هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Last tears Ep61

هـــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــو!!!

چرا انتظار داشتین قسمت قبل قسمت اخر بشه؟مگه کشکه؟نزدیک به اخرا هستیم ولی خب هنوز تموم نشده.اگه پیشنهادی دارین بگین خوشحال میشم ^^

آخرین اشکها-قسمت شصت و یکم

 

اون شب یکی از بهترین شبای تمام عمرم شد.هیچ وقت فراموشش نمیکنم.

رابطه ی ما شبیه یه طناب اسیب دیده شده بود که میخواست دوباره مثل روز اولش شه و باید توی این راه با تمام مانع های رو به رومون بجنگیم…

از این به بعد دیگه قرار نبود یه تنه با مخالفای رو به روم دست و پنجه نرم کنم..دیگه شده بودیم دو نفر..حالا اگه تمام دنیا علیه ما بلند شن من با تک تکشون میجنگم چون میدونم که سهون کنارمه!
توی ماشینش بودیم و انگشتامون لای هم قفل بودن..سهون سقف ماشینو باز کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت.لبخند کوچیکی گوشه لبش اومد و با شصتش،پشت دستمو نوازش کرد..این سکوتو دوست داشتم.با اینکه از سکوت متنفر بودم ولی این دفعه فرق داشت.
انقدر به چهره ی آروم و مهربونش خیره موندم که نتونستم طاقت بیارم و صورتمو بردم جلو تا لپشو بوس کنم.دقیقا همون موقع صورتشو برگردوند تا بگه:چقد نگام…
حرفش با روی هم قرار گرفتن لب هامون نصفه موند.

چشمام از تعجب باز مونده بود.سریع خودمو کشیدم عقب و سرمو انداختم پایین..خیلی حسه عجیبی بود بعد از دو سال..یکم حس میکردم زوده..بهتر که اتفاقی بود.
سهون پوزخند صدا داری زد و پاشو روی گاز فشرد.نزدیک خونشون گفتم:اینجا که سمت خونه ی من…
سهون:امشب پیشه من میمونی.
نگاهش کردم و گفتم:اخه لباس…
دوباره حرفمو برید:خودم بهت میدم
-برام…
بازم پرید وسط حرفم:نه گشاد نیست
خندیدم که دستمو بین انگشتاش فشرد…یاده روزایی افتادم که میگفت خنده هام دیوونش میکنن!یعنی یادشه؟
با هر ثانیه ای که میگذشت،حسم از قبل بهش بیشتر میشد..خدایا..چرا دارم دیوونه میشم
وارد پارکینگ شدیم و رفتیم بالا.داشتم سوییشرتمو در میاوردم که یه هو اومد دستشو گذاشت پشتم و هلم داد سمت اتاقش:بریم بالا که بهت لباسم بدم.

لبخند پنهانی زدم و باهم رفتیم بالا.قبل از این که سویشرتمو در بیارم گفتم:میشه اول یه لباس بهم بدی؟
سهون کشو هاشو گشت تا یه لباسی که براش کوچیک شده باشه رو پیدا کنه ولی نداشت.اخر سر مجبور شد یکی از همون لباسای سایز خودشو بده بهم.خودشم رفت تا لباساشو عوض کنه.
سریع لباسامو دراوردم و لباسای سهونو تنم کردم.یکم سر شونه هاشو برام بزرگ بودن و شلوارشم یکم گشاد بود ولی بهتر از اون لباسای خودم بودن

وقتی برگشتم تی شرتش نصفه تنش بود.محو عضله های بدنش شدم.اب دهنمو قورت دادم و قبل از این که برگرده نگامو ازش گرفتم.
با خنده گفت:چند بار بگم من کارای یواشکیتو میفهمم؟
زیر چشمی نگاهش کردم که دوباره پشتشو بهم کرد و از آینه نگاهم کرد..یعنی وقتی داشتم دید میزدمش از توی آینه دید…
اومدم بشینم رو تخت که یه هو یه چیزی یادم اومد:از آینه دیدی نگات کردم؟
سهون:اره
-یعنی…وقتی داشتم لباس عوض میکردمم منو دیدی؟
سهون:بازم اره
-سهووون
سهون خنده ی کوتاهی کرد و همه ی چراغا رو به جز چراغ خواب خاموش کرد..انقدر نورش کم بود که انگار اصلا روشن نبود!پاهامو اوردم بالا رو تخت و گفتم:چرا انقدر نورش بده؟سهون:الان خاموشش میکنم
-نهه..من میترسم
نشست کنارم رو تخت و زیر لب گفت:قبلا میگفتی با وجود من…از تاریکی نمیترسی
سرمو انداختم پایین.راست میگفت..خب الانم نمیترسیدم ولی نمیدونم چرا حسه خوبی نداشتم.

دستشو گذاشت روی گچ دستم و گفت:من بازم…متاسفم
-نه سهون..متاسف نباش…منم نیستم
نگاشو اورد بالا و رو چشمام ثابت کرد..منم نگاهش کردم و لبخند زدم.نگاشو برد پشت سرم و به یه چیزی اون پشت اشاره کرد:اون چیه؟

سرمو برگردوندم به عقب ولی منظورشو نفهمیدم:چی چیه؟
خواستم رومو برگردونم سمتش که دستاش دورم حلقه شدن و لباش به طور ناگهانی اومدن رو لبام.ضربان قلبم رفت بالا..خونم با فشار توی رگام پمپاژ میشد و باعث شد بدنم و لبام گرم شن.برای چند لحظه چشمام گرد شدن ولی با تکون خوردن لباش کم کم بستمشون.دست سالممو بردم پشت سرش و موهاشو نوازش کردم.اروم با هم دراز کشیدیم.
لباشو ازم جدا کرد اما انقدر کشش بالایی داشت که لبام چند سانت همراه باهاش رفت جلو.نمیدونم برای چی انقدر خجالتی شده بودم که با نگاهش احساس میکردم گونه هام سرخ شدن.سهون یکی از دستاشو انداخت دور گردنم و گفت:چشماتو ببند

-چرا؟
سهون:هیچی نگو…فقط چشماتو ببند
هرچقدر سعی کردم ولی نتونستم جلوی لب خندمو بگیرم و با خنده چشمامو بستم.بعد از چند ثانیه اومدم حرفی بزنم که صدای زمزمه مانندشو کنار گوشم شنیدم:دلم برات…خیلی تنگ شده بود
انقدر لباش نزدیک گوشم بودن که قلقلکم اومد و شونه هامو اوردم بالا:یـــــــا
خواستم چشمامو باز کنم که گفت:نه باز نکن..بزار حرفمو بزنم.حداقل این جوری برام آسون تره.
به حرفش گوش دادم و چشمامو بسته نگه داشتم.
ثانیه ها میگذشتن ولی اون هنوز ساکت بود:سهونا…باز کنم؟
سهون:نه بزار حرفمو بزنم
-اخه تو که ساکتی
سهون:مگه حتما باید با صدا حرفمو بگم؟
-خب بزار چشمامو باز کنم
سهون:میگم نه
-چرا؟
سهون:چون نه
-نمیتونم دیگه بسته نگهشون دارم!
عصبی گفت:لوهـــان
-مگه میخوای چیکار کنی؟
سهون:اه بابا دارم نگـــات میکنم خـــب

چشمامو باز کردم و زدم زیر خنده.برای اونم ابراز احساسات هنوز سخت بود.محکم فشردمش به خودم و گفتم:دیوونه
سهون دستشو برد لای موهام و نوازششون کرد:لوهان
-جونم
بازم سکوت کرد.همون طور که تو بغلش بودم گفتم:بازم داری بی صدا حرف میزنی؟
سهون:نه..نمیتونم حرف بزنم…اخه شنیدن این کلمه از دهن تو خیلی حس خوشایندی داره
-سهونا
سهون:جونم؟
-حس نمیکنی یکم زیادی دیر کردی؟الان وقت گفتن حرفات بود؟بعد از این همه مدت؟حداقل تو بیمارستان تنهام نمیذاشتی
سهون:باید فکر میکردم
-دو سال کافی نبود؟
سهون:نمیدونم…شاید انقدر مقصد و هدفم قشنگ بود که ناخودآگاه بیشتر تو مسیر میموندم
-مسیره چی؟
سهون:رسیدن به تو
لبخند زدم.حرفاش در عین کوتاهی،خیلی دل گرم کننده و مهربون بودن.
سرمو روی سینش تکون دادم و گفتم:حس میکنم امشب واقعا خوابم میاد…حس میکنم قراره یه خواب با آرامش داشته باشم…
سهون:بخواب عزیزم…
“عزیزم” شیرین ترین کلمه ای که میتونست به کار ببره
-نمیتونم
سهون:نه..نمیخوام دلیلشم بدونم.بخواب.بعد از یه ماه روی تخت سفت و سخت بیمارستان بودن اینجایی که الان توشی لازمه 
خندیدم:بغل تو؟

سهون:اره 
دستشو رو کمرم حرکت داد و اروم نوازشم کرد -:راستی میدونستی خیلی خوب بلدی چه جوری بغلم کنی؟
سهون:اخه تو اون همه تنهایی و غربت،یاد گرفتم وقتی تنهام،زندگیو بغل کنم…نمیدونستم یه روزی میرسه که میتونم به معنای واقعی تمام زندگیمو تو بغلم بگیرم 
از لذت حرفاش بدنم مور مور شد.خودمو بیشتر تو بغلش جا کردم و گفتم:هنوز باور نمیکنم دارم این حرفا رو از دهن تو میشنوم…میدونی!انگار عجیب ترین حادثه ی زندگیمی که نمیتونم تو دفترچه ی ذهن و قلبم ثبتت کنم.انقدر که حسم به تو به وسعت یه اقیانوس بزرگه نمیتونم بگم که…راستش خب…گیج شدم سهون..یه جورایی انگار…
حرفمو برید و اروم گفت:لوهان.حتی اگه فقط رو یه گوشه از ذهنت اسمم حک شده باشه،نیازی به این کارا نیست.میدونم گیج شدی..منم مثل توام.هنوز راهای زیادی پیش رومونه.پس امشب فکر کردن بهشو بزار کنار.فقط سعی کن بخوابی..
سرمو بوسید و گفت:شبت به خیر 
با لبخند گفتم:شب تو هم به خیر

اگر میدونستم قراره آخر اون همه مصیبت و جدایی به این آغوش گرم ختم بشه،خیلی زودتر اینها تصمیم قطعیمو میگرفتم برای صحبت کردن باهاش.چطور تونستم این همه مدت جداییو تحمل کنم در حالی که هر شب حسرت این محبتو میکشیدم..
سرم نزدیک سینش بود.دقیقا همون سمتی که قلبش وجود داره.اروم و با ریتم خیلی قشنگی میزد.جزو بهترین آهنگای دلنشین عمرم بود گوش دادن به صدای ضربان قلبش!حس قشنگیو برام به وجود میاورد…
هرچقدر سعی میکردم چشمامو ببندم تا بخوابم نمیشد.انگار که لبه ی پلک پایینم پر از تیغای ریز و کوتاه باشن،هر دفعه که چشممو میبستم نا خودآگاه یه هو خودش باز میشد.
به نظرم تقریبا یه ربع میشد که تو همون حالت خوابیده بودیم.امکان نداشت یه ربع دراز بکشم و دقیقا یه دقیقه بعدش خوابم نبره مخصوصا الان که بین بازوهای امنیت بخش سهونم بودم ولی نمیدونم چم شده بود ک نمیتونستم بخوابم.شاید به خاطر هیجان درونیم بود.
پس سهون چطور تونست بخوابه..

ای کاش جدا جدا میخوابیدیم..نه..

نه حرفمو پس میگیرم…نفس عمیقی کشیدم و دوباره پلکامو گذاشتم رو هم.برای هزارمین بار سعی کردم بخوابم!
با اینکه هنوز بدنم برای بیدار بودن مقاومت میکرد ولی نمیخواستم چشمامو باز کنم.دیگه داشتم کلافه میشدم…
همون جور که در حال مجادله با خواب و بیداری بودم،دستای سهونو لای موهام حس کردم که نوازشم میکرد.لبخند کوچیکی روی لبام اومد و چون سرم رو به روی سینش بود چیزی نمیدید…پس اونم مثل من خواب نداشت!
همچنان چشمامو بسته نگه داشته بودم.نمیخواستم به این زودی بفهمه بیدارم.
با تکون خوردن و دور شدنش ازم، فهمیدم بالاتنشو از روی تخت بلند کرد و صورتشو اورد رو به روی صورتم.با خوردن نفساش به صورتم ضربان قلبم میشد صدتا تو ثانیه.اب دهنمو اروم قورت دادم.سهون نزدیک تر شد و چشمای بستمو بوسید.دلم میخواست از جام بپرم و انقدر محکم بغلش کنم که نفسش بند بیاد ولی حیف این گچ لعنتیه دستم نمیزاشت.
سهون رفت پایین تر و این دفعه اون صورتش رو به روی سینم بود ولی چون من سرم به سمت پایین بود،اگه چشمامو بازمیکردم میتونستم ببینمش.
دستشو از لای موهام اورد بیرون و انگشتاشو کشید روی گونم.انقدر کاراش پر از عشق و محبت بودن که اصلا حواسم نبود قلقلکم میاد.
انگشت شصتش رو لبام کشیده شد و همون جا موند.نتونستم خودمو کنترل و کنم و انگشتشو بوسیدم..یه هو دستشو برداشت که اروم چشمامو باز کردم.با تعجب گفت:بیدارت کردم؟
سرمو تکون دادم یعنی نه.سرشو از کنارم بلند کرد و گفت:اخه الان که..ساعت…یعنی ما خیلی وقته که…
لبخند زدم و اروم گفتم:نمیتونم بخوابم.فکر کنم تو هم مثه من بی خواب شدی
نفس عمیقی کشید اما چیزی نگفت.سرجاش دراز کشید و نگاشو دوخت به سقف.منم رو به سقف دراز کشیدم که نگام خورد به ساعت روی دیوارش.دقیقا دو ساعت پیش ما کنار پل بودیم و الان تقریبا یه ساعته که روی تخت دراز کشیدیم.پس چرا من گذر زمانو حس نکردم.مگه فقط یک ربع نگذشته بود؟دقیقا به طور اتفاقی همون لحظه سهون گفت:لوهان
نگاش کردم:جونم؟
یه لحظه چشماشو بست و دوباره باز کرد:یه ساعت چقدره؟
لبخند زدم.یکم فکر کردم و گفتم:بستگی داره کنار کی باشی…برای من یک ساعت،به ربعه…
روشو برگردوند سمتم به چشمام نگاه کرد.ادامه دادم:کنار تو 
سهون:پس چرا برای من ده دقیقس؟

خندم گرفت:واقعا؟
چیزی نگفت فقط روشو سمت من کرد و گفت:لوهان
-جونم؟
بی مقدمه پرسید:چرا انقدر لاقر شدی؟
-چه ربطی داره؟
سهون:سوال منو با سوال جواب نده.اون روز توی دانشگاه وقتی بغلت کردم…خیلی سبک شده بودی.چرا انقدر لاقر شدی؟
-خب..نمیدونم.شاید اشتها نداشتم برای غذا خوردن یا شایدم اشتها داشتم و غذا نداشتم برای خوردن..اخه موقع درس خوندن بدون اینکه حواسم باشه یه سره از صبح تا شب مینشستم تو اتاقم بدون اینکه از جام تکون بخورم
به نشونه فکر کردن اخماش رفت تو هم و گفت:میدونستم شیو همخونه ی خوبی برات نیست.پس اینم مشخص شد 
-چی؟
سهون:اینکه تو از اون خونه میای بیرون 
با تعجب گفتم:سهونا..ولی… 
حرفمو برید:ناراحتت میکنه؟ 
نعجب جاشو به لبخند داد و گفتم:باشه..خب حالا تو بگو!برای چی انقدر لاقر شدی؟
سهون:من مثه تو نبودم.همه ی غذاهایی که دوست داشتمو میخوردم..مثل اون غذایی که اولین شب اومدنم به خونتون برام درست کردی…ولی فقط یه بار تونستم کامل غذامو بخورم…الان به این نتیجه رسیدم که یه غذای فوق العاده اگه تنهایی خورده بشه…با نخوردن هیچ فرقی نداره
خندیدم.بهم نزدیک تر شد و دستشو گذاشت روی گچم و اورد بالا شونمو نوازش کرد.خیره موند به چشمام.اروم لبمو گزیدم که یه لحظه نگاهم سر خورد روی لباش اما دوباره به چشماش خیره شدم.
دلم میخواست بهش دوباره بگم دوسش دارم.دلم میخواست هر روز دوستت دارمو ازم بشنوه.نمیخواستم مثل قبل فقط یه بار از دهن هم این کلمه رو بشنویم!کلمه ای که واقعا برای به دست آوردنش یه بار همه چیمون رو از دست دادیم و دوباره برای به دست آوردنش داریم تلاش میکنیم..نمیخوام مثل قبل پشیمون بشم از اینکه چرا ما هیچ وقت این کلمه رو به زبون نیاوردیم.پس منم بهش نزدیک شدم و گفتم:سهونا من…خیلی…دوستت دارم 
تحملم بیشتر از این اجازه ی مقابله کردن با بوسیدنشو بهم نداد و لبامو گذاشتم روی لباش.احساساتم دیگه دست خودم نبودن نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم.سهون باهام همکاری نمیکرد…یا شوکه شد..یا الان همچین چیزیو نمیخواست.ولی برای من مهم نبود…

انقدر از دوباره به دست اوردنش هیجان زده و خوشحال بودم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم…دستاش اروم دور کمرم حلقه شدن.لباش روی لبام تکون خورد و شروع کرد به بوسیدنم.با شوق بیشتری لب بالاشو با لبخند بوسیدم.
فشار دستش دور کمرم بیشتر شد و منو چرخوند اورد روی خودش یکی از دستاشو فرو کرد لای موهام.
دلم میخواست اون گچ لعنتی مزاحمو محکم بزنم به لبه ی تخت تا بشکنه چرا امروز نخواستم که بازش کنن.چه طور باید تا سه روز دیگه صبر کنم تا آزاد شم
بوسه ی آخرو روی لباش گذاشتم و سرمو بلند کردم.به چشمای خمار سهون نگاه کردم..برق میزد
حتی دلم برای این برق نگاشم تنگ شده بود که این جوری بهم خیره بشه!!
یه لحظه موقعیتمونو بررسی کردم.من الان تو اتاق سهون،روی تختش،بوسیدمش و الان روش دراز کشیدم…چرا باورم نمیشه.از خوشحالی دوباره میخواستم گریه کنم.
سرمو تو گودی گردنش فرو کردم و بیشتر بهش چسبیدم.پاهامون ناخودآگاه رفت بین هم.
حلقه ی دستای سهون دور کمرم هر لحظه تنگ تر میشد.کنار گوشم زمزمه وار صداشو شنیدم که گفت:دوستت دارم لوهانم..خیلی زیاد
لبمو گاز گرفتم که بغض نکنم.سهون کنار گوشمو بوسید و گفت:چرا گذاشتی دو سال بدون تو زندگی کنم؟
-تو چطور تونستی بدون من زندگی کنی؟
چیزی نگفت فقط صدای نفساش شنیده میشد.سرمو از روی گردنش بلند کردم و نگاهمو روی چشماش ثابت کردم:میدونی وقتی برگشتی،دوست داشتم چه اتفاقی بیوفته؟
سهون:یا دوست داشتی زودتر حستو بهم بگی یا دوست داشتی همون شب با ماشین بکشیم..که فکر نکنم دل و جرئتشو داشته باشی
سرمو تکون دادم و گفتم:نه..دوست داشتم یه روز تو خیابون ببینمت بعد برم سمت یه افسر به تو اشاره کنم و بگم”اون مردی که اونجا وایساده منو آزار میده”
پدزخند زد و گفت:افسرا احمق نیستن.متوجه میشه که من حتی بهت نگاهم نکردم
ابروهامو انداختم بالا و گفتم:منم دقیقا منتظر همین جوابشم که بعدش بگم”یعنی این آزار دهنده نیست؟”
نگاهش رنگ خنده به خودش گرفت.لباشو بهم هم فشرد که گفتم:چرا در برابر خندیدن مقاومت میکنی؟
سهون:نمیدونم..شاید چون بهش عادت ندارم و خوشم نمیاد
-پس چرا وقتی من میخندم میگی دیوونه میشم؟
سهون:چون خندت منو دیوونه میکنه.اینکه سادس
-یااا
سهون:کوفت
خندیدم و اروم زدم به سرش:سهوووون
سهون منو برگردوند و دوباره سر جام دراز کشیدم.پتو رو کشید رومون و گفت:دیگه بخواب.یعنی باید بخوابی..فردا کلی کار داریم..
-چیکار داریم؟
سهون:باید جاهای زیادی بریم.پس خوب استراحت کن
-اخه من خوابم…
حرفمو برید و خیلی جدی گفت:نمیخوام چیزی جز “باشه” بشنوم
بلند نفس کشیدم:باشه..شب به خیر
چشمامو بستم و برخلاف دفعه ی قبل این بار بعد از گذشت چند دقیقه خوابم برد.

با صداهایی از خواب بیدار شدم.صدا مال سهون بود که داشت با یه نفر دیگه صحبت میکرد..چرا سهون بی اینکه بیدارم کنه خودش بیدار شده بود.این چیزی نبود که انتظارشو داشتم و با بی حوصلگی روی تخت نشستم.
صدای حرف زدن قطع شد.اعتنایی نکردم و بدنمو کشیدم تا کوفتگی خواب از بدنم دور شه.همون طور که داشتم خمیازه میکشیدم در باز شد و سهون اومد تو.با تعجب از بیدار بودن من گفت:بیدار شدی؟
اومد نزدیکم و با لبخند ملایمی گفت:صبحت به خیر

خم شد پیشونیمو بوسید و گفت:خوش خواب شدی
از روی تخت بلند شدم و خواستم حرفی بزنم که بازوهاشو دورم حلقه کرد و منو تو بغلش کشید:دلم از دیشب برات تنگ شد 
نمیدونم چرا حس عجیبی داشتم..شنیدن این حرفا از دهن سهونه بی احساس و بی تفاوت خیلی عجیب و شگفت انگیز بود.
چون تازه از خواب بیدار شده بودم و هنوز گیج خواب بودم فقط تونستم دست سالممو بزارم پشتش و از گرمای بدنش لذت ببرم.

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)

KimHan 134 نظر 9 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
baekyumina
مهمان

ایوووول عالی بووووود ممنووون😊😊

HEALER
مهمان

ژوووووووووووون
عالی بوووووووووووود
بوووووووووووس
فناتمممممممممممم

سولبی
مهمان

چه رومانتیک😶😶.امیدوارم خوشیشون یکم طول بکشه .این بعد سهونو دوس دالم.مرسی بسی قشنگ بود

سارا
مهمان

عررررررررررر یکی هست که سهون داره اینجوری میکنه…..برم ببینم‌کیه…….

Farnaz H.H
مهمان

وای خدا چقدر رمانتیک بود
عررررررررررررررررر
مردم وزنده شدم
قلبم اومد تو دهنم
aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar
مرسی عشقمممممممممم
دست درد نکنه :rose: :cry: B-)

Chocolate
مهمان

من خیلیییییی ناراحتم حداقل من که همیشه نظر میذاشتمو چرا فراموش کردی انتظار نداستم aaaar

arezoo
مهمان

اجییییی منم رمز موووووخوووووووااااااام

f.l
مهمان

.توقع نداشتم قسمت قبل قسمت آخر باشه چون هنوز خیلی چیزا حل و فصل نشده ولی چون دیر آپ شد یه ذره شک کردم….
نظری ندارم واقعا چون به جز عشق بازی بین سهون و لوهان اتفاق دیگه ای نیوفتاد….
قسمت بعد با هم رابطه دارن؟
اگه میشه رمزو بفرست به جی میلیم…
هنوز هم منتظرم یه اتفاق هیجان انگیز بیوفته…چون سهونو لوهان تمام این مدت به فکر هم و عاشق همدیگه بودن اینکه به هم رسیدن جای تعجب نداره…

hn
مهمان

عزیزم رمز 62 چجوریه؟؟؟؟؟؟
من که خواننده ثابتم و به شدت عاشق این فیک … آدرس میلم هم هس که …
راستی شما چنل نداری؟؟؟؟

Sunsha
مهمان

Eeeee mn taze didm in ghesmato…hunhan belakhare residan b ham…hooraaaa…
Ali bod merc..
Ramzam bede lotfan

عسل
مهمان

aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar اجی من رمز میخوووووووووااااااااااااممممممممم aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar aaaar

wpDiscuz