سلام بچه ها..

دم کسایی که همیشه نظر میزارن گرم میدونم یه جورایی حق شما خورده شد سر برداشتن رمز ولی نتونستم رمزو به همه برسونم..معذرت!

من واقعا قصد نداشتم این پستو عمومی کنم ولی به خاطر این که نمیتونستم رمزو به همه بدم مـــجـــبور شدم رمزو بردارم…لطفا همکاری کنین نزارین پشیمون شم جای ما نیستین که چشم و فکر و وقتتونو بزارین پای نوشتن…پس نزارین باز این بازی تکرار شه :-(  پس نظـــرا بــالـــا 

هعی..امیدوارم لذت ببرین از خوندن این قسمت و انقدرم مشکوک نباشین :|

آخرین اشکها-قسمت شصت و دوم

 

با صداهایی از خواب بیدار شدم.صدا مال سهون بود که داشت با یه نفر دیگه صحبت میکرد..چرا سهون بی اینکه بیدارم کنه خودش بیدار شده بود.این چیزی نبود که انتظارشو داشتم و با بی حوصلگی روی تخت نشستم.

صدای حرف زدن قطع شد.اعتنایی نکردم و بدنمو کشیدم تا کوفتگی خواب از بدنم دور شه.همون طور که داشتم خمیازه میکشیدم در باز شد و سهون اومد تو.با تعجب از بیدار بودن من گفت:بیدار شدی؟
اومد نزدیکم و با لبخند ملایمی گفت:صبحت به خیر

خم شد پیشونیمو بوسید و گفت:خوش خواب شدی
از روی تخت بلند شدم و خواستم حرفی بزنم که بازوهاشو دورم حلقه کرد و منو تو بغلش کشید:دلم از دیشب برات تنگ شد 
نمیدونم چرا حس عجیبی داشتم..شنیدن این حرفا از دهن سهونه بی احساس و بی تفاوت خیلی عجیب و شگفت انگیز بود.
چون تازه از خواب بیدار شده بودم و هنوز گیج خواب بودم فقط تونستم دست سالممو بزارم پشتش و از گرمای بدنش لذت ببرم.

سهون منو از خودش جدا کرد و به چشمام زل زد.دوباره پیشونیمو بوسید و خیره موندن تو چشمامو ادامه داد.اگه الان انقدر خواب الود و کوفته نبودم حتما یه حرکت عاشقانه ای انجام میدادم اما تنها کاری که اون لحظه به ذهنم رسید انجام بدم این بود که دوباره آغوششو حس کنم.ولی با این تفاوت که این دفعه من دستمو دورش حلقه کردم و سرمو گذاشتم رو سینش.چونشو گذاشت رو سرم و نوازشم کرد.
تو اوج مراسم صبحگاهمون بودم که یه هو صدای هانیو شنیدم:سهووون..
با تعجب از بغلش اومدم بیرون.صدا از پایین بود.پس کسی که داشت با سهون حرف میزد هانی بود.با چشمای گرد گفتم:هانی؟ 
سهون:پارازیت،اسم جامع تریه 
-اتفاقی افتاده که اومده اینجا؟
سهون:نه…فقط میخوایم یکم حرف بزنیم.من میرم پایین تو هم بیا.از اتاق خارج شد و منم رفتم دست و صورتمو شستم.موهام خیلی به هم ریخته بود ولی سعی کردم با شونه صافش کنم و رفتم پایین
هانی روی مبل نشسته بود.پاشو انداخته بود روی پای دیگش و قهوه میخورد.سهونم رو به روش نشسته بود و انگار منتظر بودن تا من برم پیششون.با صدای راه رفتنم سهون سرشو برگردوند سمتم و یکم از جاش تکون خورد و کنار خودش برام جا گذاشت.این به معنای دعوت بود ولی از نوع تصویریش.
رفتم پیشش نشستم و به هانی سلام کردم.هانی فنجون قهوشو گذاشت روی میز و نگاهم کرد:بالاخره برگشتی
-از همون اول برگشتنی بودم اما به یکی نیاز داشتم که راهمو برام باز کنه..
لبخند کوچیکی زد:خیلی خوشحالم.هم برای تو هم برای سهون.دیگه جدایی داشت رو مغزاتون تاثیر منفی میذاشت.
زیر چشمی به سهون نگاه کرد و گفت:فقط یه نفرو این وسط به خودم بدهکار کردم
سهون خیلی بی تفاوت نگاهش کرد و گفت:این حرفا رو بزارین برای بعد.الان حرفای مهم تری داریم
هانی:اره باشه..به لوهان گفتی؟
-چیزی شده؟
سهون به من نگاه کرد و گفت:دیشب بهت گفتم.

-که امروز جاهای زیادی میخوایم بریم؟
سهون:نه.در مورد روز نامزدی من.
ابروهامو انداختم بالا:آها اون..خب؟
سهون:بلیط پرواز ما برای سه روز دیگست.یعنی دقیقا روز جشن
-چی؟چرا دقیقا همون روز؟
سهون با چشماش به هانی اشاره کرد و گفت:ایشون دستور دادن
-هانی؟
هانی:چرا این جوری نگاهم میکنی؟خب میخوام با یه تیر دو نشون بزنین..
-یعنی چی؟
سهون نفس عمیقی کشید و تکیه داد به پشتش:نمیفهمم چی میگی هانی عین ادم حرف بزن
هانی:انقدر فهمیدنش سخته؟شما میاین به جشن و وسطشم میرین.به همین راحتی
سهون صداشو بچه گونه کرد و گفت:به مامانم قول میدیم پسرای خوبی باشیم و همدیگه رو اذیت نکنیم
دوباره با صدای عصبی ای ادامه داد:قبول داری چرت میگی؟
هانی:یااا..حتی بلد نیستی چطور از مخ آکبندت استفاده کنی؟
سهون با اخم گفت:بفهم چی از دهنت در میاد
هانی سرشو از روی تاسف تکون داد و گفت:من که قبلا هم بهت گفتم سهون..خارج کردن شما از جشن با من
سهون:اصلا خروج از اون جشن کوفتی به کنار…من نمیخوام چشمم به ریخت هانا و ننش بیوفته میفهمی؟نمیتونم تحملش کنم اون وقت ابروم جلوی همه میره
هانی:بسپر به من
سهون:باشه..تو ما رو به جشن میبری..ما رو وسط جشن میاری بیرون..یه کاری میکنی هانا رو تحمل کنم..لطفا اگه ممکنه جای من لباس بپوش برو داماد شو فقط همین یه کارت مونده
هانی:از بچگی بهت گفتم سعی نکن بامزگی کنی چون اصلا بلد نیستی
سهون:وقتی میگی تحمل کردن هانا رو بسپرم به تو میدونی یعنی چی؟یعنی جلوی چشمام نباشه..نبینمش..کنارم نشینه..باهام نرقصه..
هانی:در رابطه با دیدنش…خب این دیگه دست خودته میتونی نگاهش نکنی ولی در رابطه با بقیه حرفات بازم اوکی..اونم با من
سهون دست به سینه تکیه داد و چشماشو بست:نمیدونم..فقط امیدوارم گند نزنی 
-حتما برای خارج کردن ما از اونجا یه نقشه ای داری.خب نقشه ات چیه؟
هانی چشمکی زد و گفت:سکرته

-یعنی ما نباید بدونیم قراره چه طور از اونجا خارج شیم؟مگه میشه؟
هانی:اره میشه.
-حداقل یه چیزی بگو استرسمونو کم کنه
هانی:استرسه چی؟انقدر سخت نگیرین همه چی درست میشه
سهون زیر لب اداشو دراورد:همه چی درست میشه(داد زد)دیگه داری میری رو نروم
هانی:دارم میگم همه ی مسئولیتا رو خودم به عهده میگیرم اون وقت رو نروتم؟
سهون:حداقل بگو چه غلطی باید بکنیم اونجا
هانی:خب…اها داشت یادم میرفت
از تو کیف کناریش کلیدیو دراورد و گرفت سمت ما.سهون با تعجب گفت:این دیگه چیه؟
هانی:کلیده دیگه..کلید ویلای خواهر کای
-اونم تو بوسانه؟ 
هانی:اره ولی خب یکم بیرون از شهره.شاید حدودا بیست دقیقه فاصله باشه
سهون کلیدو ازش گرفت:کسی توش نیست؟
هانی خندید و گفت:نه خالیه واسه شما دو تا
سهون با اخم داد زد:یاااا
هانی:داد زدن نداره که…میخوای بگم فامیلاشونو بفرستن پیشتون؟سهون:اصن میدونی چیه…الان فکر میکنم چقدر ابله بودم که نزاشتم تو بچگیمون تو رو بندارن زیر زمین
هانی:داداش مهربون منی دیگ…ای وااای

-چی شد؟
یه هو لبخند زد و سرشو انداخت پایین.دستشو کشید رو شکمش و با لحن خجالتی ای گفت:چقد ورجه وورجه میکنه..یکم به داییت میرفتی عزیزم.
زیر چشمی به سهون که لبخند کوچیکی زده بود نگاه کردم اما سریع با دیدن من لبخند روی لباش ماسید و گفت:خب دیگه..اگه کاری نداری دیگه میتونی بری
هانی:مجبور نبودی انقدر محترمانه بیرونم کنیا
سهون:کاری داری مگه؟
هانی:نه خب…
سهون:پس خوش اومدی 
هانی از جاش بلند شد و رفت سمت در:سهونی دیگه.. 
با سهون رفتیم دنبالش و کنار در ایستادیم.هانی:خب دیگه..کاری نداری؟ 
سهون:نه. 
هانی:مواظب هم باشین..اگه خواستین امشب یا فردا بیاین پیشمون
سهون:مزاحم نمیشیم

هانی با خنده گفت:این تعارفا رو از کی یاد گرفتی؟

سهون:من تعارف نکردم

هانی سرشو تکون داد و گفت:خیله خب باشه خدافظ

براش دست تکون دادم :مواظب خودت باش

سهون در آسانسور رو براش باز کرد تا بره تو و همین که رفت،برگشتیم داخل

نشستم پشت میز غذا خوری و دستمو گذاشتم زیر چونم.سهون نشست رو به روم و با اخم گفت:چرا از صبح انقدر ساکتی؟

دستمو گذاشتم رو شکمم:گشنمه..خیـــلـــی زیاد.دیشبم شام نخوردم

یه هو اخماش باز شدن اومد دستمو گرفت و منو برد سمت طبقه ی بالا.با تعجب گفتم:سهونا…چی شد؟!

با هم رفتیم سمت بالکن .پرده رو زدم کنار و درو باز کرد.با دیدن میز چیه شده ی رو به روم  لبخند بزرگی زدم.ناخوداگاه زیر لب گفتم:سهونا..

اومد پیشم و کنار گوشم گفت:منتظر چی هستی؟

سریع با خوشحالی و شکمی که از خالی بودن صداش در اومه بود،دویدم سمت میز و نشستم رو صندلی.هر غذا و نوشیدنی ای که میخواستم روی میز بود.به جرئت میتونم بگم اون یه جنتلمنه واقعیه.حتی اگه کار خودش نباشه باز هم یه جنتلمنه چون توی ذهنش این میزو برای صبحونه اماده کرده بود.
رو به روی هم در حال خوردن بودیم که متوجه شدم سهون دست به سینه تکیه داده به پشتش و خیره شده به من
نگاش کردم و با دهن پر گفتم:چی شده؟
شونه هاشو انداخت بالا:از خودت بپرس
-چرا این جوری خیره شدی؟
دستاشو گذاشت رو پاش و گفت:این جوری خوبه؟
خندیدم:خوبی؟
سهون:کاملا
ابروهامو انداختم بالا و خوردنمو ادامه دادم.غذاها از همه طرف میز چشمک میزدن.دوباره داشتم یه لقمه میزاشتم دهنم که فهمیدم سهون بدون اینکه چیزی بخوره،نگاه کردنشو ادامه داده.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:انقدر خیره نشو.غذا از گلوم پایین نمیره…یه چیزی بخور
سهون:سیرم
-چرا؟صبحونتو قبل از من خوردی؟
سهون:نه..فکر کنم قبلا هم گفتم…به غذا خوردن تو نگاه میکنم سیر میشم
خندیدم اونم چهرش حالت خوشحالی و رضایت گرفت.برای چند دقیقه به هم نگاه کردیم که گفتم:چیه؟

سهون:دارم به این فکر میکنم که چقدر جالبه بین چندین میلیارد انسان و چندین میلیارد لبخند،چرا فقط لبخندا و خنده های تو منو دیوونه میکنه 
با لبخند براش یه لقمه گرفتم و دادم دستش:خیلی عجیبه
سهون لقمه رو گذاشت تو دهنش و گفت:چی؟
-این که تو یه هو از این رو به اون رو شدی..همه میگن بداخلاق تر شدی ولی من این طور فکر نمیکنم
با پوزخندی گفت:واقعا؟
سرمو تکون دادم.ادامه داد:خوبه…
گیج شدم ولی چیزی نپرسیدم.صبحونمو تکمیل خوردم تا جایی ک حس میکردم هیچ جای خالی ای توی معدم نمونده.به اصرارای سهون رفتم همون لباسایی که دیروز شیو برام اورده بود رو پوشیدم.سهون یه ساک کوچیک گرفت دستش و با هم رفتیم بیرون.. 
تک تک جاهایی ک قبلا رفته بودیم رو منو برد..اون پارکه…اون کافی شاپه..حتی غروب رفتیم برای چند ساعت تو کوچه ی خونه ی قدیمیم نشستیم.. 
دستمو کشیدم رو در خونه و پیشونیمو بهش چسبوندم.یادآوری خاطرات گذشتم خیلی تلخ بود…دلم برای همشون تنگ شده…یاد خانوادم افتادم..همونایی که تک تک تنهام گذاشتن 
مامانم..بابام..دایی و بابابزرگ. 
چشمام پر از اشک شدن.نمیخواستم گریه کنم برای همین از خونه فاصله گرفتم و روی جدول نشستم.سهون از ماشین پیاده شد و اومد کنارم نشست ولی چیزی نگفت.

سعی کردم از فکر تنهاییم بیام بیرون و به الان فکر کنم..به همین لحظه که سهون کنارمه.ناخودآگاه دهنم باز شد و شروع کردم به حرف زدن:چقدر جالبه…دو سال پیش اینجا،تو این کوچه،تو این خونه،چه اتفاقایی افتاد…یادته اولین شبی که اومدی خونمون؟
سهون:جلوی در خشکت زده بود نمیزاشتی بیام تو
-خیلی استرس داشتم..نمیدونی شبای بعدش وقتی بدون اینکه بهت بگم،خودت میومدی چقدر خوشحال میشدم..
خندیدم و گفتم:یادته حلقه مینداختی میگفتی نامزد دارم؟
سهون:اره..از حلقه ی طناب داری که دور گردن میپیچه تنگ تر و ترسناک تر بود.
-ولی هیچی بروز نمیدادی.واقعا فکر میکردم برای این حلقه میزاشتی که دخترا بهت گیر ندن..
سهون:اینم یکی از دلایلش بود..
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:اون شب زمستون…وقتی بابابزرگ مسافرت بود و بهم گفتی میخوای بری کانادا..تا مرز دیوونگی رفتم.نمیدونم کی اون قدر عاشقت شدم ولی وقتی برگشتی بغلم کردی و گفتی نمیری حس کردم برای یک لحظه صاحب کل دنیا شدم…فکر کنم میدونستی دوست دارم نه؟

سهون:اره..مطمئن نبودم ولی خب میشد فهمید که توهم نسبت به من بی تفاوت نیستی
-روز رفتنت و اون شبی که تا صبح تو خیابونا پرسه زدیم به کنار..اصلا نمیخوام در موردش حرف بزنم ولی…
حرفمو برید و گفت:برگشتمون از بوسانو یادته؟
به قیافش که لبخند مرموزی داشت نگاه کردم و گفتم:چی؟
همون طور که به رو به روش خیره شده بود گفت:یادت نیست؟من که هنوز میتونم صداتو تو گوشم بشنوم
-چیو میگی؟
روشو برگردوند سمت من با چشمای شیطونش نگام کرد:واقعا یادت نیست؟اون شب که تو لج کرده بودی…من اومدم خونتون..اتاق داییت..
دستمو گذاشتن رو دهنش:اها اهاااا فهمیدممم
دستمو برداشت و گفت:صدای نا…
دوباره دهنشو گرفتم:ادامه ندههه
سرشو تکون میداد که دستمو بردارم ولی محکم تر گرفتمش:سهون یه بار دیگه در موردش حرف بزنی…
یه هو خودشو ازم جدا کرد و گفت:چیکار میخوای بکنی مثلا؟
-خب هیچ کاری که نمیتونم بکنم ولی تو هم نگو  K
سهون:باشه نمیگم..
-حرف گوش کن شدی
سهون:گفتی نگو گفتم باشه..نیاز به حرف زدن نیست وقتی میشه عملیش کرد
-یااا خیلی…
سهون:خیلی چی؟بدت میاد؟
-نه خب ولی…
سهون:پس انقدر حرف نزن سرمو بردی.پاشو بریم
بلند شد دستشو سمتم دراز کرد.با لبخند دستشو گرفتم و خواستم بلند شم که یه هو دستمو ول کرد و دوباره نشستم:آخ..چی شد؟
سهون:اون چیه رو دستت؟
-گچ
سهون:نه بابا؟میدونم گچه..روش چیه؟ 
بلند شدم جلوش ایستادم و گفتم:خب روز آخر بچه ها اومدن و هرکدومشون روش یه چیزی نوشتن..کجاش عجیبه؟ 
سهون دستمو گرفت یکم پیچوندش تا پشتشو بهم نشون بده:ایـــن جاش
-یااا دستمو ول کن…میخوای دوباره بشکونیش؟
چند ثانیه با اخم تو چشمام زل زد و رفت سمت ماشین:سوار شو
ناچارا سوار شدم و راه افتادیم:چی باعث شد انقدر عصبی شی؟
حرفی نزد فقط انگشتاشو روی فرمون تکون داد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم:حداقل اروم تر برو
انگار که اصلا حرفامو نمیشنید.با همون سرعت بالحرکتش ادامه داد.من که وقتی یونا اسمشو روی گچم نوشت خطش زدم پس چی باعث شد یه هو عصبانی شه.تا وقتی که به محل مورد نظرش برسیم چیزی نگفتم.
یه هو به خودم اومدم و دیدم رو به روی همون بیمارستانی هستیم که یه ماه توش بودم:باز چرا اومدیم اینجا؟
جوابمو نداد و پیاده شد در سمت منو باز کرد:بیا پایین.
منتظرم نموند پیاده شم و راه افتاد..دیگه داشت منم عصبی میکرد.نفس عمیقی کشیدم و پیاده شدم افتادم دنبالش.با هم رفتیم بالا و حتی تو آسانسورم به کلمه حرف نزدیم.
وارد یکی از مطب ها شدیم و داشتیم وارد یکی از اتاق میشدیم که سهون برگشت بهم گفت:تو فعلا برو بشین
-اخه من…
سهون:گفتم برو بشین.
سرمو تکون دادم و رفتم نشستم.هر چقدر به گچم نگاه کردم اسم خاصی رو روش ندیدم که بخواد باعث عصبانیتش بشه پس چرا یه هو این جوری شد
با صدای باز شدن در سرمو بردم بالا.سهون بود.بهم اشاره کرد برم تو
ناچارا بلند شدم و رفتم تو.حوصله گوش دادن به اعتراض کسایی که تو نوبت بودن رو نداشتم.کنارسهون ایستادم و به دکتر سلام کردم.اونم به گرمی جوابمو داد و با خنده گفت:دوست سمجی داری..بیا اینجا بشین
زیر چشمی به سهون که با رضایت کامل از یه دنده بودنش دست به سینه ایستاده بود نگاه کردم و رفتم رو تخت نشستم:چیکار میخواین بکنین؟
دکتر:زحمت این گچو کم کنیم
-چی؟؟ولی الان که زوده..فعلا چند روز مونده تا…
سهون حرفمو برید و گفت:شما کارتونو انجام بدین اقای دکتر
با تعجب به سهون نگاه کردم ولی حرفی نزدم.کنار دست دکتر دستگاه دریل مانندی بود.مثل اینکه قرار بود با اون گچمو باز کنن.
رومو ازش برگردوندم و چشامو بستم.صدای روشن شدن دستگاه و برخوردش به گچ خیلی بلند بود و منم از ترس اینکه امکان داره بخوره به دستم پلکامو محکم تر به هم فشردم و تا اخرش باز نکردم.
بعد از چند لحظه حس کردم دستم دیگه اون سنگینی قبل رو تحمل نمیکنه.با لبخند چشمامو باز کردم و گفتم:آخیش..دستتون درد…
با دیدن دستم حرفم نیمه کاره موند.پوستم مثل پیرمردا چروک افتاده بود و رنگش با همه جا فرق میکرد.ناخودآگاه به سهون نگاه کردم و گفتم:سهونا!!
دستشو گذاشت رو شونم و چشماشو به نشونه یارامش خاطر به هم فشرد.به ناچار از رو تخت بلند شدم و گفتم:تا کی دستم این جوریه؟
دکتر:جای نگرانی نیست زود خوب میشه.فقط همین امروز حتما برو حموم بعدشم که اومدی بیرون روش کرم بزن.الان خوبی؟درد نداری؟ 
دستمو تکون دادم و گفتم:درد ندارم ولی خیلی استخونام خشکن. 
دکتر:خب طبیعیه فکر نکنم دیگه مشکلی داشته باشی
سهون:دستتون درد نکن..
یه هو یه چیزی یادم اومد.استین دست سهونو کشیدم و کنار گچ دستم ایستادیم:میشه نشونم بدی چی باعث شد انقدر عصبی شی؟
سهون با اخم خاص و کمرنگی گلوشو صاف کرد و به یه نقطه ی بزرگ از گچم اشاره کرد.اسم هونگ کی روش بود با چند تا شکل قلب و لبخند.از دکتر تشکر کردیم رفتیم بیرون.همین که از بیمارستان خارج شدیم زدم زیر خنده و گفتم:خیلی حسودی
سهون چیزی نگفت و با همون اقتدار و اخم به راه رفتنش ادامه داد.دستمو گذاشتم رو بازوش و گفتم:واقعا به خاطر اینکه اونم رو گچ دستم اسمشو نوشته بود خواستی چند روز زودتر و به زور گچمو باز کنم؟
سهون:نه…پس فردا داریم میریم و من حوصله نق و نوقای تو رو سر گچ دستت رو ندارم

-من کی نق زدم؟ 
سهون:به هر حال میزدی
دوباره خندیدم:خیلی دیوونه ای
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.دستمو گذاشتم بالاتر از جای گچ و فشردمش:تا اون موقع دستم خوب میشه؟
سهون:امیدوارم 
-من که گچمو باز کردم دیگه چرا عصبی ای؟ 
سهون:نیستم
-هستی
سهون:گفتم نیستم
صورتمو نزدیکش کردم و گفتم:پس…پس بوسم کن

سهون:مگه بچه ای؟ 
-مگه نمیگی عصبی نیستی 
سهون:یکی میبینه
-مهم نیست…بوسم کن
سهون:اخر سر روانیم میکنی 
سرشو برگردوند سمتم و برای چند ثانیه ی خیلی کوتاه لباشو گذاشت روی لبام:خوبه؟
-یه لبخند بزنی بهترم میشه
کوتاه خندید و سرشو تکون داد:از دست تو
با ایستادن ماشین به اطرافم نگاه کردم.حس میکردم میشناسم این جارو:چقدر این جا آشناس
سهون:اوهوم زیاد اومدیم اینجا…پیاده شو بریم غذا بخوریم؟

-چی؟بریم رستوران؟
سهون:اوهوم
دستمو گرفتم جلوش:با این وضع؟
سهون:مگه چشه؟
-چش نیست؟
سهون:لوس بازی در نیار
-سهون وضعیت دستم داغونه..من نمیام
سهون:پیاده شو دیگه
-نمیخوام مردم مسخره میکنن
سهون:غلط کردن.اصن مهم نیست.پیاده شو
از ماشین رفت پایین و بازم اومد در سمت منو باز کرد:اصلا هر کی به دستت نگاه کرد میرم میزنمش…خوبه؟ 
دستشو سمتم دراز کرد و با لبخند کمرنگی گفت:بیا پایین 
پیاده شدم و درو بستم.دستشو گذاشت پشتم و با هم حرکت کردیم سمت همون رستورانی که قبلا با هم میومدیم.با ورودمون به رستوران و خوردن میزا به چشمم همه ی خاطره ها مثل نوار باریکی از فیلم،جلوی چشمام به نمایش دراومدن.لبخندی روی لبام اومد و با سهون رفتیم رو یکی از صندلیا نشستیم.دیزاین رستوران تغییر کرده بود ولی همه چی،همونایی بودن که قبلا هم بودن.
انقدر غرق نگاه کردن به اطرافم شدم که نفهمیدگارسون اومد سفارش گرفت و میزمونو چید.با قرار گرفتم دست سهون روی دستم به خودم اومدم:به چی فکر میکنی؟
-گذشته
سهون:اه بسه دیگه
-نه نه…یعنی خاطراتمون..منظورم اون گذشته ی بد نیست
شروع کردیم به خوردن غذامون.سهون یه قاشق از سوپش خورد و گفت:فکر کنم فردا نمیتونیم با هم باشیم
-چرا؟
سهون:برای اینکه مامان شک نکنه مجبورم با اون و هانا بریم بیرون برای خرید.میخوان قرار ازدواجم بزارن
-از الان؟
سهون:اره ولی مهم نیست..من که نمیخوام اینجا بمونم
-یعنی چی؟
سهون:به احتمال هشتاد درصد میریم کانادا!
-شوخیت گرفته؟ما نمیتونیم..به هزار دلیل
سهون:نمیدونم…شایدم بمونیم
-قطعا میمونیم…اونا هم که نمیتونن تا آخر عمرشون با تو مبارزه کنن.بالاخره کوتاه میان
سهون:به نفع خودشونه که کوتاه بیان.
-بزرگترین مشکلمون اینه که تو و مامانت عین همین.یه دنده و خودخواه و عصبی
زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:ممنونم از تعریفاتت
با خنده گفتم:من با تو که مشکلی ندارم…مامانت خیلی..
سهون:میدونم..حالا ولش کن غذاتو بخور
غذا خوردنمونو ادامه دادیم .. تا آخرش جفتمون تو فکر بودیم..
هرچی میگذشت استرسم نسبت به پس فردا و اتفاقاتش بیشتر میشد.بعد از اتمام غذامون رفتیم خونه ی من.
برخلاف انتظاراتم و در کمال تعجب،با ورودم به خونه دیدم کاملا تمیز و مرتبه.
انتظار یه خونه ی به هم ریخته با کلی گرد و غبار رو داشتم ولی خونه مثل اولین روزی که توش اومدم تمیز و مرتب بود.برگشتم به سهون که نگاهم میکرد نگاه کردم و گفتم:کار تو بود اره؟
سهون:گرفتن یه کاگر خیلی سخت نب..
نذاشتم حرفشو ادامه بده و دستامو دورش حلقه کردم:مرسی سهونا…
اونم دستشو گذاشت پشتم و منو به خودش فشرد:دستت که خوب بشه دیگه از این خبرا نیست
ازش جدا شدم و زدم به بازوش:یااا
بازوشو گرفت و کوتاه خرید:خوبه استخونات خشکن و انقدر محکم میزنی
-حقته
سهون:حق منه؟اره؟
یه هو دستاشو گذاشت رو پاهام و منو انداخت رو کولش.خندیدم و زدم به پاش:ای سرم.سهون ولم کننن.
سهون:حق من مشت خوردنه؟
-اره هست
راه افتاد سمت حموم و گفت:نشونت میدم حق من چیه
با ترس و تعجب گفتم:یاا کجا میری..سهون فکرای بدی که نمیکنی
سهون:چرا اتفاقا
-نه..سهونااا نه خواهش میکنم
سهون:خواهشه چی میکنی؟
-امشب نه..
رفتیم تو حموم و منو نشوند رو سکو.بی هیچ فاصله ای رو به روم ایستاد و گفت:امشب چی نه؟
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:همونی که..خودت میدونی
دستمو گذاشتم رو شونه هاش سعی کردم هلش بدم عقب:سهون من…
یه هو لبامو بوسید و گفت:من فقط همین کارو میخواستم بکنم
-واقعا؟
سهون به نشونه ی تاسف سرشو تکون داد:به چی فکرمیکردی تو؟
لبخند دندون نمایی زدم:هیچی…همین
نفس عمیقی کشید و گفت:زود دوش بگیر بیا بیرون
با رفتنش از حموم نفس راحتی کشیدم و لباسامو دراوردم.چون دیروز حموم بودم و عرقم نکرده بودم دوش کوتاهی گرفتم و روی دستمو حسابی شستم.بعد از ده دقیقه از حموم خارج شدم و رفتم تو اتاقم.
سهون تختا رو به هم چسبونده بود و رو یکیشون دراز کشیده بود.لباسامم روی تخت گذاشته بود که بپوشم.
رومو ازش برگردوندم لباسمو پوشیدم و خزیدم روی تخت.کنارش دراز کشیدم و دستمو دور کمرش حلقه کردم.نگاهم کرد و گفت:اخرین باری که این جا بودم اون دختره هم این جا بود
با به یاد اوردنش چشمام گرد شدن:وای…من بهش قول داده بودم بازم برم دیدنش
سهون:نه…دیگه نرو
-چرا؟
سهون:حوصله ی یه دردسر دیگه رو ندارم.اون علاه بر مادرش صاحاب داره…نمیتونی انقدر آسون بگیریش
-ولی گناه داره…اون ناخواسته تو همچین محیطی به دنیا اومده
سهون:این تقصیر تو نیست پس بیخیالش شو..کسی که باید به فکر اونا باشه ما نیستیم لوهان…قول بده که دیگه نمیری دیدنش-نمیتونم
سهون:هوووف..خیله خب میری ولی منم باهات میام
لبخند زدم:باشه
سهون گونمو نرم بوسید و گفت:فردا میام دیدنت ولی صبح باید برم خونه ی خودم که مامان اگه اومد شک نکنه
به ناچار سرمو تکون دادم:خیله خب
سهون:شب به خیر
-شب تو هم به خیر…

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)