هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Last Tears Ep65

سلام!

قسم میخورم قصد داشتم پنج شنبه آپ کنم اما وضع خیلی بدی برام پیش اومد!معذرت

بفرمایید ادامه ی این فیک به قول خودتون هیجان انگیزو بخونین!!!

آخرین اشکها-قسمت شصت و پنجم

تقریبا چهل دقیقه ای گذشت که شام حاضر شد..
هرچقدر سعی کردم چیزی بخورم ولی نمیتونستم.اشتهام کاملا کور شده بود.به یه نقطه خیره شده بودم و تند تند با پام رو زمین ضرب میزدم..
با اومدن دستی روی شونم از افکارم خارج شدم…هانی با لبخندی اومده بود کنارم و گفت:چرا چیزی نمیخوری؟
-نمیتونم…اشتها ندارم
هانی:انقدر سخت نگیرین..تو هواپیما گشنتون شه میخواین چیکار کنین
از این همه اطمینانش لبخندی روی لبام نشست و به سهون نگاه کردم که پاشو انداخته بود رو پاش و تظاهر میکرد که به حرفای مامانش و هانا گوش میده..
دوباره به هانی نگاه کردم و گفتم:ساعت دیگه نه و نیم شده…ما دوازده پروازمونه حداقل باید یک ساعت زودتر…
هانی:میدونم لوهان…حواسم هست!تو هم برو یه چیزی بخور گرسنه نمونی. 
چشمکی زد و ازم دور شد رفت پیشت سهون ومامانش نشست..برام جالب بود که چطور مامانش هیچ کاری به کارم نداشته.حتما اینم از نقشه های زیرپوستی هانیه..
بالاخره شام هم تموم شد و اهنگ لایتی رو پخش کردن.
پدر سهون رفت سمتشون و بهشون چیزی گفت.زنی که کنار هانا نشسته بود بلند شد و با مامان سهون به طرف اتاقی حرکت کردن اقای اوه هم پشت سرشون راه افتاد.حتما میخواستن در مورد امشب و اعلام کردن نامزدی سهون و هانا صحبت کنن..
قلبم دیگه نمیتونست ثابت بایسته.داشتم از استرس میمردم.کف دستام عرق کرده بودن و دائم اب گلومو قورت میدادم..
خواستم بلند شم برم سمت سهون که یه هو جیغ بلندی از سمتشون بلند شد.به سرعت سرمو بردم بالا و دیدم دامن کرم رنگ هانا قرمز شده و یه لیوان نیمه پر هم دست هانیه و دستشو گذاشته جلوی دهنش…فهمیدم از دست اون ریخته رو لباس هانا.
سریع دوییدم سمتشون که هانی برگشت و سر خدمت کاری که پشتش بود داد کشید:مگه کوری پسره ی احمق؟ببین چی اومد سر لباس ایشون
پسره خم شده بود و یک کلام حرف نمیزد.هانا در حالی که بغض کرده بود هانی رو هل داد و در حالی که جیغ میکشید دویید سمت اتاقی که مامان سهون اونجا بود..
هانی جیغ خفیفی کشید افتاد زمین و دستشو گذاشت روی شکمش.با وحشت دویدم سمتش و کنارش رو زمینزانو زدم:هانی… هانی حالت خوبه؟ 
سهونم کنار من زانو زد و خواست به هانی دست بزنه که هانی دستشو پس زد و با چهره ی در هم کشیدش گفت:س…سهون…آییی…سهون بچ…بچم… 
حس کردم قلبم از تپش ایستاد.پیشونیم خیس از عرق سرد بود.همه ی مهمونا دورمون جمع شده بودن…سهون دست و پاشو گم کرده بود و با نگرانی گفت:هانی…درد داری؟اره؟؟؟ 
هانی لبشو گاز گرفت و سرشو تکون داد:خیلی…خیلی درد دارم…شکمم.ضربه خورده…
با ترس به سهون نگاه کردم که عصبی شد و از تو جیبش سوئیچ ماشینشو دراورد داد بهم:برو ماشینو روشن کن تا من بیام ..زووود 
سوئیچو ازش گرفتم و جمعیتو زدم کنار با تمام توانم دویدم سمت پارکینگ باغ..موقع خروجم از سالن دیدم مامان و بابای هانی با نگرانی از اتاق اومدن بیرون و هاج و واج به شلوغیه رو به روشون نگاه کردن.
وقتمو هدر ندادم و سریع رفتم سمت ماشین.درو باز کردم و نشستم پشت فرمون.ماشینو اوردم جلوی در ورودی سالن و در عقبو باز کردم تا سهون بیاد..
انگشتامو تند تند روی فرمون حرکت میدادم و نفسای سنگینی میکشیدم.یه دستمال برداشتم تا عرق روی پیشونیمو خشک کنم…
از آینه دیدم سهون در حالی که هانی تو بغلشه داره میاد سمت ماشین.مادرشم پشت سرش بود و داشت بلند بلند باهاش حرف میزد اما من چیزی نمیفهمیدم..یه هو با صدای فریاد سهون مادرش از ترس چند قدم به عقب برداشت:آرهههه هانی باااردارهههههه
اینو گفت و اومد هانیو گذاشت صندلی عقب خودشم جلو سوار شد و زد رو داشبورد:بگاز لوهان سریییع
پامو گذاشتم رو پدال گاز و ماشین با صدای بلندی از جاش کنده شد.به سرعت از محوطه جشن خارج شدیم و افتادیم تو خیابون اصلی…هانی زیر لب ناله میکرد و باعث میشد استرس من بیشتر شه.از داخل اینه نگاش کردم و گفتم:اروم باش هانی…الان میرسیم به یه بیمارستان
سهون با اخم و عصبانیت زیر لب گفت:چقدر به موقع بود…حساب هانا رو میرسم…دختره ی بی همه چیز
هانی در حالی که ناله میکرد یه هو صداش تغییر کرد و زد زیر خنده.
با تعجب به سهون نگاه کردم و از اینه به هانی نگاه کردم:خوبی؟
در حالی که میخندید گفت:عالیم…
یه هو چشمام گرد شد و با همون سرعت بالا زدم کنار..
جفتمون برگشتیم سمت هانی که با لبخند نگاهمون میکرد:چطور بود؟
اب دهنمو قورت دادم:چی؟
هانی:نقشم دیگه..خوب بازی کردم؟

چشمام از تعجب به بزرگترین حد ممکنش رسید:چی گفتی؟
سهون:یعنی تو الان…تو.. 
هانی سرشو تکون داد و گفت:اره الان همتونو اسکل کردم
دوباره خندید و گفت:هوووف اینم گذشت…نگفتم استرس نداشته باشین
سهون:تو که افتادی زمین…بعد..اون گریه ها…یعنی حالت خوبه؟
هانی:اره دیگه..بچمم سالمه سالمه
-مطمئنی؟
هانی:وای خدا…دم خودم گرم چه خوب بازی کردم.شمام باورتون شد؟
سهون با عصبانیت داد زد:یااا خیلی بی فکر و احمقی
هانی:جای تشکرته؟
یه هو با صدای بلند زدم زیر خنده و سرمو به پشتم تکیه دادم:وای هانی فوق العاده بود
هانی:خب حالا تا مثه احمقا نیومدن دنبالمون راه بیوفت بریم
سرمو تکون دادم و دوباره حرکت کردیم:کجا برم خانوم؟
هانی:بریم خونه ی ما
سهون:میدونستم بالاخره یه جایی این بازیگریات به درد میخورن
-باورم نمیشه از شرشون خلاص شدیم…به همین راحتی؟

هانی:یااا کجاش راحت بود؟ممکن بود واقعا بچم صدمه ببینه.میدونی چقدر خطرناک بود؟ 
-اوه بله من معذرت میخوام
سهون:از کجا نقشت شروع شد؟ 
هانی:از اون جایی که شام تموم شد لحظه به لحظش با برنامه ی من پیش رفت
سهون:حتی خدمتکاره؟ 
هانی:اوهوم..فقط میترسیدم هانا هلم نده که امروز مطمئن شدم کولی تر از این حرفاس…من جنازه ی برادرمم رو دوش اون دختره نمیندازم
سهون:واقعا…باید بگم که…خب…
خندیدم:خیلی ممنونتیم هانی.جبران میکنیم
هانی:باشه حالا این حرفا رو بزارین کنار.ساعت شد ده.
پامو بیشتر رو گاز فشردم و بعد از چند دقیقه رسیدیم خونشون..
هانی بعد از این که پیاده شد گفت:لوهان برو از توی ماشین چمدونتو بردار بزار تو ماشین سهون
-مگه این جاست؟
هانی:اره دادم رانندم برام اوردش خونه
-واقعا باید بگم این هوشت قابل تحسینه
هانی:من میرم بالا شماهم سریع بیاین اماده شین
چمدونمو از ماشین هانی دراوردم و بردم سمت ماشین سهون.خواستم بلندش کنم بزارم صندوق عقب که سهونم کمکم کرد و با هم گذاشتیمش.نفس عمیقی کشیدم و به خاطر سنگینی نگاه سهون،سرمو اوردم بالا و متقابلا نگاهش کردم.بهم نزدیک شد و خواست چیزی بگه که ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت خونه.هر چقدر که تو جشن حرصم داده الان باید تلافیشو ببینه!

یه لحظه به پشتم نگاه کردم و دیدم برخلاف انتظارم داره پشت سرم میاد.فکر میکردم متوجه رفتارام شده و میاد که از دلم در بیاره ولی مثل اینکه خیال این کارا رو نداره…حالا که این طوری بیشتر میپسندی پس منم تا هروقت که خودت بخوای کاری به کارت ندارم اوه سهون لجباز

از پله ها رفتیم بالا و من یه لحظه خم شدم تا کفشامو شل تر کنم.سهون در زد و همین که در خواست باز بشه،پاهام به طرز مسخره ای تو هم گیر کردن و افتادم تو بغل سهون و این صحنه ای بود که هانی دید.سرشو تکون داد و درو بیشتر باز کرد:نگاشون کن…یکم تحمل کنین سه ساعت دیگه بوسانین

چشمام گرد شدن و اومدم حرقشو نقض کنم که رفت تو.سرمو بردم بالا دیدم سهون با یه پوزخند و چشمای خمارش داره به من نگاه میکنه و ابروهاشو به نشونه ی “من بردم” بالا میندازه.

سریع از بغلش اومدم بیرون و با اخم رفتم تو اونم پشت سرم اومد…به دستور هانی رفتیم پشت میز غذاخوری نشستیم و خانومی برامون غذا اورد گذاشت رو میز.هانیم کنارمون نشست و به خانومه گفت:دیگه میتونی بری…ممنون بابت امشب
خانومه تعظیم کرد و بعد از اینکه لباسشو پوشید از خونه خارج شد.به غذاها نگاه کردم و گفتم:فکر همه جاشم کردیا
هانی:اره فقط یکم دست بجنبونین دیرتون نشه
شروع کردیم به خوردن غذا و بعد از یه ربع تمومش کردیم.خواستم به هانی کمک کنم که زنگ در خونه به صدا در اومد.هانی درو باز کرد و اومد با هم ظرفا رو گذاشتیم تو آشپزخونه.
وقتی برگشتیم کایو دیدم که با یه کیف تو دستش برگشته بود:سلااام جمعتون جمعه
هانیو گرفت تو آغوشش و موهاشو بوسید:نی نی چطوره؟
هانی:مثه باباش هی شیطونی میکنه
کای لبخند زد و دوباره پیشونی هانی رو بوسید:دیگه صبرم تموم شده برای دیدنش … خب بشینین یکم…
وسط حرفش هانی گفت:نه جونگینا…میدونی که اونا امشب پرواز دارن
کای:پرواز؟
هانی:اوهوم..به بوسان
کای:اها یادم اومد…کلیدو..دادی بهشون؟

هانی:اره

سهون با لحن گرمی گفت:ممنونم کای
کای:خواهش میکنم…هانی بیا یه لحظه…ببین لباسایی که برای بچه گرفتم خوبن
فهمیدم کاره دیگه ای داره…چون از وقتی فهمید امشب میخوایم بریم یه هو یه جوری شد.همین که رفتن تو اتاق،حس فضولیم تحریک شد و با این که میدونستم براش مهم نیست ولی گفتم:من میرم دستشویی…الان میام
سهون بدون اینکه نگام کنه سرشو تکون داد و من سریع رفتم بالا.کنار در اتاقشون ایستادم و به حرفاشون گوش دادم.کای اروم اما با صدای عصبی ای گفت:الان میخوان برن؟اخه الان چه وقتشه؟
هانی:تو که خودت میدونی کای…نمیتونن بیشتر از این بمونن…بعدشم از دست ما کاری ساخته نیست
کای:تو متوجه نیستی سهون تو چه وضعیتیه نه؟
هانی:اون فقط یکم عصبیه
کای:یکممم؟؟شکوندن شیشه،اینه،ظرف،لیوان،سیگار کشیدن،الکل خوردن،شب بیداری…اینا کار یه انسان یکم عصبیه؟اره؟
هانی:میگی چیکار کنم کایا؟این رفتارای سهون هم مال قبلا بوده نه الان

کای:یعنی میگی الان سهون وضعیت نرمالی داره و هیچ کدوم از این کارا رو هم نمیکنه اره؟

هانی:نه خب ولی خیلی بهتر شده
کای:متوجه نیستی هانی…باید ب لوهان بگی میفهمی؟باید
هانی:نه جونگین..وقتش نیست.سهون تازه داره فرصت بودن با لوهانو بعد از مدت ها به دست میاره.اونم تو فضایی دور از این همه تنش و مشغله فکری.میدونی که چه بد بختی ای کشیدم تا برای دانشگاهش چند روزیو خالی کنم
کای:خودتو نزن به اون راه…برادرت مشکل داره.بفهم لطفا

دیگه نشنیدم چی گفتن…سهون مشکل داره؟چه مشکلی داره..اون که…اون که نرماله…یعنی چی که مشکلی داره حس کردم سرم داره گیج میره حالم خوب نبود!چرا این مصیبت تمومی نداشت
خواستم از اتاق دور شم که صدای داد کای اومد:هانی..هانی خوبی؟؟؟
یه هو درو باز کردم و رفتم تو.کای دستای هانیو گرفت و گفت:هانی چی شده؟؟؟بچه اذیتت میکنه؟؟چی شد یه هوو؟
هانی دست کایو محکم گرفت و گفت:کایا…اااااه جونگین
سریع سهونو صدا زدم و اونم اومد بالا:یااا هانی…مسخره بازی در نیار
هانی سرشو تکون داد و با صدایی که به زور از دهنش خارج میشد گفت:نههه…نههه این بار…الکی نیست…آییی کای
کای سراسیمه از جاش بلند شد و گفت:سهون برو ماشین هانیو روشن کن…باشه؟
من و سهون گیجه گیج شده بودیم..یعنی واقعا الان وقتش بود؟

سهون دستشو برد لای موهاش و سریع دویید سمت در و از خونه خارج شد.کای هانیو که مینالید و پیراهنشو چنگ مینداخت رو دو تا دستش بلند کرد و به من گفت:لوهان…هر چی که به نظرت فکر میکنی براش لازمه بردار بیار باشه؟ملافه لباس پتو بالش..هر چی

بدون حرف دیگه ای منو تو بهت گذاشت و رفت پایین..چرا امشب انقدر همه چی تو هم تو هم شده…کاملا گیج شده بودم ولی سعی کردم خودمو جمع و جور کنم و رفتم یه پلاستیک بزرگ پیدا کردم و از اتاق بچه،چندتا لباس برداشتم و از داخل کمد،همه ی وسایلشو درآوردم ریختم تو پلاستیک.کیف آبی رنگیم که کنار تختش بود رو انداختم رو دوشم
رفتم تو اتاق هانی و کای و خواستم کشوهاشونو باز کنم که چشمم خورد به یه کیف بزرگ.با فکر این ک خالیه،برش داشتم اما توش پر بود.اومدم خالیش کنم که دیدم همه ی وسایلی که به گمونم هانی بهشون نیاز داره توشه.پس حتما فکرشو میکرد همین روزا بچش بخواد ب دنیا بیاد.
کیفا و پلاستیک رو برداشتم و رفتم تو سالن.از رو میز کنار مبلا سوئیچ ماشین سهونو برداشتم و دویدم تو کوچه.وسایلو گذاشتم رو صندلی عقب و ماشینو روشن کردم.یه هو متوجه شدم که نمیدونم کدوم بیمارستان باید برم و موبایلم ندارم.
با حرص مشتمو کوبیدم و به فرمون و مسیرو به سمت خونه ی شیو و چن که همین نزدیکیا هم بود عوض کردم.واقعا از ته دل امیدوار بودم تا الان برگشته باشن خونه.
رفتم تو کوچشون و جلوی در از ماشین پیاده شدم.
دستمو بی وقفه رو زنگ نگه داشتم.چند بار این کارو تکرار کردم ولی انگار واقعا برنگشته بودن. با ناامیدی سرمو تکون دادم و سوار ماشین شدم.خواستم از کوچه خارج شم که دیدم ماشینشون داره وارد کوچه میشه.
با خوشحالی وایسادم تا به من برسن و همین که اومدن کنارم چن گفت:اا لوهان تو این…
حرفشو بریدم و گفتم:من بعدا براتون توضیح میدم فقط الان ب شدت به کمک شیو نیاز دارم
چن نگاهی به شیو کرد و یه چیزی بهش گفت.شیومین از ماشین پیاده شد اومد سمت ماشین من و گفت:مگه شما نرفتین؟
درو براش باز کردم و گفتم:وقت نداریم شیو بدو سوار شو
شیومین سوار شد و قبل از این که فرصت کنه درو ببنده پامو رو پدال گاز فشار دادم و از کوچه خارج شدیم
با نهایت سرعت تو خیابونا میروندم که شیو گفت:لوهان خوبی؟چی شده بابا چرا این جوری میرونی
-زنگ بزن به سهون
شیو:چرا چی شده؟
-انقد حرف نزن شیو کاریو که میگم بکن
شیو:ندارم شمارشو
-به کای زنگ بزن خب
گوشیشو دراورد و همین حین که داشت شماره ی کایو میگرفت گفتم:اون زمین خوردن هانی تو جشن و جیغ و داداش الکی بود
شیو:الکی؟
-نقشش بود برای این که ما رو فراری بده از جشن
شیو:خب پس چی شده که…

وسط حرفش کای جواب داد.بهش گفتم بپرسه هانیو کدوم بیمارستان بردن.همینو پرسید و مثل این که تا اینجا پنج دقیقه فقط فاصله داشت.
شیو قطع کرد و با تعجب پرسید:برای هانی اتفاقی افتاده؟مگه نمیگی اونا فیلمش بودن؟
-اره ولی ما همین که رفتیم خونش،واقعا دردش گرفت و بردنش بیمارستان
شیو:جدی میگی؟
سرمو تکون دادم و پیچیدم تو یه خیابون.با دیدن تابلوی بزرگ بیمارستان،سرعتمو کم کردم و کنار بیمارستان پارک کردم.پلاستیک و کیفو برداشتیم و دویدیم داخل بیمارستان.
قلبم توی دهنم میزد یعنی تو این چهل دقیقه بچه به دنیا اومده؟سالمه؟هانی خوبه؟نکنه باز براشون مشکلی…
حرفمو قورت دادم و سعی کردم با افکار مثبت برم پیششون.
با شیو وسط سالن ایستادیم و دنبالشون گشتیم.رو پنجه ی پام ایستادم و چشامو ریز کردم تا بتونم پیداشون کنم.
یه هو شیو دستمو کشید و گفت:بیا سهون اونجا وایساده
با قدمای بلند رفتیم همون جایی که شیو گفت و به سهون رسیدیم.
اخم کرده بود و سرشو انداخته بود پایین.کتشم تنش نبود.
سریع رسیدم بهش و جلوش ایستادم:سهون..
با دیدن من که نفس نفس میزدم و رنگم یکم پریده بود انگار خوشحال شد.لبشو گاز گرفت و اخماش باز شدن.شیو هم رسید بهمون و گفت:سلام
سهون باهاش دست داد و گفت:مگه شما برگشتین
شیو:اره بابا نمیدونین چه مسخره بازی ای راه افتاد با رفتن شما 
-اوردمش که اگه ما نبودیم حداقل یه نفر باشه که به کای کمک کنه..هانی کجاست؟حالش خوبه؟بچه به دنیا اومد؟
سهون:نمیدونم من رفته بودم بیرون یه چیزی برای هانی بخرم.تو وسایلشو اوردی؟
کیفو بهش نشون دادم که گفت:خیله خب بریم بالا.
رفتیم سمت اسانسور و سهون طبقه ی چهارمو زد.سرمو چسبوندم به اینه و لبمو دائم میگزیدم.سهونم نفساش نامنظم شده بود و با پاش رو زمین ضرب میزد.
بالاخره در این آسانسور لعنتی باز شد و رفتیم بیرون.
پشت سر سهون راه افتادیم داخل یه راهرو که روی صندلیاش،کت سهون و وسایل کای و هانی بودن.
کیف و پلاستیکو گذاشتیم کنار همونا که پرسیدم:کای کجاست؟
سهون:نمیدونم همین اطراف بود 
شیو:حالا بشینین انقدر استرس نداشته باشین

سهون انگار که اصلا نشنیده باشه دستشو برد تو جیبش و عرض راهرو رو با قدمای بلند طی میکرد.با دیدنش استرس گرفتم و ناخونمو بین دندونام گرفتم…قبلم از شدت استرس زیاد تند میزد و دستام یخ کرده بودن…نمیدونستم باید بابت یه هویی شدن زایمان هانی عصبی باشم یا فکر اینکه ممکنه هرلحظه سر و کله ی مامان و بابای سهون پیدا شه.

با شنیدن صدای قدمای کسی سرمو برگردوندم و دیدم کای داره میاد سمتمون.سریع دویدم و کنارش ایستادم:چی شد کای؟دکتر چی گفت؟

کای حرفی نزد و فقط با آستین لباسش،صورتشو که خیس بود پاک میکرد.چند قدمی با هم راه رفتیم و رسیدیم پیش شیو و سهون.دستمو گذاشتم رو شونش و دوباره پرسیدم:چیزی شده؟حرف بزن دیگه

کای:خب…مثل اینکه هانی قصد داشته طبیعی زایمان کنه…ولی حالا که چند روز زودتر بچه داره به دنیا میاد…باید عملش کنن

سهون:یعنی چی؟تو سلامتشون که اثری نداره؟

کای:امیدوارم

سهون با عصبانیت رفت سمت کای و بازوهاشو محکم گرفت و با صدای تسبتا بلندی گفت:امیدوارم نشد جواب من…دکتر چی گفته؟

کای لبخندی زد و با چشمای بسته سرشو اورد بالا و گفت:الان داری با من دعوا میکنی؟

سهون:نه فقط میخوام بهم بگی که خواهرم و بچش زنده و سالم از اون اتاق میان بیرون

کای:خواهر تو زن منه و بچش پسرم…

سهون:روانمو به هم نریز وگرنه بد میبینی جونگین…حالش چطوره؟امکان نداره تو این چهل دیقه تو هیچی نفهمیده باشی از اتفاقای اون تو

با هشدارایی که از طرف کای شنیده بودم سعی کردم سهونو آروم کنم به همین خاطر رفتم سمتش و دستمو گذاشتم رو دستش:سهونا…اگه چیز خاصی بود کای حتما میگفت

با چشم و ابرو سعی کردم به کای چیزی بگم تا این جر و بحث رو کش نده.کایم چشماشو به هم فشرد و گفت:همون قدر که مطمئنم هانی زنه منه،اطمینان دارم که از اون اتاق سالم میاد بیرون..هم اون هم بچه

سهون کایو ول کرد و دوباره طی کردن عرض راهرو رو از سر گرفت.رفتم پیشش و گفتم:نمیخوای اروم بگیری؟

جوابی نداد و با سر پایین،به راه رفتنش اداه داد:سهونا…با توام

سهون:خودت چی فکر میکنی؟میتونم آروم باشم؟

-همه چی ارومه فقط تویی که اوضاع رو متشنج تر میکنی

سهون:نمیتونم اروم باشم لوهان

دستاشو گرفتم و به نرمی فشردمش:به چشمای من نگاه کن…من بهت قول میدم جفتشون سالم میمونن

سهون سرشو تکون داد وچیزی نگفت.بالاخره روی صندلی نشست و سرشو بین دستاش گرفت.کنارش نشستم و دستمو گذاشتم رو شونش:سهون ساعت شده یازده و نیم…بهتر نیس..

وسط حرفم سرشو اورد بالاو گفت:چی؟یازده و نیم؟

به ساعتش نگاه کرد و یه هو از جاش بلند شد:دیرمون شد…جا میمونیم

شیو:پس منتظر چی هستین؟

سهون نگران به من نگاه کرد و منم با اینکه اسنرس داشتم ولی سعی کردم اروم باشم.شیو ادامه داد:شما برین من هستم..هر اتفتقی بیوفته مطمئن باشین باهاتون در میون میزاریم نمیخواد اصلا نگران باشین

اب دهنمو قورت دادم و از جام بلند شدم رفتم پیش کای:اگه تو راضی نباشی،ما میمونیم

کای سرشو تکون داد و گفت:نه شما برین…ممنونم که وسایلو برام اوردی

-مطمئنی؟نیازی به بودن ما نیست؟

کای:نه برید…مواظب خودت و سهون باش…زیاد باهاش کل کل نکن

-کای…

حرفمو برید و با لبخند و چشمای خیس گفت:وسایلتون تو ماشین هانیه…برین برش دارین و از همون ورم برین

متقابلا بهش لیخند زدم و بغلش کردم:نگران چیزی نباش.من خیلی براش دعا کردم و تا اخرین لحظه هم همین کارو میکنم

کای:ممنونم

ازش جدا شدم و چند بار به شونش ضربه زدم.سهونم باهاش چند کلمه ای حرف زد و بعد از کلی خداحافظی و گرفتن ادرس ویلا،با شیو رفتیم پایین که دوباره سوئیچ ماشین هانیو برگردونه بالا…

به شدت هیجان زده بودم و محکم دست سهونو گرفته بودم تا بتونم خودمو کنترل کنم…اتفاقایی داشتن میوفتادن که من تو خوابم حتی پیش بینیشون نمیکردم…شروعی پیش رو داشتیم که به هر نحوی باید پایانش خوش میبود…به هر نحوی…

 

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)

KimHan 111 نظر 2 مرداد 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
baekyumina
مهمان

مرسسیییییی عالییی بوووود 😊😊

amber
مهمان

وای این قسمت چه استرسی داشت
مرسی خسته نباشی

AflowerA
مهمان

نکنه سهونم مثه break اسکیزوفرنی داره:|؟
:becharkh: :becharkh: :becharkh:
مرسیییییییی :heartme:

parnian
مهمان

سهون چشه؟وای نکنه یه بلایی سر هانی بیاد من برم قسمت بعد ممنون :mazlum:

صدف
مهمان

قسمت بعدیییییییییی کی اپپپ میشهههههههههه :gerye: :gerye: :gerye:

عسل
مهمان

:aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: من قسمت بعدو میخوااااااااااااااام :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: کی میذاریش؟ خیلی منتظرم :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar: :aaar:

Luhan
مهمان

عالیییییی بودددددد من استرس دارم

سولبی
مهمان

ای بابا امیدوارم بتونن فرار کنن واین قضیه ی ننه ی سهون بیشتراز این کش پیانکنه .روانیمون کرد.مرسی

Nagin
مهمان

امیدوارم ناراحت نشه عزیزم زیاد کش میدی خیلی زیاد هونهان کش میده کم موضوع دیگه بنویس نصف فیک فقط سر دعوا اینا س هونهان یا سهون مشکل دار ه یا ….. غیره الان این موضوع که سهون مشکل داره بازم جدا میشن
مثل سریال ترکی موندن کم ماجرا هیجان کنه من فقط نظرم گفتم چون هر دفعه میام میخوندم هونهان در حال جنگ ن 😜😃 والا من موندم اینا به هم میرسن یا نه ؟
خسته نباشی مرسی امیدوارم ناراحت نشی

삼열
مهمان

بابا 100 تا نظر شد دیگه :gerye: :gerye:
اپ کن دیگه جون من :charkhesh:
بازم مررررسی
و اینم بگم نویسندگیت عالیه :kissme:

ama
مهمان

عالیییس بود :kissme: :kissme:
من تازه شروع به فیک خوندن کردم و این اولین فیکم هستش و عالی هست :bunny: :yehetohorat:
امیدوارم قسمت جدید زودتر آپ شه :heartme: :heartme:
و نویسندگیت عالییییییست :myheart: :myheart:

sadaf
مهمان

اوه فاااااااا*ک :daqun: ینی الان فقط یه چیز کم داریم اونم روانی بودن سهونه :yehetohorat: البته کلا که قاطی هست :khande: ولی فانوسا عجب نقشی بازی کرد هانی :becharkh: منم ترسیدم….عررررر ینی میشه فرارشون به نتیجه برسه؟ :huh: البته یه حسی بهم میگه به پرواز نمیرسن :chebedunam: چون فرار کنن که دیگه فیک تموم میشه :aaar:

삼열
مهمان
من دوباره مزاحم شدم چون دیدم دوست داری نظر بگیم اون تیکه که هانی خورد زمین قلللللبم اومد تو دهنننننم و واااااقعا عالی بود نقشش!!!!!! اصن هنگگگگگگیدممممم!! ینی این نقشه به فکر لی سومانم نمیرسید بخدا!!!! شخصیت کای رو خیلیییی خوب به تصویر میکشی هونهانم که حررررررف ندارههههه فقط من یه ادم خل و چلیم خوشم میاد لوهان حالش بد بشه و سهون نگران بی زحمت کار اینم بساز فقط هرچه زودتر اپ کن که من کادوی تولدمم ازت بگیرم دیگه بازم میگم فیکت فوق العاده است!!!
삼열
مهمان

جیییییغ
من خوانندا ی جدیدمممممم
فیکت عاااااالللللییییهههههه
راستی بیماری سهون دقیقا چیههههه؟؟
مث اینکه اینا قرار نیست یه شب ارامش داشته باشنااااا -___-
بهرحال مررررررسییییی اونیییییی
میشه زودتر اپ کنی؟؟؟؟!!!

shanli
مهمان

عــــــــــــ‌ر وااااااااااای نههههههههههههههههههه
این چه وعضشههههههههههههههههههههههههههه قلب ادمو میاری تو دهنششششش
اون تیکه که هانی خورد زمین عااااااااااااالی بود اصلا فکرشم نمیکردم به عقل جننم نمیرسیییید
اصلا هنگیدم اون لحضه :gerye: :mazlum:
ولی سهون چشه؟ الکل؟ سیگار؟ :huh: :daqun:
ولی بالاخره فراااااااار کردن! فراااااااااااااااااااار :charkhesh:
کاشکی هانی با بچش سالم بمونن :aaar: :mazlum:
یه حس گنگی دارم ایشالا حس گه نشه :cry: :cry: قسمت بعدم +۱۸ بشههههههههههههه :nish: :myheart:

yasamin_m
مهمان

بیچاره هونهان همش باید فرار کنن خواهره سهونم تو چه موقعیتی بچش داش به دنیا میومد امیدوارم رفتن کسی اذیتشون نکنه :yehet:

Woo
مهمان

و این دو بدبخت اسوده نخواهند بود =/
اون روزی ک داستان ب خلاصی هونهان برسه رو میبینم ینی ؟ :heeey:
خسته نباشی

nazanin
مهمان

این هانی معلوم نیس چند چنده اصن…….یه بار دروغ میگه یا بار..
ولی آخرش عشق بود میسی

Monster oh
مهمان

کیم هان کجااایی؟
دقیقا کجاااااااییییییی؟
آقا تو روخدا زود آپ کن !؟؟!
فعلا که مثل انکه سهون مشکل روانی
داره و نمیشه کاریش کرد چون به نویسنده
مربوطه . ؤلی خب حداقل زود آپ کن که بفهمیم
مشکل سهون چئه،آقا نکنه یه وقه عدم ثبات شخصیت
داشته باشه؟😰😰😰😰😐😐😐😐😭😭😭😭😞😞

wpDiscuz