سلام بچه ها..من زودتر از قبل برگشتم با قسمت جدید…نظراتون انقدر کم بود میخواستم دو هفته ی بعد بزارم.واقعا انصافه من بیست صفحه بزارم اون وقت فقط 68 تا نظر؟ این قسمتم خیلی خیلی زیاه ولی اگه بی مزه بود ببخشین نمیدونم چرا تموم نمیشه..تقصیر خودتونه هی میگین نمیخواین تموم شه :(

آخرین اشکها-قسمت شصت و نهم

به آسمون نگاه کردم…ابرای سفید به هم پیچیده بودن و رفته بودن رو دور تند.انگار قراره یه روز بارونیو داشته باشیم…
همون طور که حال و هوای خنک و تازه ی سئول منو در بر گرفته بود یه هو صدای سهونو شنیدم:یااا لوهان…
چند قدم جلوتر از من سهون کنار خیابون ایستاده بود و منتظر ماشین بود که ما رو تا پارکینگ ببره.الان ماشین اومده بود و سهون با اون قیافه ای که همیشه ازش یه خشونت دوس داشتنی ای میباره به من زل زده..
از بنرای کنار فرودگاه فاصله گرفتم و رفتم سمتش.سوار شدیم و راننده راه افتاد…خیره شدم به
فرودگاه و نفس عمیقی کشیدم.چقدر زود گذشت…انگار دیشب بود که ما از بیمارستان برگشتیم و اومدیم همین جا…بی…بیمارستان 
با چشمای گرد برگشتم سمت سهون:گوشیتو بده به من
سهون:ها؟
-گوشیت…زود باش
سهون:چرا؟چی شده؟
-میخوام زنگ بزنم به کای.
گوشیشو دراورد و شماره ی کای رو گرفت:خودم میتونم این کا…
قبل از این که کای بخواد جواب بده گوشیو از دست سهون گرفتم و گذاشتم زیر گوشم خودم.بعد از دوتا بوق جواب داد:سهو. -نه من لوهانم…خوبی؟کجایین؟
کای:هی لوهان…چطوری؟
-کای ازت سوال پرسیدم
کای:خب…خب ما الان خونه ایم
چطور؟
-ما تا نیم ساعت دیگه اونجاییم باشه؟
کای:چی؟مگه برگشتین؟
-اره یک ساعتی میشه…خب دیگه تا بعد!
تماسو قطع کردم و موبایلو گرفتم سمت سهون:خوبه خواهر زاده ی من نیست..یه موقع تو یادت نباشه ها
سهون:چرا این کارو کردی؟من حوصله شنیدن نق نق بچه ندارم.همین الان زنگ بزن بگو کنسل ش…
-فکر کنم هواپیما زده شدی…
پوزخند زد:چی؟
-تقریبا یه هفتس خواهر زادت به دنیا اومده و تو حتی صداشم نشنیدی.
سهون:علاقه ای به شنیدن گریه ندارم 
با چشمای گرد گفتم:هانی چی؟اونم برات مهم نیست؟
روشو ازم برگردوند:حداقل باید قبلش بهم میگفتی که چرا میخوای زنگ بزنی
-به نظرت من چرا باید به کای زنگ بزنم؟
سهون:احوال پرسی
-همه چی با پرسیدن حل نمیشه…از اون شبی که کنار دریا کای گفت به کسی درمورد به دنیا اومدن بچشون چیزی نگیم و با تردید گفت حال هانی خوبه نگرانم.

تا وقتی که برسیم به پارکینگ سهون حرفی نزن.پیاده شدیم و با چمدونامون رفتیم چند طبقه بالا.ساکا و چمدونا رو گذاشتیم صندوق عقب و راه افتادیم.کمربندمو بستم که نگاهم خورد به دست سهون که روی فرمون بود.هنوز روی دو تا انگشتش چسب زخم بود..
دستمو بردم سمتش و کندمشون انداختم زیر پام.سهون با تعجب گفت:یاا چیکار میکنی؟
-دو روز گذشته دیگه چسبات داشتن اب میشدن.حداقل عوضشون میکردی..
سهون:چسب زخم من به تو چه ربطی داره؟
-انقدر بحث نکن فقط سریع تر برو.
موهاشو از روی صورتش زد کنار و بعد کشیدن نفس عمیقی سرعت ماشینو بیشتر کرد…
دقیقا بیست و پنج دقیقه ی بعدش رسیدیم خونه ی کای و هانی..تا وقتی که زنگ بزنیم و بریم تو هیجان داشتم که زودتر بچشونو ببینم..کای درو باز کرد و با لبخند گفت:سلام…بیاین تو
بهش دست دادیم و رفتیم تو.نشستیم روی مبلا و خدمتکاری که اونجا بود برامون قهوه اورد.کایم نشست رو به رومون و گفت:مسافرت دو نفره چطور بود؟خوش گذشت؟
-به لطف تو و خواهرت خیلی خوب بود
کای:این یه کنایه بود؟شما فقط دو روز اونجا بودین
-ولی خوش گذشت

کای:یعنی میخوای بگی اقای سهون گذاشته که خوش گذشته باشه؟
سهون اومد حرفی بزنه که گفتم:مطمئنن اگه هر کسی جز سهون هم سفرم میشد خیلی بهم بدمیگذشت
کای پاشو انداخت رو پاش و یه تای ابروشو انداخت بالا:اره دیگه…مسافرت دو نفره و دو تا عاشق و یه اتاق خالی و چی از این بهتر
-یااا جونگین…مگه همه مثل توئن؟
کای خندید و گفت:نگو که مثل دو تا پسر خوب فقط رفتین گردش و به هم کاری نداشتین
سهون در حالی که قهوشو مینوشید،خیلی واضح و صادقانه گفت:اگه غیر از این
باشه،نامعقوله 
کای:در مورد این که مثل دو تا مرد خوب بودین حرف میزنی؟
سهون:نه..حرف قبلیت
نذاشتم کای چیزی بگه و سریع با خنده گفتم:هانی کجاست؟نمیبینمش
کای:بالاست پیش بچه.. میخواین ببینینشون؟
سهون:خودت چی فکر میکنی؟
کای:یااا .. بزار برسین بعد شروع کن به برج زهر مار بودنت.پاشین بیاین
کای بلند شد دستشو برد تو جیباشو راه افتاد سمت راه پله ها.منم بلند شدم و استین سهونو کشیدم و بلندش کردم…رفتیم بالای پله ها که کای برگشت و گفت:من میرم تو … منتظر باشین صداتون میکنم
سرمو تکون دادم و کای رفت.سهون به ساعتش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید.با کلافگی گفتم:چیه؟
سهون:پس فردا.. دانشگاه … دوباره اون دانشجوهای..پووف
-وای.کارایی که گفته بودیو انجام ندادم
سهون:کسی بهت اجازه ی ورود به کلاسامو داده؟
-جدی که نمیگی
سهون:کاملا جدیم
-باشه .. یادم میمونه 
کای یکم درو باز کرد و اروم گفت بریم تو.بی توجه به سهون از کنارش رد شدم و خواستم برم تو که دستمو گرفت و منو برگردوند.به چشمام زل زد و گفت:لوهان…ناراحت شدی؟
-مهم نیست

سهون:اره؟شدی؟
-اره…ناراحتم میکنی با این رفتارات.نه تنها بهتر نمیشی بلکه بدترم میشی!واقعا نمیدونم حضور منبرای تو چه فرقی داره با نبودنم .. الان وقتش نیست.بریم تو
رفتم تو و پشت سرمم سهون اومد تو.اتاق تاریک بود و یکمی هم روی میز به هم ریخته بود.هانی پشت به ما روی تخت دراز کشیده بود و موهای لخت و بازش،روی بالش پخش شده بودن. 
خدمتکاری که کنار تخت بود،تعظیم کرد و رفت بیرون.کای دست هانیو گرفت بلندش کرد و بعد از اینکه یکی از بالشارو گذاشت پشت کمرش،صاف نشوندش و موهاشو گذاشت پشت گوشش.
با کنار رفتن کای تونستم چهرشو ببینم … برای چند لحظه اصلا نشناختمش…این … این واقعا هانی؟اوه هانی؟
دهنم از تعجب باز مونده بود.چقدر چهرش تغییر کرده بود.گودی زیر چشماش زیاد،و خود چشماش هم ریز شده بودن.پوستش شادابی قبل رو نداشت و خیلی خسته به نظر میرسید.
با دیدن تعجب ما خندید و سرشو انداخت پایین.انگار انتظار همچین عکس العملیو از ما داشت.کای که تا اون لحظه حرفی نزده بود گفت:یاا میخواین فقط نگاهش کنین؟
به خودم اومدم و دهنمو بستم.لبخندی زدم و گفتم:هانی .. حالت خوبه؟چقدر ..چقدر…
خندید:شکسته شدم؟
-نه منظورم این بود که چقدر تغییر کردی.شبیه مامانا شدی
با لبخند به سهون نگاه کرد و گفت:سلام داداش با معرفت من
سهون:روز به خیر مامان خواهر زاده ی من
با تعجب برگشتم سمتش.داشت یاد میگرفت که به جای سلام،از اصطلاح های دیگه ای استفاده کنه
یه هو با تکون خوردن چیزی کنار هانی،برگشت و خم شد سمتش.همین که صاف شد دیدم بچه رو گرفته بغلش..انقدر کوچیک بود که ما با ورودمون به اتاق ندیدیمش..چه چهره ی کوچولو و مظلومی داشت.چه قدر فرم چشما و بینیش شبیه به سهون و هانی بود.ناخودآگاه چهرم جمع شد و گفتم:وای…این کوچولو رو نگا
هانی با لبخند گفت:ته او…به داییت و لوهان سلام کن.
کنار هانی رو زمین نشستم و از نزدیک دیدمش.چقدر دستاش ریزه میزه و کوچولو بودن..انقدر کوچیک و شکننده به نظر میومد که جرئت نمیکردم بهش دست
بزنم:چقدر شبیه توئه سهونا…ببینش
سهون:دارم میبینم … لباش شبیه توئه کای
کای:اگه این شباهتم نداشت شک میکردم مال من باشه
هانی:یااا جونگینا…حیف بچه بغلمه
کای خندید:دروغ میگم؟هوم؟تصوری که من ازش داشتم یه پسر با پوست شکلاتی و چشمای بزرگ مثل من بود.نه انقدر کشیده و خمار شبیه تو و این عصا قورت داده
سهون:چقدر ریزه میزس… تو چرا انقدر داغون شدی هانی؟
هانی:چیزی نیست.بی خوابیه.برای شیر دادن به تِه اُو ساعت به ساعت بیدار میشم برای همین خیلی کم میخوابم
سهون:ته او؟
هانی:اره خب…انتخاب جفتمون بود.از خیلی وقت قبل
سهون:چرا انقدر کوچیکه
هانی:یاااا مگه داری در مورد اندازه قابلمه حرف میزنی 
سهون:جدی پرسیدم .. خیلی کوچولوئه
هانی:خب…به خاطر شیرمه.

سهون:چه ربطی داره
هانی:ربط داره دیگه..یادته ما چقدر تپل بودیم و پف داشتیم؟به خاطر این بود که هیچ وقت مامان شیر خودش رو به نمیداد
سهون:به موکلاتم همین جوری دروغ میگی؟هه حداقل سعی کن انقدر ضایع نباشی
هانی سرشو انداخت پایین و به بچه نگاه کرد:خب … راستش..یکی دو روز اول که اوردیمش خونه من حس میکردم یه چیزی درست نیست.حس خوبی نداشتم حتی به زور شیر میخورد.هر چقدر دکترشو اوردیم خونه گفت مشکلی نیست.دلم طاقت
نیاورد و بردمش بیمارستان حتی راضی شدم ازش خون بگیرن … شبش فهمیدیم زردیش بالاست.خیلی بالا!به خاطر زیاد بیمارستان بودنه که بچم انقدر ضعیف شده
قلبم به درد اومد با شنیدن این اتفاقا.اون موقعی که ما مشغول خوش گذدونی بودیم اونا تو بدترین شرایط زندگیشون بودن و تمام شب و روزشون رو تو بیمارستان میگذروندن.با صدایی که ناراحتیو خودمم توش حس میکردم پرسیدم:الان چطوره؟چند وقته که از بیمارستان اوردینش خونه؟
هانی:نسبت به دو روز پیش که اوردیمش خونه،میتونم بگم حالش عالیه.سر موقع میخوابه و بیدار میشه،دیگه شیر خوردنشم درست شده.
-خدا رو شکر.
هانی:ببخشید اگه حالتونو گرفتیم.
سهون:این حرفو نزن..باعث خوشحالیه که الان بهترین
-راستی این خانومه که اینجا بود هم خدمتکار بود؟
هانی:اووف یادم ننداز … وجودشون فقط باعث میشه ادم جاش تنگ تر شه
کای:باز شروع کردی؟
هانی:من بهت گفتم نیازی به خدمتکار ندارم.خودم میتونم به همه چی رسیدگی کنم
کای خندید و گفت:آره..اگه الان اون دو نفر نبودن یا از گشنگی میمردیم یا انقدر خونه به هم ریخته میشد که جا برای راه رفتنم نداشتیم
هانی:وقتی اینجان خب خیالم جمعه و کاری نمیکنم
کای لپ هانیو کشید و گفت:پس نگو نبودنشون بهتره
سهون:من میرم پایین…از دیدنت خوشحال شدم هانی.مواظب خودت باش
اینو گفت و رفت.هانی با بهت به رفتنش نگاه کرد و گفت:چی شد یه هو؟
کای:داداش توئه دیگه
انگشت کوچیکمو بردم سمت دست ته او و بردمش بین انگشتای ظریف و کوچولوش.مشتش اندازه ی یه بند انگشتم بود.وای دلم میخواست گازش بگیرم انقدر بامزه و اروم بود.
حس کردم کای خیره شده به من برای همین سرمو بردم بالا و پرسیدم:چیزی شده؟

کای صداشو اورد پایین و گفت:واقعا مسافرت بهتون خوش گذشت؟
-معلومه که اره 
کای:یعنی این که..تو..خب…رفتارای عجیبی از سهون ندیدی؟
-مثلا؟
کای:شکستن
ظرف..داد و بیدادای الکی..سیگار بیش از حد..مست شدن…
-نه…هیچ کدوم
حتی گوش دادن به این حرفا هم عصبیم میکرد:شماها در مورد اون چه فکری میکنین؟
کای:لوهان باید زودتر بهت میگفتیم … سهون تقریبا یک سال و نیمه که مریضه.مریض روانی.اون…
نذاشتم حرفشو ادامه بده و گفتم:این طور نیست.اون حتی یک بارم رفتار غیرمعقولانه ای نداشته.چرا شما راجع به اون این طور فکر میکنین؟مگه چیکار کرده که بهش میگی روانیه؟
کای:نگفتم روانیه فقط گفتم بیماره
-چرا تا وقتی که از یه چیزی مطمئن نیستی در موردش انقدر قاطع حرف میزنی؟اگه کسی کاری به کار سهون نداشته باشه و اذیتش نکنه اون هیچیش نیست
کای:ببین..خودتم میگی.اون تحمل فشار نداره…کنترل رو خشم و عصبانیتش نداره.
-میدونم…در موردش صحبت کردیم

هانی:واقعا؟خودش بهت گفت؟
سرمو تکون دادم و گفتم:من درکش میکنم.اون حق داره … میدونم که تمام این رفتاراش..پرخاشگریاش و عصبانیتاش به خاطر کارای گذشته ی من بوده.پس نگران نباشین.خودم این موضوع رو حلش میکنم
کای:امیدوارم همین طور باشه که میگی
از کنار تخت بلند شدم و رو به هانی گفتم:میتونم بوسش کنم؟
هانی:آره…چرا که نه
خم شدم و پیشونیشو خیلی اروم بوسیدم.با لبخند نگاهش کردم و گفتم:منم دیگه
میرم…هانی،کاری نداری؟چیزی لازم نداری؟
هانی:نه…خداف…آهاااا یه چیزی
-هوم؟
هانی:راستش شنیدم که یه سری از فامیلای نزدیک مامان برای سهام جدید و پروژه ی جدید اومدن سئول.از اون جایی که من بهشون گفته بودم بعد از به هم خوردن نامزدی سئولو ترک کردم،مامان میخواد مهموناشو برای یه شب خونه ی ما نگه داره.چون هتلی که میخواست براشون جا رزرو کنه،اتاقی که طبق میلشون باشه فعلا نداشته و پس فردا میتونن برن.
-خب
هانی:خواستم بگم اگه براتون مشکلی پیش نمیاد و ایراد نداره ما یه شب بیایم پیش شما.اگر نه که به کای گفتم برای یه شب اتاق رزرو کنه
-نه جونگین این کارو نکن.حتما فردا بیاین.حداقل برای جبران زحمتایی که کشیده بودین
هانی:ایرادی نداره؟نمیخوای از سهون بپرسی؟
-چون جوابشو میدونم،بهتره که نپرسم.فقط فردا چه ساعتی میاین؟
هانی:غروب..شاید ساعت شیش یا هفت
-پس ما منتظریم
دستی براشون تکون دادم و از پله ها رفتم پایین.سهون رو مبل نشسته بود و روزنامه میخوند.رفتم روزنامه رو از دستش گرفتم و گفتم:خب دیگه بریم
سهون:چه عجب
بلند شد از در خارج شدیم و خونه رو ترک کردیم.نزدیکای خونه بودیم که گفتم:یه فروشگاه کوچیک جدیدا باز شده این اطراف فکر کنم دیدیش
سهون:همونی که مال مواد غذاییه؟
-اره همون.
سهون:خب
-خیلی وقته که نرفتیم خونت.پس بریم اونجا یکم…
سهون وسط حرف گفت:لازم نیست.پس فکر کردی چرا من اون قدر خدمتکار دارم؟
-یعنی الان همه چی خونت هست؟
سهون:اره
-میوه؟غذا؟خوراکی؟شیر؟ماست؟همه چی؟

سهون:چیزی میخوای؟
-میترسم برای مهمونای فردا غذا نداشته باشیم
سهون با تعجب گفت:چی؟مهمون؟تو مهمون دعوت کردی؟
-اره خب 
سهون:بازم بدون هماهنگی با من؟
-چرا عصبانی میشی خب..نمیتونستم بهشون بگم نه.اونا خیلی برای من زحمت کشیدن
سهون:حالا کین؟
-کای..هانی..نی نی
سهون:هوووف خیله خب.میگم فردا خدمتکارا خودشون غذا رو درست کنن
-شبم…میمونن
سهون:چرا؟چیزی شده؟
-بعدا برات تعریف میکنم.فعلا بریم خونه که خیلی خوابم میاد
خمیازه ای کشید و یکم سرعتشو بیشتر کرد:اره…منم خسته ام
پیچیدیم تو کوچه و جلوی در پارکینگ ایستادیم.سهون با ریموت درو باز کرد و رفتیم تو.خواستم چمدونا رو ور دارم که سهون دستمو گرفت و رفتیم سمت اسانسور:لازم نیست بهشون دست بزنی
با هم رفتیم بالا و تو راهرو پیاده شدیم.خدمتکارایی ک جلوی در ابستاده بودن تعظیم کردن.سهون سوئیچ ماشینو گرفت سمت یکیشون و گفت:چمدونامونو از صندوق عقب بیارین.
خدمتکار سوئیچو گرفت و دوباره یکم خم شد و رفت.سهون درو باز کرد و رفتیم تو.حس آزادی بهم دست داد بعد از این همه مدت احساس آزادی و راحتی داشتم.به همراه نفس عمیقی،بدنمو کشیدم تا خستگی این همه روز از تنم در بره.
سهون همه ی چراغا رو خاموش کرد و گفت پرده های اتاقشو بکشن و با یکی از خدمتکاراش در مورد فردا شب صحبت کرد.بعد از این که کارش تموم شد رفتیم بالا.در اتاقو باز کرد رفتیم تو کت بلندمو دراوردم و گفتم:چه حس خوبی داره خونه ی خود آدم 
شلوارمو با یکی از شلوارکاش عوض کردم.سهون که جلوم ایستاده بود و داشت بلوزشو در میاورد گفت:چی؟چی گفتی؟
-گفتم…چه حس خوبی داره خونه ی…خوده ادم
سهون:پس خودتم قبول داری که اینجا خونه ی تو هم هست

خندیدم:یااا سودجو 
بلوزشو دراورد انداخت رو مبل گوشه ی اتاقش و دستشو برد سمت کمر بند شلوارش:چیکار میکنی؟
سهون:معلوم نیست؟
-خب … خب بلوزتو بپوش و بعد اونو در بیار
سهون:میخوام تو اتاق خودم راحت باشم

-یعنی میخوای لخت بخوابی؟
کمربندشو باز کرد و گفت:مشکلی داره؟
-اره…اره داره
دکمشو باز کرد و خواست زیپشو بکشه پایین که سریع رفتم دستشو از روی شلوارش ور داشتم و گفتم:اگه بخوای لخت بخوابی پیشت نمیخوابم
پوزخند زد و ابروشو انداخت بالا:مگه دست توئه
دستشو از تو دستم دراورد و زیپشم کشید پایین که رفتم تو کشوهاشو گشتم.یه شلوار طوسی تیره پیدا کردم و پرت کردم سمتش:حداقل اینو بپوش سرما نخوری.
سهون:فقط همینا 
-نه الان بهت یه رکابی هم…
سهون:یااا لوهااان
-پس پیشت نمیخوابم
سهون شوارشو عوض کرد و رفت روی تخت دراز کشید چشماشم بست:زود باش بیا..
-فکرشم نکن
سهون:رو حرف من حرف میاری؟
دوباره رفتم همون کمدشو گشتم و از اخرین کشو و زیر لباسا یه استین حلقه ای سفید پیدا کردم.
برگشتم سمت تخت و لباسو گرفتم سمتش:بپوش
سهون:نمیخوام
-گفتم بپوش
سهون:منم گفتم نمیخوام

بلوزو بالا سرش تکون دادم و گفتم:یا اینو میپوشی یا همین الان…
یه هو بلوز و مچ دستمو با هم گرفت کشید و من پرت شدم روش.به اندازه ی یه وجب بینمون فاصله هم نبود.اب دهنمو قورت دادم به چشمای خمارش نگاه کردم.سهون لباسشو از دستم کشید انداخت پایین تخت و گفت:انقدر حرف نزن وگرنه مجبور میشم به روش خودم ساکتت کنم.
دستمو گذاشتم رو سینش و ازش فاصله گرفتم.ناچارا کنارش دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روم.سهون همون طور با چشمای باز نگاهم میکرد:بخواب دیگه
-این جور که تو به من زل زدی انتظار داری بخوابم؟
سهون نزدیکم شد و دستشو گذاشت دور گردنم:این طوری خوبه؟
دستمو دور بدن برهنش حلقه کردم و کمرشو نوازش کردم:این طوری خوابم میپره بهت گفتم بپوش اونو
سهون:تو هم در بیار
-چی تو ذهنته هوم؟
سهون:مطمئنم اون افکار شوم تو با مال من زمین تا اسمون فرقشه
-منم که اوه سهون رو نمیشناسم
سهون:زیاد حرف بزنی شلوارمو در میارما
-خیله خب باشه..این بار من تسلیم
سهون نوک بینیشو به بینیم زد.لبخند زدم که یه هو موضوعی اومد توی ذهنم.با نگرانی گفتم:سهونا…ما…چقدر بودنم…یعنی الان که من…
سهون:چی شده؟
-نگرانم…مامانت…اون نمیزاره همه چی انقدر اروم پیش بره.
سهون:من نیازی به گذاشتن یا نذاشتن اون ندارم
-همین الانش که تو اتاق تو و توی تختت خوابیدم باعث میشه بدنم بلرزه.اگه مامانت بیاد و این صحنه رو ببینه…
سهون:فوقش سکته میکنه
-مامانته
سهون:نیست..مامانم نیست
-ولی…
یه هو عصبی شد و گفت:الان میخوای آرامشمونو با فکر کردن به اون عجوزه خراب کنی لوهان؟
-نه نه…ولی…
سهون:پس دیگه حرف نزن.نمیخوام حتی به رفتارا و حرفاش فکر کنم چون ذره ای برام اهمیت نداره.من کاریو میکنم که از نظر خودم درسته…خودت اینو بهم گفته بودی…گفته بودی میتونم هرکاریو بکنم که دلم میخواد..یادت نیست؟
-چرا…درست میگی.بیا دیگه بخوابیم هوم؟فردا برای اولین بار میخواد مهمون بیاد برای ما…به خدمتکاراتم بگو قبل از پنج خونه رو ترک کنن.
سهون:باشه پیشونیمو بوسید و گفت:خوب بخوابی
-تو هم همین طور…
دوباره بدنشو نوازش کردم و چشمامو بستم.همون طور که انگشتای کشیده و باریک سهون لای موهام تکون میخوردن،پلکام سنگین شدن و خوابم برد..
با صدای داد و فریادای کسی چشمامو باز کردم.خمیازه ای کشیدم و بلند شدم نشستم.دوباره صدای داد اومد.صدا مال سهون بود ولی تشخیص نمیدادم داره چی میگه.از تخت دل کندم و رفتم دست و صورتمو شستم تا خواب از سرم بپره..ساعت شده بود نه و نیم شب.
از اتاق رفتم بیرون و دیدم سهون طبقه ی پایین ایستاده موبایلش دسته و داره سره یکی داد میزنه.رفتم پایین و به یکی از صندلیا تکیه دادم.سهون با اخم و صدای بلندی گفت:من بهت گفت ساعت ده اینجا باشین چند بار دیگه تکرار کنم تا برات روشن شه ها؟
سهون:گفتم پول اضافه کاریتو میگیری دیگه مشکلت چیه؟…یادت نره ساعت دههه…منتظرم
موبایلشو قطع کرد و اون یکی دستشو برد لای موهاش:چی شده؟کی بود؟
سهون:راننده بود.بهش گفتم بیاد اینجا تا قبل از این که بریم بیرون ازت آدرس خونت و کلیدو بگیره
-برای چی؟
سهون:حالا میفهمی…فعلا برو بالا حاضر شو سریع بیا پایین

-ولی اخه لباس…
سهون:دقیقا رو به روی اتاقم یه اتاقه دیگس درش قهوه ایه.کمداشو بگرد حتما لباس به سایزت هست.بدو تا قبل از ده بیا پایین
با تعجب رفتم بالا و راهرو رو دور زدم تا به اون اتاق برسم.اتاق کوچیکی بود اما دور تا دورش پر از قفسه و کشو و در کمد بود.روی هر کدومشونم شماره داشت..انگار از بچگی تا الان همه ی لباساشو نگه داشته این جا!
در یکی از کمدا رو باز کردم و یه پلیور کرم رنگ و شلوار قهوه ای سوخته درآوردم.برای زیرش یه پیرهن سفید پوشیدم و یه سویشرت قهوه ای هم
برداشتم همون جا تنم کردم.تو اینه قدی کنار اتاق به سر تا پام نگاه کردم.کفشم موردی نداشت و مناسب بود ولی چقدر لباساش تازه و تمیزن.انگار جدیدا برای خریدنش به فروشگاه رفته.با دستم موهامو دادم بالا و به سمت چپ یکم خوابونمدشون.
دستامو بردم تو جیبم و از پله ها رفتم پایین.سهون رو مبلای رو به روی تلوزیونش نشسته بود و با دیدن من پاشو انداخت رو پاش و با چشمای شیطونش به تیپم نگاه کرد.رفتم جلوش ایستادم و گفتم:چطوره؟خوبه؟
سهون:اگه بد بود به نظرت این جوری نگاهت میکردم؟
-خب دیگه بریم.حتی زودتر از ده اومدم پایین
سهون بلند شد و با هم رفتیم سمتدر خروجی:کجا میخوایم بریم؟

سهون:سینما و بعدشم رستوران 
-اونی که داشتی سرش داد میزدی رو چیکار داشتی؟
سهون:الانا دیگه میرسه.کلید خونت پیشته؟
-تو چمدونمه
سهون:چمدونت کنار دره.بریم از توش ورش دار.
کلیدمو دراوردم و با هم از پله ها رفتیم پایین.سهون یه شلوار مشکی پاش بود با یه استین کوتاه سورمه ای و سویشرت مشکی.موهاشم داده بود بالا و یقشو یکم باز گذاشته بود.
به پارکینگ رسیدیم که نگهبان جلوی در اومد تعظیم کرد و گفت همون مرده رسیده.
سهون سوئیچو داد بهم و گفت ماشینو بیارم بیرون.سوار شدم ماشینو روشن کردم و از پارکینگ خارج شدم.جلوی در خونه،یه کامیون خیلی بزرگ بود و مردی هم کنارش وایساده بود.سهون از در پارکینگ خارج شد و پشت سرش،در بسته شد.
با اشاره ی سهون از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتشون.به مرد سلامی کردم که سهون گفت:کلید خونتو بده
کلیدو دادم به سهون و اونم گذاشتش تو دست مرده.ادرسو براشون تو یه برگه نوشتم و اون رو هم سهون داد به مرد:حواست باشه…به کارتنا لطمه ای وارد بشه من میدونم و تو.چهار نفر اونجان بهت کمک کنن وسایلو بچینی.تا اینجا بیارشون و با کمک همونا هم بارو خالی میکنی تو همین حیاط فهمیدی؟
راننده:بله آقای اوه
سهون:وقتی برگشتم و خیالم از سالم بودن وسایل راحت شد پولتو بهت میدم..
راننده تعظیم کرد.سهون به ساعتش نگاه کرد و گفت:تا ساعت دوازده و نیم دیگه اینجا باش.
راننده:چی؟ولی امکان…
سهون:گفتم چهار نفر اونجا برای کمک به تو هستن..فکر کنم با وجود پنج نفر ادم حتی زودتر از اینا برمیگردی هوم؟
راننده حرفی نزن فقط سرشو تکون داد.سهون دستشو گذاشت رو شونه ی مرد و گفت:دیگه میتونی بری
راننده تعظیم کرد و سوار ماشین غول پیکرش شد و رفت.با بهت برگشتم سمت سهون:رفت وسایل خونه ی منو بیاره؟
سهون:اره
-ولی من اونا رو جمع نکردم هنوز…
سهون:چند نفرو فرستادم جمعشون کردن و بسته بندیشون کردن
با چشمای گرد گفتم:همه ی کارا رو انجام دادی نه؟
سهون:اوهوم
زدم به بازوش:تو حتی از من اجازه هم نگرفتی…شاید من دلم نخواد با یه ادم بداخلاق دیابتی بی اعصاب زندگی کنم
خم شد سمتم و تو چشمام زل زد:این ادم بداخلاق دیابتی بی اعصاب به لوهان حق انتخاب نمیده چون این مورد اجباریه.حالا بیا سوار شو تا لباتم مثل نوک بینیت سرخ نشده
داشت میرفت سمت ماشین که گفتم:سهونا صبر کن…مامانت…مطمئنن دیر یا زود میاد تا تکلیفتو مشخص کنه
سهون:تکلیف من خیلی وقته که مشخص شده بیا سوار شو انقدر حرف نزن.
بدون این که فرصت حرف زدن بهم بده سوار شد اومد جلوی پام ایستاد.به این همه لجاجت و یک دندگیش خندیدم و سوار شدم رفتیم سینما..یه فیلم دراماتیک اکشن جالب دیدیم اما سهون وسطاش یکم چرت زد.بعد از اونم تا ساعت دوازده رفتیم همون رستوران همیشگی و یه شام خیلی سبک خوردیم.سریع سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونش.ساعت دوازده و ربع شده بود.
هنوز دلم نمیخواست برای همیشه اینجا زندگی کنم.میترسیدم…مامانش هر بلایی میتونست سرمون در بیاره و حتی فکرشم عصبیم میکرد چون کسی که باعث احمق شدن من و جداییمون بود همون زن بود …
با این حال وقتی رسیدیم،وسایل خونم که یه گوشه ی کوچیکی از حیاط رو
گرفته بودن،جلوی در چیده شده بودن.سهون رفت انعام راننده و اون چهار نفر رو داد.با کلید برگشت سمتم و برش گردوند به خودم:مثل این که صاحب خونت مرده و واحد تو افتاده دست ورثه ها.اونا هم تا تابستون سال آینده نمیتونن برگردن کره.من باهاشون صحبت کردم و خودشونم پیگیری کردن و مطمئن شدن دیگه قرار نیست اونجا زندگی کنی.برای همین یه مقداری از پول اجارتو برگردوندن و منم گذاشتمش تو حساب بانکیمون
-حساب بانکی مون؟
سهون:آره…
-مگه … مگه خونم اجاره ای بود؟
سهون:نمیدونستی؟
-شیو گفت اون خونه رو خریدیم…پس پولشو اون حساب کرده..سهونا…اون پولی که برگردوندن رو باید بدم به شیومین.باشه؟
سهون:خیله خب بعدا میتونی برش گردونی به خودش..نگران قرارداد و صاحب خونتم نباش.خودم سال آینده باهاش یه روزیو قرار گذاشتم که ببینمش
-من واقعا ممنونتم سهون ولی لازم نبود انقدر یه هو به خودت فشار وارد کنی.میتونستیم خیلی اروم پیش بریم و قدم به قدم کارا رو درست کنیم
سهون:من تو این دو سه سال یاد گرفتم وقتی یه چیزیو میخوای باید به دستش بیاری.مهم نیست چقدر بین تو و مقصدت فاصلست یا چقدر مسیر بینش زیباست…اگه به دستش نیاری یا از دستش میدی یا شخص سومی میاد و تصاحبش میکنه!..من دیگه اشتباهات گذشتمو تکرار نمیکنم لوهان … تو هم نکن

لبخند زدم و سرمو تکون دادم.سهون سویشرتشو درآورد انداخت دورم و بغلم کرد:چرا انقدر سردی؟
-سردم؟حس نمیکنم.چون از درون گرمم
ازم فاصله گرفت و بوسه ی کوتاه و نرمی روی لبام گذاشت:بریم بخوابیم که فردا مهمون داریم….

-اما وسایلم…

سهون:هر جا از خونه که بخوای میتونی بچینیشون..اگه لازمشون نداره یا کهنه ان میتونیم یه جایگزین براشون بیاریم

-بیشترش لباسامن که مهمن…به نظرم بقیه وسایلو بفروش پولشو…پولشو…

سهون:بزارم تو بانک؟

-نه … میخوام ببرم بدم به همون دختره.

سهون:همون گداهه؟ولش کن لوهان دیگه حرفشو نزن

-هوووف…پس بده به یه خیریه … لباسامم فردا بیدار شم میچینم

سهون:خیله خب دیگه تا یخ نزدی بریم

با هم رفتیم بالا و خدمتکارا کارتنا و لباسام رو اوردن توی راهرو چیدن..

حس خیلی خوبی داشتم.هنوز باورم نمیشد میخوام تا ابد با سهون زندگی کنم.انقدر شوک بزرگی اون شب کنار پل بهم دست داد با حرفای سهون که هنوزم یه حسی بهم میگه اینا یه رویای شیرین بی پایانن!

درسته که مامانش با فهمیدن این موضوع خیلی عصبی میشه ولی اون دو سال زجری که به ما وارد کرد می ارزه به تا ابد عصبانیتش…

———————–

-سهوناا!؟
سهون:هوم؟
-اون چاقو هارو از توی ظرفشویی در بیار بزار تو جاشون
در حالی که با اخم و دقت خاصی داشت میوه میزاشت تو ظرف گفت:کار دارم مگه نمیبینی؟
-یه دیقه ول کن اونا رو ده دفعه چیدیشون
سهون نگاه گذرایی بهم انداخت:هردفعه شم زیر سر تو بود که خرابشون کردی.اول ک خودت اومدی بچینی گند زدی.بار دوم داشتم اخرین میوه رو میزاشتم که داشتی عقبکی راه میرفتی خوردی به من همش ریخت.دفعه ی بعدشم کارم تموم شد اومدم بشینم که…
-خیله خب باشه حالا یه ثانیه اونا رو ول کن
سهون هیچی نگفت که بیشتر حرصمو دراورد:سهون با توامااا
سهون همون جور با دقت و صدای ارومی گفت:هیس..ببند لوهان!
-خیلی…
سریع وسط حرفم سرشو اورد بالا و با اخم گفت:خیلی چی؟
پامو کوبیدم رو زمین و در یخچالو بستم.سهون کارش تموم شد و اومد از کنارم رد بشه که تنه ی محکمی بهم زد.از صبح همین جور بداخلاق بود.اصلا براش فرقی نداشت که امروز میخواستیم واسه ی اولین بار یه مهمونی بگیریم تو
خونمون.دندونامو از حرص رو هم ساییدم و خودم رفتم که چاقو هارو از تو ظرفشویی در بیارم.چندتا رو گذاشتم تو جاشون و دستمو بردم سمتشون تا بقیه رو هم بردارم که یه هو صدای افتادن چیزی اومد.حواسم نبود و از ترس صدا،چاقوا از دستم افتادن زمین.قسمت تیز یکیشون کامل کشیده شد روانگشت شصتم و افتاد.با دیدن خون روی انگشتم اخمی کردم و ناخودآگاه گفتم:آآآخ
صدام انقد بلند بود که تو فضای ساکت خونمون بپیچه.از درد دندونامو به هم فشردم:سهونه احمق
یه هو داد زدم:میسوزههه
میخواستم بشینم رو زمین که صدای بلند سهون به گوشم رسید:نشییین زمین پر چاقوئه
سرمو اوردم بالا دیدم با چشمای گرد و اخم داره به من و چاقوهای رو زمین نگاه میکنه.عصبانی اومد سمتم و گفت:این چه وضعیه راه انداختی مگه چلاقی؟مگه تو…
همون لحظه چشمش خورد به انگشتم که خون داشت ازش میچکید.خیره موند روش.فکر کردم دلش به حالم سوخت به همین خاطر دستمو بردم سمتش و گفتم:بدجور برید سهون خیلی میسو… 
سهون یه هو مچ همون دستمو گرفت فشار داد و داد زد:چرا دستتو بریدی؟
انقدر مچمو محکم فشار میداد که دستم کبود شد: حواست پرته چیه ها؟چرا انقد خنگ شدی تو؟
سوزش زخم از یه طرف و درد مچم از یه طرف دیگه باعث شد داد بزنم:ول کن مچم شکست احمق
سهون حلقه ی انگشتاش دور مچمو تنگ تر کرد و بیشتر فشردش:حقته.باید بشکنه که هر دفعه نگات بش میوفته یه خورده شوت بازیو بزاری کنار گند نزنی به روز تعطیلمون
اون یکی دستمو گذاشتم رو مچش تا ولم کنه:تقصیر توئه.اون کوفتیو که انداختی ترسیدم چاقوا افتادن یکیشون دستمو برید
سهون:باید دستت قطع میشد
-شعور نداری دیگه دست خودت نیست
سهون دستمو پیچوند:چی زر زدی؟
چشمامو از درد بستم:آآآی دستم
سهون:خیلی پررو شدی 
-مچمو شکوندی سهون میفهمی؟؟دستم درد میکنههه
با اخم زل زد به چشمام.نفساش سنگین و تند شده بودن.بعد از چند ثانیه دستمو ول کرد و از آشپزخونه رفت بیرون.
با رفتنش تونستم خودمو ازاد کنم و یه اشک از روی گونم افتاد رو زمین.زخم دستم با فشارای سهون بازتر شده بود.اروم زیر اب یکم شستمش و سریع چسب زخم بهش زدم.
خم شدم چاقوهارو جمع کنم که قطره های کوچیک و پراکنده خون باعث شد اه بکشم.کم کار داشتم حالا پاک کردن این لکه های سرخم بهش اضافه شده بود.چاقوهارو اب زدم گذاشتمشون سرجاشون و یه پارچه رو خیس کردم افتادم به جون لکه ها.انقدر محکم روشونو میکشیدم که روی پیشونیم عرق جمع شد.بالاخره تونستم پاکشون کنم
برای رفع خستگیم رفتم رو مبل دراز کشیدم و پلکامو روی هم گذاشتم.یه دور
کارایی که باید انجام میدادیمو تو ذهنم مرور کردم.تا جایی که به خاطرم میومد همه رو انجام داده بودم.با یه چشم به اطرافم نگاه کردم ولی سهون نبود.حتما طبق معمول کز کرده بود تو اتاق پای اون سیگار کوفتیش.
ساعت هفت بود که زنگ درو زدن.درو ساختمونو باز کردم و رفتم سمت در ورودی خونه.همچنان منتظر سهون بودم ولی پررو تر از این حرفا بود.با صدای باز شدن در آسانسور رومو برگردوندم سمت هانی و بعدم کای که پشت سر هانی از اسانسور خارج شد.به گرمی بهشون سلام کردم و دعوتشون کردم بیان داخل.ته او بغل هانی بود که باعث شد دم در نگهش دارم:هانی وایسا ببینمش این کوچولو رو…وواووو..خیلی ناز و سفیده.

کای که رفته بود رو مبل نشسته بود گفت:به تو رفته.. نمیدونم چرا هیچ شباهتی به من نداره
خندیدم و درو بستم:سرپا وانیستا هانی برو بشین
اعصابم به شدت از دست سهون خورد بود.هنوز قصد نداشت بیاد بیرون از اتاق.خودمم رفتم پیششون نشستم و گفتم:چه خبرا؟
کای:هیچی..روزامون با اس ام اسای پوشک و پستونک و شیشه شیر و پارچه و این جور چیزا میگذرن
با خنده گفتم:بدت میاد؟
کای:اصن انگار زندگیم عوض شده.توله هنو نیومده بیشتر از من تو دل هانی جا باز کرده
هانی:تو جات امنه خیالت راحت
کای:اره از تنها خوابیدنام کاملا میشه به این موضوع پی برد
هانی:اگه تو شیرشو میدی قبوله.میام پیش تو شبا
کای:خدا به من یه چیز دیگه عنایت فرموده

خندیدم:هانی بچه یه سال و نیمش شد بزارش پیش ما
هانی:چرا؟ 
-اخه باباش کلا مورد اخلاقیه واسه بچه بدآموزی داره
هانیم خندید:این کچولو چه پیش باباش باشه چه پیش شما بازم مورد داره
-برای چی؟
هانی:اولین دلیلش خون باباشه که تو رگهاشه..
کای وسط حرف هانی پرید:آخ جونگین فدای تولش!
هانی چشم غره ای به کای رفت و گفت:دومین دلیل داییشه.دست کمی از کای نداره اصلا همین چیزا باعث شد فقط این دو نفر با هم دوست شن
کای بلند خندید که بچه یکم پرید.هانی:درد بگیری کای.تازه خوابونده بودمش..نه مامانی گریه نک…
همون موقع بود که صدای گریه ی بچه کل خونه رو برداشت.هانی به حالت گریه دراومد و همون طور که زیر لب به کای فحش میداد رفت بالا.
از خنده روی مبل ولو شدم:وای
کای:مصیبتا شرو شدن
-خوبه که.خیلی شیرینه
کای:اره خب ولی دردسر داره.فک نمیکردم انقدر سخت باشه
-کاراشو که هانی میکنه
کای خیلی جدی گفت:نه پوشکشو من میبندم
دوباره از خنده رو مبل دراز کشیدم و دلمو گرفتم:جون من؟
کای:کجاش انقد خنده داشت؟
– همه جاش…کیم جونگین دستیار مدیر کمپانی نیهانسه میشینه پوشک بچه عوض میکنه
کای دستشو برد لای موهاش:هعی..یه زمانیم یکی پوشک ما رو عوض میکرد
– من موندم تو چرا انقد خجالتی نیستی K
کای:ببین پسرجون رئیس جمهورم مجبور به انجام خیلی کارها میشه که ما ازش بی خبریم.درسته که شما دوتا از انجام این کارا معافین فعلا ولی این دلیل نمیشه که تا آخر عمرتون دست به این کارا نزنین..بچه های سوم چهارم پنجم به بعدو میدم شماها 
-مگه جوجه کشیه؟
کای:پس چی کارشون کنم؟حیف شن؟
چند ثانیه بهش خیره شدم و دوباره زدم زیر خنده:خاک تو سرت جونگین
کای:مگه من مثه تو و سهونم نسل خونوادمو حروم کنم؟
زدم تو بازوش.از خنده دلم درد گرفته بود:بسه فهمیدیم بی ادبی
کایم خندید:راستی سهون کو؟
دوباره یاد جریانات چندساعت پیش افتادم و اخمام رفتن تو هم:نمیدونم…
یه هو صداش از پشتم اومد:اتاق یه ذره شلوغ بود داشتم مرتب میکردم
از ذهنم مثه برق گذشت.تازه یادم افتاد اتاقی که قرار بود هانی و کای امشب توش بخوابن مرتب نیست.پس داشت اونجارو تمیز میکرد میخواستم برگردم ازش تشکر کنم ولی حواسمو جمع کردم تا یه موقع اتفاقای بعد از ظهرو فراموش نکنم.سهونم بدون اینکه نگام کنه اومد نشست رو مبل کنار کای.با هم شروع کردیم به صحبت کردن که هانیم اومد و نشست پیشمون.بلند شدم برای هممون قهوه اماده کردم جز سهون.اونم هیچ عکس العمل خاصی نشون نداد و رفت برای خودش قهوه ریخت.
این بی تفاوتیاش بیشتر اعصابمو خورد میکرد.میوه ها رو هم خودش اورد گذاشت رو میز.تا ساعت نه گفتیم و خندیدیم اما من و سهون حتی یه نیم نگاهم به هم ننداختیم.فکر کنم جفتشونم فهمیدن چون هانی همش سعی داشت یه جوری بحثو پیش بکشه که باهم،یا در مورد هم صحبت کنیم.
شاممونو چیدم روی میز و چهار نفری نشستیم رو صندلیا.کای همش برای هانی از غذاهای مختلف میزاشت تو بشقابش و میگفت باید خودشو تقویت کنه.وسط شام بودیم که گفتم:کای میشه لطفا یه لیوان بهم اب بدی؟
کای خواست پارچو برداره که سهون پیش دستی کرد و تو لیوان برام اب ریخت.هنوز نصف لیوان پر نشده بود که کای پارچو از دستش کشید:یاا…اگه میخواست تو براش بریزی به من نمیگفت
سهون با چشمای گرد نگاش کرد:به تو چه 
کای بی توجه به سهون برام لیوانو پر کرد و داد دستم.منم هیچی نگفتم و به شاممون ادامه دادیم.
دیگه ظرفای همه داشت خالی میشد که صدای اروم گریه ی بچه از توی اتاق اومد.هانی رو به کای گفت:برو پیشش من کمک کنم میزو جمع کنیم
کای:بچه تو رو میخواد
هانی:تو رو هم بعضی وقتا میخواد عزیزم برو
کای ابروهاشو انداخت بالا و بلند شد رفت:بابایی داره میاد توله گریه نکن
سهون پوزخند زد:باباش اینه خودش قراره چی بشه؟
هانی:من اینجا پس چه نقشی دارم؟
سهون:اون نفوذش از تو بیشتره
هانی:میبینیم
رو به هانی گفتم: تازه میخواد بچه های سوم به بعدتونم بده ما
هانی با چشمای گرد گفت:سوم به بعد؟؟مگه تولیدیه بچه گیر اورده؟
خندیدم و چیزی نگفتم.سهون بلند شد و در حالی که چندتا ظرف میبرد سمت آشپزخونه گفت:نترس!دو سال دیگه میگه غلط کردم
من و هانیم بلند شدیم میزو جمع کردیم و ظرفا رو گذاشتیم آشپزخونه.خیلی خسته شدم بودم.
با اینکه امروز کار خیلی سنگینی رو دوشم نبود ولی خیلی خسته بودم و خوابم میومد.
هانی داشت دستاشو میشست که صدای بلند کای اومد:هانی بیا..انگشت من تموم شد انقد این بچه مک زد
هانی:میگم چرا ساکته نق نمیزه…اه
هانی رفت و منم پشت سرش از آشپزخونه خارج شدم که یه هو سهون اومد جلوم و دستشو سمتم دراز کرد:بیا اینو بزن
تو دستش چسب زخم بود.پوزخند زدمو دستمو اورد بالا:قبلا زدم لازم نی شما زحمت..
چشمم خورد به روی زخمم که باز بود.از دیدنش ناخودآگاه نالیدم.من که روش چسب زده بودم.سهون همون طور بی تفاوت گفت:موقع شستن دستت افتاد.بگیر اینو
به چسب و بعدم چشمای بی حالتش نگاه کردم و بدون اینکه ازش بگیرم رفتم نشستم رو مبلا..تلوزیونو روشن کردم که سهون با یه مجله تو دستش اومد نشست رو مبل.بدون اینکه نگاهش کنم کانالا رو بالا پایین کردم.از خستگی چشمامو بستم سرمو تکیه داد به پشتم وکنترلو گذاشتم کنارم.دستمو بردم لای موهام که حواسم نبود و زخمم کشید شد به تار موهام.آخ بلندی گفتم و لبمو گاز گرفتم.
میخواستم بلند شم برم زخممو اب بزنم که سهون اومد جلوی پام رو زمین نشست و با اخم چسبو زد رو زخمم:حواس پرت..لج باز…یه دنده..هوووف
بلند شد و همون طور که سرشو از روی تاسف تکون میداد نشست رو مبل.
بالاخره کای و هانی اومدن پایین.چراغارو خاموش کردن که گفتم:چرا خونه رو تاریک میکنین؟ 
هانی:هیس…نی نی خوابیده
کای اومد نشست کنار من و گفت:پایه فیلم هستین؟
وقتی دیدم کسی چیزی نگفت گفتم:من هستم
کای:خوبه..هانی تو هم بخوای نخوای باید ببینی..سهون تو چی؟
سهون شونه هاشو انداخت بالا:بهتر از بی کاریه
– فقط…میشه چراغارو روشن کنم؟

کای:دست به چراغا بزنی من میدونم و تو
ناچارا نشستم سر جام و پامو انداختم رو پام.کای یه سی دی وارد دستگاه کرد و دوباره اومد نشست.
من سمت راست مبل بودم.کای و هانی وسط بودن و سهون اون ورشون با فاصله نشسته بود.
فیلم بعد از گذروندن تیتراژ اولش و اسم بازیگرا شروع شد.داستان در مورد دختر و پسری بود که تو یه مسابقه با هم اشنا میشن و طی دیدارای تصادفی و مداوم کم کم از هم خوششون میاد.قبل از ابراز احساساتشون به هم،دختره میگه برای کار باید بره یه کشور دیگه و زیاد اونجا نمیمونه.پسره اعتراضی نمیکنه و باهم کنار میان.
وسطای فیلم چشمام داشت بسته میشد که با نگاه سنگین سهون و دست کای که اومد رو شونم به خودم اومدم…چند لحظشو نفهمیدم چی شد ولی از اون جایی ک چشممو باز کردم دیدم دارن با هم میخوابن.اب دهنمو قورت دادم یه لحظه به سهون نگاه کردم که دیدم اونم داره زیرچشمی به من نگاه میکنه ولی سریع نگاهشو ازم دزید.توجهمو از سهون گرفتم و دادم به فیلم.

چندماه گذشت.خیلی عاشق هم شده بودن و تقریبا دو سه بار با هم خوابیدن.دختره به حدی به پسره وابسته شده بود که از کارش انصراف داد.کاری که سالها برای ب دست اوردنش خودشو ب اب و اتیش زده بود .. وقتی خبرش به گوش پسره میرسه میره خونه دختره.اون شبو پیشش میمونه و کنار هم میخوابن.تا صبح تو بغل هم دراز کشیدن.انقدر عاشق هم بودن و عشقشون قشنگ بود ک ی لحظه باورم شد فیلم واقعیه…

نزدیکای صبح بود که دختره بیدار میشه اما پسره کنارش نیست.با تعجب بلند میشه و یه نامه روی میز میبینه..پسره رفته بود…برای همیشه.
واقعا دلم براش سوخت.دختره از اون ب بعد ب معنای واقعی افسرده شد.از خونه بیرون نمیرفت.با هیچکسی صحبت نمیکرد.هیچی نمیخورد.در خونشو به روی خودش قفل کرده بود.شب و روزش با تکرار خاطره ها و دیدن عکساشون میگذشت
انقدر صحنه سازی فیلم قشنگ بود ک اشکم دراومد.یاد اون موقع هایی ک خودم تنها بودم افتادم.یه جورایی دختره رو درک میکردم
یک سال گذشت.باورم نمیشد دختره عین اسکلت شده بود.زیر چشماش گود افتاده بودن و زیر لبای کبودش اسم پسره رو صدا میزد..
اخرای فیلم بود.بعد یه مدت طولانی از کنار تختش بلند شد.رفت حموم و تو وان دراز کشید..
نمیتونستم دیگه بقیشو ببینم.خاطرات بدم جلوی چشمام رژه میرفتن.نمیدونم چرا همش یاد خودم و سهون میوفتادم..ما انقدر بدبخت نبودیم.. وقتی چشمامو باز کردم،دوربین جلوی در خونه ی دختره بود.یکی جلوی در با یه گل توی دستش ایستاده بود.درو باز کرد و دوید تو.وقتی دوربین اومد روش دیدم پسره اس
از شوک ناگهانی فیلم صاف نشستم.پسره از پله ها رفت بالا.با خوشحالی رفت تو اتاقشون و اسم دختره رو صدا زد.شروع کرد ب حرف زدن باهاش.میگفت جداییشون برای حفظ جونشون بوده..برای جلوگیری از جدایی ابدی
همون طور ک با خنده میگشت و تعریف میکرد در حمومو باز کرد.با دیدن صحنه ی رو ب روش قفل کرد.گل از دستش افتاد.باورش نمیشد
پاهاش میلرزیدن رفت تو وان.ناباورانه دختره رو نگاه میکرد.
واقعا دیگه نمیتونسم نگاه کنم.سرمو انداختم پایین.هانیم پاهاشو تو خودش جمع کرده بود و با چشمای بسته سرشو گذاشته بود رو شونه کای.
دلم سهونو خواست.دلم آغوش امنیت بخششو خواست.احساس تنهایی میکردم.
صدای داد و فریاد پسره به گوش میرسید ک به خودش لعنت میفرستاد و سعی در بیدار کردن دختره داشت
یه اشک ناخوداگاه چکید رو گونم.وقتی ساکت شد سرمو بردم بالا.پسره لباشو گذاشته بود رو لبای سرد و به جون دختره و میبوسیدش.دوربین اومد پایین روی دستش.با همون تیغ داشت رگ خودشو میزد.
تحملمو از دست دادم و پاهامو تو خودم جمع کردم سرمو گذاشتم رو زانوم.سهون فقط یه نگاه گذرا بهم انداخت…
با شنیدن اهنگ پایانی چشمامو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم:جونگین
کای:هوم؟
-این همه فیلم داشتیم.چرا اینو زدی؟
کای شونه هاشو انداخت بالا:علم غیب نداشتم که این تو کشوی شماست
چشمام گرد شد:کشوی ما؟
کای:اره از تو کشوی میز تلوزیونتون برداشتمش.
من که تا حالا ندیده بودمش.سهونم هیچ وقت فیلمی با این موضوع نگاه نمیکرد و اصولا براش مهم بود چه فیلم و با چه موضوعی بیاره ببینیم.
نمیدونم چرا ولی فیلمه خیلی روم تاثیر گذاشته بود.همش دوران تنهاییمون یادم میومد.یاد خودکشیش افتادم…
با بغضی ک توی گلوم خفش کرده بودم نگاهای گذرایی به سهون مینداختم.ولی اون با اخم کوچیکی چشماشو بسته بود و سرشو به مبل تکیه داده بود.
کای بلند شد و گفت:ما بریم همون اتاقی که نی نی لالا کرده؟
-اره.هرچیم بخواین تو کمد همون اتاق هست
کای لبخند زد:هرچی؟
هانی بلند شد و دست کایو گرفت کشید سمت اتاق:ما بریم بخوابیم دیگه.شب به خیر
-شب به خیر
همون جور اونجا نشستم و تکون نخوردم.منتظر حرفی یا کاری از طرف سهون بودم ولی در کمال تعجب دیدم بلند شد رفت سمت اتاق و درو بست.
دلم ازش گرفت.امکان نداره نفهمیده باشه که این فیلم ناراحتم کرده ولی چرا انقدر سرد برخورد میکنه؟به خاطر چیزی ک تقصیر خودشه؟
نه میتونستم برم تو اتاق خودمون نه پیش کای و هانی.سریع دوییدم چراغا رو روشن کردم و همون جا رو مبل دراز کشیدم.
حالم به طور عجیبی بد بود.وحشتناک نیاز داشتم که با سهون حرف بزنم و برم توی بغلش.خیلی بیشتر از چیزی که تصور میکردم بهش وابسته شدم.ولی مثل اینکه اون نه!!
با یادآوری روزای تلخ گذشتم و زجرایی که تنهایی کشیدیم پلکام بسته شدن و خوابم برد…
صحنه های فیلم جلوی چشمام بودن.افسردگی…خودکشی…خون…بوسه ی مرگ…انتظار…حسرت…چرا اینی که تو فیلمه منم.چرا دارم گریه میکنم…سهون که پیشمه..سهون کنارمه…ولی چرا از هم دوریم…اون پیش منه ولی چرا انقد باهام فاصله داره…نه…
با تکونایی از خواب پریدم.به نفس نفس زدن افتاده بودم.پیشونیم عرق کرده بود.صورتمو چرخوندم و با کای که رو مبل نشسته بود رو به رو شدم.دستشو گذاشت رو شونم و با لحنی ک نگرانی توش بود پرسید:لوهان…خوبی؟
هیچی نگفتم.هنوز نفس نفس میزدم..اون فیلم لعنتی روم اثر بد گذاشته بود.
صدای رعد و برق باعث چشام به سرعت بره سمت پنجره.شیشه ها خیس بودن و قطره های بارون خودشونو میکوبوندن به پنجره.کای موهامو از روی پیشونیم داد عقب و گفت:فیلمه روت تاثیر بد گذاشت اره؟
پرسشگرانه نگاهش کردم که گفت:چون همش اسم سهونو صدا میکردی پرسیدم…الان بهتری؟
نفس عمیقی کشیدم و دستمو گذاشتم رو پیشونیم:نه…نه بهتر نیستم
کای:چرا اینجا خوابیدی خب
زیر چشمی نگاهش کردم:بارون تازه شروع شده؟
کای:نه..یه ساعتی میشه.ته او هم با صدای رعد و برق بیدار شد
هیچی نگفتم.حواسم پی حرفاش نبود.مثل یه پسربچه که دلش برای بازوهای مهربون مامانش تنگ شده باشه دلم برای بازوهای سهون تنگ شده بود که دورم حلقه شه و این حس بدمو از بین ببره.دوباره دراز کشیدم کای که دید واقعا حالم بده بلند شد رفت سمت آشپزخونه که صدای در اومد.بلند نشدم ببینم کیه مطمئنا هانی بود چون برای سهون مثل اینکه اهمیتی نداشت حال بده من.
چشمامو بستم که صدای کای اومد:بیا اینو بخور لوهان
چشامو باز کردم و نشستم.خواستم لیوان آبو ازش بگیرم که دستی از پشت اومد و گرفتش.سرمو برنگردوندم چون فهمیدم سهونه.با صدای عصبانی ای گفت:ساعت نزدیک یکه.چرا شما بیدارین؟
کای:تو برو بخواب نمیخواد نگران باشی.
بلند شد لیوان ابو ازش بگیره که سهون دوباره گفت:میگم چرا این بیداره؟
“این”..حتی نگفت لوهان گفت این.نمیتونستم بیشتر از این تحملش کنم.بلند شدم رفتم تو اتاقمونو درو بستم.بعضی وقتا انقدر رفتارش بد میشد که ازش متنفر میشدم.چراغ خوابو روشن گذاشتم و وسط تخت دراز کشیدم…جای اون همونجا روی مبله..بهتر ک همونجا بخوابه 
چشامو بستم و به چند ثانیه نکشید که صدای باز و بسته شدن در اومد.همون جور وسط تخت خوابیدم ولی از تکونای تخت فهمیدم سهون اومد دراز کشید.حقشه باید تا صبح کمر درد بگیره گوشه ی تخت.صدای رعد و برق باعث شد یه هو تکون بخورم و پاهامو تو خودم جمع کردم…
نه..حرفمو پس میگیرم.من هنوز دلم میخواد بغلم کنه.دلم به حال خودم سوخت و قلت خوردم و رفتم گوشه ی تخت دراز کشیدم ولی پشتم هنوز به سهون بود.
پتو رو تو مشتم گرفتم و فشردمش که دستی روی کمرم اومد.هیچ واکنشی نشون ندادم و بیشتر پتو رو توی دستم فشردم.از پشت بهم نزدیک شد و منو کشید سمت خودش.کاملا رفته بودم تو بغلش.یواشکی لبخند زدم و خوشحال شدم ولی بروز ندادم.سهون سرشو اورد نزدیک صورتم و کنار گوشم گفت:خواب بد دیدی؟
با سکوتم مجبورش کردم بیشتر حرف بزنه:فیلمه ناراحتت کرد؟..خب چرا رو مبل میخوابی.اونم تنها؟
بازم چیزی نگفتم.سهون منو برگردوند و منم از خدا خواسته برگشتم ولی سرمو انداختم پایین و نگامو دوختم به سینش.سهون دستشو از دورم برداشت و پتو رو یکم کشید روم و گفت:باشه پس مثل اینکه مشکلی نداری.شب به خیر 
دیگه دلم میخواست از دستش گریه کنم.رعد و برق شدیدی زد.باعث شد ناخودآگاه سرمو نزدیکش کنم و بازوشو بگیرم..هیچ حرکتی نکرد.فکر کردم واقعا خوابیده.سرمو بردم بالا که دیدم داره نگام میکنه دوباره سرمو انداختم پایین.بعد از چند ثانیه دستشو دورم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند.دیگه نه حرفی زدم و نه کاری کردم فقط با لبخند انرژی مثبتی که از سمتش منتقل میشد رو دریافت میکردم.چیزی بود که از صبح تا الان براش انتظار کشیده بودم…
بارون دیگه شدت قبلشو نداشت ولی صدای زوزه ی باد به گوش میرسید.با چشمای باز زل زده بودم به یه گوشه و تو بغل سهون نفس میکشیدم..نمیدونم برای چی اصلا خوابم نمیبرد..▪▪▪ 
دوباره لبخند زدم و دستمو گذاشتم رو بازوهاش و با نوک انگشتام نوازشش کردم.همون جور از کتف تا ارنجشو نوازش میکردم و گاهیم اروم میفشردمش.
یه هو سهون گفت:چرا نمیخوابی
از ترس یکم پریدم.سرمو بردم بالا نگاهش کردم و گفتم:خوابم نمیبره..تو رو هم بیدار کردم؟
سهون:نه..منم مثل تو
همون جور چند ثانیه به چشمای هم نگاه کردیم که گفت:دیگه تو بغلم خوابت نمیبره
-چ..چرا!ولی امشب…اخه از صبح…
یاد اتفاقای ظهر افتادم و اخم کردم:من هنوز قهرم با تو
سهون دستشو برد لای موهام و گفت:منم باهات قهرم هنوز
-تو حق نداری با من قهر باشی
سهون:چرا

-چون وقتی دستم میبره میای همون دستمو میگیری میپیچونی قصد شکستنشم داری…چون وقتی میبینی تنهام و نیاز به بغلت دارم ولم میکنی میری…چون…
وسط حرفم سرشو نزدیکم کرد و ل.بامو نرم بو.سید.حرص و عصبانیتم فروکش کرد.چقدر این حرکتای یه هویی و بی وقتشو دوست داشتم.
هنوز چشمامو نبسته بودم که سهون سرشو برد عقب و زل زد به چشمام.وقتی نگاه اروممو دید لبخند زد:انقد خوشم میاد تو اوج عصبانیت یه هو اروم میشی
-تو که بلدی ارومم کنی چرا الان ساعت یک صبح یادت افتاده که عصبیم و باید اروم شم؟
سهون:اخه الان به اوج عصبانیتت رسیدی
با حرص و از بین دندونام گفتم:سهووون
سهون:خب این جوری بامزه تره
زدم به بازوش:من بابت امروز ب هیچ وجه نمیبخشمتا
نگاهش یه جور عجیبی شد و گفت:تو چرا نمیفهمی من به چه دلیلی اون کارو باهات کردم؟
-چون اصلا قابل فهم نیست.این همه کار میشه کرد حتما باید مچ همون دستمو بپیچونی؟

چشماش حالت غمگین به خودشون گرفتنو با لحن ارومی گفت:نمیدونم چرا اصلا متوجه ترسی که همیشه با فکر اسیب دیدنت به جونم میوفته نیستی

نگاهم حالت تهاجمیشو از دست داد ولی هنوز دلخور بودم:چون تو هم برات مهم نیست وقتی به خودت اسیب میزنی چقدر من اذیت میشم

سهون:من به خودم سیب میزنم؟

-سیگار … هر وقت بین انشگتات میبینمش حرص میخورم.واقعا دلم میخواد بزنمت سهون با صدای نافذش گفت:لوهان..به من نگاه کن
دوباره نگاهمو دادم به چشمای اخمو و دلسوزش:قول بده از این به بعد بیشتر مراقب خودت باشی.در این صورت منم قول میدم سیگارمو بزارم کنار
-باشه…قبوله

اخماش از هم باز شدن و لبخند کمرنگی زد.چقدر من این چهره ی بانمکشو دوست داشتم وقتی لبخندو مهمون لبای خواستنیش میکرد!!
سرمو گذاشتم رو بازوش و دوباره با نوک انگشتام اون یکی بازوشو نوازش کردم.
سهون انگشتاشو برد لای موهام و با صدای ملایمی گفت:که گفتی وقتی تنهایی،نیاز به بغل من داری اره؟
سرمو تکون دادم:بعضی وقتا،مثل استراحت که بهترین دوای سردرده،بغل کردنم بهترین دوای منه…من!
سهون لبخند زد و گفت:خیلی شیرین شدی

-بودما
سهون:اخه الان یه هو فهمیدم گرسنه ام کردی.میخوام بخورمت لوهان
-چقدر تو بروز دادن خواسته هات رک نیستی
سهون:پس حداقل درست دراز بکش که بهت دوا بدم
خندیدم و رفتم بین بازوهاش.محکم منو بغل کرد..هر لحظه محکم تر از لحظه ی قبل.
اب دهنمو قورت دادم و یکم خودمو تکون دادم:سهون..میشه اروم بغل کنی؟
سهون:لوهان…میشه اصلا نفس نکشی
چشمام گرد شد:چی؟
سهون:خواسته ات شبیه این خواسته ی من بود
خندیدم:دیوونه
سهون:اره…دیوونه شدم..داره میزنه به سرم
-ببین سهون..منو نگاه کن..بیا در مورد یه چیز دیگه حرف بزنیم هوم؟
سهون:اخ لوهان…میشه واقعا نفس نکشی
-این خواسته ام که غیرعادی نبود
سهون:با هر بار نفس کشیدنت..سینت عقب جلو میشه…میخوره به من…
اب دهنمو قورت دادم:سهون از این حال و هوا بیا بیرون..خواهش میکنم.
سهون:فکر کنم قراره امشب برنامه داشته باشیم
-وای..سهون منو ببین اخه…

همون لحظه نگاه ترسناک و تشنشو ثابت کرد رو چشمام:دیوونه تر شدم…
-ببین سهون..بیا منطقی باشیم خب؟فردا هانی و کای اینجان…تو که نمیخوای من جلوشون ضایع راه برم هوم؟
سهون اومد روم و دستاشو گذاشت دو طرف سرم:اصلا برام مهم نیست
پیشونیم بوسید و دوباره نگاهم کرد.مظلومانه گفتم:سهونا…خواهش میکنم
دوباره لبخند کمرنگی زد و نرم ل.بامو بو.سید .نمیتونستم در برابر این یکی مقاومت کنم.دستمو بردم پشت سرش و همراهیش کردم 
بعد از چند دقیقه ل.باشو از روی ل.بای مرطوبم برداشت و پشتم دراز کشید دستاشو حلقه کرد دورم.
دستمو گذاشتم رو دستش و گفتم:ناراحت شدی؟
سهون:نه..تا وقتی تو راضی نباشی بهت دست نمیزنم
لبخندی از سر رضایت روی لبام اومد و دلم بابت عاقل بودن سهون و این همه با فهم و شعور بودنش گرم شد
چند دقیقه ای گذشت و چشمام حسابی گرم شده بودن که لبای سهونو روی موهام حس کردم.سرمو بوسید و اروم گفت:آی لاو یو

منم با چشمای بسته گفتم:می تو♡
یه هو به خودش لرزید و گفت:وااای دیوونه..ترسوندیم
نگاهش کردم و ریز خندیدم ولی دوباره چشمامو بستم.چیزی نگذشت که با انرژی مثبت و گرمای تنش خوابم برد

 

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)