حتما همگی حرفای اخرمو بخونین!مخصوصا کسایی که میخوان فیکو تازه شروع کنن و قسمتای قبلی رو ندارن! بفرماوود ادامه!

پوسترم از عشقم آدلاید :heartme: نویسنده سایت هست تازه هم شروع کرده ولی واقعا کارش خوبه!اسم فیکشم عشق ابدیه!

آخرین اشکها-قسمت شصت و هفتم

 

از ویلا خارج شدیم و بعد از طی کردن اون باغ بزرگ،رسیدیم به در.میخواستیم ماشین بگیریم اما با دیدن دوچرخه های دم در پشیمون شدیم و اونا رو سوار شدیم.
وقتی تو خیابون داشتیم میرفتیم به سهون نگاه کردم و زدم زیر خنده.با تعجب گفت:چیه؟
-اوه سهون مدیر کمپانی نیهانسه و استاد دانشگاهم داره کنار خیابون،دوچرخه پدال میزنه

با غرور و ژست خاصش گفت:مگه چشه
-خیلی جالب و مسخرس
سهون:منم آدمم دیگه 
-مطمئنی؟
اخم کرد:یاااا تو چی گفتی
سرعتمو بیشتر کردم و رفتم تو پیاده رو.بدون توجه به داد و بیداداش که هی میگفت مواظب باش و اروم برو،انقدر پدال زدم تا به ساحل رسیدیم..
کنار یه درخت ایستادم تا نفسی تازه کنم.سهون بهم رسید و با اخم نگام کرد.اومدم براش زبون دراز کنم که سرشو به نشونه تاسف تکون داد و بدون یه لحظه استراحت رفت.
منم دنبالش راه افتادم و با هم رفتیم سمت جایی که مد نظرش بود.
دیگه سرعتمون پایین بود و لجبازی نمیکردیم.کنار یه مغازه ایستاد و گفت:همین جا باش تا بیام.
سرمو تکون دادم و از دوچرخه پیاده شدم تکیش دادم به دیوار مغازه.از کنارم رد شد خواست بره تو که برگشت و گفت:بچه بازی در نیار..نیام ببینم نیستیا
چشمکی زدم:جایی نمیرم
سهون:منو میکشی اخر
لبخند زدم و اون رفت تو.بدنمو یکم کشیدم که خستگی پدال زدن از تنم در بره.بعد از چند دقیقه سهون اومد بیرون و گفت:بریم بشینیم اونجا
با هم رفتیم سمت صاحل(ساحل؟ -_-) و یه جای خلوت نشستیم رو شنا.
سهون از پلاستیک کنارش دو تا بابل تی درآورد و یکیشو داد بهم.با خوشحالی و هیجان گفتم:چایی حبابی..خیییلی وقت بود نخورده بودم
سهون:از وقتی ک منو دیدی؟
-یادم نیس…بده من اونو
از دستش قاپیدم و سریع خوردمش.به سه دقیقه نکشید که تموم شد:خیلی خوش مزس
سهون:اوهوم…نمیدونستم دوسش داری…یادته اخرین بار کی خوردیم؟
-نه…اها وایسا داره یادم میاد…همون روزی بود که بابابزرگ رفت مسافرت و من ناراحت بودم
لبخند زد و سرشو تکون داد:دلم نمیومد بزارمت و برم کانادا..همین طورم خیلی سختم بود پیشت بمونم و بگم به خاطر تو نرفتم واسه همین اون شب از فرصت استفاده کردم وقتی دیدم خیلی ناراحتی اومدم پیشت و گفتم یه مشکلی پیش اومده و نمیرم
با لبخند گفتم:خیلی زود گذشت…انگار همین دیروز بود منو تو آشپزخونه خفت کردی و سیم کارتمو شکوندی انداختی از پنجره بیرون
با تعجب گفت:یادته؟؟

-همشو
سهون:از کی فهمیدی وابستم شدی؟
-تا وقتی که پیشم بودی نمیفهمیدم..البته یه حسایی داشتم…نمیتونستم نسبت بهت بی تفاوت باشم…اما از وقتی فهمیدم میخوای بری فهمیدم که این چه حسیه و چقدر بهت وابسته شدم…همیشه ساعت هفت منتظر میبودم بیای و نصفه شب بشینیم آشپزخونه باهم بحث کنیم…
سهون:ولی تو هیچ وقت احساساتی از خودت نشون نمیدادی..قدمی جلو نمیومدی تا منم بیام سمتت ولی من با اینکه خیلی آدم خود داری بودم نمیتونستم پیش تو جلو خودمو بگیرم 
با تعجب گفتم:ینی تو ابراز احساسات میکردی؟یه چیز بگو خندم نگیره
سهون:مشکلت این جاس که کوتاه فکر میکنی…من ابراز احساسات میکردم ولی خب روشونو میپوشوندم..مثلا به جای اینکه بغلت کنم و بگم دوستت دارم اون روز ازت نگهداری میکردم و میگفتم مواظب خودت باش
خندیدم و زدم به بازوش:همین رفتارای عجیب غریبت بودن که جذبم کردن
پوزخند صدا داری زد و گفت:فکر میکردم اون کارام حسی بهت منتقل میکنن
-چرا خب خیلی قلبم تند میزد…دلم میخواست همش بهم محبت کنی اما ترس این که تو هم یه روزی تنهام میزاری باعث میشد احساساتمو سرکوب کنم
بهم نگاه کرد و گفت:حالا که ما دور از همه چیز و بعد این همه مدت اینجا پیش هم کنار دریا نشستیم و چای حبابی میخوریم

خندیدم و سرمو گذاشتم رو شونش:یادته اون شبیو که خونه ی هانی و کای بهم امپول زدی؟
سهون:مگه میشه یادم…چی؟؟
سرمو بلند کردم:چی شد؟
سهون:هانی…کای…بچه!!!
با چشمای گرد گفتم:اوپس…من اصلا یادم نبود…زنگ بزن ببینیم چی شد
سهون گوشیشو از توی جیبش درآورد و شماره ی کایو گرفت.ناخودآگاه به خاطر استرس از جاش بلند شد و موهاشو داد عقب.منم بلند شدم کنارش ایستادم که یه هو گفت:الو کای…خوبی؟؟هانی خوبه؟؟
-گوشیو بزار رو اسپیکر میخوام بشنوم
سهون:بچه چطوره؟سالمه؟
گوشیو از گوشش اوردم پایین و زدم رو بلند گو.سهون با اخم بهم تنه زد و گفت:چی گفتی کای نشنیدم
کای:گفتم اره سالمه
سهون:همین؟کجاست؟چه شکلیه؟هانی کجاست؟میتونم باهاش حرف بزنم؟
کای:تو که تک تک نمیپرسی بزار من تک تک جواب بدم..ببین نمیخوام نگرانتون کنم البته چیز مهمیم نیست عادیه…بچه به خاطر این که یکم زودتر به دنیا اومده فعلا توی دستگاهه تا دو سه روز دیگه…هانیم دلش نمیوند تنهاش بزاره اونجا موند منم تازه نیم ساعته از بیمارستان خارج شدم
سهون:خب پس مشکل جدی ای پیش نیومده؟ 
کای:خدا رو شکر .. نه!
-شبیه کیه؟خوشگله؟
کای:اون جور ک ما دیدیم به داییش رفته حالا تا ببینیم نقش منم تو به دنیا اومدنش پررنگ میشه یا نه
به سهون که لبخند زد نگاه کردم و خوشحال شدم انگار داییش منم.سهون با ذوقی که تو صداش موج میزد گفت:خب پس چیزی نیست…خیالمون راحت؟
کای:اره نگران نباشین…جاتون اونجا راحته؟
سهون:اره مرسی
کای:فقط یه چیزی…کسی نفهمه بچه به دنیا اومده باشه؟هیچکی جز شما و شیو و چن نمیدونه
سهون:چرا؟
کای:دلیلشو بعدا اگه لازم شد میگم..شما فقط اگه کسی چیزی پرسید بگین بی خبریم
سهون:خیله خب باشه…هانی حالش چطوره؟

کای:اونم خوبه.اون شب خیلی درد کشید چون عملش طولانی شد اما الان بهتره

سهون:خیالم راحت؟

کای:چه عجب ما نگرانیه شما رم به وضوح دیدیم

سهون سرشو تکون داد و گفت:چیزی شد حتما بهمون بگو
کای با خنده گفت:باشه…مواظب باشین..خدافظ
سهون:خدافظ
تماسو قطع کرد و بهم نگاه کرد…نگاهش فرق داشت…شوق داشت…خوشحالی داشت…برق داشت…دیگه خسته نبود!
نمیدونستم بابت خبر خوشی که کای داد خوشحالم یا این تغییر حال سهون اما میدونستم خیلی خوشحالم و باید این هیجانو یه جوری تخلیه میکردم
پس تصمیم گرفتم بخشی از اونو بدم به سهون برای همین اون یه قدم فاصله ی بینمونو پر کردم و محکم بغلش کردم.اونم دستاشو دورم پیچید و منو به خودش فشرد.دستاش پشتم حرکت میکردن و سرشو روی شونم تکون میداد:خیلی خوشحالم سهون..خیلی
سهون:چرا؟
-بابت همه چی..بابت این که بچه سالمه…بابت این که تو عصبی نیستی…بابت این که ناراحت نیستی…بابت این که…اصن بی دلیل خوشحالم فقط چون پیشمی..
سهون منو از خودش جدا کرد و با لبخند کمرنگی تو چشمام نگاه کرد و گفت:یعنی من دلیل بی دلیلی خوشحالیتم؟
-اره میشه گفت
سهون:ولی من هیچ وقت بی دلیل خوشحال نمیشم
-مهم نیست…حالا حالاها مونده تا روت کار کنم یکم از این بی ذوقی در بیای
سهون ازم جدا شد و دستمو گرفت:تو میخوای منو از بی ذوقی در بیاری؟
-خانوادت ک نتونستن ولی من میتونم
سهون:من ذوق دارم.. فقط مثل دیوونه ها الکی خوش نیستم
-تو مایلی هرجور دوس داری فکر کنی ولی من نمیزارم افکار چرت و پرتت ادامه پیدا کنن جناب اوه
سهون:خیله خب…جنابه لو!!
سوار دوچرخه هامون شدیم راه افتادیم سمت یه رستوران تا نهارمونو بخوریم.

همون جور که اروم پدال میزدیم گفتم:سهونا!

سهون:بله؟

-چرا همیشه جوری رفتار میکنی که همه ازت بترسن؟

سهون:چون اگه بخوام با هرکسی خوب رفتار کنم عادت میکنن و از ادم انتظارای بیخود دارن

-بهونه های غیر منطقی نیار

سهون:این دلیل منه.تو فکر میکنی بهونس؟دارم حقیقتو میگم

-اره درست میگی اما خب…

سهون:فقط یه چیزی برام عجیبه..اونم نگاهای مردمه..غیر عادی نگاه میکنن انگار یه چیز عجیب دیدن

-خب یکی از دلیلاشو که خودت میدونی

به تیپش اشاره کردم و گفتم:دلیل بعدیشم سلام نکردنته.به هر کی میرسی بدون سلام کردن شروع میکنی به حرف زدن

سهون:کلمه ی چرتیه

-نه نیست..

سهون:ازش خوشم نمیاد

-خب اینم دلیل توئه اما به یکی میرسی سریع بحثو نبر رو کاری که باهاش داری.حداقل بگو عصر به خیر یا روز به خیر

سهون:بهش فکر میکنم!اما بازم مزخرفه..اصلا میدونی…خیلی از کارای این دنیا مزخرفن!حتی به دنیا اومدن مزخرفه وقتی میدونی اخرش میخوای بمیری

-اره اما نگو مزخرفه…اجتناب ناپذیر کلمه ی بهتریه نه؟

سهون:میشه گفت

-خب پس وقتی که میدونی هم مرگ و هم تولد اجتناب ناپذیرن باید فاصله ی بینشو خوب زنگی کنی..

برای چند لحظه سکوت کرد..باد اروم به صورتامون میخورد و میرفت…نور افتاب از لا به لای شاخ و برگا روی خیابون افتاده بود و من اصلا احساس خستگی نمیکردم

سهون سرشو تکون داد و گفت:همیشه کسایی که مقابل حرفام بودن با شنیدن چیزایی که من میگفتم سعی میکردن با چرندیات خودشون که بهش میگن “حرفای منطقی” منو قانع کنن و اصلا منتظر نمیشدن من هم نظر خودمو بگم…واسه همینم من هیچ وقت نه با کسی حرف میزنم و نه به حرفای کسی گوش میدم..چون این مردم انگار دو تا دهن دارن و یه گوش…اما در مورد تو برعکسه و اولین نفری هستی که خیلی کوتاه اما واقعا منطقی صحبت میکنی

لبخند مملو از خوشحالی ای روی لبام نقش بست چون هیچ موقع نشنیده بودم سهون بخواد از کارای من تعریف کنه

به من نگاه کرد و با همون صورتی که جدیت خاص خودش رو داشت گفت:واقعا دوست دارم زمان دیر بگذره وقتی با کسی صحبت میکنم که حرفامو میفهمه

از شنیدن این حرفا ناخودآگاه غروری بهم دست داد که باعث بشه بادی به غبغب بندازم و سرمو بالا بگیرم..فکر نمیکردم روزی برسه که بتونم منم تکیه گاه سهون بشم و اون بهم اعتماد کنه…

هیچ وقت پاییز دو سال پیش،تصور این لحظه رو نمیکردم که اون اوه سهون مغرور نفوذ ناپذیر برای دوری از مشغله های فکریش بلیطی برای جفتمون بگیره که بیایم به بوسان و تو خیابونا با دوچرخه بگردیم و صحبت کنیم…اونم به این آرومی…واقعا دلم میخواست این آرامش سهون موندگار باشه…البته،آرامش در کنار ویژگی های خاص خودش!

تو پیاده روی مقابلمون چند تا میز و صندلی گذاشته شده بود و دقیقا جنب پیاده رو،رستوران کوچیکی قرار داشت.با هم رفتیم اون سمت خیابون و نشستیم ناهارمونو خوردیم و البته که اون همه دوچرخه سواری واقعا گشنمون کرده بود!

بعد از اتمام ناهار دو نفره مون رفتیم خیابونا رو گشتیم و برگشتیم ویلا.

به اصرار من تمام باغ رو چند دور چرخیدیم و از درخت هاش،میوه چیدیم.واقعا باغ بزرگ و قشنگی بود و مشخص بود که چقدر براش هزینه کردن و وقت گذاشتن
وقتی میخواستیم وارد ویلا شیم تمام لباسامون کثیف بود برای همین لباسامونو دم در درآوردیم و بعد از کلی اذیت و قلقلکای سهون،رفتیم تو.
میوه ها رو روی پیشخون اشپزخونه قل دادیم و بعد از پوشیدن لباسامون برگشتیم همونا رو خوردیم…
همیشه وقتی بچه بودم،تصویرایی رو توی رویاهام میساختم که پر رنگ ترینش من بودم تو کت و شلوار اداری،که پشت میزم نشستم و دارم پولامو میشمارم..بعدشم برمیگردم خونه زنم خسته نباشید بهم میگه و منم از بودن توی اون خونه ی بزرگ لذت میبرم…هیچ وقت تصور نمیکردم روزی برسی که تصادفی،بر اثر تشابه صدای مدیر بداخلاق کمپانیم با دایی فوت شده ام،بخوام بیارمش خونم و حتی به خودم اجازه بدم که عاشقش بشم!!و هیچ وقت فکر نمیکردم بعد از مدت ها دوباره پیش هم برگردیم و به این سادگی کنار هم زندگی کنیم

البته…خیلی هم ساده نیست..چون با این شدت عشق و مدارا زندگی کردن،دل میخواد!
اون رویاهای بچگی هیچ ارتباطی با واقعیت الان من ندارن و از این بابت واقعا خوشحالم

—-

با مرطوب شدن لبام و تکون خوردنشون بیدار شدم.
اولین چیزی که چشمام دیدن،چشمای بسته ی سهون بود و تنها چیزی که حس کردم،نرم شدن قلبم بود.
چشمامو بستم و به بوسش جواب دادم که سرشو ازم جدا کرد و گفت:اوپس…بیدارت کردم
-بهتر
سهون:چرا؟
-بیدار شدن با بوسه ی تو بهتر از تنها بیدار شدن تو یه اتاق خالیه
لبخند زد و نشست:چقدر بهتر از قبل صحبت میکنی..انگار با کلمه ها بازی میکنی و فکر کنم لبام همبازی حرفاتن چون هر دفعه میخندن
-خوبه…
لبخندش یه وری شد و همون طور که زل زده بود توی چشمام سرشو تکون داد.دستمو فرو بردم تو موهاش و سرشو کشیدم سمت خودم:بیا اینجا ببینم

لبامو گذاشتم روی لباش و تکونشون دادم.دوباره غرق ارامش شدم و پلکام بسته شدن
سهون لباشو ازم جدا کرد و با بوسیدن پلکای بستم،صورتشو فاصله داد و موهامو نوازش کرد:هر دفعه که میبوسیم یه حسی بهم دست میده
سهون:چه حسی
-انگار دستتو میبری تو قفسه سینم و قلبمو توی مشتت میگیری..اونم انگار که بخواد فرار کنه،محکم خودشو میکوبونه و ضربانش میره بالا
سهون:اگه غیر این باشه یعنی فقط لباتو کثیف کردم

انشگت اشارمو بردم بالا و گذاشتم رو نوک دماغش:یاا این جوری نگو
انگشتمو ورداشت و گفت:باشه پاشو حاضر شو باید راه بیوفتیم
-چی؟فکرشم نکن.. الان خوابم میاد
سهون:بیخود … صبحونه خوردنت به تنهایی یک ساعت طول میکشه…بلند شو
به زور از جام بلند شدم دیدم چمدون سهون جلوی دره اما چمدون من درش بازه و همه وسایلم ریخته رو زمین.با دهن باز و چشمای کلافه به سهون نگاه کردم که گفت:چیه…انتظار نداشتی که چمدون تو رو هم من جمع کنم ها؟
-مگه من و تو داریم؟
سهون:معلومه که داریم
-نداریم
سهون:هروقت یکی شدیم شاید به جمع کردن چمدون تو هم فکر کردم
-الانشم یکی ایم
سهون:نع…یکی بودیم…بعد دو سال فاصله این یک شده دو..باید یه فکری به حالش کنیم
داشتم سرمو تکون میدادم با خودم فکر میکردم که یه هو معنی حرفشو فهمیدم و چشمام گرد شد:یااا یااا تو که منظورت اون چیزی نیست که من فکر میکنم…هوم؟
سهون:اگه به اون شب تو خونه شما و اتاق داییت فکر میکنی که باید بگم درسته تو …
بالشو برداشت کردم سمتش و گفتم:جرئت داری دوباره حرفتو تکرار کن
بالشو گرفت و خم شد سمتم:همینی ک گفتم…من و تو دیگه شدیم ما!باید این “ما” یه معنی ای داشته باشه یا نه؟
-معنیش ب همین با هم بودنمونه
با اخم سرسو تکون داد.بالشو گذاشت رو تخت و همون طور که از اتاق میرفت بیرون گفت:زود بیا پایین.سره میز منتظرتم
پتو رو از روم زدم کنار و بعد از شستن دست و صورتم لباسامو سریع تا کردم گذاشتم تو چمدون و رفتم پایین.
سهون نشسته بود با مجله رو به روش ور میرفت و با دیدن من گذاشتش کنار.تو سکوت صبحونمونو خوردیم و آشپزخونه رو جمع کردیم.
وسایل خورد و ریزی که تو خونه جا به جا شده بودنو مرتب کردم و رفتم طبقه ی بالا چمدونمو کامل چیدم…
باید حتما با رسیدنمون به هتل یه دوش میگرفتم چون دیروز و روز قبلش خیلی عرق کرده بودم!
با سهون چمدونا رو بردیم پایین و گذاشتیمشون تو آژانسی که سهون بهش زنگ زده بود.
برخلاف انتظار راننده،جفتمون پشت نشستیم اما با فاصله..اون از پنجره به بیرون نگاه میکرد و منم نگام رو منظره زیبایی بود که از جلوی چشمام میگذشت..
واقعا خیلی جاده ی خوشگل و همچنین تمیزی بود جوری که احساس خوبی توی ادم به وجود میاورد..اون جاده رو رد کردیم و وارد یه روستای کوچیک شدیم و بعد از اون با گذروندن یه اتوبان وارد شهر میشدیم..
یه لحظه چشمم افتاد به منظره ی سمت سهون و رفتم پیشش…افتاب افتاده بود رو زمینای پر از آب و بچه ها با پوتیناشون،روی گودالا میپریدن.بعضیا با تیپای محلیشون میگشتن و رودخونه ای که از بین گلا و درختا میگذشت،طبیعتو شبیه به یه تابلوی منظره کرده بود.
با دستم به بچه ای که داخل چمنا دست و پا راه میرفت اشاره کردم و گفتم:سهون اونو ببین..خیلی بامزه س
سهون:همه بچه ها با مزه ان
-آخ خورد زمین…
اون صحنه هم از جلوی چشممون گذشت که دوباره یه چیز دیگه دیدم:وای سهون فکر کنم اون آبشاره تو زمستون یخ میزنه نه؟خیلی کوچیکه
سهون:شاید…
برگشتم صاف نشستم اما نرفتم سره جای خودم و همون جا کنار سهون موندم:میدونی چی عجیبه؟
سهون:چی عجیبه؟
-این که مردم به دیدن زیبایی ها عادت نمیکنن
سهون:همون طور ک من به دیدن تو عادت نمیکنم
به چشمای بی حسش نگاه کردم و گفتم:الان اینو چطور برداشت کنم؟
سهون:منظورم که خوب بوده ولی هرجور میخوای میتونی برداشت کنی

حرفی نزدم و وقتی اومد دستشو بزاره پشتم،از کنارش تکون خوردم و رفتم سره جام نشستم.از صبح رفتاراش بد شده بودن…اگه واقعا سره اون بحث مسخره بهش برخورده باشه کاری نمیتونم براش بکنم چون ناراحت شدن نداشت
تا وقتی وارد شهر شیم حرفی بینمون رد و بدل نشد.به خاطر خلوت بودن جاده و سرعت خوبی ک راننده داشت،نیم ساعته وارد شهر شدیم.اولین چیزی که دیدم یه ون سبز/آبی بزرگ بود که روش با خط با مزه ای نوشته بود “Ice Cream” و پشتشو شبیه به یه پیشخون کوچیک درست کرده بودن و بستنی میفروختن…با دیدن شکل بستنیاش دهنم اب افتاد و به سهون نگاه کردم ک دیدم اونم داره به همون نگاه میکنه:سهون.

سهون:بله؟
-بگو نگه داره
روشو برگردوند سمتم و با تعجب پرسید:چرا؟
-منم میخوام
سهون:چی؟
-از اون بستنیا…خیلی جالبه…طرح بستنیاشو!باید خوشمزه هم باشه
سهون:بعدا میایم میگیریم
-خب الان ک اینجاییم چرا نباید بگیریم
سهون:چون حوصله ندارم..بحثم نکن چون نمیزارم راننده وایسه
-پس همین امشب خودم میام اینجا میگیرم
سهون:منم گذاشتم
-اختیار من دست منه 
سهون:نرو رو مخم لوهان…تو بوسانو بلد نیستی گم میشی
-ولی مطمئنم که سواد خوندن تابلو ها رو دارم
سهون با عصبانیت به من نگاه کرد.میدونستم واقعا عصبی شده که انقدر باهاش لجبازی کردم خودمم نمیدونستم چرا انقدر لج میکنم اما حس میکردم حقش نیس که فقط سکوت و چشم از من بشنوه…منتظر بودم حرفی بزنه که نفس عمیقی کشید و روشو ازم برگردوند
به یه قسمتی از شهر که رسیدیم،دیدم خیابونی که داریم توش حرکت میکنیم برام آشناس … با نگاه مشکوکی گفتم:سهونااا
سهون:چیه؟
-نگو که داریم میریم همون هتل؟
سهون:کدوم هتل؟
-همونی ک بهم قول دادی بازم بیاریم 
سهون:یادم نمیاد 
جدی گفتم:سهون…همونه؟ 
سهون:صبر کن خودت میبینی
نفس عیقی کشیدم و گفتم:این بازیاتو تلافی نکنم مرد نیستم
سهون:ببینیم و تعریف کنیم اقای لو
بالاخره بعد از ده دقیقه دسیدیم به هتل…دقیقا همون هتلی ک قول داده بود دوباره بیارتم با چشمای گرد به سهون نگاه کردم و گفتم:واقعا ما این چند شبو اینجاییم یا شوخی میکنی؟
سهون:انقدر این جا رو دوست داری؟ 
-نمیدونم چرا اما اره
از ماشین پیاده شدیم و با چمدونا و وسایل وارد هتل شدیم.سهون:برو اون جا بشین تا من…
-نه…تو برو بشین من میرم کلیدو میگیرم
با لبخند کمرنگی گفت:دخالت نکن تو کاره من برو بشین
-نشستنم نمیاد
شونه هاشو انداخت بالا:پس همین جا وایسا تا بیام
اینو گفت و رفت سمت پذیرش.هووفی کشیدم و با برداشتن چمدونا،رفتم سمت رستوران تا منوهاشونو ببینم.
سه تا لیست منو جلوی در ورودیش بود ک یکیش غذاهای بین المللی داشت و اون دوتا هم غذاهای بومی بوسان و کره بودن.
از روی رضایت سرمو تکون دادم و برگشتم پیش سهون.تا من رسیدم حرفشو قطع کرد و کلیدو گرفت و روشو برگردوند سمت من:بریم بالا وسایلم بده اونی ک داره میاد برامون بیاره
به دختری ک اشاره میکرد نگاه کردم و چمدونا رو با سهون گذاشتیم رو وسیله حمل بارش(اگه اسمشو شما میدونین ب منم بگین-_- )
سوار آسانسور شدیم و سهون طبقه ی یازدهمو زد.با چشمای گرد گفتم:شوخیت گرفته؟طبقه یازده؟
سهون:چیه مگه
-زیادی تو ارتفاعه
سهون:همیشه ترجیحم بالاس!من هیچ وقت پایین نبودم…تو هم قرار نیس پایین باشی

-بالا با ارتفاع متفاوته ها
سهون:حالا هرچی
یه لحظه نگاهم رفت رو دختری که داشت به کمر پایین سهونو هی نگاه میکرد و گفتم:شما دنبال چیزی میگردی؟
دختره یه هو سرشو اورد بالا به من نگاه کرد و گفت:ها؟..یعنی بله؟
-گفتم رو شلوار ایشون چیزی گم کردی؟
دختر:ن…نه اقا!معذرت میخوام
با اخم رومو ازش برگردوندم و سرمو تکون دادم.با صدای ارومی گفتم:بیشتر شلوار تنگ بپوش
سهون:مشکلش چیه؟
بعد چند لحظه مکث گفتم:از این به بعد مثل خودت میپوشم ک مشکلشو بفهمی 
اخم کرد و گفت:الان برای من شاخ و شونه کشیدی؟
-نه.سوال پرسیدی و جوابشو گرفتی
سهون:لج کن لوهان..سزاشو بعدا میبینی
-یک یک مساوی پس خنثی شدیم…من تلافی نمیکنم تو هم سزاشو در نیار اما من درستت میکنم
خواست حرفی بزنه که در آسانسور باز شد و نتونست جوابمو بده.اول سهون و بعد من و اون دختره از اسانسور خارج شدیم.راهروی بلندی رو به رومون بود و اتاق ما شماره -K6- بود.سهون درو باز کرد اما همین که من خواستم برم تو اومد جلوم وایساد و مانعم شد با تعجب به چشماش نگاه کردم و ازش فاصله گرفتم چون چسبیده بود بهم:چیه..بزار برم تو
سهون:صبر کن چند لحظه
دختره رفت تو اتاق و بعد از چند دقیقه اومد بیرون و رفت.به رفتن اون و بعدم به سهون نگاه کردم و گفتم:چی شد؟
سهون:هیچی…برو تو.
مشکوکانه نگاهش کردم و رفتم تو…
با دیدن صحنه ی رو به روم دهنم از تعجب باز مونده بود..تمام طراحیایی که من قبلا  با تصورات خودم میکشیم و دوست داشتم دیزاین خونمو به اون شکل در بیارم الان اینجا واقعی شده بود…تنها تفاوتش شکل اتاق بود

نحوه ی چینش مبلا و میز،،محل قرار گرفتن تخت نسبت به پنجره و گلایی که با طرح خاصی روی قسمتی از تخت گذاشته شده بود..

واقعا خوشحالیم داشت از حد نسابش هم میزد بالا و دلم میخواست یه جوری این خوشحالیو نشون بدم..با همون دهن باز برگشتم سمت سهون.. به چهارچوب در تکیه داده بود و دست به سینه نگاهم میکرد.میدونستم انتخاب اتاق با خودش بوده چون یه ماهه ک اینجا رو رزرو کرده حتما این طرحایی که من همیشه دوسشون داشتم رو خودش گفته رو اتاق پیاده کنن.
ابروهاشو انداخت بالا و با پوزخندی گفت:مورد پسند واقع شده؟
خوشحالیمو برای چند لحظه سرکوب کردم.چند قدم رفتم سمتش و همون طور که به اطرافم نگاه میکردم با چهره ی نا امیدی گفتم:این اتاق؟واقعا پیش خودت چی فکر کردی که باعث شده بگی رو تخت گل بزارن؟مگه من دخترم؟
قیافش وا رفت و از چهارچوب فاصله گرفت.چند قدم وارد اتاق شد و گفت:جدی گفتی؟اخه تو که از این طرحا زیاد میزدی همیشه تو اتاقت یه گل داشتی…یعنی..اخه من که…
دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم..نزاشتم حرفشو کامل کنه.رفتم سمتش دستامو گذاشتم رو سینه هاشو و چسبوندمش به در.با تعجب اومد حرفی بزنه که انگشتمو گذاشتم رو لبش و گفتم:هیس…حتی یه کلمه هم حرف نزن دیوونه!
حالت تعجبی چشماش عادی شد و یکی از ابروهاشو انداخت بالا.
دستمو از رو لبش برداشتم گذاشتم پشت گردنش و صورتشو به صورتم نزدیک کردم:به طرز عجیبی تبدیل به یه موجود خواستنی میشی وقتی سعی میکنی این جوری بهم بفهمونی برات اهمیت دارم اوه سهون!
با اتمام جملم،چشمامو بستم و لبامو روی لبای نرمش گذاشتم.دستاشو گذاشت دو طرف کمرم و از پایین به خودش چسبوند منو.
دستمو از روی گردنش اوردم روی صورتش و با نوازشام سعی کردم احساس خوبیو بهش منتقل کنم.همون طور که همدیگه رو میبوسیدیم قدم به قدم رفتیم عقب و من پام خورد ب مبل برای همین ایستادم و دستمو کشیدم رو شونه هاشو و بازوهاش.لمس بازوهاش خیلی احساس لذت بخشی بهم میداد
دستای سهونم از رو کمرم رفت زیر لباسم و پشت بدنمو با دستاش لمس و نوازش کرد.گهگاهی منو به خودش میفشرد و باعث میشد تپشای قلبشو حس کنم..انقدر با کشش لبامو به دهنش میگرفت که انگار این اولین بوسمونه بعد از دو سال!
صورتمو ازش فاصله دادم و پیشونیمو چسبوندمش به پیشونیش:چقدر دلایلت منطقی ان وقتی برای ابراز احساساتت با زبون بوسه حرف میزنی

نفسای هر دوتامون تند شده بود و به پوستمون برخورد میکرد.سهون دستشو اورد جلوی بدنم و خواست بیارتشون بالا به سمت سینه هام که منصرف شد.انقدر تعجب کردم که متوجه تعجبم شد و پوزخند صدا داری زد..
از این که منتظر بقیه لمسش بودم و اینو فهمیده بود،خجالت زده شدم و یکم سرمو انداختم پایین.
سهون دستشو گذاشت زیر چونم و سرمو اورد بالا با چشما و لبام نگاه کرد:بایدم خجالت بکشی بعد دو سال…اما من این خجالت لعنتیو از بین میبرم
همین که جملش تموم شد لباسمو از تنم درآورد و منو تو بغلش گرفت و دوباره لبامو بوسید…تند تر از قبل
ضربان قلبم به شدت رفته بود بالا و بدنم داغ کرده بود…واقعا حرفای صبحشو درک میکردم که نیاز داره چون منم داشتم اما…اما الان وقت مناسبی نبود
همین که لباشو ازم جدا کرد و خواست روی گردنم بزارتش،جلوشو گرفتم و صورتشو با دستام قاب کردم و گفتم:سهونا…
اب دهنمو قورت دادم و ادامه دادم:بیشتر از این پیش نرو
نفس عمیقی کشید که گفتم:نه نه منظورمو متوجه نشدی…من برای الان گفتم
حرفی نزد.انگشت شصتمو کشیدم رو لبش و با حالت خنده گفتم:فک کنم من از تو وضعم خراب تره
انگشتمو بین لباش گرفت و بوسه ی نرمی بهشون زد:پس اگه الان وقتش نیس سریع لباساتو بپوش که نزنه به سرم
-میخوام برم حموم
سهون:منم میخوام برم
ازش جدا شدم و سریع رفتم سمت حموم:من زودتر گفتم
با خنده رفت رو تخت نشست و گفت:اون دستشوییه نه حموم 
راست میگفت.سرمو تکون دادم و در بقلیو باز کردم رفتم توش..تنم هنوز داغ بود و قلبم تند میزد…نفاسم هنوز مرتب نشده بودن و پیشونیم نم دار شده بود.
عرق پیشونیمو برداشتم و مشتمو گذاشتم رو قلبم…لعنتی آروم بگیر اون که کاری نکرد…
رفتم دوش آب سردو باز کردم بلکه حال و هوام عوض شه اما باید یه فکری به حال و روزمون میکردم…میدونستم سهون راضی نیس تا وقتی که من نخوام کاری بکنیم پس حالا که منم میخوام چرا کشش بدم!
سریع همه جای بدنمو خوب شستم و چندین بار شامپوهای مختلف زدم به موهام و صورتمم با پودر مایعی که اونجا بود شستم..حموم تکمیلی بود و به درد کسایی مثه که من فکرایی تو سرشون داشتن میخورد.
انقدر تو حموم موندم و خودمو شستم که صدای سهون در اومد:لوهان چیکار میکنی اون تو؟
-بابا همش یه ربعم نشده که
سهون:چهل دیقس اون تویی بیا بیرون
-باشه اومدم

سریع بدنمو اب زدم تا کفا برن و حولمو پوشیدم رفتم بیرون.
سهون فقط شلوار پاش بود و دست به سینه داشت به پنجره نگاه میکرد.با شنیدن باز شدن در،روشو برگردوند و با اخم گفت:مگه اون جا…
یه هو اخماش باز شدن و خندش گرفت:قیافشو نگا
پبشونیمو خاروندم و خمیازه کشیدم:هوف خوابم میاد دیشب نزاشتی عین ادم…
یه هو حرفمو قورت دادم و به چهرش ک ناراحت شد نگاه کردم.اه باز گند زدم.
با لبخند رفتم سمتش و گفتم:این شبا میگذرن…دیشب خیلی بهتر از شب قبلش بودی
میدونستم که دارم دروغ میگم چون هیچ تغییری نکرده بود و اگه من نبودم مطمئنا همه ی شیشه های اون اتاق شکسته بودن.اما نمیخواستم اصلا نا امیدش کنم و برام مهم نبود این قضیه تا چه حد برای خودم ناراحت کنندس!
سهون سرشو تکون داد و از کنارم رد شد رفت سمت حموم.نباید اون حرفمو میزدم…لعنتی
نفس عمیقی کشیدم و رفتم راحت ترین لباسامو پوشیدم و دراز کشیدم رو تخت…همون طور ک فکرم پیش سهون بود و با گلای کنارم ور میرفتم،چشمام گرم شدن و نفهمیدم کی خوابم برد

با تکون خوردن تخت چشمامو باز کردم و خمیازه ای کشیدم.سهون چمدون منو گاشته بود رو تخت و داشت توشو میگشت.بدنمو کشیدم و گفتم:دنبال چی میگردی؟

سهون:گشنمه

-اون تو که چیزی نیست

سهون:خوراکیای که شیو دا کو؟

-همشو دیروز و روز قبلش خوردیم…خب بریم پایین برای ناهار دیگه

سهون سرشو از تو چمدون درآورد و با نگاه ترسناکی گفت:میتونستیم بریم بخوریم اما اگه جناب عالی زودتر بیدار میشدی

-خب چرا نرفتی خودت بخوری؟

سهون پوفی کشید و موهاشو ریخت به هم:رو نرو آدم راه میری

-من که چیزی نگفتم

سهون در چمدونمو محکم بست و گفت:الان سره چی داری با من بحث میکنی؟

نفس عمیقی کشیدم و از روی تخت بلند شدم.رفتم تو تک تک کشو ها رو گشتم و از تو یکیشون دفترچه ی کوچیکی رو پیدا کردم و با یکی از شماره های مربوط به گرسنگی سهون تماس گرفتم -_-

گفتن غذا رو برامون میارن اما ترجیح دادم خودم برم بیارمش.سریع شلوارمو عوض کردم و موهامم شونه کردم رفتم پایین.

دو تا بشقاب از غذاهایی که برای سهون خوب بود پر کردم و با یه کاسه برای خودم بردم بالا..دم در که رسیدم نفس عمیقی کشیدم تا به اعصابم مسلط باشم و در زدم.

بعد از چند دقیقه سهون درو باز کرد و با دیدن دست پرم به من نگاه کرد..لبخند دندون نمایی زدم و غذا ها رو گرفتم بالاتر.نتونست جلوی خودش و بگیره و با خنده از جلوی در رفت کنار…هوووف…بالاخره خندید

واقعا اون همه سختی جدا شدن از تخت و اماده شدن و تا طبق پایین رفتن و غذا اوردن،می ارزید به خنده های لحظه ایش

بعد از ناهار،یا در واقع بهتره بگم عصرونمون،به اخرین طبقه هتل رفتیم و نشتیم به تماشای غروب آفتاب…چشمم خورد به دختر و پسری که یکم جلو تر از ما ایستاده بودن.پسره از پشت دختره رو بغل کرده بود و دم گوشش چیزی گفت که دختره خندش گرفت.برگشت سمت پسره و رو پنجه پاهاش بلند شد و زیر چونه ی پسره رو بوسید..

بخندی زدم و سرمو امداختم پایین که سهون با یه حرکت ناگهانی سرمو اورد بالا و لباشو چسبوند روی لبام.بوسه ی کوتاهی بهشون زد و با اخم به رو به روش نگاه کرد:تا وقتی پیش منی خوشم نمیاد حسرت این چیزای کوچیک به دلت بمونه

برای چند لحظه بهش نگاه کردم و یه هو زدم زیر خنده:دیوونه ای تو!رابطه ی اونا به من چه

سهون:با حسرت نگاشون میکردی

-من الان دلم فقط یه چیز میخواد..

سهون:هوم؟

لبخند زدم و گفتم:بستنی

با خنده گفت:خیال میکردم فراموشش کرده باشی

-من نفس کشیدن یادم بره،بستنی خوردن یادم نمیره

سهون:باشه بریم پایین

سوار آسانسور شدیم و رفتیم تو اتاقمون…سهون لباساشو عوض کرد و منم اومدم لباسامو عوض کنم که دستمو گرفت و مانعم شد:چیکار میکنی؟

-دارم لباس میپوشم

سهون:یادم نمیاد ازت خواسته باشم باهام بیای

-منم یادم نمیاد بهت گفته باشم اختیارم دست توئه

سهون:باز شروع کرد به بحث کردن سر چیزای مسخره..یا نمیای یا بستنی نمیگیرم

اومدم حرفی بزنم که پشیمون شدم و کت چرمیمو دراوردم با حرص انداختم گوشه اتاق و گفتم:هوووووف…برو

سهون:خواهش کن

-فکرشم نکن

سهون:پس نمیرم

با اخم و صدای بلندی گفتم:یااااا اوه سهون

خندید و گفت:الان منفجر میشه…خدافظ

رفت از اتاق بیرون و خواست درو ببنده که دوباره بازش کرد و گفت:پشت در یه چیزی بزار نیان بدزدنت…این جا خوشگلا رو بدجور شکار میکنن

با غیض قدم برداشتم سمتش که درو بست و رفت….

خودمو امداختم رو مبل و دستمو گذاشتم رو سرم…

اگه یه روزی بخوام تلاقی تمام این اعصاب خوردکنیاش رو در بیارم،قطعا همون روزیه که به خیالش میخواد دوباره بزنه به سرش…

______________________________________________________

هـــــــــــای!

–اول یه صحبتی کنم با اونایی که قصد دارن فیکو به لطف معرفی دوستاشون،تازه بخونن!بچه ها باید بیاین به تله یا اینستای من پیام بدین و بهم بگین که میخاین فیکو شروع کنین تا من بهتون لینک بدم.اینم آی دیمه:

Tele:Kimi_LH

Insta:kimzz_bd

–خب حالا بحث عمومی،،،نمیدونم این نکته ی ظریف دستگیرتون شد یا نه اما خب انتظار خیلیاتون به پایان رسید و بالاخره قسمت بعد این دو تا…اهم بله دیگه!

البته قصد نوشتنشو نداشتم اما گفتم حالا بودنش که ضرری نمیکنه هیجانیه برای خودش!!!

چون یه سریا خوششون نمیاد که بخونن،من قسمت بعد رو کلا به صورت فایل پی دی اف میزارم و اون قسمتی که شما دوست ندارین بخونین رو با یه رنگ دیگه مینویسم که متوجه بشین از کجا بقیش شروع میشه و راحت تر بخونینش!جمله بندیمم کاملا درست بود نیت رسوندن منظوره دیگه ^___^

فکر رمزی کردنشم تو ذهنم هست یه موقع فکر نکنین بیخیالی طی میکنم چون تفاوت نظرا با بازدیدا انقدر زیاد هست که دود از سر ادم بلند شه…هه حتی به خودتون زحمت نمیدید روی اون گزینه ” پسند میکنم ” کلیک کنین .. اما اگه نظرای این قسمت بالای صد تا بشه….دارم میگم بالا عدد 100،رمز رو عمومی میکنم چون این قسمت هیفده صفحه بود با پنچ هزار حرف -_- پس دیگه به همت خودتون بستگی داره که چقدر نظرارو ببرین بالا!و اینم بدونین که عمومی نکردن رمز کاره خیلی آسونیه..

یه چیز دیگه هم بگم که هی نیاین بپرسین!بچه ها این اخرین فیکم نیست البته مطمئن نیستم اما اینو مطمئن هستم که اگه باز هم فیکی بزارم کاپلش *هونهانه*

Good Luck My Dears!

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)