سلام بچه ها.میدونم خیلی دیر شد ولی خب حقو میدم به خودم چون نظرا خیلی پایین بود.دیگه تابستونم رسما شروع شد و نمیتونم تعداد کامنت زیر نودو بپذیرم.جون سیبیلای نداشته ی اس ام نزارین من هر دفه بگم..

!!دوستانی که میخوان فیکو تازه شروع کنن حرفای اخرمو بخونن!!

آخرین اشکها-قسمت پنجاه و هشتم

به سرعت رومو برگردوندم سمتش.سهون رو صندلی نشسته بود.پاشو انداخته بود رو اون یکی پاش و لم داده بود به پشتش.با تعجب گفتم:کی اومدی؟
سهون:خیلی وقته
-اخه الان که…چه جوری گذاشتن بیای؟وقت ملاقات… 
حرفمو برید و گفت:به ایناش کاری نداشته باش.دستت چطوره؟ 
-خوبه…اصلا درد نداره
سهون:دروغ نگو…با دکترت صحبت کردم.بهتری؟
بلند شد و اومد سمتم.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:نمیدونم…از وقتی چشم باز کردم تنها چیزی ک سرم اومد بلا بوده..مامانم.. بابام..دایی..بابابزرگ..!
به چشماش نگاه کردم و گفتم:فک کنم اصلا خوبی به من نیومده
رو تختم نشست و یکم روم خم شد:تو بیخود فکر میکنی
لحنش مثل قدیما شد..وقتی که مال من بود..اروم حرف میزد.به موهای شلخته و به هم ریختش نگاه کردم.پیراهن سورمه ای تیره ای پوشیده بود که استینشو تا ارنج زده بود بالا و دکمه های بالاشم باز بود. تمام مدتی که نگاش میکردم اونم به من نگاه میکرد.
نگام خیره موند رو گردنش.ناخودآگاه دستمو بردم بالا که دکمه هاشو ببندم اما با یه دست نمیتونستم.سهون اروم دستاشو اورد گذاشت رو دستام و کمکم کرد دکمه هاشو ببندم.دستامون همون جور موند.روی گردنش.نمیدونم الان واقعا وقت فکر کردن به این چیزا بود یا نه اما دلم برای بوییدنش خیلی تنگ شده بود.
جالب بود…تو سکوت داشت به اجزای صورتم نگاه میکرد..تو اون تاریکی.
همون طور که دستم رو یقه لباسش بود،بردمش پشت گردنش و اروم گفتم:سهونا
نمیدونم حواسش بود یا نه فقط اینو میدونم که با شنیدن این کلمه بعد از این همه مدت قلبم به شدت خودشو به دیواره سینم کوبید:جونم؟
نگامو تو چشماش ثابت نگه داشتم و گفتم:دیگه این جوری…یقتو باز نزار.
یه لحظه نگاهش سر خورد رو لبام اما سریع از اون حال دراومد و ازم یکم فاصله گرفت:از دکترت شنیدم ماشین از عمد بهت زده.اره؟
-نمیدونم…هونگ کی میگفت این طوریه
چشماشو تنگ کرد:هونگ کی؟ 
-همون پسری که منو اورد بیمارستان 
سهون:خب..اون ماشینو دیده؟شماره پلاکشو برداشته؟
-نه فقط گفت یه هیوندای سفید شاسی بلند بود..
چشماش یه لحظه گشاد شد و دوباره پرسید:اون ماشین کی بهت زد؟
نمیدونم چرا اما از لحنش ترسیدم:سر کوچه ی خونت.
سهون:دقیقا از وقتی که از خونم خارج شدیو…مو به مو تعریف کن
-وقتی از در رفتم بیرون چون آروم رفتم پایین مامانت درو باز کرد و اومد تو.منم که دیدم چاره ای ندارم سریع دویدم پشت ماشینت اما یه چیزی ازم افتاد و صدا کرد.مامانت که داشت میومد سمت ساختمون یه هو راشو کج کرد سمت ماشین و چند لحظه ای اونجا وایساد.بعدم گوشیشو دراورد به یکی زنگ زد و قطع کرد
سهون:خب..بعدش. 
-همین که وارد ساختمون شد دویدم از خونت بیرون و کل کوچه رو بی وقفه دویدم.سر کوچه خم شدم و خواستم نفسی تازه کنم که یکی زد بهم
سهون با بهت به حرفام گوش میداد.اخرشم هیچی نگفت.با نگرانی گفتم:چیزی شده؟
سهون:اون فهمیده بود تو پیش من بودی
اب دهنمو قورت دادم.خب این کجاش انقدر وحشتناکه:چه جوری؟

سهون:دیدت…همون لحظه ی اول دیدت.مامان منو هنوز نشناختی.بعد ده سال با یکی تو یه مهمونی باشه از بوی عطرش میفهمه که اونجاست.چه برسه به تو که هم صدا تولید کردی…هم یکی دو ساعت خونم موندی…و هم سوئیچت رو مبل جا موند
با چشمای گرد گفتم:یعنی تو بهش گفتی اون سوئیچ مال منه
سهون:نه.اونم چیزی نپرسید..پس یعنی خودش فهمیده
از رو تخت بلند شد و با حالت عصبی ای رفت سمت پنجره.پشتش به من بود.با لحن ناراحت و ترسیده ای گفت:اگه حدسم درست باشه…اگه از این بابت مطمئن بشم…میبرمت جایی که هیچکس دستش بهمون نرسه.هیچکس
” میبرمت؟بهمون؟ “تا حدودی حدس میزدم منظورش چیه اما نمیخواستم باور کنم نمیدونم چرا
سرشو انداخت پایین.برگشت و با قدمای ارومی نشست رو تختم.اصلا سرشو نمیاورد بالا.نکنه اون شکی که شیو به مامانش داشته درست باشه.ولی اخه چطور
سهون که سکوت میکرد انگار کل بیمارستان ساکت میشد.یا شایدم گوشای من کر شده بودن نمیتونستم صدایی جز صدای اون و سکوت اونو بشنوم.اروم دستشو اورد گذاشت رو گچ دستم و روشو نوازش کرد.دیگه نمیتونستم طاقت بیارم.دستشو از رو گچم برداشتم و تو دستم گرفتم.فشاری بهش وارد کردم و با صدای ناراحتی گفتم:سهونا…چرا هیچی نمیگی؟
سهون بالاخره با چشمایی که برق میزدن تو چشمام نگاه کرد و گفت:اون ماشین…اون هیوندای شاسی بلند سفید لعنتی…مال راننده ی مامانم منه
هیچی نگفتم.در واقع هیچی نداشتم که بگم.
“فلش بک”

با حرص و عصبانیت قدم برداشت سمت تلفن.انقدر عصبی بود که دلش میخواست فقط دهنشو باز کنه هرچی میخواست بگه و قطع کنه.با کلافگی تلفنو برداشت و عصبی گفت:بله؟
صدایی که از پشت خط اومد اونو به خودش اورد:سلام پسرم.
با اضطراب و ناراحتی گفت:مامان
مامانش:خوبی عزیزم؟
سهون:بله
مامانش:خونه نبودی؟چندبار زنگ زدم
سهون:دانشگاه بودم
مامانش:خسته نباشی عزیزم..راستی من دارم میام اونجا.تو که سری به پدر و مادرت نمیزنی
سهون با بهت و ترس گفت:چی؟اینجا؟
مامانش:اره دیگه.چطور؟کسی پیشته؟
سهون نگاه کوچیکی به لوهان کرد و گفت:نه تنهام
مامانش:خیله خب من نزدیکم عزیزم
سهون با ناراحتی لبشو گزید و چشم دوخت به لوهان.جوری که بفهمه الان باید بره گفت:تا چند دقیقه دیگه جلوی در خونمی؟
مامانش بعد مکث کوتاهی گفت:اره دیگه..خب من…
بقیه حرفاشو با رفتن لوهان نشنید.اون بدون هیچ حرف یا نگاهی رفت.باشه ی الکی گفت و قطع کرد.رو مبل لم داد و چشماشو به هم فشرد..کلافه دستشو برد لای موهاش و رفت درو باز کرد.مادرش با ذوق و چشمایی که از خوشحالی برق میزدن صورت پسرشو بوسید:سلام عزیزم.رام میدی بیام تو؟
سهون از جلوی در رفت کنار و یواشکی جای بوسشو پاک کرد.

درو بست و رفت رو ب روی مادرش نشست.حتی حوصله نگاه کردنشم نداشت.. تو اون لحظه تنها کسی که سهون  نمیخاست ببینتش مادرش بود. داشت با کلافگی به اطرافش نگاه میکرد که دید مامانش داره به یه چیزی رو مبل نگاه میکنه.رد نگاشو گرفت و به سوئیچ رسید..سوئیچ ماشین لوهان. همین که مامانش خواست سرشو برگردونه نگاشو از رو سوئیچ برداشت و جوری رفتار کرد که انگار چیزی ندیده:سهون عزیزم..چیزی شده؟تو دانشگاه اتفاقی افتاده؟
سهون از اینکه مامانش چیزی ندیده نفسشو با صدا بیرون داد و خیلی سرد گفت:نه…فقط خستم..خیلی خستم
اینو گفت و بلند شد که مادرش گفت:حیف شد… اومده بودم که باهم بریم دنبال هانا..
چشمای سهون برق وحشتناکی زد و گفت:چی گفتی؟..
مامانش همونطور ک با خونسردی دستکشاشو از دستش بیرون میکشید جواب داد:گفتم که.میخواستم بریم دنبال هانا.. امروز بهش زنگ زدم برا شام باهاش قرار گذاشتم
سهون پوزخندی زد انگار که احمقانه ترین حرف عمرشو شنیده باشه: خب تو میخوای با اون شام بری بیرون من چرا باید بیام؟..
اینو گفت و راهشو ب سمت پله ها ادامه داد.
مادرش از جاش بلند شد و با لحن محکمی گفت:صبر کن سهون.هنوز حرفم تموم نشده
سهون کلافه سمت مادرش برگشت و با اخم غلیظی گفت:میشنوم
مامان سهون:بیا بشین.
سهون بی میل سمت مبلا رفت و نشست.مادرش رو ب روش نشست:بعد از ازدواج نا موفق اولت دیگه باید به فکر یه دختر مناسب تر باشی.. از نظر من هانا کاملا دختر مناسبیه . برای همین یه قرار شام ترتیب دادم که در مورد ازدواجتون با هم صحبت کنید
نفسای سهون ب شدت سنگین شده بودن.تا حالا خیلی سعی کرده بود اعصابشو کنترل کنه اما این دیگه خارج از حد تحملش بود. صداشو بلند کرد و با لحن عصبی ای جواب داد:من قصد ازدواج ندارم.نه با هانا نه با هیچ دختر دیگه..
از جاش بلند شد و سمت پله ها رفت.چون میدونست اگه بمونه معلوم نیست بتونه رو رفتارش کنترل داشته باشه یا نه.
مامانش:کجا؟
سهون همونطور ک از پله ها بالا میرفت گفت:علاقه ای به ادامه ی این بحث مزخرفو با تو ندارم
مامانش:دارم با تو حرف میزنم پسره ی ابله!چطور جرات..
سهون یه دفه برگشت و مادرش با دیدن اخم غلیظ سهون ادامه ی حرفشو خورد
سهون خواست چیزی بگه که همون لحظه صدای زنگ در اومد. نگاه بدی به مادرش انداخت و تنه ای بهش زد و سمت آیفون رفت.با دیدن هانی زیر لب گفت : این اینجا چی میخاد..
چند ثانیه بعد صدای در اومد. سهون در رو باز کرد و بی اینکه از جلوی در بره کنار گفت:چی میخوای؟
هانی:مامان اینجاس؟
سهون :اره فقط تو رو کم داشتیم
هانی سهونو زد کنار و گفت:بذار بیام تو..
مادر سهون تا چشمش ب هانی افتاد گفت:اوه دخترم تویی؟. چه خوب شد که اومدی امیدوارم بتونی حداقل تو داداشتو سر عقل بیاری.
سهون بی تفاوت به حرفای مادرش رو ب هانی گفت:خب..من دیگه شما رو تنها میزارم چون این بحث هیچ ربطی به من نداره
هانی اخماش تو هم رفت و از سهون پرسید:اینجا چه خبره؟
به جای سهون مامانش جواب داد:- این پسره ی کله شق باز داره با لج بازیاش گنده میزنه به زندگیش! راضی نمیشه با هانا بره سر قرار ازدواج! واقعا حیف اون دختره … از سرشم زیاده
سهون خواست چیزی بگه که هانی بازوشو گرفت:سهون برو تو اتاقت.
سهون نگاه بدی از اینکه هانی بهش گفت چیکار کنه انداخت ولی بدشم نمیومد که بره تو اتاقش و از شر این بحثای مسخره خلاص شه. برای همین رفت تو اتاقش.هانی رو ب مادرش کرد:قضیه ی این قرار ازدواج مسخره چیه؟
مادر سهون نفس عمیقی کشید و با حرص گفت:این پسره ی ابله نمیدونه داره با زندگیش چیکار میکنه.تو بهش بگو که براش هیچکی مناسب تر از هانا نیست
هانی نگاهی پر از نفرت ب مادرش انداخت
چطور این مادر میتونست بعد از این همه مدت هنوز سهونو مجبور به کاری کنه که تمام عمر نسبت به اون تنفر داشته…از شدت عصبانیت دستاشو محکم مشت کرد جوری که ناخوناش تو کف دستش فرو رفتن.نفساش سنگین و تند شده بودن… در حال حاضر بی جواب گذاشتن همچین مادر یه دنده و خودخواهی میتونست آینده ی سهونو نابود کنه.رو به مادرش ایستاد.زل زد به چشماش..با غضب..نفرت…ناراحتی…نفسشو با صدا داد بیرون و گفت: چی از جونش میخوای..؟ چرا نمیفهمی که اختیار زندگیش دست خودشه .. یه نگاه بهش بنداز.بلایی سرش اوردی که کلا شده یه ادم دیگه..این اون سهونه؟..اصلا اخرین باری که از ته دل خندیده رو یادت میاد؟؟؟بس کن..دست از سرش بردار 
همون لحظه سوزشی که از طرف سیلی مادرش به گونش وارد شده بودهمه ی وجودشو سوزوند.داد زد:بار اخرت باشه که تو روی من وای میسی دختره ی احمق!
هانی نگاه پر از بغض و نفرتشو تو چشمای مادرش دوخت و نفسشو بیرون داد:نمیذارم … نمیذارم خودخواهی مثل تو با زندگی سهون بازی کنه.. نمیذارم بیشتر از این گند بزنی به زندگیش… نمیذارم حق خوشحال بودنو ازش بگیری..سهون تنها عضو خانوادمه نمیذارم تو با زندگیش بازی کنی
مادرش دستشو برد بالا که دوباره بزنه تو صورت هانی که دستی از پشت مانعش شد..
هانی که خودشو برای ضربه ی بعدی اماده کرده بود چشاشو باز کرد.. انتظار دیدن سهون رو نداشت
مادرش تقلا میکرد که دستشو ازاد کنه
سهون با اخم غلیظ و لحن محکم و شمرده ای پشت دندونای کلید شده اش گفت:از خونه ی من برو بیرون… همین الان…
مادرش که انتظار همچین برخوردیو از طرف بچه هاش نداشت،ناباورانه ب جفتشون نگاه کرد.. کیفشو از رو مبل برداشت و همون طور که زیر لب تهدیدشون میکردرفت سمت در 
هانی متوجه حرفاش نشد فقط تو افکار خودش غرق بود.. با بسته شدن در خونه بغضش شکست.. 
نمیخواست اشکشو مادرش ببینه و جلوی اون ضعف نشون بده اما حالا که اون رفته بود نمیتونست جلوی اشکاشو بگیره..
سهون با دیدن هانی نفس عمیقی کشید و اونو تو اغوش کشید که شاید اروم شه
اما هانی تو بغل سهون گریش شدید تر شد و حین گریه گفت: سهونا… ببخش که تموم این مدت گذاشتم هر بازی ای که میخواد سرت دراره.. سهون دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه.. قول میدم
سهون اروم دستشو کشید رو موهای هانی و بعد شونه هاشو نوازش کرد و با لحن سرد و خشک همیشگیش گفت:بسته دیگه.. آبغوره نگیر
هانی اروم از بین بازوای سهون اومد بیرون و نگاهی ب چشمای غم زده و کلافه ی برادرش انداخت.. باز هم همون نگاهی که توش هیچی نبود..خیلی وقت بود که هیچیو از چشمای سهون نمیخوند .. نگاهش پر از پوچی شده بود
صدای قدمای محکم سهون رو سنگای سرد سالن هانیو به خودش اورد
سهون با اعصاب خورد سمت مبل رفت و روش نشست. آرنجشو گذاشت رو زانوهاش و دستاشو محکم لای موهاش فرو برد.
هانی با احتیاط اومد سمتش و با فاصله کنارش نشست. خواست حرفی بزنه که سهون با صدای گرفته ای گفت:اگه کار مهمی نداری برو… میخوام تنها باشم
هانی:الان هیچی برام مهم تر از تو نیست
سهون با عصبانیت سرشو اورد بالا و با پوزخند گفت:من دارم خفه میشم از این همه اهمیت! نمیدونم چرا انقدر زندگی من برا همه مهم شده. اون ازون افریته ک به فکر آینده و ازدواج منه اینم از تو که برا من ادای فرشته ی مهربونو در میاری! ممنونم . نقشتو عالی ایقا کردی . حالا میتونی بری
برق نگاه ترسناک سهون رو هانی اثری نداشت. این مدل نگاهای سهون براش عادی شده بود
نفس عمیقی کشید و بی تفاوت گفت:نمیرم
سهون به پشتی مبل تکیه داد:اما حضورت اذیتم میکنه..
هانی:تنهات بذارم برم پی زندگیم بی خیال تو بشم و تو هم مثل سوپرمنای قصه ها تنهایی و یه تنه از پس همه چی برمیای و برات افت داره اگر کسی یه کوچولو کمکت کنه؟!.. این همونیه که تو میخای اوه سهون؟.. یه نگاه ب وضع الانت بنداز؟ دنیاتو محدود کردی به این چهار دیواری و همه ی چیزی که میخای اینه که بذارم تو همین دنیای کوچیکت بپوسی و ادما تنهات بذارن و سمتت نیان. خب در این باره متاسفم من نمیخام تنهات بذارم . میتونی بزنی به سیم اخر ، میتونی صداتو باز بلند کنی میتونی ازین نگاهای مخصوص ب خودت بهم بندازی..حتی میتونی منو از خونت بندازی بیرون اما بذار یه حقیقتیو بهت بگم! من تو زندگیم سعی کردم فرشته ی مهربون ادمایی باشم که دوسشون دارم . ب قول تو نقشمم خوب ایفا کردم اما تو خواستی سوپر من دنیای خودت باشی ولی با کمال تاسف باید بهت بگم که گند زدی! تو نه تنها دنیاتو نجات ندادی باعث نابودیه دنیات شدی. و من اونقد احمق نیستم که از دور وایسم و نابودیت رو ببینم..
سهون با لحن تهدید امیزی گفت:- دنیای من جهنمه… بهتره سمتش نیای.. بخاطر خودت میگم.
هانی:- مهم نیست.. تو ته جهنمم که باشی من پیشت میمونم! 
سهون:- از خودگذشتگیای احمقانه… این لابد کاریه که فرشته های مهربون میکنن نه؟
هانی:- دقیقا اوه سهون
سهون:- خب ، داستان فرشته ها و قهرمانایی که گفتی قشنگ بود اینا رو باید شبا موقع خواب برا بچت تعریف کنی نه من. الان نمیخام اینجا باشی. چه دلیلی داره پیش کسی بمونی ک همه رو از خودش میرونه؟! 
هانی کمی ب سهون نزدیک تر شد:- همه میگن تو یه ادم مغ
ررو و خودخواهی که قلبش از سنگه و هیچی جز خودش براش اهمیت نداره..اما من باور نمیکنم.. سهون تو واقعا سخت تلاش میکنی که ادم بده باشی.. شاید بقیه رو بتونی گول بزنی اما منو نه..
چون من خود واقعیتو دیدم..
سهون نگاه مبهمی ب هانی انداخت.. 
هانی نفس عمیقی کشید و سعی کرد جلوی بغضش رو بگیره و ادامه داد:- سهون روز شکر گذاری رو یادته؟؟
سهون پوزخندی زد:-من از روزای شکر گزاری متنفر بودم
هانی:- وقتی که ده سالم بود کیک پای سیبی که مادر درست کرده بود رو برداشتم و باهم یواشکی خوردیمش . بابا وقتی فهمید بهم گفت که باید تمام شبو تو زیر زمین بمونم. چون برداشتن چیزی بی اجازه تو خونه ی ما جرم بود و برای اونا غیر قابل گذشت بود.. تو ب پدر گفتی که کیکو تو برداشتی و تمام شب رو تو زیر زمین سردو تاریک موندی
یادمه وقتی ک تنبیهت تموم شد انگشتات یخ زده بودن..
همیشه همین بود!هر خرابکاری ای که من میکردم تو تاوانشو میدادی
پدرو مادر سرزنشت میکردن و از داشتن دختری ب خوبی من راضی بودن و همیشه میگفتن کاش تو هم ب خوبی من تربیت میشدی در صورتی که کسی ک همیشه دردسر درست میکرد من بودم! 
تو اون خونه ی لعنتی که بیشتر شبیه پادگان بود تا خونه و هیچ کس نبود که به من یاد بده دوست داشتن و از خودگذشتگی ینی چی تو اینا رو بهم یاد دادی.. من میدونم تو کی هستی.. من میدونم که چیزایی که دربارت میگن درست نیست بخاطر همینه نمیتونم بیخیالت شم.. نه فقط من، لوهانم خود واقعیتو دیده.اونم نمیتونه دست از سرت برداره.. چون میدونه تو اینی که نشون میدی نیستی
سهون نفس عمیقی کشید و چند لحظه سکوت بینشون برقرار شد.. و بعد زیر لب گفت:جفتتون اشتباه میکنید..
هانی خوب میدونست سهون ته دلش هم از حرفی که زده مطمئن نیست.. میدونست سهون متنفره از اینکه کسی اون روی شخصیتشو که از همه پنهون میکنه به روش بیاره برای همین نمیخواست بیشتر ازین روح سهونو آزرده کنه
از جاش بلند شد و رفت سمت آشپزخونه همونجور که از تو دستگاه اسپرسو ساز برا خودشو سهون اسپرسو میریخت گفت:حالا میخوای چیکار کنی؟
سهون:چیو؟!
هانی:همین کار مسخره ای که مادر ازت میخواد.
سهون:زیر بار نمیرم
هانی: اخرش که چی؟
سهون: چی که چی؟
هانی رو ب روش نشست و یه فنجون جلوی سهون گذاشت:اخرش باید یکیو بگیری که دهن اینا رو ببندی
سهون کلافه پوزخند زد:چیه؟ کسیو زیر نظر داری؟
هانی یه قلپ از فنجون قهوه اش خورد:راستش.. آره
سهون:تمام عملیات کمک رسانیت به خاطر همین بود؟ برم سراغ یکی دیگه؟. من کلا نمیخوام ازدواج کنم
هانی:چرا؟!
سهون خواست چیزی بگه که هانی ادامه داد:خودم میدونم چرا… چون کسیو دوست داری. منم میخوام بهت بگم که بری سراغ اونی که دوسش داری.
سهون زیر لب گفت:اینی که همه ی دوست داشتنا به خوبی ختم شه فقط مال قصه هاست. آدم باید بره دنبال عقلش
هانی فنجونشو رو میز گذاشت و موهاشو برد پشت گوشش چن ثانیه تو سکوت به سهون خیره شد و گفت: مشکلت همینه سهون…تو میخوای لوهان رو با مغزت حل کنی.. توی مغزت هزار تا راه حل براش چیدی اما هر کدوم از راه حلایی که امتحان کردی اخرش به بن بست میخورد و اوضاع رو پیچیده تر میکرد…مث رفتنت از اینجا… مثل ازدواج یهوییت.. مثل نادیده گرفتن حس لوهان! عشق اون مسئله های ریاضی ای نیست که تو دانشگا حل میکنی.! تو از لوهان دوری میکنی چون بودن کنارش باعث میشه که هر دفه خودتو بخاطرش به چالش بکشی.. بودن با اون مجبورت میکنه که دست به کارایی بزنی که فک میکنی بلد نیستی.. لوهان باعث میشه که بتونی محبت کنی بتونی شاد باشی بتونی ببخشی باعث میشه که از خود گذشتگی کنی و همه ی اینا با منطقت هم خونی نداره چون تو ادم شاد یا فداکار یا مهربونی نیستی برا همین از خودت دورش میکنی

هانی نفس عمیقی کشید و ادامه داد:ببین سهون.. خاصیت عشق همینه که ادما رو عوض میکنه…من نیومدم اینجا که طرف لوهانو بگیرمو تو رو متهم کنم.. من فقط نمیتونم نابود شدنتو ببینم.. تو بی لوهان داری خودتو نابود میکنی..همه میگن مغروری بی احساسی به درک برام مهم نیست چقد با این غرورت به بقیه گند زدی من نمیخوام زمین خوردنتو ببینم…بیا و انقد این حقیقتو انکار نکن،.. تو با لوهان کامل میشی… خودت بهتر از هر کس دیگه میدونی اینو و هر بار که کاری رو برخلاف اصول و منطقت بخاطر لوهان کردی این بهت ثابت شده.. فرق تو و لوهان اینه که اون پذیرفته عشقو و خوب میدونه عشق ادما رو عوض میکنه…روزای اولی که لوهان اومد تو شرکتو یادته؟ یه طراح نابغه بود که ب شدت از کار خودش راضی بود و ب خودش ایمان داشت و تحمل حرف زور رو نداشت! اما همون لوهان مغرور دیروز ، بخاطر عشق بارها وبارها غرورشو شکست و اصلا از کارایی که تا حالا کرده پشیمون نیست
اون روز تو فرودگاهو یادته ؟ بعد از اسرارای مامان و رفتن تو،همه ی ما رفتیم بیمارستان پیش لوهان.راستش من معنای واقعی عشق رو اون روز
از بین حرفاش فهمیدم.اون میدونست که تو داخل جمع و جلوی تک تک ما با زدنش غرورشو پیش هممون شکوندی.حتی ادمایی که از اونجا رد میشدن و با نگاهای ترحم امیزشون اونو لهش میکردن..اما وقتی بابا از طرف تو عذرخواهی کرد و گفت تند رفتی،انتظار داشتم فریاد بکشه و از عصبانیت هرچی از دهنش در میاد بارت کنه..چون لوهانی که من میشناختم زیر بار تحقیر نمیرفت اما اون حقو داد به تو.میفهمی یعنی چی سهون؟مطمئنم اگه اون جلوی همه میخوابوند تو گوش تو،همون جا با دستات خفش میکردی اما اون گفت حق با توئه!این حرفش پر از عشق بود پر از حسرت پر از پشیمونی! 
سهون سرشو انداخت پایین.حرفی برای زدن نداشت.هانی ادامه داد:وقتی هممون رفتیم و از کای خواست پیشش بمونه من طاقت نیاوردم برم و پشت در موندم.از کای پرسید که تو کجایی.کای فقط یه کلمه گفت “رفت” اما من شنیدم که همین یک کلمه صدهزار بار تو گوشش تکرار شد.انقدر ناراحت شد که پشیمونیشو ابراز کرد. .لوهان عوض شد… زیر بار تحقیر رفت.. تونست ببخشدت چون عاشقت بود 
هانی نفس عمیقی کشید و بقیه ی حرفشو ادامه داد:میدونی سهون…بعضی وقتا سر راه ِآدم کسایی قرار می گیرن که فراتر از یه دوست معمولین..که میشه با اونا به هر چیز احمقانه ای بخندی…
دوستایی هستن تو زندگی که بی دغدغه، میشه بدون نقاب به صورت،باهاشون معاشرت کرد..میشه یادت بره که وقتی باهاشونی،میزبانی یا مهمان..جایی که هستی خونه ی اونه یا خونه ی خودت، حتی میشه ناگفته های دلت،اونایی که جرات گفتنش به خودت رو هم نداری بهشون بگی و مطمئن باشی میشنون و به موقعش نشنیده می گیرن.هر کسی یه همچین دوستیو تو زندگیش داره و دوستشم داره.اما یه هو از دستش در میره و عاشقش میشه! وقتی تونستی جلوی کسی نقاب همیشگیتو برداری ینی عاشقشی.. و خودت خوب میدونی که لوهان تنها کسی بود که بهش خود واقعیتو نشون دادی
سهون:یعنی چی؟چه فرقی بین دوست داشتن و عاشق بودنه وقتی جفتشون به یه نفر برمیگرده
هانی:من برات فرقاشونو میگم.اصلا شاید مشکل تو هم از همین جا باشه که تفاوت بین عشق و دوست داشتنو نمیدونی…عشق تو یه لحظه به وجود میاد اما دوست داشتن با گذر زمان.این اساسی ترین تفاوت بین عشق و دوست داشتنه. 
عشق معیارها را به هم میریزه ولی دوست داشتن بر اساس معیار ها به وجود میاد.عشق ناخواسته و یک هویی شعله ور میشه اما دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیره. عشق قانون نمی شناسه ولی دوست داشتن اوج احترام به قوانین عاطفیه..عشق مثل اتشفشان فوران میکنه و مثل آبشار شره میکنه اما دوست داشتن مثل رودخونه ای که رو یه شیب نرم و ملایم به وجود اومده روون میشه.عشق ویران کردن خوده،ولی دوست داشتن،ساخت و ساز بزرگیه.حالا فهمیدی فرق بین این دو تا رو؟من مطمئنم که تو بدون شناخت عاشقش شدی،میدونم که بی حد و مرز و قانون عاشقشی و میبینم که از عشقی که بهش داری از درون نابود شدی.الان مثل یه خرابه ای که نیاز به ساخت و ساز دوباره داره.نیاز داره تا دوباره از نو خودشو بسازه
سهون سرشو انداحت پایین و گفت:من میتونم با هرکس دیگه ای خودمو بسازم
هانی:نه سهون…تو نمیتونی خودتو با کسه دیگه ای بسازی.چون برای این کار نیاز داری دوباره عاشق بشی اما عشق واقعی فقط یک بار تو ادم به وجود میاد..آدما یه بار عمیقا عاشق میشن.چون فقط یک بار نمیترسن که همه چیزشونو از دست بدن؛اما بعد از همون یه بار،ترس ها انقدر عمیق میشن که عشق دیگه دور می ایسته…میفهمی چی میگم؟
سهون:سعی میکنم 
هانی:من درکت میکنم.میفهممت.تو برادرمی…از نوع نگاهت میتونم بفهمم چی توی ذهنت میگذره.وقتی به لوهان نگاه میکنی انگار به ارزشمندترین شیء زندگیت نگاه میکنی.چشمات برق میزنن.درسته همون قدر که برای همه غرور داری برای اونم داری و این اصلا درست نیست،اما با این حال لحن صحبت کردنت با اون خیلی متفواته.
سهون دسشتو اورد بالا سمت هانی و گفت:نه…دیگه ادامه نده.من نمیتونم با اون باشم
هانی:برای چی؟
سهون:چون دیگه نمیتونم دوسش داشته باشم
هانی:نه سهون این طور نیست. میتونی منو گول بزنی اما خودتو نه..تو خوب میدونی که بی لوهان زخم خورده ای وقتی اون پیشت نیست مثل یه نابود گر همه چیو بهم میریزی اما وقتی اون هست اروم میگیری.. تو بیشتر از هر چیز دیگه ای به داشتن لوهان احتیاج داری… خودتم خوب میدونی. یه نصیحت از من ب تو… به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر تو زندگی براش ارزش قائل هستی.چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست چقدر بلند فریاد بزنی..اون دیگه صداتو نمیشنوه

هانی نگاه منتظرشو دوخت به سهون اما اون انگار رفته بود تو دنیای خودش.

دستشو اروم گذاشت رو بازوی سهون که سرشو اورد بالا:فکر کنم الان نیاز داری تنها باشی تا بیشتر فکر کنی.

سهون:آره…به زمان نیاز دارم.

با بلند شدن هانی سهونم بلند شد و گفت:باید بگم…خب..

هانی:چیزی شده؟

سهون لبخند کمرنگی زد و گفت:خواستم بگم ممنونم.هم بابت اینکه شر مامانو کم کردیوهم بابت صحبتات.

هانی که لبخندی از خوشحالی روی لباش نقش بسته بود لپ سهونو بوسید و رفت سمت در.لباش از حالت لبخند دراومد و صاف شد رفت پیش هانی:بازم ممنونم

هانی:نمیدونستم داداشم انقدر خوب شده که بابت یه بوس کوچولو تشکر میکنه!

سهون:تشکرم بابت فرشته بازی دراوردنت بود..

هانی:چیکارت کنم از بچگی تخصص داشتی اخرش باید برینی دیگه

سهون لباشو به هم فشرد که نخنده و دستی تکون داد اما نتونست خودشو کنترل و خنده ی کوتاهی کرد.هانیم خندید و براش دست تکون داد و رفت

 

“پایان فلش بک”

 

سهون نفس عمیق و بریده بریده ای کشید و گفت:وقتی تو رفتی و مامانم اومد.یه بحث قدیمی و مزخرفو پیش کشید که مثل همیشه دعوامون شد.وسط بحثمون هانی اومد و از هم جدامون کرد اخرشم از خونم فرستادمش بیرون.نمیدونم…نمیفهمم چی شد ولی…فکر کنم همون موقع که پایین بود به رانندش زنگ زد و گفت منتظرت باشه.

 دستم شل شد و همراه با دست اون افتاد رو پتو.این دفعه اون دستمو فشرد و گفت:لوهان..بگو دارم اشتباه میکنم..بگو اون پسره اشتباه دیده…من نمیتونم اینو قبول کنم…نمیتونم قبول کنم مامانم انقدر پسته که چشم دیدن ما رو نداره..لوهان…اون مال مامان من نیست…مگه نه؟
انقدر شوکه شدم که هیچی نگفتم.مطمئن شدم اون ماشین صد در صد از طرف مامانش و رانندش بوده.سهون که دید بی حرکت بهش زل زدم گفت:لوهان…میشنوی چی میگم؟
-آ…آره
سهون:تو چی فکر میکنی؟
-نه..نیست…مال مامان تو نیست
سهون سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت:شب تنهایی؟
-اره
سهون:مگه…مگه من مردم
با یادآوری این جمله و خاطراتمون جفتمون تو اوج ناراحتی خندیدیم…باورم نمیشد سهون داره میخنده.سرشو انداخت پایین و گفت:ولی نمیتونم بمونم
خیلی ناراحت نشدم و گفتم:دانشجوهات تحمل یه استاد با بوی بیمارستانو ندارن…و اگه دیر کنی…فک کنم بدبخت میشی.پس برو
اروم از رو تختم بلند شد و رفت سمت در.بدون اینکه چیزی بگه برگشت یه نگاه کوتاه بهم انداخت و رفت.
بیخیال حرفاش و مامانش شدم.چیزیه که اتفاق افتاده.بخوام براش ناراحتی کنم تا آخر عمرم باید حسرت بخورم.پس فقط به آرامشی که از طرف سهون گرفتم فکر کردم.انقدر غرق افکارم شدم که پلکام
سنگین شدن و خوابم برد. 
فردای اون روز هونگ کی باهام تماس گرفت و از تنهایی درم آورد.پس هنوز تو دنیا آدمای خوبم هستن..انقدر کسایی مثل مامان سهون جلو چشمام بودن فکر میکنم همه مثل مامان سهونن.بی فکر.خودخواه.ناعادل و احمق.اما الان فهمیدم عقیدم اشتباه بوده و حقیقت چیز دیگه ایه!
یه مدت گذشت.انقدر منتظر ازادی بودم که حس میکردم پنج هفته گذشته اما فقط پنج روز گذشته بود.کای غروب به غروب میومد و چند دقیقه ای مینشست.بعدش هم غذایی که هانی برام درست کرده بود رو میاورد.واقعا داشتم به اندازه ی خواهر نداشتم بهش علاقه مند میشدم.کای میگفت تو این مدت سهون اکثرا میرفته خونه اونا و هانیم باهاش حرف میزده که به من و خودش فرصت بده.دلم میخواست یه جایی براش جبران کنم.جوری که جبران همه ی محبتاش بشه!
یه روز خودش همراه با چانی و بکی و شیو اومدن بیمارستان ملاقاتم.با ورودشون به اتاق شده بودم لوهان سه چهار سال پیش.اثری از ناراحتی نبود…

 


بچه ها من تو پست قسمت پنجاه،پی دی اف قسمتای (1 تا 42) و ورد قسمتای (42 تا 49) رو گذاشتم اما مثل اینکه برای فایل ورد مشکلی پیش اومده و اون پستم کلا خرابه نمیتونم بهش دست بزنم.

**کسایی که میخوان فیکو از اول بخونن به آی دی اینستام یا تله ام پیام بدن تا بهشون بدم فیکو.قربان همگی**

Tele:Kimi_LH

Insta:kiimiia_bnd

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)