سلـــــــام خواننده های صبورم!ببخشید من مسافرت بودم نمیتونستم آپ کنم سعیمو میکنم دیگه انقدر طولانی نشه 4chsmu1  :bye:

و ممنونم بابت نظرا و حمایتا!جانه آرشی نظر بزارین 1 _51_  چی بگم دیگــــه

بفرمایید بخونید

آخرین اشکها-قسمت شصت و سوم

با صدای پشت سر هم و بلند گوشیم از خواب پریدم.انقدر خوابم میومد چشمام باز نمیشدن. با پشت دست چشامو مالوندم اون یکی دستمو دراز کردم و موبایلمو برداشتم گذاشتم کنار گوشم:بلهه؟
صدای سهون اومد:کجایی؟
-سلام خوبم تو خوبی؟ 
سهون:خوابیدی؟
-اره با اجازت
با لحن عصبی ای گفت: اماده شو بیا اینجا.دیوونه…
گوشیو از خودم دور کردم و دوباره گذاشتمش زیر گوشم:چته اول صبحی بداخلاق؟
سهون:اول صبحی؟لوهان ساعت چنده؟
-نمیدونم.چنده؟
دوباره داد زد:دووو
-اه سهون انقدر داد نزن خب دو باشه.مگه جشن ساعت چهار_پنج شروع نمیشه؟
سهون:چرا ولی بیا اینجا با هم یه سری چیزا رو هماهنگ کنیم.فعلا تنهام تا یکی دوساعت دیگه
-باشه میام الان
سهون:نخوابی دوباره
خمیازه ای کشیدم:باشه
سهون:دوشم بگیر
-بازم باشه.
گوشیو قطع کردم و با اکراه از تخت دل کندم.کشون کشون خودمو رسوندم به حموم.از قصد با شکم خالی رفتم که گشنم شه تند تر کارمو انجام بدم.شستن موها و بدنم که تموم شد با حوله رفتم آشپزخونه و نشستم شروع کردم به خوردن..
دو روز گذشته مثل برق گذشتن استرسی که تو هر لحظش میکشیدم باعث عذابم بود.فکرای مختلف از هر طرف مثل ابر غول پیکری به ذهنم هجوم میاوردن..

واکنش مامانش با دیدن من…

نقشه ی هانی..

دیدن سهون و هانا در کنار هم…

داماد شدن سهون…

فرارمون…
ترس،غالب تمام وجودم شده بود و منو به درون خودش میکشوند اما سعی میکردم جوری رفتار کنم که بتونم به ترسم غلبه کنم..تنها راهی بود که کمکم میکرد افکار منفی از ذهنم دور شن..
تو این دو روز فقط سه چهار بار یا شاید هم کمتر سهونو دیدم اونم به مدت خیلی کم.حتی زنگ هم نمیزد…معلوم بود برای این جشن نمایشی،سرش حسابی شلوغه…اون چند بارم،میومد جلوی در خونم یا قرار میزاشتیم یه وعده ی غذاییمونو با هم بیرون بخوریم..علت اصلی ملاقاتامون به خاطر کم تر شدن شدت استرسمون بود ولی یه جورایی وقتی به هم میرسیدیم استرسمون حتی بیشتر هم میشد…
رفتار سهون تو این دو روز خیلی عجیب شده بودن.پرخاشگر شده بود و زود عصبی میشد حتی یه بار تو رستوران انقدر عصبی شده بود که میخواست لیوان توی دستشو بشکونه…
قبلا هم چنین رفتارای عجیبی ازش میدیدم اما به این شدت نبودن.هنوزم وقتی دقت میکنم،میبینم کای کاملا درست میگفته .. واقعا هیچ روزی نیست که توش،رفتارای سهون،با روز قبلش یه جور باشه.. مثل دریا گاهی اروم بود و گاهی خشمگین .. مطمئن بودم این نوسان رفتاراش دلیل خاصی دارن..
یه جشن کوچیک و استرسی که به همراهش داره،نمیتونه باعث و بانی این همه تفاوت توی سهون باشه …
دیشب که برای چند ساعت کوتاه اومده بود جلوی در خونم،میتونستم کبودی زیر چشماش و خونی که توی رگه های چشمش جمع شده بود رو ببینم..انگار خیلی وقت بود که نخوابیده بود .. اون شب درمورد تغییر چهرش پرسیدم و خیلی کوتاه گفت کم خوابیه .. ولی از نظر من،اون بی خوابی داشت نه کم خوابی،،،
از این ها گذشته،امروز بالاخره فرا رسید.. تقریبا امروز مشخص میکرد که ما میتونیم با هم بمونیم یا نه..گرچه اگر نشه هم سهون کاری میکنه که بشه!
وسطای غذام بودم که دوباره صدای گوشیم دراومد.رفتم تو اتاقم و گرفتمش.سهون بود.لبمو گاز گرفتم حتما دیگه ساعت سه شده بود
همین که قطع کرد سریع بهش پیام دادم”اماده شدم دارم میام” 
بدون اینکه به گوشیم نگاه کنم سریع موهامو با حوله خشک کردم و یه بلوز شلوار پوشیدم و دویدم طبقه پایین و راه افتادم سمت خونه ی سهون.چشمم خورد به ساعت که دو و نیم رو نشون میداد.امکان نداشت من فقط تو نیم ساعت این همه کار رو با هم انجام داده باشم پس حتما سهون اون موقع ساعتو بهم الکی گفت که بجنبم..با خیال راحت اما سرعت بالا رسیدم دم خونش.در ورودی ساختمون باز بود..از پله ها رفتم بالا و خواستم به در ضربه بزنم که خودش باز شد.سهون با دیدنم لبخند زد و گفت:بیا تو.
منم لبخند زدم و بعد از سلام کردن رفتم تو.هنوز برنگشته بودم سمتش که لبخند رو لبش محو شد و با اخم گفت:این چه لباسیه؟ 
یه نگاه به خودم انداختم:چطور مگه؟

سهون:مگه بهت نگفتم کت و شلوار بپوش.این جوری میخوای بیای؟
با برخورد نگاهمون،فهمیدم بازم چشماش قرمزن..خستگی ازش میبارید .. باید حتما در این مورد باهاش صحبت کنم ولی الان وقتش نیست:تو گفتی؟کی گفتی؟
دستشو برد تو جیب شلوارم گوشیمو بهم نشون داد.یه پیام از طرفش داشتم.انقدر عجله کردم که حتی به گوشیم نگاه نکردم ببینم جوابمو داد یا نه.لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:ببخشید
سرشو تکون داد و گوشیمو انداخت رو مبل.با قدمای بلند رفت سمت اتاقش منم دنبالش راه افتادم.
با دیدن اتاقش دهنم باز موند.برای اولین بار داشتم انقدر نامرتب و به هم ریخته میدیدمش.لباساش روی تخت افتاده بودن و پیرهناش یه گوشه روی هم تلنبار شده بودن.چند مدل کراوات روی میزش بود و چمدونشم وسط تخت باز بود:اوه…دزد اومده؟
سهون:به جا مزه پروندن کمک کن یه چیزی از تو اینا پیدا کنم بدم بپوشی
لبه تخت نشستم و ب سهون که بی هدف لباسا رو از تو کمدش مینداخت بیرون زل زده بودم..وقتی حرص میخورد و عصبی میشد خندم میگرفت..

یه پیرهن یه راست اومد تو صورتم:فک نکن نمیتونم ببیینم نیشت تا بنا گوش بازه..اونجا بیکار وای نسا
پیرهنو از رو صورتم برداشتمو گذاشتمش کنار اروم رفتم سمتش.دستمو گذاشتم رو شونش:سهون؟
بی اینکه برگرده نگام کنه همونجور که داشت لباسای کمد رو بر انداز میکرد گفت:هوم..؟
– فقط یه جشن سادس…ما از پسش برمیایم. انقد استرس نداشته باش
سهون سمتم برگشت و نفسشو با صدا داد بیرون :حس خوبی ندارم…میترسم نقشمون عملی نشه

با این حرفش یکم به دلم ترس افتاد.با نگاه نگرانی گفتم:نه…حالا اگرم نشه..خب… 
سهون:اگر نقشمون نگرفت دلمو میزنم به دریا…با هم اونجا رو ترک میکنیم
-فکر کنم هنوز اثرات خواب توی سرت موندن داری چرت میگی
عصبی برگشت سمتم و با اخم گفت:من چرت میگم؟
-نه همین که تو گفتی..با هم اونجا رو ترک میکنیم.جلوی چشمای همه
رفتم سمت پنجره و به بیرون نگاه کردم.هوا یکم گرفته بود و خیابونا خلوت بودن.خواستم دستمو از پنجره ببرم بیرون که محکم خورد به شیشه:اییی دستم…شیشت چه تمیزه.تازگیا کارگر داشتی؟

چشمم خورد به چارچوب که خیلی نو بود و دستمو کشیدم روش:کارش چه خوبه.کی اومد اینجا؟

سهون:کارگر؟خب .. فردای روزی که تو این جا بودی اومد

-دیروز؟

سهون:آره

چشمامو ریز کردم و به اتاقش نگاه کردم.همه جا کثیف بود مگه میشه  کارگر بیاد فقط یه پنجره رو تمیز کنه و بره:واقعا؟پس چرا همه جا انقدر کثیفه؟

سرشو تکون داد و نشست پشت میزش:انقدر حرف نزن… بیا اینجا
حرفشو باور نکردم..حس میکردم داره یه چیزیو از من قایم میکنه..رفتم پشتش ایستادم و دستامو گذاشتم رو شونه هاش.از تو اینه نگاهش کردم و گفتم:بله
سهون پاشو انداخت رو پاش و گفت:موهام
سرمو بردم پایین و بوییدمش:چه خوش بو شده
سهون:ها؟چی میگی؟منظورم این بود که درستش کن
خندیدم:خب جملتو کامل بگو
اخم کرد و گفت:وقت نداریم بجنب
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به خیس کردن موهاش.همین که دیدم داره خمیازه میکشه اب پاشیدم رو صورتش.یه هو چشاشو باز کرد و داد کشید:یااا چتهه
بلند خندیدم و ازش فاصله گرفتم:وای قیافه رو

سهون خواست بلند شه که نفس عصبی ای کشید و دوباره نشست:دارم میگم وقت نداریم بعد تو بازیت گرفته؟
از تو اینه براش ادا در اوردم و گفتم:اصن نرو چطوره؟
سهون:چرت و پرت تحویل من نده.زود کارتو بکن
-مگه وظیفمه؟
دستشو گذاشت رو سرش و گفت:اذیتم نکن لوهان امروز روز مسخره بازی دراوردن نیست.فقط باهام همراهی کن لطفا..باشه؟
سرمو تکون دادمو موهاشو شونه کردم.با سشوار خشکش کردم و خواستم بهش حالت بدم که دستشو گذاشت رو دستم وگفت:نمیخوام زیاد وقت بزاری.هر جوری بشه مهم نیست 
سرمو تکون دادم و چشمکی زدم..امروز جفتمون با اینکه تو راس استرس و هیجان بودیم ولی سعی میکردیم همدیگه رو اروم کنیم…
همه ی موهاشو دادم به سمت بالا و از کناره ها خوابوندمش.با موادی که داشت حالتشو ثابت کردم و با دستم موهای رو هوا موندشو اروم خوابوندم.کارم که تموم شد صورتمو کنار صورتش قرار دادم و گفتم:خوبه؟
سهون:خوب نباشه هم مهم نیست
با لبخند گفتم:این رنگ مو بهت میاد
سهون:جدا؟پیشنهاد هانی بود.تا حالا انقدر مشکی نکرده بودم
-رنگشو فعلا عوض نکن..دوسش دارم
لبخند کمرنگی زد و برای چند لحظه از داخل اینه نگاهم کرد.یه هو دوباره استرسی شد و گفت:خب دیگه حالا تو برو لباستو بپوش منم میرم اماده شم
-میرم حالا عجله ای نیست
نگاه عصبی ای بهم انداخت و از توی کمدش یه دست کت و شلوار سورمه ای دراورد.اصلا مناسب امشب نبود یه جور خاصی بود..خوشم نیومد:میخوای اینو بپوشی؟
سهون شلوارشو عوض کرد و گفت:اره
-انتخاب خودته؟
سهون:نه.. مامان! 
-اها..مشخصه
پیراهن سفیدشم تنش کرد.رفتم سمتش و دستمو گذاشتم رو انگشتاش که داشت دکمه هاشو میبست و خودم این کارو انجام دادم

دستشو برداشت و به من،که نگاهم روی بدن نیمه برهنش بود نگاه کرد:سهونا
سهون:بله؟
-فکر کن اگه واقعا مجبور میشدی تن به این ازدواج بدی چی میشد
پوزخند زد: میدونی که کسی نمیتونه منو مجبور ب کاری بکنه لوهان! 
از نگاه خیرش ضربان قلبم رفته بود بالا. سعی کردم خودمو عادی نشون بدم اخرین دکمشو هم بستم و بعد کراواتشو انداختم دور یقش شروع کردم به بستنش:نه جدی گفتم.اون وقت امشب خوراکت یه قاشق هانا میشد با یه لیوان کرم
کراواتشم بستم و دستمو کشیدم به پیرهنش که مثلا دارم مرتبش میکنم .. به چشماش نگاه کردم.سرشو اورد کنار سر من و نزدیک گوشم گفت:شایدم امشب خوراکم یه پسر خوشگل باشه
دستمو رو سینه هاش فشار دادم و اروم هلش دادم عقب:چرا انقد تو پر رویی
پوزخندی گوشه ی لبش اومد..نگاهم رفت روی لباش اونم به لبام چشم دوخت..کمکم صورتامون کشیده شد سمت هم.نفسای گرمش میخوردن به پوست صورتم و دیوونم میکردن.. نوازش دستش روی صورتم انقدر لذت بخش بود که حس میکردم یکی با پر داره دلمو قلقلک میده … چشمام ناخودآگاه بسته شد و داشتم برخورد لباشو به لبام حس میکردم که صدای زنگ در،سکوت خونه رو شکست..
یه هو چشمام باز شدن و از هم فاصله گرفتیم.
به شدت عصبی شده بود.نگاه ترسناکشو روی چشمام قفل کرد و چیزی نگفت منم از ترس نگاهش وحرفای نامفهومی ک توش بود زبونم بند اومده بود.
دوباره صدای زنگ در بلند شد.نفس عمیقی کشید:لعنتی
و رفت از اتاق بیرون
نشستم روی تخت و دستمو بردم لای موهام.واقعا امروز به طرز وحشتناکی مزخرف و استرس اوره.هنوز نمیفهمیدم چرا باید به اون جشن بریم و قراره چطور از اون جا خارج شیم؟
یه هو صدای سهونو شنیدم که داد زد:کجا؟؟
همون موقع هانی وارد اتاق شد و دو نفر هم پشتش اومدن تو.با دیدنشون بلند شدم و گفتم:سلام.
با لبخند گفت:سلام لوهان تو هم اینجایی.چه خوب

یکی از اون پسرا گفت:خانوم اوه..اینا رو کجا بزاریم؟
با اخم اومد سمت من و گفت:همین جا کنار تخت.
پسرا دو تا بسته ای که دستشون بود رو گذاشتن کنار تخت و از اتاق خارج شدن.بعد از چند دقیقه سهون اومد بالا و گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟پس کای کو؟
هانی از دیدن قبافه عصبی سهون لبخند یه وری زد و گفت:قیافشو! معلومه ک باز بد موقع اومدم نه؟
سهون دست ب سینه ب در تکیه داد :زمان بندیت حرف نداشت
هانی نگاهی ب سر تا پای سهون انداخت و با تعجب گفت:این چیه پوشیدی؟ با این میخوای بیای جشن؟
سهون بی توجه به حرف هانی اومد سمت ما و کتشو از روی تخت برداشت.از توی اینه نگاهی بهم انداخت و گفت:تو چرا هنوز نشستی.برو اماده شو دیگه
قبل از اینکه بخواد بپوشتش هانی بلند شد از دستش کتشو کشید انداختش یه گوشه و گفت:هر پارچه پاره ای دادن بهت باید بپوشی؟این چیه
سهون:اصلا اهمیت نداره که چیه..
هانی:مناسب اوه سهون نیست
سهون دست به سینه اداشو دراورد و گفت:پس چی مناسب اوه سهونه؟
هانی به جعبه اشاره کرد و گفت:اون..
سهون در جعبه رو باز کرد و از توش یه کاور درآورد گذاشت رو تخت و بازش کرد.
یه دست کت و شلوار شیک و اتو کشیده ی مشکی بود با پاپیون مشکی.(تیپش شبیه اون تیکه از مانستره که میخوان پشت میز بشینن)
هانی دستشو زد به کمرش و با اون یکی دستش موهاشو داد عقب:چطوره؟
سهون شونه هاشو انداخت بالا:بد نیست
هانی:کلی گشتم تا بتونم لباسی برات پیدا کنم که با نامزدت ست کنی.
سهون دستشو کشید رو صورتش و نفس عمیقی کشید:حیف که حامله ای وگرنه حقتو میزاشتم کف دستت.رفتی برای من لباس ست با هـــانــــــــا گرفتییی؟ 
هانی: با من اینجوری حرف نزن فشارم میوفته قلب درد میگیرم
سهون:الان خواستی ادای مامانو در بیاری؟
هانی:من با اون قابل قیاسم؟
سهون کتو تو هوا تکون داد و گفت:پس این چیه؟
هانی:بده رفتم یه لباس ست براتون گرفتم؟
-برامون؟
هانی:اره دیگه
سهون:چی میگی؟
هانی:لباساتون سته همه دیگه
سهون:مگه نگفتی شبیه نامزدم گرفتی؟ 
هانی:گفتم شبیه نامزدت که الان تو این اتاق وایساده
لبخندی رو لبام نشست و سرمو انداختم پایین . سهون لبخند کجی زد و یه نگاه معنی دار ب من انداخت 
هانی: یا انقد با نگات قورتش نده زود باش باز کن اون یکی جعبه رو زیاد وقت نداریم..یکم صبر کن من برم بعد هر کار خواستی بکن
سهون چشم غره ای به هانی رفت 
اون یکی جعبه رو باز کرد و با دیدن لباس من ابروهاشو انداخت بالا:افرین..راه افتادی
هانی با لبخند گفت:ما اینیم دیگه
سهون:خیله خب باشه..لوهان بلند شو بپوش اینو
بلند شدم و خواستم دکمه شلوارمو باز کنم که یه هو با یادآوری وجود هانی،دستمو کشیدم…
هانی که فهمید من موئذبم،از روی تخت بلند شد و گفت:سهون تو باید تا دو ساعت دیگه بری پیش مامان.اون جا با هم هماهنگیای لازمو میکنین و میرین دنبال هانا.فکر کنم خونه خودشه.
سهون:تو نمیای؟
هانی:اومم .. نه خب!من کار دارم باید خودم تنها برم
سهون:تنها؟مگه کای نیست؟
هانی با لبخند گفت:کای ماموریت داشت  رفته یه شهر دیگه ولی امشب پرواز داره و برمیگرده
سهون با اخم گفت:ماموریت؟؟پس چرا من ازش بی خبرم
هانی:ول کن بزار حرفمو کامل بزنم .. وقتی هانا رو سوار کردی،شما دو تا بعد از خانواده ها میاین باشه؟مهمونا فکر کنم تا دو سه ساعت دیگه اونجان..
-کلا جشن ساعت چند شروع میشه؟
هانی:پنج شروع میشه ولی خب تا همه جمع بشن و این دو تا بیان فکر کنم بشه هفت..
سهون:بلیط ما برای ساعت یازدهه .. هانی مطمئنی که…
هانی:اره سهون…نگران نباش
سهون دستشو گذاشت رو کراواتش و شلش کرد:خیله خب..باشه
هانی:مشکلی پیش اومد باهام تماس بگیر..و اصلا نگران نباشین باشه؟
سهون چیزی نگفت چون واقعا عصبی بود.به جاش من با لبخند سردی گفت:باشه..همه چیو میسپریم به تو
هانی:خوبه..من دیگه میرم خدافظ
-بابای هانی
هانی از خونه خارج شد و منم برگشتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم..شلوارمو دراوردم و شلوار مشکی ای که هانی داده بود رو پوشیدم.سهونم شلوارشو عوض کرد و پیرهنشو دراورد..
پشتمو کردم به سهون و بلوزمو دراوردم.اومدم پیرهن مشکیمو تنم کنم که لبای داغ و مرطوب سهون رو روی گردنم حس کردم..برای چند لحظه ی کوتاه گردنمو از پشت بوسید و کنار گوشم زمزمه وار گفت:میای همین الان فرار کنیم ؟ …

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)