا نشستم سوئیچ ماشین خودمم که جلوی دانشگاه بودو گذاشتم کنارم.سهون اومد دقیقا رو به روم نشست و همون طور که خم شده بود جلو با ابرو های تا خورده نگاهم کرد.تصمیم گرفتم همه چیو بگم…همه چیو:خب راستش نمیدونم از کجا شروع کنم.چی بگم که بتونم قانعت کنم..کلی حرف تو ذهنم داشتم اما همه پاک شد..میدونی چیه!حس میکنم ما از نسل ادمای بلا تکلیفیم..وقتی تنهاییم دلمون برای هم تنگ میشه اما وقتی به هم میرسیم لال میشیم.انگار یه نیروی نامرئی قدرتمند تر از مایی وجود داره که دهنامونو بسته تا مبادا در مورد دلتنگیهامون حرفی بزنیم.مبادا ناگفته هامونو به هم بگیم..من دو سال خودمو پیدا نکردم…بلا تکلیف بودم..میدونی خب…من دوستت دارم اما شهامت ابرازشو ندارم.خیلی بیچاره ام نه؟انقدر تو بیان احساساتم ناچیزم که صبر کردم تا تو قدم پیش بزاری تا منم حرفی بزنم اما نشد..دیشب با تموم وجود دلم میخواست بهت بفهمونم که هنوز چقدر دوستت دارم..و مطمئنم که همین کارم کردم اما…نمیدونم…نمیدونم چرا تو هنوز انقدر دلت از من پره..رفتارات میگن دوسم داری اما حرفات میگن حتی حاضر نیستی به عنوان کارگر برات کار کنم.
خیز برداشت و خواست چیزی بگه که دستمو بردم سمتش و چشمامو بستم:نه.هیچی نگو…هنوز من حرف دارم..اون روزی که اومدم خونتونو یادته؟که هیچ وقتم بعدش نفهمیدم مامانت برای چی میخواست منو ببینه اما فهمیدم که اون میدونست ما چقدر همو دوست داریم.ولی با حرفاش همه چیو خراب کرد.دومینو وقتی نابود میشه که اولین مهره دچار لغزش شه.همون کافیه تا همه رو از بین ببره…اون شبو یادت بیار…من با حرفا و کارای مامانت از درون اتیش گرفتم.منتظر بودم تو یه چیزی بگی اما سرتو انداخته بودی پایین و فقط گوش میدادی.اگه انقدر ازش حساب نمیبری که بی اجازش رفتی زن گرفتی پس چرا اون شب فقط گوش میدادی؟وقتی گفت فقط از روی ترحم و دلسوزی و حال کردن با منی چرا حرفی نزدی؟منم غرور داشتم به منم حق بده.تو حتی اون موقع هم پافشاری نداشتی برای اینکه حرفامو بشنوی یا دلیلمو بدونی.بی هیچ حرفی گذاشتی رفتی.منم اونجا بود که به همه چی شک کردم.به اون همه مدتی که باهم بودیم.تو حتی به زور جواب سلام منو میدادی یادته؟هر وقت عشقت میکشید باهام خوب میشدی..الانم حرفامو زدم..بعد این همه مدت با اون سیلی ای که از طرفت خوردم…بازم دارم بهت میگم چقدر دوستت دارم..دارم بهت میگم که بخشیدمت.برای سومین باره که میگم خیلی راحت بخشیدمت چون دوست دارم بازم تو زندگیم باشی ولی..ولی نمیدونم چرا تو منو نمیبخشی.
سهون با چشمای خمارش گفت:می دونی چیه..اخرش دل به جایی میرسه که یا باید خون شه یا سنگ..خیلی وقته که سنگ،کل قلب منو به خودش گرفته.
-درست میشه..من درستش میکنم…
سرمو با چشمای ریز شده از ناراحت تکون دادم:بهونه ی خوبی نبود
با چشمام داشتم ازش خواهش میکردم که برای یک لحظه غرورشو بزاره کنار..برای یه لحظه با خودش کنار بیاد ولی فقط اخم کرد و گفت:تو وقتی حق داری توقع بخشش داشته باشی که خودت چیز با ارزش تری رو بخشیده باشی
لبخند تلخی زدم:گفتم که…خیلی وقته بخشیدم…خیلی وقته بخشیدمت..من چیزی با ارزش تر از تو ندارم..سهونا…من حرفای تو رو فراموش کردم..کاراتو فراموش کردم اما احساسی که تو قلبم ایجاد شده رو نه…هیچ وقت نتونستم فراموشش کنم.
سهون:خوبه..پس منو توی قلبت داری..دیگه چه نیازی..
حرفشو بریدم و گفتم:من نمیخوام تو رو تو قلبم داشته باشم.میخوام کنارم داشته باشم..چرا اینو نمیفهمی؟
از نگاه ماتش هیچی نمیفهمیدم.فقط تو چشمام نگاه می کرد.با عصبانیت بلند شد و یه دستشو زد به کمرش اون یکی دستشم کشید به صورتش.بلند شدم رفتم پیشش ایستادم:مشکلت چیه؟چرا میزاری غرورت کورت کنه؟
با عصبانیت برگشت سمتم و گفت:بارونو دوست داری اره؟
با تعجب گفتم:اره
سهون:اما وقتی بارون میاد چتر دستت میگیری.افتابم دوست داری نه؟اما زیر نور افتاب میری تو سایه.بادو دوست داری اما وقتی باد میزنه پنجره ها رو میبندی.حالا درک کن ترس منو وقتی بهم میگی دوست دارم
بغض داشت گلومو میگرفت.سهون انقدر بی انصاف نبود:این تفسیر درستی از حرفای من نیست..سهون حرفات از ته دلت نیستن.اینا رو یه سهون احمق و مغرور داره میگه نه تو…سهونا من…من نمیخوام پشیمون شیم..من همه حرفامو بهت زدم
سهون:حالا از خونه ی من برو بیرون
بدون اینکه تعجب کنم به چشماش نگاه کردم که به زمین خیره شده بود.کم کم داشتم معنی اون حرفشو که میگفت” تقصیر من چیه که تو رو با قلبم میخوام…اما با عقلم جور در نمیاى “رو درک میکردم اما نه خیلی کامل.فاصلمونو کم کردم و گفتم:نمیخوام انقدر کشش بدم اما انگار نمیشه..سهون تو منو با یه دنیا تنهایی گذاشتی رفتی.دو سال صبر کردم.هر لحظش با فکر کردن به تو گذشت.الان بیشتر از بیست و چهار ماه گذشته.با کارام گفتم دوست دارم.با نگاهم گفتم دوست دارم.با حمایتم گفتم دوست دارم.با زبون بی زبونی گفتم دوست دارم ولی هیچ کاری نکردی..الان..الان دارم خیلی واضح بهت میگم عاشقتم اما…تو بازم بی تفاوتی.این درست نیست..تو فقط در یه حالت میتونی باهام این جوری کنی..اونم اینکه دیگه دوستم نداشته باشی
تو چشمای غمگینش که قفل بود رو چشمای من برق عجیبیو دیدم اما روشو ازم برگردوند و به یه گوشه خیره شد.خیلی اروم دستمو گذاشتم زیر چونش و صورتشو برگردوندم سمت خودم:سهونا…تو چشمام نگاه کن و…بگو که دوسم نداری

فاصله ی بینمون خیلی کم شده بود.سهون با چشمای خمارش به تک تک اجزای صورتم نگاه کرد و گفت:دوست ندارم
-دروغ گوی خوبی نیستی
سهون بالاخره تو چشمام نگاه کرد و گفت:نمیخوام کوچیکت کنم…قلب من سنگ شده…برو
اشکی که تو چشمم جمع شده بود با یه پلک رو گونم سر خورد:من نمیخوام پشیمون شم نمیخوام..نمیزارم تو این حال بمونیم..هر چی میخوای بگو ولی بی انصافی نکن سهون…با غرورت بجنگ
دستشو از رو بازوم کشید بالا و اشکامو پاک کرد:لوهان..برو
شصتش رو گونم موند.اشکام با شدت بیشتری به چشمام هجوم اوردن..هیچی نگفتم چونم میلرزید.سهون دستشو اورد پایین تر و اروم چونمو بین انگشتاش قرار داد.مردمک چشماش میلرزید.نگاهش بین دوتا چشمای خیسم دائم در حال رفت و امد بود.آخر سر نگاهشو از روم برداشت و دستشو برد لای موهاش.انقدر محکم به عقب کشیدش که ناخوداگاه دستمو بردم بالا و گذاشتم رو دستاش تا بیشتر از این نکشه.دوباره به چشمام نگاه کرد.یکم اروم تر از قبل.دستشو از زیر دستام کشید بیرون و گذاشتش روی دستم.اوردش پایین و بوسه ی نرمی روی انگشتام زد..
چرا این بازی تموم نمیشه..چراسهون حرف نمیزنه..اگه دوسم داره چرا انگشتامو بوسید و دوباره داره این کارو تکرار میکنه…
منتظر موندم.هیچی نگفتم فقط نگاه منتظرمو به لباش دوختم.اون باید یه چیزی بگه…
سهون لباشو به هم فشرد و همون طور که دستام توی دستاش بودن گفت:لو..لوهان…من…اگه…اگه من
چشامو اوردم بالا تر زل زدم تو نگاش که صدای زنگ تلفن تو خونه پیچید.دلم میخواست برم و محکم بکوبونمش به زمین.از مخترعش متنفر شدم.
سهون ناچارا دستمو ول کرد و رفت سمت تلفن.عصبی ورش داشت و گفت:بله؟
اخماش باز شدن و با بهت و ترس گفت:مامان..اره…دانشگاه بودم..چی؟اینجا؟..نه تنهام
نگاهشو دوخت بهم و گفت:تا چند دقیقه دیگه جلو در خونمی؟
اگه میتونستم،میموندم و تا میتونستم میزدمش.هیچ وقت حضورش به موقع نبود..اشکامو با آستینم پاک کردم و کیفمو برداشتم.دیگه نه سهونو نگاه کردم و نه به حرفاش گوش دادم فقط از خونش خارج شدم و اروم از پله ها رفتم پایین..سرمو انداخته بودم پایین.
اگه الان مامانش زنگ نمیزد اون چی میخواست بهم بگه؟اگه اون چی؟چرا هی میگفت اگه من…منظورش چی بود..چی میخواست بگه..بالاخره حرف زد..داشت صحبت میکرد…نرم شده بود..داشت با خودش کنار میومد..داشت یه چیزی میگفت..
به حیاطش رسیدم و مشتمو کوبیدم رو نرده های کنار باغچه..صدای ترمز زدن ماشینی و باز شدن درش باعث شد با ترس و تردید بدوام سمت پارکینگ که سمت راست ساختمون بود.من الان دقیقا جلوی ساختمون بودم.سریع رفتم و همین که به ماشین سهون رسیدم صدای باز شدن در اومد.از ترس نمیدونستم چیکار کنم.نمیتونستم بزارم بعد این همه مدت منو ببینه.مطمئن بودم خوردم میکرد با اون اخلاقی که داشت..
به در ورودی نگاه کردم.پشتش به من بود و داشت درو می بست.همین که خواست روشو این ور کنه پریدم پشت ماشین که یه چیزی ازم افتاد و صدای بلندی داد.برنگشتم ببینم چیه فقط از ترس لبمو گاز گرفتم و چشمامو محکم رو هم فشار دادم.ضربان قلبم رفت بالا.آب دهنمو قورت دادم و خم شدم تا از زیر ماشین ببینم مامانش کجاست.پاهاشو دیدم که داشت میرفت سمت ساختمون.اروم اما محکم قدم برمیداشت جوری که صدای پاشنه های کفشش تو محوطه میپیچید.داشت نزدیک ساختمون میشد که مسیرشو کج کرد سمت ماشین.حس کردم قلبم داره از کار میوفته..دستمو گذاشتم جلوی دهنم و هیچ حرکتی نکردم.صدای راه رفتن مامانش متوقف شد.اروم یکم سرمو بردم پایین دیدم کنار ساختمون ایستاده اما روش به سمت پارکینگه.چند ثانیه ای گذشت که صدای حرف زدنشو شنیدم.فهمیدم به یکی زنگ زده ولی هر چی سعی کردم بشنوم چی داره میگه نشد.صداش اروم و بیشتر شبیه زمزمه بود.خیلی سریع حرفشو تموم کرد و با قدمای تند رفت تو ساختمون.
وقتی مطمئن شدم رفته از پشت ماشین اومدم بیرون و دویدم به سمت در و رفتم بیرون.حواسم نبود و انقدر درو محکم بستم که صدای بلندش تو کل کوچه پیچید.چشامو از رو ترس و نگرانی کوچیک کردم و دویدم به سمت خیابون.میترسیدم از پنجره ای منو ببینه.بیشتر شبیه افعی بود تا مادر..ای کاش اسکیتام الان پام بودن…
بالاخره رسیدم به سر کوچه.خم شدم و دستامو به زانوهام تکیه دادم تا نفسم بالا بیاد..سرمو انداخته بودم پایین و ابروهام به خاطر تپش بالای قلبم رفته بودن تو هم.اب دهنمو قورت دادم و همین که دستمو اوردم بالا تا عرق روی صورتمو خشک کنم صدای بلند گاز دادن ماشینی رو شنیدم اما توجهی نکردم.چون کنار خیابون بودم و عادی بود..هنوز نفس نفس میزدم اما..نه..یه چیزی اینجا غیرعادیه..چرا صدای ماشین داره بلند تر میشه چرا داره نزدیک من میشه.همین که سرمو اوردم بالا آسمون و زمین چرخیدن و درد خیلی زیادی رو تو بدنم حس کردم..تنها چیزایی بودن که اون لحظه دیدم و یادم موندن…
با صدای زنی از خواب بیدار شدم.چشمامو اروم باز کردم.اول یکم همه جا تار بود اما چشمم خورد به دیوار سبز و سفید رو به روم…اینجا کجاست!هیچی یادم نمیومد.
خواستم بلند شم بشینم که درد زیادی رو تو پا و کمرم حس کردم.چشمام از درد رو هم فشرده شدن..بازشون کردم و یه نگاهی به خودم انداختم.روم یه ملافه سفید بود و پامو بسته بودن و دست چپمم تو گچ بود..
دوباده یه نگاهی به اطراف انداختم..من تو بیمارستان بودم…یادم اومد که سر کوچه ی خونه ی سهون بودم که یکی زد بهم..ولی چرا
به پنجره ی سمت چپم نگاه کردم.هوا تاریک بود.سرمو چرخوندم و پسریو رو صندلی سمت راست تختم دیدم.سرش توی گوشیش بود.تقریبا همسن و سال خودم میزد.اب دهنمو قورت دادم اما گلوم خشک شده بود.با صدای گرفته ای گفتم:آقا
سریع سرشو از گوشیش دراورد و با دیدن چشمای بازم بلند شد اومدم سمتم:ااا بالاخره به هوش اومدی؟خوبی؟بهتری؟همه چی یادته؟

نمیشناختمش.پسری با تیپ اسپرت و چهره ی با نمکی بود.اومد کنار تختم ایستاد و خم شده بود رو صورتم:من…من شما رو نمیشناسم
پسره دستپاچه یکم صورتشو برد عقب و گفت:وای من چرا دکترو صدا نکردم بیاد معاینت کنه باز من هول شدم الان میرم صداش میکنم

خواستم بگم نرو تشنمه که دوید و از در رفت بیرون.سرمو با کلافگی گذاشتم رو بالش..همین یکیو کم داشتم..فک کنم فقط کای و شیو تا حالا تصادف نکردن..مار از پونه بدش میاد در خونش سبز میشه.هر چی از دکتر و بیمارستان متنفر تر میشم بیشتر پام بهش باز میشه.
در باز شد و دکتر و پسره اومدن تو.دکتر معاینم کرد که پرسیدم:تا کی باید دستم تو گچ باشه؟
دکتر لبخند کوچیکی زد و گفت:حداقل سی الی چهل روز که جوش بخوره…بهتری؟سردرد یا سرگیجه نداری؟
سرمو به نشونه ی نه تکون دادم.داشتمم نمیگفتم.دکتر خواست بره که پرسیدم:میتونم اب بخورم؟
دکتر گفت اره و رفت.پسره رفت رو صندلی نشست.نمیدونم چرا اما ازش پرسیدم:شما زدی به من؟
پسره با چشمای گرد گفت:من؟نه من فقط تو اون کوچه ای بودم که داشتی توش قدم میزدی.دیدم خم شدی که یکی اومد بهت زد و رفت..فکر کنم عمدی بود اخه کنار کوچه ایستاده بودی
-پس یعنی شماره پلاکو دیدین؟
پسره:خب نه راستش من وقتی دیدم رفتی بالا اومدی پایین تقریبا وسطای کوچه بودم و تا اومدم که بدوام سمتت طرف گازشو گرفت در رفت.متاسفم
-ماشینش چی؟اونم ندیدی؟ 
پسره به نشون ی فکر کردن خیره شد به سقف و گفت:چرا…فکر کنم یه هیوندای شاسی بلند سفید بود.
نفس عمیقی کشیدم:میشه یه لیوان آب بدی..خیلی تشنمه 
پسره:اوه حتما
برام یه لیوان پر اب ریخت و داد بهم.انگار دنیا رو دادن بهم.انقدر تشنه بودم که تا ته همشو یه نفس خوردم و گذاشتم کنار میز:پس یعنی شما منو آوردی بیمارستان
پسره با لبخند سرشو تکون داد.چندثانیه بهم خیره موند که یه هو گفت:آهــــا
انقدر یه هویی گفت ترسیدم و یکم از جام پریدم.پسره گوشیشو دراورد گرفت سمتم و گفت:حتما تو این یکی دو روز خانوادت خیلی نگرانت شدن
با حالت متعجبی گفتم:موبایل خودم تو کیفمه
پسره:راستش یه پرستاری اومد بی هوش بودی جیبا و کیفتو گشت اما موبایلتو پیدا نکرد
اخم کردم.یعنی چی…خونه سهون که اصلا گوشیمو درنیاوردم..نکنه وقتی ماشین زد بهم ازم افتاد.چون هنوز دست پسره دراز بود گوشیشو گرفتم و زنگ زدم ب شیو:الو؟
-سلام شیو
شیو:سلام..لوهان..تویی؟خطتو عوض کردی؟ 
-نه این موبایل یه نفر دیگس

پسره اومد جلومو با ادا گفت:اسمم هونگ کیه
با تعجب به رفتاراش نگاه کردم و گفتم:مال هونگ کیه
شیو:هونگ کی؟هونگ کی دیگه کیه؟
-امم خب راستش…من تصادف کردم این…
شیو با تعجب وسط حرفم گفت:تصااادفففف؟ 
موبایلو از گوشم فاصله دادم و گفتم:اره اره چیزی نیست.گفتم بهت خبر بدم 
شیو:الان خوبی؟جاییت شکسته؟؟ 
-چیز مهمی نیست دستم شکسته و..
به پای داخل آتلم نگاه کردم:فکر کنم پامم یه چیزیش شده
شیو:اره اصلا چیزی نیست باید از وسط شیش تیکه میشدی که یه چیزی بشه..کدوم بیمارستانی؟
-خودم نمیدونم..ادرسو برات میفرستم ولی فردا بیا..امروز تا بخوای بیای وقت ملاقات تموم میشه
شیو ناچارا گفت:باشه.چیزی نمیخوای؟
-نه
شیو:مواظب خودت باش یکم
-خیله خب.خدافظ
شیو:خدافظ.
تماسو قطع کردم و گوشیو گرفتم سمت پسره که با لبخند دندون نمایی نگام میکرد.این چرا این جوریه.دیدن من انقد شادش میکنه:مرسی
با تعجب گفت:همین؟پدر…مادر؟فقط دوستت؟
نگامو ازش گرفتم و گفتم:من پدر و مادرمو از دست دادم
پسره موبایلشو گرفت و گفت:اخی…متاسفم
با لبخند گفتم:مهم نیست.. 
خواست چیزی بگه که وقت ملاقات تموم شد:بابت همه چی ممنونم.فکر کنم زندگیمو مدیون شمام
هونگ کی:خواهش میکنم.وظیفه بود.
-اگه میشه ادرس اینجارو برای دوستم بفرستین
هونگ کی:حتما…بازم میام دیدنت
سرمو تکون دادم و لبخند کجکی ای زدم.پسره رفت و دوباره تنها شدم.کی حوصله داره اینجا بمونه..اونم تنهایی..تا شب دست درد وحشتناکی کشیدم.نمیخواستم به روی خودم بیارم اما واقعا نمیشد.قبل خوابم به دکتر گفتم دستم خیلی درد میکنه و اونم چندتا مسکن داد و رفت.با خوردنشون نفهمیدم کی و چه جوری چشمامو بستم و خوابیدم.
با صدای کسی که اسممو مدام تکرار میکرد از خواب بیدار شدم:لوهان…لولو…پسر بیدار شو دیگه
چشمامو یکم به هم فشردم و بعد باز کردم.شیو بود.با دیدنش لبخندی زدم ک گفت:وضعیتتو خیلی دوست داری که لبخند میزنی؟چی شد یه هو؟اخه چرا تصادف کردی؟ 
-سلام
شیو:اره…باشه..سلام..خب بگو
نشست رو صندلی کنار تختم و منم همه چی رو از وقتی که صبح رفتم دانشگاه و تا وقتی که تصادف کردم براش توضیح دادم.با اخم به حرفام گوش میداد:نمیفهمم..اخه کی باهات دشمنی داره؟
شونه هامو انداختم بالا.دوباره پرسید:هیوندای سفید شاسی بلند..نمیدونم.هیچکی تو ذهنم نی…
یه هو چشماش گرد شدن و با صدای اروم تری گفت:لوهان…گفتی وقتی تو پارکینگ بودی مامانش داشت با تلفن حرف میزد و بعدش سریع دوید تو؟
-اره..خب چطور؟
شیو چند ثانیه بهم خیره شد و بعد سرشو انداخت پایین:هیچی…
-نگو که شکّت به مامانشه
شیو:نمیدونم..نمیخوام زود قضاوت کنم…حالا بهتری؟دست دردت خوب شد؟
با اینکه هنوز یکم درد داشتم گفتم:اره دیگه درد نداره
شیو:خوبه…تا کی باید اینجا باشی؟
-نمیدونم نپرسیدم
یه هو یاد کلاسام افتادم و چشمام از ترس گرد شد.من تازه کلی به سهون خواهش کردم که بزاره برگردم سر کلاس…با این همه غیبت دیگه ممکن نیست اجازه بده این ترم سر کلاساش حاضر باشم.
تا وقتی شیو پیشم بود حرفی نزدم اما همین که رفت یه خط آزاد گرفتم و زنگ زدم به سهون.از استرس گوشیو تو دستم میفشردم.بعد از چندتا بوق جواب داد:بله؟
-سلام سهون…
سهون:لوهان؟ 
-اره منم…خواستم…خواستم بگم من چند جلسه نمیتونم بیام 
سهون:یعنی چی؟تازه ازم اجازه گرفتی بیای سر کلاس
-اخه من..
وسط حرفم با عصبانیت گفت:اصن تو معلوم هس کجایی؟گوشیتم ک جواب نمیدی.راحتی دیگه؟
-بزار حرفمو بزنم..من تصادف کردم
سهون:تصادف؟تو تا نمیری حواستو جمع نمیکنی نه؟الان خوبی؟چیزیت نشده؟
-نه چیزی نیست.دستم شکسته پامم آتل بستن
سهون:خو یه باره بگو مردم فقط نفس میکشم دیگه
یکم خندم گرفت:لحنت جوریه ک انگار از قصد رفتم زیر ماشین
سهون:حالا کجایی؟ 
-بیمارستان
سهون:خصوصیه یا نه؟
-چه فرقی مبکنه؟
سهون:از صدام مشخصه که اعصاب ندارم پس درست جواب بده. 
نگاهی به اتاق و تجهیزاتش انداختم:نمیدونم..اره فکر کنم
سهون:کجاست؟
-نمیدونم
سهون:اسمش چیه؟
-نمیدونم
سهون:خسته نشی یه وقت
-هوم؟
سهون:از بس به مغزت فشار میاری
تازه فهمیدم منظورشو.دوباره درد دستم داشت زیاد میشد.موبایلو گذاشتم بین شونه و گوشم و با دست آزادم اون یکی دستمو یکم فشردم:خب من بیهوش بودم
سهون:از یکی بپرس. 
چقدر نگرانم شده بود.از خوشحالی لبخندم گوش تا گوش باز شد.به اطرافم نگاه کردمو زنگیو فشار دادم.یه پرستار اومد ادرسو گفت و رفت.منم همونو به سهون گفتم و قطع کردم.غروب که دکتر اومد معاینم کنه هرچقدر گفتم حالم خوبه باور نکرد…واقعا مشخص بود دکتر قهاریه چون از توی قیافم و یه سری چیزایی که ازشون سر درنمیاوردم فهمید که هنوز درد دارم.بازم همون مسکن قوی دیروزیو بهم داد و دوباره خوابم برد…
چشمامو که باز کردم هوا تاریک بود.اتاقم تاریک بود و فقط یه دیوار کوب با نور ملایمی روشن بود.بدون اینکه تکون بخورم خمیازه ای کشیدم.بدنم کوفته شده بود.از پنجره به ماه نگاه کردم و خواستم یکم صندلیو صاف کنم که با صدای سهون از ترس داد کوتاهی زدم:چه عجب
به سرعت رومو برگردوندم سمتش.سهون رو صندلی نشسته بود.پاشو انداخته بود رو اون یکی پاش و لم داده بود به پشتش.

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)