سلام عزیزای من چطورین…

من بابت تاخیرم و یه چیز دیگه در ادامه صحبت میکنم..زودی بیاین ادامه :)

آخرین اشکها-قسمت هفتاد و یکم

پنج ماه بعد

باورم نمیشد که بالاخره رسیدیم به اخر هفته.لحظه به لحظه و ساعت به ساعت این چند روز اخیر با مشغله اى همراه بود که فرصت سر خاروندن رو از ادم میگرفت.هر چى به اخر زمستون نزدیک تر میشدیم کارا سنگین تر و سخت تر میشدن.
با خوشحالى زیاد از بابت تموم شدن این هفته ى لعنتى،درو باز کردم و وارد خونه شدم یه راست رفتم سمت دسشویى.تمام صورتمو با اب خنک مرطوب کردم و دستامو شستم سریع وارد اتاق شدم و خودمو روى تخت ولو کردم.انقدر بدنم خسته و بى توان شده بود که حتى ناى قلت خوردن رو هم نداشتم.
با صداى بسته شدن در و پیچیدن بوى عطر سهون تو اتاق،فهمیدم اونم خواب رو به غذا ترجیح داد و اومد استراحت کنه:لوهان..میخواى این جورى بخوابى؟
-یک کلمه..فقط یک کلمه ى دیگه بخواى راجع به من حرف بزنى یا نظر بدى دیگه نگاهت نمیکنم..این هفته با دستوراتت پوستم کنده شد انقدر کار کردم چشمام تار میبینن دستام توانایى دراوردن لباسمو ندارن فردا هم چان و بک و شیو و چن میان اینجا پس نیاز دارم از همین الان تا بعداز ظهر فردا فقط بخوابم
سهون:باشه ولى حداقل یکم برو اون ور تر که منم..
سریع بلند شدم و با اخم نگاهش کردم:نمیشنوى چى میگم؟
سهون چندثانیه خیره نگاهم کرد و کتشو دراورد گذاشت رو صندلى.اومد جلوى پام روى زمین نشست و دکمه هاى پیرهنمو باز کرد.از تنم درش اورد و یه تیشرت از داخل کشو دراورد.با اخم و چشماى نیمه باز به از خودگذشتگیش نگاه میکردم.اون حتى جون نداشت لباساى خودشو در بیاره..دلیلى براى دلسوزى وجود نداشت چون داشت جبران سختیاى که کشیده بودمو میکرد ولى دستمو گذاشتم رو دستش و از رو لباسم جداش کردم.خودم بقیه ى لباسمو عوض کردم و یه سمت تخت دراز کشیدم.
یک ربع بعد سهونم لباساشو عوض کرد و اومد روى تخت:میدونم خیلى اذیت شدین ولى من اون اولم بهت گفتم که توى محل کار ما فقط همکاریم.نه بیشتر نه کمتر
-چرا تو بیشتر از یه همکارى..تو نامردى
سهون:معذرت خواهى کنم حل میشه؟
-اره معذرت بخواه ازم
سهون:اممم خب..خب…
منتظر به لباش چشم دوختم اما همون طور که ازش انتظار داشتم عذر خواهى نکرد و گفت:حتما که نباید بگمش
-میدونستم حتى یه ببخشید هم نمیتونى بگى
رومو برگردوندم و پلکاى خستمو روى هم گذاشتم.صداى نفس کشیدناى سهون و خمیازه هاى من تنها چیزایى بودن که سکوتو میشکستن.با خیال راحت و کمى ناراحتى پا به خوابى میخواستم بزارم که یک هفته حسرتشو کشیدم اما مثل این که این حسرت همچنان ادامه داره.سهون منو برگردوند سمت خودش و گفت:ناراحت نباش
-دستور میدى؟
سهون:خواهش کردم
-باشه خواهشتو میپذیرم..شب به خیر
دستشو گذاشت رو شونم و تکونم داد:نه نه نخواب
با همون چشماى بسته گفتم:چیزى میخواى؟
سهون:اره
منتظر شدم ادامه بده اما انگار اونم منتظر جوابى از من بود.به زور چشمامو از هم باز کردم و گفتم:چى میخواى؟
سهون:همونى که خودتم میخواى
-من الان میخوام بخوابم ولى یه مزاحم نمیزاره
با قیافه ى کلافه اى چشماشو چرخوند و گفت:حتما باید بهت بگم که دقیقا چى میخوام؟
-راهنماییات درست نیستن پس اره باید بگى
نفسشو داد بیرون و یه هو بهم نزدیک شد.دستمو گذاشتم رو سینش:چیکار میخواى بکنى؟
به چشماى گرد و متعجبم نگاه کرد:مگه نگفتى میخواى بخوابى؟
دستاشو باز کرد:بیا
خنده ى کوتاهى کردم و رفتم بین حصار بازوهاش خودمو جا دادم.گرماى تنش،ضربان قلبش،صداى نفساش و تکون انگشتاش پشت کمرم چیزایى بودن که حتى تو اوج خستگى و بى حالیم نمیتونستم نادیدشون بگیرم و به راحتى ازشون بگذرم
اگه اون لحظه موقعیت مى طلبید که منم بغلش کنم حتما این کارو میکردم ولى خسته تر از اونى بودم که فکرشو میکردم به همین دلیل بدون این که بفهمم چقدر گذشت،به خواب عمیقى فرو رفتم
______________________
چاپستیکاى قهوه اى رنگ جلوى چشمام حرکت کردن:تو فکرى؟حوصلم سر رفت
به خودم اومدم و نگاهمو از روى نقطه ى نامعلومى که بهش خیره شده بودم گرفتم و گذاشتم رو چشماى سهون:سهونا..
سهون:بله؟
-اگه اون روز،تو هیچ وقت نمیومدى که مدیر جدید بشى یا اگه اون روز من به یه علتى نمیومدم،چى میشد؟
سهون:این که سوال نداره..فرداش منو میدیدى
-دارم جدى صحبت میکنم..اگه واقعا من نمیومدم بگم بیا خونمون تو هیچ وقت یه قدم سمت من برمیداشتى؟
سهون یه تیکه از هویج و فلفل داخل بشقابشو گذاشت توى دهنش و گفت:مطمئنم بالاخره یه جایى کم میاوردم..نمیدونم باید این جملاتو تو این موقعیت بگم یا نه اما..اون احساسى که توى وجودم جونه زد و روز به روز پربار تر شد،داشت روى دلم سنگینى میکرد.اون قدرى قدرت نداشتم که بتونم به تنهایى اون همه بارو روى دلم حمل کنم و دم نزنم.شاید اگه هیچ وقت من اون شبى که بهت گفتم میخوام براى همیشه برم، برنمیگشتم تا از حالت خبردار شم،بهت نمیگفتم دوستت دارم
-یعنى میخواى بگى با رفتارات حستو نشونم میدادى؟ولى من همیشه فکر میکردم ازم بیزارى
سهون غذاشو تموم کرد و به صندلیش تکیه داد.دست به سینه خیره شد به محیط رو به روش و درختایى ک پایین این بالکن داشتن شکوفه میدادن و گفت:اوه سهون بودن یعنى همین..سلول به سلول بدنت به یه چیزى نیازمند باشه و با قاطعیت دست رد بهش بزنى
-ولى چرا؟
سهون:نمیدونم..این روشیه که باهاش بار اومدم چیزى بود که مادرم میخواست بشم
-اما الان تغییر کردى
سهون:خودمم یه تغییرایى تو رفتارا و اخلاقم حس میکنم..دلیلشم همون حرفیه که اون روز به مامانم زدم..کسى که منو به این دنیا اورد اون نبود..تو بودى
نگاهم کرد و با لبخند کمرنگى که لحظه اى از لبام جدا نمیشد مواجه شد:خوشحالم که درک بالایى دارى.و همچنین ممنونم که معنى به دنیا اومدنو بهم یاد دادى
سهون:منم بهت یه تشکر بدهکارم..بابت این که عاشق شدن رو یادم دادى
نفس عمیقى کشید و ادامه داد:عشق…تا دوسال پیش بعد از گفتن یا شنیدن این کلمه،باتلاق حال به هم زنى تو ذهنم تشکیل میشد که بعدش فقط یه پوزخند میزدم اما الان حتى با فکر کردن به این کلمه،با ارزش ترین هدیه ى عمرم تو ذهنم میاد و یه لبخند شیرین روى لبام
-میدونى هنوزم باورم نمیشه که حرف زدنت انقدر طولانى شده؟قبلا به گفتن چندتا کلمه اکتفا میکردى ولى الان تمام احساساتتو بیان میکنى
سهون:اره..الان حتى میتونم عشق رو تعریف کنم..عشق یعنى حسودى به کسایى که باهات میخندن..عشق یعنى تکون خوردن چونت وقتى بغض میکنى و قلبم میلرزه…عشق یعنى خندیدن یا اخم کردنت وقتى خواب میبینى و ماتش میشم..عشق یعنى مواظبت از تو حتى با مایل ها فاصله…
وسط حرفش بلند شدم و رفتم جلوش رو زانوهام نشستم و ادامه دادم:عشق یعنى دکمه هاى بازى که اعصابمو میریزه به هم..عشق یعنى حلقه ى الکى تو انگشتت…عشق یعنى پیدا کردن یه بهانه براى اینکه بغلم کنى…عشق یعنى عصبى شدن از سیگارى که به جاى لبام تو عصبانیت میره روى لبات..یعنى..یعنى..
صورتمو بردم جلو و اروم گفتم:یعنى داشتن تو کنار خودم
لبامو خیلى نرم گذاشتم روى لباش و بوسه ى خیلى عمیق و پر از احساسى روش گذاشتم.سهون دستشو گذاشت رو صورتم و با انگشتش گونمو نوازش کرد.لبامو ازش جدا کردم و به چشماى خمارش نگاه کردم:چقدر این تایم توى امروزمون واجب بود
سهون:بسه دیگه خودت دیوونه بودى منو هم دیوونه کردى
خندیدم و با احساس تازگى از بالکن خارج شدم.از خوشحالى زیر لب اهنگیو میخوندم و سر و دستامو تکون میدادم.خدمتکارایى که از کنارم رد میشدن با دیدنم تعجب میکردن و بعضیاشونم میخندیدن ولى برام مهم نبود
امروز حرفایى رو از زبون سهون شنیدم که تا به حال حتى شبیهشون رو هم نشنیده بودم.رفتم یه دوش کوتاه گرفتم و به پیشنهاد سهون اماده شدیم بریم براى امروز یکم شکلات بخریم..داشتم به تیپ خودم توى اینه نگاه میکردم که سهون اومد کنام ایستاد و صدام زد:لوهان..
از تو اینه نگاهش کردم:بله؟
دستاش پشتش بودن و چهرش یه جور عجیبى شده بود انگار یه چیزیو قایم کرده بود:چیزی شده؟
اومد پشتم ایستاد یه چیزیو انداخت دور گردنم.چشمام از تعجب گرد شده بود.امکان نداشت تا الان اینو نگه داشته باشه..واقعا..یعنى واقعا تمام مدت پیشش بوده؟
شال گردنمو گرفتم تو دستم و با ناباورى لمسش کردم.دو ساله این شال گردن پیششه..چرا تا الان چیزى نگفت؟با چشماى گرد سرمو بردم بالا و نگاهش کردم:سهونا…شال گردنم..تمام این دو سال پیشت بود؟
سرشو تکون داد:پس چطور تونستم تنهایى دووم بیارم تو اون کشور؟
با لبخند و زیر چشمى نگاهش کردم:من تا بخوام تو رو بشناسم،تا اخر عمر باید هى سوپرایز بشم
بوسه اى روى پیشونیم گذاشت و دستشو گذاشت پشتم:بریم؟
-بریم

تو پیاده رو قدم میزدیم..هنوز گوشه و کنار خیابون یکم برف جمع شده بود.هوا هنوز خنکى قبل رو داشت اما افتابى که خبر از یه تابستون گرم و لذت بخش رو میداد،مقدار این خنکى رو کم کرده بود.از جلوى اون کافى شاپ تازه تاسیسى که جنب خیابون ساخته شده بود رد شدیم.نمیدونم چرا اونجا احساس خوبى بهم میداد.کافه ى کوچیکى که چهار پله با سطح زمین  فاصله داشت با کف پارکت و نماى چوبى،سه تا میز دو نفره ى کوچیک داخلش بود و از دم درش تا جایى که پیاده رو قرار داشت،یه کارپت قرمز کم عرض اما طویلى گذاشته بود.دو میز چوبى چهار-پنج نفره هم رو به روى پنجره هاى کافه قرار داشت و زیر سایه بون،از شر برف و بارون و افتاب شدید در امان بودن.
به اون سمت خیابون رفتیم و از مرکز شکلات چند بسته شکلات تلخ و شیرین و ابنبات خریدیم.سهون حسابشون کرد و گفت:تو چیزى نمیخواى؟
-نه
سهون:پس اینا رو بگیر برو
با تعجب نگاهش کردم:کجا؟
سهون:خونه
-تو نمیاى؟
سهون:من یه کارى دارم انجام میدم زود برمیگردم
-روز تعطیل؟خب منم میام
سهون:گفتم که..انجامش میدم زود برمیگردم
قبل از این که بهم فرصت حرف زدن بده،رفت کنار خیابون تا یه آژانس برام بگیره.به اولین ماشینى که ایستاد ادرسو گفت و کرایه رو حساب کرد اومد سمت من:برو اون منتظرته..ده دقیقه ى دیگه خودمو میرسونم
-خب بزار..
بدون این که اجازه ى کامل کردن حرفمو بده،رفتو منو تو بهت گذاشت..با صداى بوق ماشین به خودم اومدم و رفتم سوار شدم..رفتارش یه جور عجیبى بود ولى خب..نه…حتما یه کارى داره
حواسمو با نگاه کردن به بیرون از ماشین و مردم پرت کردم..از اون روزى که توى خونه دعوا شد و مامانش بى هیچ حرفى گذاشت و رفت،دیگه پیداش نشد.نه من و سهون و نه هانى و کاى دیدیمش
نمیدونستم دلیل یه هو غیب شدنش چیه.یعنى با خودش در مورد اون روز فکر میکنه؟ممکنه که بخواد کوتاه بیاد و ازم عذرخواهى کنه؟با شناختى که ازش داشتم این موضوع رو خیلى غیرقابل باور میدونستم..به هر حال چه با خودش فکر کنه و چه نکنه،باعث خوشحالیه که جلوى چشما افتابى نمیشه.هنوزم که هنوزه یه نفرتى ازش توى دلم مونده اما تصمیم گرفتم اون نفرتو از دلم پاک کنم..هر چى باشه مادر کسیه که دوسش دارم
شالمو گرفتم تو دستم و بوییدمش..بوى سهونو میداد.یاد اون روزى افتادم که کاى اومده بود خونم و میگفت وقتى سهون امریکا بوده،یه شال مشکى ابیو میگرفته بغلش و بعضى وقتا اشک میریخته..شک اون روزم به اطمینان تبدیل شد..سهون لحظه اى هم منو فراموش نکرده بود
وقتى به خودم اومدم دیدم رو به روى در ایستادم.خدمتکار درو باز کرد و تعظیم کرد:سلام خانم مین..خسته نباشید
خانم مین:ممنون
خواست وسایلو از دستم بگیره که مانعش شدم:خودم میزارمش تو آشپزخونه
تقریبا داشتم با خدمتکارا اشنا میشدم.خانم مینو زودتر از همه شناختم چون از همه سن دار تر و مهربون تر بود.جورى با عشق و علاقه خدمت میکرد که انگار این خونه براش حکم زندگیو داره.
شکلاتا رو گذاشتم تو اشپزخونه و به ساعت نگاه کردم.قرار بود همه ساعت پنج و نیم بیان پس هنوز نیم ساعت وقت مونده بود.رفتم پیش خانم مین و گفتم:شما دیگه مرخصین..تا شنبه کارى باهاتون نداریم
خانم مین:اقاى اوه عصبى نمیشن؟
-نه باهاشون صحبت کردم..میتونین برین
دوباره تعظیمى کرد و رفت تا به بقیه ى خدمتکارا هم این خبرو برسونه.منم رفتن طبقه ى بالا و تو اتاق مخصوص لباسا.بلوز و شلوارمو با یه پلیور سورمه اى سفید و شلوار مشکى عوض کردم.از اتاق که خارج شدم دیدم سهون داره وارد اتاق خواب میشه.رفتم سمت اتاق خواب و درو باز کردم:برگشتى؟
سهون:گفتم که زود برمیگردم
خواستم بپرسم کجا بوده اما حوصله ى جر و بحث کردن سر چیزى که نمیخواست درموردش حرف بزنه رو نداشتم و همچنین صداى زنگ در هم این اجازه رو نداد.
سهون برگشت سمتم و چشماشو گرد کرد و با لحن ساختگى اى گفت:لوهان..تو منتظر کسى بودى؟
شونه هامو انداختم بالا:نه…حتما مزاحمه
خنده اى به بحث مسخرمون کردم و رفتم پایین درو باز کردم:سلام هیونگا
چن و بک همزمان اومدن تو:سلا..یااا برو کنار
چن:من اول اومدم تو برو کنار
بکى:با من یکى به دو نکن برو عقب کمرم له شد
چان از پشتشون گفت:اى بابا بزارین برسیم بعد 
چن:این بچه رو از جلو پاى من جمع کن
شیو:چن تو بیا کنار اون دمبه بره تو ما هم میریم
بک داد زد:دمبه رو با من بودى؟بزار من برم…
با صداى سهون حرف بکى نصفه موند:تک تکم بیاین تو وقت براى دید زدن خونه کم نمیاد
با خنده به بک نگاه کردم:تو رو میگه
بک خودشو کشید عقب و چن اومد تو.پشت سر هم وارد شدن و بک با اومدنش پامو لگد کرد.همشون خواستن تعظیم کنن که سهون گفت:اینجا که شرکت نیست
بک:اا ازادیم؟
سهون:اره
چان:یعنى بهتون نگیم اقاى اوه؟
سهون:نه
شیو:تا حالا تو این موقعیت قرار نگرفته بودم
چن:درغ نگو تا یه مدت نمیدونستى به من چى بگى
شیو:وز وز نکن
سهون:خب بفرمایید تو
بچه ها تک تک نشستن رو مبل اما چشماشون دور و اطراف خونه میگشت.من و سهون یه نگاهمون روى بچه ها بود و یه نگاهمون روى هم.سهون با چهره ى بى حالتى پرسید:تو هم مثل اینا بودى؟
شونه هامو انداختم بالا:اولین بارى که اومدم اینجا فرصت نداشتم به جایى نگاه کنم
سهون نفس عمیقى کشید و با صاف کردن گلوش بچه ها رو به خودش اورد:وارد موزه که نشدین
بک:رفتن به موزه که تعجب نداره..ما الان تو خونه ى اوه سهونیم
چان:یعنى خودت اولین بار انقدر تو بهت نبودى؟
-من اولین بارى که اومدم وقت تو بهت رفتنو نداشتم
شیو:تعریف میکنى؟
-چیو؟
شیو:اولین بار اومدنت اینجا چطورى بود؟
-خیلى وقت پیش بود..یه شب سهون از خونه قبلیم رفت و گفت براش کارى پیش اومده و زود برمیگرده اما برنگشت منم نگران شدم زنگ زدم کاى که اونم گفت سهون مریضه و تو اتاقشه..منم با اومدنم فقط دویدم رفتم تو اتاقش..
بک:عجب…از همون اول عاشق بودى
شیو:جاى کاى و هانى خالیه..چرا اونا نیومدن؟
-حتما به خاطر ته اوه…جدیدا یکم شیطون شده
چن:تا به حال ندیدمش
چانى:میگن شبیه سهونه
-اره چشما و ابرو و مدل بینیش شبیه سهونه
سهون:لباش شبیه کایه بینیشم داره شبیه اون میشه
بک:کاى انقدر جذابه بچش چى میخواد بشه
خندیدم.سهون گفت:قهوه هاتون سرد شد
همون طور که داشتیم قهوه هامونو میخوردیم صداى ناگهانى و مهیب رعد و برقى هممونو از جا پروند.چانى که وسط قهوه خوردنش بود،با جا خوردنش یه خورده از قهوه از لباش سرازیر شد و رفت روى گردنش.بک با خنده یه دستمال داد بهش و گفت:وقتایم که از ترس رعد و برق بغلت میکردم همین طورى جا میخوردى؟
چان:اگه بگم آره که همه ى فانتزیات میریزه به هم عزیزم
با لبخند نگاهشون میکردم.خیلى خوشحال بودم از این که جمعمون مثل هم بود و براى گفتن این حرفا هراسى نداشتیم.چن دست شیو رو گرفت و انگشتاشو لاى انگشتاى خودش گرفت:خوشحال باش از اینکه هیچ وقت فانتزیات قرار نیست به هم بریزن
با خنده نگاهمو دادم به چان که هنوز با قهوه ى روى گردنش درگیر بود..یه لکه ى مشکى روى گردنش نظرمو جلب کرد.چشمامو ریز کردم و فهمیدم با حروف لاتین پایین گوشش و زیر فکش نوشته شده B
با تعجب نگاهمو دادم رو گردن بک که دیدم اونم دقیقا همون جا نوشته C
با لبخند کجى گفتم:چه ایده ى جالبى
بکى:هوم؟
به زیر گردنم اشاره کردم و گفتم:اسماتون
بک دستشو کشید رو گردنش و با خنده گفت:اره پیشنهاد چانى بود..به نظرم تنها چیزى که کم داشتیم همین بود..نشونه اى که مالکیت این بینو مشخص کنه..مگه شما ندارین؟من فکر میکردم دستبنداتونو با هم خریدین
-اینا رو دو سال پیش بابابزرگ داده بود
با لبخند دستبندو نوازش کردم و به سهون که با اخم به یه نقطه خیره شده بود نگاه کردم…
دو ساعتى گذشت و همه با حرف زدن در مورد چیزاى مختلف خودشونو سرگرم کردن..بکى که در حال کندن پوست خیار بود یه هو گفت:من یه فکرى دار…أخخخخ
چانى:چى شد؟
شیو:خوبى؟
بک:اوف لامصب دستم برید
چان انگشت بکیو محکم گرفت و یه دستمالم گذاشت رو زخمش:چرا بى هوا داد میزنى..خوب شد انگشتتو بریدى؟
چن:یه دونه بزن تو سرش ادم شه
چانى:من پوزیشنم فرق میکنه
نوک انگشت بکو بوسید و گفت:وقتى یه چیزى درد میکنه…
یه هو گفتم:بوسش میکنن خوب شه
همه با تعجب نگاهم کردن.نگاهاى سهون بین همه خیلى ازارم میداد یه جورایى خواستم بهش بفهمونم که یاد بگیر به جاى سرزنش کردنم،تو هم دردمو از بین ببر.دیگه نگاهاش بیش از حد داشت سنگینى میکرد واسه همین گفتم:حالا چه فکرى داشتى؟
بکى:بازى کنیم
سهون پوزخند زد:بازى؟
شیو:من از الان بگم هر چى باشه هستم
چن:منم هستم
چانى:نظر جمع
-حالا چه بازى اى؟
بک دستشو از تو دست چان دراورد و گفت:ولش کن خودش خوب میشه…خب همه بشینین دور این میز..یه موبایلم بدین بزاریم وسط
چانى:اها فهمیدم کدوم بازى..موبایل یه هو در میره میخوره به دیوار داغون میشه…سهون یه بط…
با دیدن قیافه سهون پشیمون شد و حرفشو عوض کرد:لوهان میشه یه بطرى بیارى
خندیدم و بلند شدم رفتم یه بطرى نیمه پر اوردم دادم به بکى.بک بطریو گرفت بالا و گفت:سرش به هر کى افتاد میپرسه.تهش به هر کى افتاد بین جرئت و حقیقت یکیو انتخاب میکنه
بطریو گذاشت وسط میز که شیو پرسید:اگه یکى انجام نده یا دروغ بگه چى میشه؟
بکى:میزنیم تو سرش
چن:همین؟
چانى:به نظرم…هر کى خواست طفره بره مجازاتش اینه که نوک دماغ اون یکیو بوس کنه..
-خوبه..چون کار چرتیه
من و شیو خندیدیم که سهون گفت:نه…اصلا
-پس چیکار کنیم؟
سهون:نمیدونم…
-پیشونیشو بوس کنه چى؟
بک:سهون انقد فاز مخالف نزن..همون پیشونى خوبه…یک..دو..سه…
بطریو چرخوند و بعد چند دور،ایستاد.تهش افتاد به چان و سرشم افتاد به شیو:خببب..چانى جرئت یا حقیقت؟
چانى:جرئت
شیو:پاشو وایسا
چانى بلند شد شیو ادامه داد:یه پاتو کج کن لب و لوچتو اویزون کن و مثل گداها برو تا پیش مبلا و بیا
چانى:یااا من نمیتونم
بک:غلط اضافى نکن..برو تو میتونى
چانى نفس عمیقى کشید و براى انجام ندادن مجازاتشم که شده دست و پاهاشو مثل افلیجا کج و کوله کرد و رفت و برگشت.انقدر با اون قد درازش این معلول بازى بهش میومد که از خنده دلمو گرفته بودم.همه زده بودن زیر خنده و سهون با لبخند به چانى نگاه میکرد.چان نشست سره جاش و یه سیب گرفت با حرص گاز زد:بزار به موقعش جبران میکنم
چن:بچرخون
چانى چرخوند و این دفعه نوبت من و بکى بود.بک با لبخند شیطنت امیزى نگاهم کرد:کدوم؟
-جرئت
بک:اممم…براى چن یه اهنک بخون که توش دوستت دارم باشه،
سهون:تنت میخاره؟
بکى:نه با یه تیر سه نشون زدم..حرص خوردن تو..صداى لو…خر ذوقى چن
-نمیخونم
چان:بخون لوهان
-نمیخوام
بکى:پس بیا بوسمو بده
-ادمو محبور به چه کارایی میکنن
سهون:یااا بک..من جلوت نشستما
بلند شدم و خم شدم سمت بک همین که خواستم لپشو بوس کنم سهون دستشو گذاشت جلوى دهنم و منو کشید سمت خودش:از جونتون سیر شدین شماها
بک:عجب غیرتى
سهون دستشو از جلوى دهنم برداشت و بطریو چرخوند.این بار دور افتاده بود روى بک و سهون.بکى با شیطنت دستاشو زد به هم و گفت:خببب مستر اوه…جرئت یا حقیقت؟
سهون:فرقى نمیکنه..جرئت
بکى:امم برو..نه نه…خب چیز کن…نه اینم بده..اى بابا تو روح این وجدان!با اینکه دو سال پدرمونو درآوردى ولى دلم نمیاد تلافى کنم…اهااا یه مورد خفن به ذهنم رسید
-چى؟
بکى با لبخند پیروزمندانه و دندون نمایى گفت:عکسبردارى
سهون:بلـــه؟یعنى چى؟
بکى:عکسبردارى دیگه…ولى از نوع کاپلیش
چشمام از تعجب گرد شد.سهون با کلافگى گفت:مگه عروس دامادیم؟
بکى:دوربین عکاسى فقط براى ثبت کردن لحظات خوب  عروس و دوماده؟
سهون:قانع شدم اما…
به چشماى گرد و پرسشگرم نگاه کرد و نیشخندى زد:قبوله
برقیو تو چشماش دیدم که فقط من میشناختمش.بکى با شوق مشتشو تکون داد و گفت:یسسس اینه…براى اینکه بفهمیم زیرش نزدین خودم براى عکاسیتون میام..قرارمونم باشه واسه دو روز تعطیل رسمیه وسط هفته
سهون:من نمیخوام عکسامون توسط تو گرفته بشه
بکى:مجبورت میکنم بوسم کنیا. حرف نزن…
چانى با کف دستش زد پس گردن بک و گفت:یااا منو کنار خودت نمیبینى که هر چى میخواى میگى؟
بکى:چون مطمئنم که نمیان بوسم کنن دارم میگم
چانى نفس عمیقى کشید و سرشو تکون داد:بچرخون اون بطریو
بکى بطریو چرخوند و این بار افتاد به چن و چانى.چانى حقیقتو انتخاب کرد و چن پرسید:اگه هیچ وقت بکو پیدا نمیکردى چیکار میکردی؟
نگاه منتظر بکى رفت روى چان..چان چند ثانیه بهش خیره شد و نفس عمیقى کشید.بلند شد و رفت سمت چن.صداى داد و بیداد بک و شیو و خنده هاى ما رفت هوا:اهه حال به هم زن
بک:بوسش کنى هرچى دیدى از چشم خودته ها
-اوق…چانى خاک تو سرت
سهونم خندید و بعد از چند دور دیگه،اون بازیم تموم شد..بعد از خوردن شام بچه ها رفتن و دوباره من و سهون موندیم و تختى که هرشب هم آغوشیاى گرمى رو به خودش میبینه
_____________________________
-بدو دیگه
سهون:اه اگه گذاشتى این موها رو مرتب کنم
-مرتبه جدیدا وسواس گرفتى
سهون:برو پایین سوار ماشین شو تا من بیام
-اون لیوان لیمونادو میبینى؟رو سرت خالیش میکنم اگه تا هشت ثانیه ى دیگه اون اینه ى لعنتیو ول نکنى
سهون:مو برام نمونده بخوام مرتب کنم..کچلم کردى بریم!
بالاخره اومد سمتم و با هم از خونه خارج شدیم رفتیم پایین.این دفعه من نشستم پشت فرمون..
یک ربع بعد با پشت سر گذاشتن ترافیک سرسام آور خیابونا رسیدیم.همیشه این مسیر کوتاه رو پنج دقیقه اى میرسیدیم…ماشینو تو پارکینگ پارک کردم و با هم پیاده شدیم.نگاهى به ساعتش انداخت و گفت:دیر کردیم…سه دقیقه از هفت گذشته
-اگه با اون هشت ثانیه تهدیدت نمیکردم الان چهار دقیقه از هفت گذشته بود
منظم بودناى سهون روى منم تاثیر گذاشته بود و از این بابت خوشحال بودم.از وقتى تمام اتفاقاى روزمرم با نظم و تایم معینى انجام میشد،وقت براى انجام خیلى کارها داشتم
در اسانسور باز شد و ازش خارج شدم ولى سهون همون جا موند:نمیاى؟
سهون:نه من با بخش حسابدارى باید یه صحبتى کنم..اخرین بار چهار روز پیش سر زدم.
-خیله خب..من رفتم
درو بستم و با صاف کردن کتم،قدم برداشتم به سمت اتاقمون.به ساعت جدیدم که یک هفته ى پیش خریدم نگاهى انداختم و لبخند زدم.چقدر دو سال پیش همچین موقع هایى با دیدن ساعت از در شرکت تا اتاقمونو میدوییدم که نکنه سهون یه موقع بفهمه چند دقیقه تاخیر داشتم..
همون طور که تو حال و هواى خودم بودم،برخورد کردم به کسى و بعد از اون صداى افتادن وسایل اون شخص روى زمین بود که سالنو برداشت.به تعجب سرمو اوردم بالا که با یونا مواجه شدم.لبخندى از روى تاسف و شرمندگى زدم و لبمو گاز گرفتم:اوه..متاسفم!کمکت میکنم جمعشون کنى
یونا با لبخندى خم شد تا وسایلشو جمع کنه:حواس پرت شدى
-داشتم به ساعت نگاه میکردم
یونا:چه جالب منم داشتم ساعتو نگاه میکردم
برگه ها رو گذاشتم لاى پوشه و گفتم:با وجود اوه سهون باید تمام ساعات کارى،چشمت به ساعت باشه که زمان از دستت در نره
بلند شدم و پوشه رو گذاشتم رو بقیه ى کتابایى که دستش بود.تعظیم خیلى کوتاهى کرد و گفت:ممنون…فعلا!
با لبخند سرى تکون دادم و رفتنشو نگاه کردم.برگشته بود به حالت سابقش..دیگه موهاش کوتاه نبودن و لباساى گشاد نمیپوشید.حتى تغذیش هم بهتر شده بود و معاشرتش با مردم شده بود مثل قبل… از این بابت خیلى خوشحال بودم چون همیشه با دیدنش یه عذاب وجدان خاصى تو وجودم رخنه میکرد و ازارم میداد..حالا با سرزنده دیدنش احساس خوب و سبکى بهم دست میده
همون طور با لبخند سرمو برگردوندم تا برم که دیدم سهون با اخم کنار در ایستاده و داره نگاهم میکنه .. لبخندم از روى لبام پاک شد …نه…نباید سوتفاهمى براش به وجود بیاد.خواستم قدم بردارم به سمتش که رفت تو اتاقش و درو محکم بست.سرمو انداختم پایین و رفتم تو اتاقمون
شیو با دیدنم از میزش فاصله گرفت و سلام کرد.با سر جوابشو دادم و نشستم پشت میزم:چیه چرا اول صبحى پکرى
دستمو بردم لاى موهام و با کلافگى گفتم:سهون جلوى در منو با یونا دید..داشتم کمکش میکردم وسایلشو جمع کنه .. اه لعنتى..تنها موضوعیه که هیچ وقت نمیتونم براى سهون روشنش کنم .. انگار به یونا حساسیت داره.اصلا نمیتونه با این موضوع کنار بیاد که نه من با اون کارى دارم و نه اون به من
شیو:خودتو درگیرش نکن لوهان..به مرور زمان درست میشه.تازه پنج ماهه که برگشتى
-امیدوارم
شیومین یه دسته از برگه هاى روى میزش رو گذاشت جلوم و گفت:اینا طرحاى اسیب دیده ى نقشه این که اقاى چا سه روز پیش اورد..من تا حدودى تونستم بعضیاشون رو تکمیل و مرمت کنم ولى بقیه رو اصلا نمیتونم…ببین کارى از دستت برمیاد یا نه
دستشو زد رو شونم و رفت..به طرحا نگاهى انداختم و ابروهامو انداختم بالا..اولین کارى که باید میکردم این بود تا طرحو وارد کامپیوتر کنم..شاید با برنامه میتونستم بهش حجم بدم و خطاى گم شده رو پیدا کنم و رو نقشه ى اصلى بکشم!
چون کار خیلى ظریفى بود و دقت بالایى میخواست همه ى حواسمو دادم به کار و تا سه چهار ساعت از جام بلند نشدم..
تقریبا اخراى کار بودم که از خستگى بدنمو کشیدم.شیو سرشو گذاشته بود روى میز و چشماشو بسته بود تا یکم استراحت کنه.بلند شدم طرحامو گرفتم دستم و رفتم پشت در اتاق چانیول و بکهیون.براى اولین بار در زدم و با اجازه بکى وارد اتاق شدم:لوهان!
-خسته نباشید..
کنار میز چانى ایستادم و طرحا رو گذاشتم جلوش:ببین خوبه؟
چانى ابروهاشو انداخت بالا و گفت:یه سرى ریزه کارى داره که…
-ریزه کاریاش زیادن اونا رو میدونم
چانى:به غیر از اون فکر نکنم ایراد دیگه اى داشته باشه
-اووف خسته شدم چشمام در اومدن
دستشو گذاشت پشتم و گفت:برو پیش مستر اخم یکم انرژى بگیر
با یاداورى اتفاقات صبح بیشتر خسته شدم ولى شانسمو امتحان کردم و از اتاقشون خارج شدم.رفتم سمت اتاق سهون و پشت در ایستادم.اب دهنمو قورت دادم و دستى کشیدم به موهام.همین که دستمو اوردم بالا تا در بزنم صداش از پشت سرم اومد:چیکار دارى؟
با ترس و تعجب برگشتم و گفتم:ااا این جایى..
دوباره اب دهنمو قورت دادم.خواستم حرف بزنم اما اخم و جدیت نگاهش قدرت به زبون اوردن کلماتو ازم میگرفت.انقدر با دلخورى نگاهم میکرد که خودمم فکر کردم دارم بهش خیانت میکنم.با صداى جیغ مانند منشى به خودمون اومدیم:اقاى اوه..من اصلا فرصت نکردم بهشون بگم شما نیستین
سهون:چرا؟نفست بند اومده یا زبونت لال شده؟
منشى:اخه…من سرم زیر میز بود..بعد با..
سهون با قاطعیت گفت:بار دیگه این حواس پرتیا تکرار بشن من میدونم و شما
دستشو کوبید رو میز و رفت تو اتاقش.منشى با دل خورى لم داد رو صندلیش و گفت:اه..ببین به خاطر تو اخراج میشم یا نه
-شوت بودن شما به من مربوط نمیشه منشى تازه وارد
موهاشو به هم ریخت:این حرفا به شما نیومده خوشگل جون.ببین میتونى اخر سر منو از سراتاقش بردارى یا نه..
دستامو مشت کردم و کوبوندم رو میزش.قبل از این که بخوام حرفى بزنم در باز شد و سهون اومد بیرون.منشیه رنگش پرید و به سرعت تو جاش نشست.سهون بهش نزدیک شد و گفت:امیدوارم اون ذهن کوچولوتو به کار بندازى و بهانه ى خوبى واسه زدن این چرتا پرتا داشته باشى…بیا تو اتاقم
منشى:اخه اقاى اوه…
سهون بدون اینکه منتظر شنیدن حرفاش باشه رفت تو اتاقش.منشى سرشو انداخت پایین و با قدمایى که از حرص روى زمین کوبیده میشد،رفت تو اتاق و درو بست.با لبخند خاصى برگشتم تو اتاقمون.رفتم سراغ کار قبلیم و تقریبا تا پایان تایم کارى تمومش کردم
طرحاى قبلى رو برداشتم و به امید اینکه این دفعه میتونم به سهون نشونشون بدم رفتم از اتاق بیرون.میخواستم در بزنم اما قبل از این که انگشتم با در برخورد کنه مردمکمو تو کاسه چشمم چرخوندم و از منشى پرسیدم:تو اتاقشونن؟
با حالت زوار در رفته اى رو صندلیش نشسته بود و سرشو تکیه داده بود به دستش.با ابروها و چشماش به راهروى پشت سرم اشاره کرد.برگشتم دیدم داره از پله ها میاد پایین و دستشم رو پیشونیشه.رفتم سمتش و با لبخند کمرنگى برگه ها رو گرفتم جلوش:آقاى اوه…
با دیدنم ایستاد و به برگه ها خیره شد.بدون این که مسیر نگاهشو عوض کنه و چشمامو تو مسیرش قرار بده،برگه ها رو از دستم گرفت و نگاه کلى اى بهشون انداخت:خوب نیست..خوب نیست..خوشم نمیاد..اینم تعریفى نداره..
برگه ها رو گرفت سمتم:بازم روشون کار کن
با دلخورى به چشماش خیره شدم اما اصلا نگاهم نمیکرد.برگه ها رو تکون داد و گفت:میگیریشون یا ولشون کنم؟
برگه هایى رو که چهار ساعت زحمت منو نشون میدادن، ازش گرفتم و با کلافگى سرمو انداختم پایین.متنفر بودم از اینکه بخوام تنبیه یا سرزنش بشم به خاطر کارى که نکردم..این اخلاق بد سهون هرلحظه عذابم میداد پس باید از بین بردن شکش رو تو لیست “تجدید رفتارهاى سهون” تو اولویت قرار بدم!
در همین حین که با خودم مشغول فکر کردن در مورد رفتاراش بودم،با حلقه شدن ناگهانى دستى دور کمرم،شوکه شدم و با تعجب سرمو بردم بالا.تو بغل رفتنه همونى که دستاشو دورم حلقه کرد باعث شد سرمو برگردونم.سهون با جدیت منو بین بازوش گیر انداخته بود و با اخم به رو به روش نگاه میکرد:جدیدا کورم شدى
با همون حالت بهت زده برگشتم به رو به روم نگاه کردم.هنوز موقعیتو نمیتونستم بسنجم.مرد درشت هیکلى که رو به رومون ایستاده بود سیگارو از بین انگشتاش انداخت کف سالن و با پوزخندى گفت:من یا این؟هه نمیدونستم بچه مچه هم راه میدى تو کمپانیت
سهون:اولا دخالت تو کاراى من سرانجام خوبى نداره..دوما..اشغالاى مربوط به خودتو ننداز تو محدوده ى من
چهره ى مرد برام اشنا بود..یادمه اون اولا که اومده بودم کمپانى اینجا زیاد شر به پا میکرد و همیشه با کاى دشمنى داشت..پس حتما این دشمنى ریشه ى قدیمى اى تو روابط کاریشون داره.
مرد ابروهاشو انداخت بالا و گفت:چشم آقاى اوه هرچى شما دستور بفرمایید…این دیالوگا از زبون خدمتکارات بیرون میاد نه کارفرمات پس به این جوجه اى که بغلته بگو ورش داره بندازه بره..جاش وسط بحث بزرگترا نیست
میتونستم ضربان محکم و تند قلب سهون و بالا پایین شدن قفسه سینش از روى عصبانیتو حس کنم:مرتیکه..پیش خودت چى فکر کردى که دهنتو وا میکنى و هرچى دلت میخواد تو شرکت من میگى..تا نگفتم بیان با سر و صورت خونى از اینجا پرتت کنن بیرون خودت شَرّو کم کن
مرد سرشو با لبخند عصبى اى تکون داد:نیومدم شر به پا کنم چون حوصله دهن به دهن کردن با امثال تو رو ندارم..فقط…
سهون:گمشو
مرد:دارم…
سهون:گفتم گمشو
فریادش انقدر بلند بود که کل کمپانى براى چند لحظه تو سکوت مطلق غرق شد.لبامو به هم میفشردم و محکم چشمامو بستم.این جور مواقع سهون واقعا ترسناک میشد..میتونستم بدون زحمت دادن به خودم،چهرشو تصور کنم!
یه چشممو باز کردم و دیدم مرد با اخم و پوزخندى به اطرافش نگاه میکنه..دستشو به نشونه ى تحدید اورد بالا اما قبل از این که بخواد حرفى بزنه،پشیمون شد.و برگشت از پله ها رفت پایین.
با رفتنش نفس راحتى کشیدم و دستمو گذاشتم رو قلبم.سهون دستشو از دورم باز کرد و گفت:بیا اتاقم
اب دهنمو قورت دادم و دستمو گذاشتم رو سرم..انقدر صداى فریادش بلند بود که هنوز توى سرم داشت اکو میشد.وقتى برگشتم،با جاى خالیش مواجه شدم.لبمو اروم گزیدم و رفتم تو اتاقش و درو بستم.پشت میزش ایستاده بود و با اخم به یه گوشه خیره شده بود.براى اینکه از این وضعیت ازار دهنده خلاصش کنم پرسیدم:چیزى شده؟
یه هو سرشو اورد بالا و گفت:دیگه نبینم بى اجازه پاتو از اتاقت گذاشتى بیرون فهمیدى؟
چشمام گرد شد.از متعجب بودن زیاد دهنم قفل شده بود ولى به زور گفتم:چى؟
سهون:بار دیگه ببینم بدون اجازه ى من دارى تو سالن راه میرى یا از کمپانى خارج میشى من میدونم و تو
واقعا تحمل اون وضعیت برام سهت بود.دستامو مشت کردم و گفتم:دوکلمه شر و ور از مردم به گوشت میخوره چرا هوایى میشى؟ من بچه نیستم که اجازم دست کسه دیگه اى باشه تو هم حق دخالت تو کاراى منو ندارى.
سهون:رو حرف من حرف نیار
-کارات عذاب دهندس سهون…حالم بدمیشه وقتى تو این شخصیت پلید و مغرور میبینمت
دستشو گذاشت رو سرش و گفت:برو بیرون..تا بیشتر عصبیم نکر…
فرصت ندادم حرفشو کامل کنه و از اتاقش رفتم بیرون.لعنتى…قبل از اینکه دستمو بزارم رو دستگیره ى در اتاقمون،نفس عمیقى کشیدم تا به خودم مسلط بشم…باید دلیل این کاراشو بفهمم..
رفتم تو اتاق و از داخل یخچال،یه بطرى اب دراوردم.براى پیشگیرى از سردرد احتمالى،یه قرص خوردم و یکم شقشه هامو ماساژ دادم.شیو با دیدنم گفت:چى شده؟حالت خوبه؟
شصتمو اوردم بالا:خوبم
شیو:میزت خیلى شلوغه فکر کنم جمع کردنش یه ربع وقت میخواد.
با بى حوصلگى به میز و صندلى فوق نامرتبم نگاه کردم:اخه چرا…
رفتم سمتشون.واقعا حوصله ى مرتب کردن اون وسایلو نداشتم.اصلا به چه دلیلى باید جمعشون کنم وقتى فردا قراره بازم پخششون کنم؟
شیو که مثل همیشه متوجه حالتم شد،اومد کمکم و گفت:تا تو بخواى اینا رو مرتب کنى فردا شده باید دوباره ازشون استفاده کنى
-واسه همین رمق جمع کردنشونو ندارم
شیو:تو برو لباستو بپوش..من اینجا رو مرتب میکنم
دستمو گذاشتم رو شونش:ممنون هیونگ
کت بلندمو تنم کردم و شال گردنى که دیروز سهون بهم برش گردوند رو دور گردنم انداختم.شیو اومد کنارم و گفت:بریم
با هم رفتیم بیرون و سوار آسانسور شدیم:راستى…چرا سهون یه هو داد زد؟با تو بود؟
-نه..فکر کنم رفیبش بود…داشت غلط اضافى میکرد اونم گفت بره
شیو:جذبش خیلى خوفناکه..خوشم میاد
لبخند زدم:نظرت چیه این حرفا رو جلوى چن بهم بزنى؟
شیو:اوووو نه نه
خندیدم:خیله خب برو…تا فردا
شیو رفت بیرون و برام دست تکون داد:شب خوبى داشته باشین با مستر خوفناک
دوباره خندیدم و طبق عادت طبقه ى پارکینگ رو لمس کردم.تو اینه به چهره ى خستم نگاهى انداختم.اخم کردم و سعى مردم با قیافه ى جدى اى برم پیشش.در آسانسور باز شد و ازش خارج شدم.همین که سرمو اوردم بالا با جاى خالى ماشین سهون مواجه شدم…چندبار پلکامو باز و بسته کردم حتما به خاطر خستگى متوجهش نمیشم..دوباره به جاى پارک ماشینش نگاه کردم ولى خالى بود..هه …واقعا رفته..واقعا نمیخواد منو ببینه!
تو اون لحظه تنها چیزى که فکرمو پوشونده بود و سلول به سلول بدنمو درگیر خودش کرده بود عصبانیت بیش از حد از رفتاراى سهون بود.نفسمو از لاى دندوناى به هم قفل شدم دادم بیرون و از پارکینگ خارج شدم.بدون گرفتن ماشین،تا خود خونه رو پیاده رفتم.انقدر قدمام تند و بلند بود که کمتر از دقیقه ى بعد رسیدم.نگهبان با دیدنم درو باز کرد و سلامى داد.بدون جواب دادن از کنارش رد شدم و رفتم بالا…
مقدار عصبى بودنم با ناراحتى اى که هرلحظه تو وجودم تشکیل میشد،افزایش پیدا میکرد و کاسه ى صبرم لبریز شده بود..باید دلیل موجهى داشته باشه براى تنها گذاشتنم!پله ها رو یکى دوتا کردم و رفتم بالا.بعد از زنگ در،بازش کردن و رفتم تو..کت و کیفمو دادم دست یکى از خدمتکارا و پرسیدم:سهون کجاست؟
خدمتکار:تو اتاقتون هستن
رفتم سمت اتاقمون و درو باز کردم.نه روى تخت بود،نه روى مبل،نه پشت میز..خواستم برگردم از اتاق خارج بشم که چشمم خورد به پرده هاى در حال حرکت بالکن.قدم برداشتم سمت بالکن اما قبل از اینکه بهش برسم،سهون ازش اومد بیرون و در حالى که سرش پایین بود و یه سیگار لاى لباش بود،جعبشو توى دستاش گرفته بود و به سمت تخت میومد.با دیدن سایم،سرشو اورد بالا و نگاهم کرد…اون لحظه هیچ چیز و هیچ کسى رو جز اون سیگار لعنتى نمیدیدم.با عصبانیت و قدمایى که کنترل برداشته شدنشون دست من نبود،رفتم جلوش ایستادم و با تمام توان سیلى محکمى توى صورتش زدم جورى که سیگار از توى دهنش پرت شد.انقدر شدتش زیاد بود که دست خودمم درد گرفت.صداى بلندش،تلنگرى بود که منو به خودم بیاره و بفهمم دارم چیکار میکنم…
از رفتار ناگهانیم دلم فشرده شد…من..زدم تو صورتش…زدم تو صورت سهون…یه هو بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن..من چم شده..چرا سهون داره این کارارو میکنه تازه درست شده بود…نشستم لبه ى تخت و سرمو بین دستام گرفتم.
گرماى سهونو کنارم حس کردم.هق هقم بیشتر شد..دستاشو دور بدنم حلقه کرد و منو گرفت تو بغلش.کنار گوشم گفت:ادم وقتى یکیو میزنه که بعدش دلش براش نمیسوزه مرد گنده
با این کارش بیشتر از دست خودم ناراحت شدم.انتظار نداشتم بغلم کنه…از بین حصار مهربون بازوهاش اومد بیرون و دستمو گذاشتم رو همون جایى که زدم.هنوز رد انگشتام روى پوست سفیدش معلوم بود:چرا…چرا باعث شدى بزنمت سهون…
سهون دستشو گذاشت روى دستام و اوردش روى لباش.بوسه اى روشون زد و گفت:نیاز بود که امشب ازت این سیلى رو بخورم…گریه نکن عزیزم
مشتمو زدم به سینش و بریده بریده گفتم:انقدر…خوب نباش..سهون…نباش
سهون:من خوب نیستم..من بدم…
-چرا داشتى سیگار میکشیدى…ها؟مگه نگفتم…دیگه اون لعنتیو…رو لبات نزار
سهون:من که نمیخواستم روشنش کنم
شدت لرزش چونم بیشتر شد.سهون با خنده،چونمو بین انگشتاش گرفت و گفت:مگه من بهت نگفته بودم دیگه گریه نکن هوم؟نگفتم از اشک ریختنت بدم میاد؟
حرفى نزدم..همه ى بدى هاش تو یه لحظه از جلوى چشمام پاک شد و حالا خودمو تو شخصیت منفورى میدیدم.نباید میزدمش…نباید دست روش بلند میکردم.سهون بازوهامو گرفت و تکونم داد:لوهان…دارم میگم گریه نکن…لوهـــــــان!
با دستش اشکاى روى صورتمو پاک کرد و گفت:لعنتى با توام…گریه نکن
-گریه نمیکنم..اشک میریزم به حال خودم
سهون:مگه من مردم که اشک میریزى…بس کن لوهان بس کن
اشکامو پاک کردم و دستمو گذاشتم روى صورتم تا از اون حال خارج شم.سهون از کنارم بلند شد و رو به روى روى زمین نشست.مچ جفت دستامو گرفت و اروم از روى صورتم ورش داشت:چرا انقدر دیر اومدى؟دلم هزار راه رفت
-تو چرا بدون من…برگشتى؟
هنوز ته مونده ى بغضى که داشتم توى گلوم مونده بود و نمیذاشت جملاتمو کامل بگم.متنفر بودم از این وضعیت.سهون دستى کشید به صورتش و گفت:عصبى بودم نمیخواستم ببینمت..میترسیدم بازم سرت داد بزنم واسه همین سریع از کمپانى زدم بیرون.حتى همه ى وسایلمو هم جا گذاشتم
-چرا تو اتاقت بهم گفتى که…بدون اجازت از اتاقم خارج نشم.مگه من چیکار کردم؟
اخمى کرد و گفت:اون مرتیکه اى که دیدى…یکى از دشمناى دیرینه ى من و این کمپانیه…با پدرم رابطه ى خوبى داره و همین باعث میشد خیلى وقتا به خاطرش،از طرف بابام زده بشم ولى دیگه بابا هم فهمید اون چه موجود خائن و کثیفیه…همیشه وقتى به منظور خورد کردن اعصابم میاد جلو،یعنى میخواد چیزى که خیلى برام اهمیت داره رو از چنگم در بیاره وگرنه تهدیدم میکنه به چیزاى بدتر
-خب…این چه ربطى به بیرون اومدن من از اتاقم داره؟
سهون:دو ماهى میشه که جلوى در کمپانى میدیدمش..فکر میکردم فقط میخواست با آفتابى شدن جلوى چشمام،اعصابمو بریزه به هم ولى با کارى که امروز کرد فهمیدم بازم میخواد مثل قبل بازى در بیاره..کورخونده..این دفعه قبل از این که بخواد کارى کنه جلوشو میگیرم
-من اصلا نمیفهمم چى میگى و ربط اون یارو به من چیه
سهون:دو ماه حرکات مارو زیر نظر داشت..توجهام به تو…سوار یه ماشین شدنمون..بگو بخنداى تو با من…امروزم که با اون کار از قبل برنامه ریزى شدش فهمید نسبت به تو بى تفاوت نیستم..مطمئنم از وقتى که پاشو از کمپانى گذاشته بیرون،استارت نقشه کشیدن واسه گرفتن تو از منو زده
-مگه الکیه؟
سهون:واسه اون مثل اب خوردنه…ولى از کار انداختن اونم واسه من مثل اب خوردنه
با تعجب گفتم:ولى اون که گفت نمیخواد شر به پا کنه
سهون با پوزخندى گفت:تو مو میبینى و من پیچش مو…اما لازم نیست نگران باشى..اون حرفمم که گفتم بدون اجازم از اتاقت بیرون نیا رو فراموش کن..ترتیبشو دادم
با بهت گفتم:چى؟چیکارش کردى؟
سهون:هیچى..بسه دیگه بهش فکر نکن
-نکنه…کشتیش؟
قهقه اى زد و گفت:مگه من قاتلم؟نگران نباش گفتم که بهش فکر نکن
از رو به روم بلند شد و نور اتاقو کم کرد.رو تخت دراز کشید و نگاهم کرد:نمیخواى بیاى؟
-هنوز تو فکر اینم که چیکارش کردى تو کمتر از دو ساعت
سهون دستمو گرفت و کشید سمت خودش.یه راست رفتم روش دراز کشیدم و براى جلو گیرى از برخورد صورتامون،دستمو گذاشتم رو صینش(مرگ بر فلفلینگ-_-) و سرمو بالا نگه داشتم.سهون دستمو گرفت برد گوشه ى صینش و گفت:به جاش تو فکر این بیچاره باش که با دیدنت داره این جورى بى قرارى میکنه
ضرباناى منظم قلبش به قدرى محکم بود که حس میکردم قلبشو توى دستم دارم.لبخند زدم و ل.بامو گذاشتم رو همون جایى که ضربان داشت و پشت سر هم بوsیدمش.سهون سرمو بلند کرد و گفت:هى هى…یه هو دیدى اومد بیرونا
با لبخند گفتم:نمیزارى کارمونو بکنیم که
سهون:قلب منه
-مال منم هست
سهون کنارش زد و گفت:بیا دراز بکش تا کار دست خودم و خودت ندادى..
کنارش دراز کشیدم و سرمو بردم تو گردنش.جورى که با حرف زدنم،گرماى نفسام پوستشو قلقلک بده گفتم:دلم تنگ شده براى این کار دستمون دادنا
سهون انگشتاشو از روى ارنجم تا مچم کشید و بین انگشتام قفلش کرد.کنار گوشم زمزمه کرد:منم دلم براى بوsیدن اون پوست نرم و سفید گر،دنت تنگ شده
لحن اغواگرانه و صداى ارومش وسوسم میکرد.صداش به اندازه ى ده شات الکل قوى بود جورى که م،ستم کنه و چشمام خمار شن. لباى تشنمو گذاشتم رو فکش و با م،کیدناى اروم و عمیق اومدم پایین تر.دستاى سهون از زیر لباسم رفت تو و بدnمو نوازش کرد.با برخورد سرانگشتاش با پوستم،داغ میکردم.تمام حرکاتش برام ت،حریک کننده شده بود حتى نفس کشیدنش.مطمئن بودم اونم حالى بهتر از من نداره چون با برخورد زب،ون سرکش و داغش به ل،بام فهمیدم چقدر شدت نیازش بالاست و این شروعى بود براى بالاتر رفتن ضرباناى قلب..مرطوب شدن تک تک اجزاى بدنمون و یه رابطه ى لذت بخش!
______________________________ 
از حموم خارج شدم و با حوله ى گشادى که دو سه سایز برام بزرگتر بود،رفتم طبقه ى پایین.سهون پشت میز منتظرم بود تا صبحونمونو شروع کنیم!با لبخند نشستم پشت میز و گفتم:اون جورى نگام نکن…هنوز لباسم نپوشیدم
سهون:بازم نیم ساعت دیر اومدى پایین
-خب معذرت میخوام
سهون:اشکال نداره..تو که نیم ساعت دیر کردى یه ربع دیگه هم میومد روش میرفتى لباس میپوشیدى
با چنگالش یه تیکه میوه گذاشت توى دهنش و با همون بهم اشاره کرد:این جورى سرما میخورى…بیرون داره بارون میاد
-نه نگران نباش
لقمه اى براى خودم گرفتم و پرسیدم:وسایلتو کى میرى از کمپانى بیارى؟کیف و موبایل و همه چیزت جا موند
سهون:خوب شد یادآورى کردى!ساعت نهه تا صبحونمون رو بخوریم و اماده شم برم میشه ده.ساعت سه هم با بکى قرار داریم من هنوز حمومم نرفتم
خندیدم:واى واقعا…یه حسى دارم!
با لبخند کمرنگى پرسید:به چى؟
-عکاسى امروز…یه جوریه
سهون:اره منم یه حس بچه گونه اى دارم.مثل نامزدا شدیم
-باید طبق فرمایشات بکهیون ژست عکس بگیریم
سهون:منم حتما رفتارامو برحسب گفته هاى اون مغزبادومى انجام میدم
خندیدم و گفتم:بکى این جورى نیست.رفتاراش بچگونه ان ولى خیلى باهوش و عاقله
سهون:انقدر حرف نیار وسط خوردنم باید سریع تموم کنم صبحونمو
صحبتمون رو همون جا قطع کردیم و بعد از اتمام صبحونه،از سر میز بلند شدیم.رفتم توى اتاق تا لباسامو بپوشم.براى سهون یه کت بلند برداشتم و رفتم پایین ولى توى سالن نبود.رفتم تو اشپزخونه ولى نه اونجا بود نه توى تى وى روم.از خدمتکارى که تمیزکارى میز و ظرفا رو برعهده داشت پرسیدم:سهون کجاست؟
خدمتکار:بعد از شما رفتن طبقه ى بالا
با حالت دو رفتم طبقه ى بالا..تو اتاق که نیومد…به نشونه ى فکر کردن اخمى کردم و رفتم پشت در حموم.درو باز کردم و سرمو بردم تو.صداى اب میومد ولى چرا الان رفته حموم….شونه هامو انداختم بالا و از حموم خارج شدم رفتم تو اتاق.روى تخت دراز کشیدم چشمامو بستم.به خاطر سنگین بودن هوا و تنها بودنم پلکام درحال بسته شدن بودن.به پهلو دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روى خودم.ترجیح دادم تا وقتى سهون برگرده با صداى قطره هاى بارونى که با شدت خودشونو به شیشه ها میکوبیدن چرت کوتاهى بزنم

سهون

حوله ابى رنگمو پوشیدم کلاهشو گذاشتم رو سرم و از حموم خارج شدم.از صبح فکرم درگیر موضوعى بود که نمیدونستم انجام دادنش درسته یا نه.هنوز با خودم سر این مسئله کنار نیومده بودم که اگه کار درستیه باید به چه نحوى انجامش بدم.چه عکس العملى میتونه نسبت بهش داشته باشه…همون طور که موهامو خشک میکردم وارد اتاقمون شدم.نگاهم افتاد به تخت که به هم ریخته بود.صبح که خدمتکارا این جارو مرتب کردن…
رفتم اون سمت تخت و پرده ها رو کشیدم کنار.اسفالت خیابون از رطوبت بارون،سیاه تر از قبل شده بود و مردم با چتراى رنگیشون تو پیاده روها قدم میزدن.تکون خوردن برگاى درختا نشون میداد هوا هنوزم بارونى و سرده.
رومو برگردوندم که برم لباسامو بپوشم ولى بین پتوهاى روى تخت صورت لوهانو دیدم که چشماشو بسته بود و نور افتاب افتاده بود روى پلکاش.سریع پرده رو به حالت اولش برگردوندم و رفتم کنار تخت دستمو اروم کشیدم رو گونه هاى نرم و سفیدش.با لبخند روى تخت نشستم و یکم پتو رو کشیدم پایین تر که عرق نکنه.انگشتامو بردم لاى موهاش و نوازشش کردم..هیچ وقت امکان نداشت به این اتفاق خوب زندگیم نگاه کنم و لبام به لبخند باز نشن حتى وقتى ازش دلخور یا عصبى باشم بازهم اون مظلومیت و زیبایى دوست داشتنى چهرش این اجازه رو بهم نمیده که همیشه از خشونتم استفاده کنم
به ساعت روى دیوار که یک ربع بعد از یازده رو نشون میداد نگاه کردم و از جام بلند شدم تا لباسامو بپوشم.حولمو دراوردم و شلوارمو پام کردم.یه تیشرت گرفتم دستم و رفتم جلوى اینه چرخ کوتاهى زدم که باعث شد چشمم روى خراشاى کوچیک کمر و کتفم بیوفته.با خنده سرى تکون دادم و تیشرتمو پوشیدم.این دفعه یادم باشه از قبل بهش بگم ناخوناشو کوتاه تر کنه.
کت بلندم روى تخت بود.پوشیدمش و به خودم تو اینه نگاه کردم.در حین صاف کردن یقه ى کت،رفتم سمت تخت و پیشونیشو بوسیدم ولى همون طور بهش خیره موندم.یه هو مژه هاش تکون خوردن و چشماش یکم باز شد.دوباره چشماشو باز و بسته کرد و گفت:عافیت باشه اخمو
دستمو کشیدم روى گونش و گفتم:خوابت میاد؟
پلکاشو مالوند و گفت:خوابم نمیومد…با این هوا خوابم گرفت
-پس تا من بیام خوب استراحت کن
سرشو تکون داد.از جام بلند شدم و خواستم برم سمت در که صدام کرد:سهونا
-جونم؟
لوهان:همین جورى میخواى برى؟
برگشتم سمتش:چطور مگه؟
لوهان:موهات خیسن بشین خشکشون کن
-اها نه اون موردى نداره
لوهان:سرما میخورى
-حواسم هست…چیزى نمیخواى؟
لوهان:نه..پس شیشه هاى ماشینو پایین نکش
-خیله خب…خدافظ
چشمکى زدم و از اتاق خارج شدم.سوئیچو برداشتم و خواستم خونه رو ترک کنم که دوباره برگشتم سمت یکى از خدمتکارا و گفتم:یه لیوان شیرقهوه ى گرم ببر بالا…ولى نیم ساعت دیگه
تعظیم کوتاهى کرد:بله اقاى اوه
-آآآ راستى…هر وقت کارتون تموم شد میتونین برین ولى شیرقهوه رو فراموش نکن باشه؟
خدمتکار:چشم حتما
سرى تکون دادم و از خونه خارج شدم.همون طور که به سمت ماشین میرفتم گوشى لوهانو از تو جیبم دراوردم و شماره ى بکى رو گرفتم:سلام لولو
-صبح به خیر…
بکى:اا سهون…سلام…صبح توئم به خیر..واسه امروز اماده این یا زنگ زدى بگى جازدین؟
-مگه عقلمو از دست دادم که مکانشو خودم دستور بدم درست کنن و بعد جا بزنم؟
بکى:پس چى شده؟لوهان طوریش شده؟
-خواستم بگم…برو سر بزن ببین همه چى مرتبه یا نه.قرار بر این بود که تا ساعت ده کارشونو تموم کنن
بکى:گفتى ساحل کجا؟خیلى دور نیست که؟
-نه برو سر بزن حتما هم بگو از طرف من اومدى
بکى:خیله خب ولى … چرا این همه خرج کردى تو ساحل؟اونم با این بارون..فقط یه بازیه
-نه…میخوام تو این بازى یه چیزیو براى همیشه مال خودم کنم
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت کمپانى.بکى با لحن تعجب برانگیزى گفت:چى؟من منظورتو متوجه نمیشم
-باید کمکم کنى بک
بکى:باشه ولى..اتفاقى افتاده؟
-هنوز نه…اما اگه طبق نقشه اى که میگم پیش بریم،اتفاقات خوبى میوفته…

لوهان

با صداى در اتاق چشمامو باز کردم..انگار قسمت نیس امروز من بخوابم.با کلافگى پتو رو زدم کنار و نشستم:بیا تو
در باز شد و یکى از خدمتکارا در حالى که یه سینى رو دستش بود وارد اتاق شد.اومد سمت من و لیوان توى سینیو گذاشت روى میز:این چیه؟
خدمتکار:اقاى اوه دستور دادن براتون بیارمش..
-مگه…هنوز نرفته؟
خدمتکار:نیم ساعت پیش قبل از اینکه برن گفتن
-خیله خب..میتونى برى
تعظیم کرد و از اتاق خارج شد.بلند شدم لیوانو گرفتم دستم..ازش بخار بلند میشد پس معلومه خیلى گرمه.رفتم کنار پنجره و پرده رو زدم کنار.هنوزم داشت بارون میومد.با اینکه کمتر از قبل شده بود ولى هنوز بوى نم و خاک توى خیابونا پیچیده بود.لیوانو نزدیک لبام بردم و ازش یکم چشیدم..نوشیدنى مورد علاقمه!با لبخند گرمى روى تخت نشستم و یه نفس همشو خوردم که یه هو در باز شد.
لیوانو اوردم پایین و به خانوم مین که نفس نفس میزد نگاه کردم:چیزى شده؟
سرشو تکون داد:خانوم…خانوم اوه اینجان…گفتن هرچه سریع تر…صداتون کنم
از تعجب بلند شدم و لیوانو کوبیدم رو میز:کى؟
خانم مین:گفتن وقت ندارن ولى حتما باید شما رو ببینن
-الان کجاست؟
خانم مین:روى پشت بوم منتظرتونن
اب دهنمو قورت دادم و سرمو تکون دادم:خیله خب…باشه
تعظیم کوتاهى کرد و از اتاق خارج شد…هزاران فکر تو یه لحظه اومد سراغم..عذرخواهى؟دعوا؟بحث؟اشتى؟شرمندگى؟اجبار به جدایى؟چى میخواد بگه؟چرا حالا اومده؟بعد از پنج ماه و فقطم میخواد با من صحبت کنه..اونم فورى
از رو در رو شدن باهاش نمیترسیدم چون دیگه اون روحیه ى سست و انعطاف پذیر قبل رو نداشتم..فقط میترسیدم بلایى سرم بیاره که دیگه نشه جبرانش کرد..دفعه ى پیش به قصد کشتنم با ماشین زد بهم پس حتما این دفعه قراره جسدم از پشت بوم بیاد پایین
..نه…نباید بزارم اتفاقى بیوفته..به هیچ وجه نه به حرفاش اهمیت میدم و نه میزارم اسیبى بهم برسونه..
یه سویشرت تنم کردم و سوار اسانسور شدم..براى چى برگشته براى چى؟این که قصدش معذرت خواهى کردن باشه اصلا با عقل جور درنمیاد.پس چى میخواد بگه؟
فقط امیدوار بودم نخواد بازم دخالتى توى زندگیمون کنه …
رسیدم جلوى در.نفس عمیقى کشیدم..سرعت ضربان قلبم لحظه به لحظه میرفت بالا..دستمو گذاشتم رو در هلش دادم و با اخم وارد پشت بوم شدم…سرمو چرخوندم تا پیداش کنم…هرلحظه میترسیدم یکى از پشت بهم حمله کنه..از اون زن هیج چیزى بعید نیست
کنار آلاچیق ایستاده بود و به پایین نگاه میکرد.نفس بلندى کشیدم و قدم برداشتم سمتش.قطرات بارون به موها و بدنم میخوردن و خیسم میکردن ولى برام مهم نبود فقط میخواستم قبل از اومدن سهون بفرستمش بره..از صداى برخورد کفشام به زمین بارون خورده روشو برگردوند سمتم:اوه….اومدى؟
با کسى که کنارش بود و براش چتر رو نگه داشته بود رفت داخل آلاچیق نشست و گفت:بیا اینجا
اون شخص از آلاچیق خارج شد و یه گوشه اى ایستاد.هرچقدر سعى میکردم اخمم رو از بین ببرم بى فایده بود چون چندلحظه بعد بدون اینکه حواسم باشه روى صورتم ایجاد میشد.رفتم داخلش ایستاد و گفتم:گوش میدم
بدون اینکه نگاهم کنه به رو به روش اشاره کرد و گفت:بشین
از روى حرص نفسمو از بین دندونام دادم بیرون و رفتم جلوش نشستم.هنوزم ترس از اینکه کسى بخواد با چاقو یا هر چیز تیزى بزنه به سرم توى وجودم بود و ازارم میداد..
پاشو انداخت رو پاش و گفت:فکر کنم خودت متوجه شده باشى که موضوع حرف زدن امروزم به خاطر عذر خواهى از تو نیست…چون کارى نکردم که بخوام در اضاش ازت معذرت بخوام..
پوزخندى زدم و گفتم:نیازى هم به شنیدن معذرت خواهى از کسى مثل شما ندارم
سرشو تکون داد و گفت:پنج ماه گذشته اصلا به اینجا برنگشتم…تقریبا از همون روزى که پسرم به خاطر تو بهم بى احترامى کرد و تو روم ایستاد سئولو ترک کردم..قصد نداشتم برگردم..به هیچ وجه..سهون هم مثل هانى منو کنارگذاشت.جفتشون بچه هاى منن ولى هیچ کدومشون من رو مادر خودشون نمیدونن.یکى بچشو از من قایم میکنه اون یکى زندگیشو…
نفس عمیقى کشید و ادامه داد:نیومدم ترحم جمع کنم…بحث من سر چیز دیگه ایه..همون طور که گفتم امروز براى عذرخواهى اینجا نیستم و نمیخوام سهون هم متوجه اومدن من بشه پس حرفى بهش نزن…دوسال پیش زندگیاتونو جدا کردم..ازهم روندمتون ولى باز اومدین سمت هم…چندماه پیش خواستم با تصادف و سستى و بى پناه بودن از سهون جدات کنم اما بازهم نشد..به هر نحوى خواستم به سهون بفهمونم با یه دختر خوشبخت میشه مخصوصا این که اون دختر از خانواده ى خودمون باشه…براشون مراسم نامزدى گرفتم…کلى مهمون..کلى هزینه..کلى تدارک..اما با یه نقشه فرار کردین…از هر راهى جلوشو گرفتم،یه راه دیگه پیدا کرد تا تو رو داشته باشه…درست مثل چندسال پیش که هانى و شوهرش منو نادیده گرفتن،سهون هم منو نمیبینه…پس دلیلى نمیبینم انقدر درگیر ادمى باشم که بهم اهمیت نمیده…پدرش سادست و با من همکارى نمیکنه ولى من نمیتونم این وضعو تحمل کنم و چیزیو ببینم که ازارم میده
دستامو مشت کردم..هنوز از حرفاش سر در نمیاوردم نکنه نقشه ى جدیدى داره؟
به دستاى مشت شدم نگاهى انداخت و گفت:نترس…دیگه اعصاب و وقت در افتادن با شماها رو ندارم چون میدونم هرکارى کنم بى فایدس…سهون ادمى نیست که به اون چیزى که میخواد نرسه…از این بابت که تا اخر پیش هم میمونین خیالت جمع باشه چون خیال جدا کردنتون رو ندارم…همچنین خیال ندارم دیگه جلوى چشمام ببینمتون…نه تو…نه سهون!نمیتونم ده سال دیگه رو پیش بینى کنم اما امروز اومدم بگم که…به اون پسره بگو دیگه منو نخواهد دید!
بلند شد و با بغضى که سعى در پوشوندنش داشت گفت:جونا…بریم
همون مرد اومد و چتر رو براش باز کرد.بدون هیچ حرفى رفتن سمت در که یه هو ایستاد و گفت:راستى…
از جام بلند شدم…انرژى بهت زایى که از حرفاش به وجود اومده بود نمیذاشت کلمه اى حرف بزنم.مامانش دستشو برد داخل جیبش و یه کلید از توش دراورد:این همونیه که همیشه باهاش میومدم اینجا…ولى فکر نکنم دیگه بهش نیازى باشه
کلیدو انداخت رو زمین و با همون اقتدار همیشگى راه افتاد سمت در و چندثانیه ى بعد از جلوى چشمام محو شد…
نمیدونستم از خوشحالى باید گریه کنم یا بخندم…حتى نمیدونستم چند دقیقه است که توى اون وضعیت ایستادم و به در نیمه بسته نگاه میکنم…
این بهترین خبرى بود که میتونستم امروز بشنوم..باید به سهون بگمش…باید بگم ولى..اون خواست که نگم!
از الاچیق خارج شدم و با قدماى اروم رفتم زیر بارون..خم شدم روى زانوهام نشستم و کلیدو گرفتم توى دستم.همین که خواستم بلند شم در با شدت زیادى باز شد و صداى سهون تو کل فضا پیچید:لوهــــان
با دیدنم روى زمین اومد سمتم و شونه هامو گرفت:خوبى؟حالت خوبه؟چیزیت که نشده ها؟
تا حالا انقدر از دیدنش خوشحال نشده بودم…با ایده ى “براى همیشه با هم بودن” که تازه توى ذهنم ایجاد شده بود انگار دیدم نسبت بهش عوض شده بود.انگار تازه این حس مالکیت داشت پررنگ تر میشد.سهون که از سکوتم عصبانى شده بود با صداى بلند گفت:چرا حرف نمیزنى لوهان؟اون چى بهت گفته؟نکنه باز افکار تو رو نسبت به من تغییر داده ها؟
سرمو اروم تکون دادم:این دفعه اگه خودتو بکشیم نمیرم لوهان فهمیدى؟شده به زور نگهت میدارم اما نمیزارم با افکار زودگذر و تخریب کنندت زندگیمونو نابود کنى
بازم حرفى نزدم..کلمه به کلمه ى حرفاش بهم حس خوب میدادن.دوست داشتم بازم بشنوم:لوهان..یه کلمه حرف بزن بگو چى بهت گفته؟چرا حرف نمیزنى؟دوست دارى بیشتر از این عصبیم کنى؟د حرف بزنننن
دستمو گذاشتم رو گونش:چرا…همه جات انقدر خیسه
سهون:جواب منو بده لوهان
-تو این بارون تا اینجا رو پیاده اومدى؟
سهون:دارم کنترلمو از دست میدم…بگو چى بهت گفته
-مگه بهت نگفتم با موهاى خیس نرو بیرون؟اون وقت تو تمام راهو دویدى؟اگه سرما بخورى…
وسط حرفم دستشو گذاشت زیر چونم و گفت:لوهان انقدر اذیتم نکن…چرا چیزى نمیگى؟
-از کجا فهمیدى اون اینجا بوده؟
سهون:مین گفت..ولى خیلى دیر..دیگه اینجا نیست که باهاش…
نذاشتم جملش رو کامل کنه و دستامو دور بدنش حلقه کردم.سرمو گذاشتم روى سینش…قلبش به شدت تند میزد.لبخند زدم و گفتم:دیگه لازم نیست نگران باشى سهون
سهون:این وضعیت تو بیشتر نگرانم میکنه
-نه…دیگه نباید حتى بهش فکر کنى…اون رفته 
سهون سرمو توى بغلش گرفت و موهامو نوازش کرد.با پوزخندى گفت:برمیگرده
سرمو تکون دادم:مطمئنم که برنمیگرده…مطمئنم..
از بغلش اومدم بیرون و رفتم سمت در:الانم بلند شو برو یه دوش اب گرم بگیر تا سرما نخوردى…باید اماده شیم بریم همون جایى که…
یه هو از پشت بغلم کرد و چونشو گذاشت روى شونم.صورتشو به صورتم مالوند و گفت:مرسى که خوبى..مرسى که حالت خوبه…مرسى که هستى
دستمو کشیدم روى دستاش:من باید از تو ممنون باشم که با رفتارات به مامانت نشون دادى واقعا منو میخواى..اون زنى نبود که با حرف و دلیل و بهوونه قانع بشه اما تو با رفتارات اینو بهش فهموندى
بوسه اى روى گونم گذاشت و دستاشو از دورم باز کرد:با این حرف زدنات…بریم پایین..نمیدونى چه فکرایى که به سرم نزد تا برسم..هرلحظه احساس میکردم یه بلایى سرت اومده
-دیگه این نگرانیا و ترسا وجود ندارن…خبر از این خوشحال کننده تر نشنیده بودم!واقعا خوشحام از اینکه خودش فهمید سعى و تلاش براى جدا کردن ما از هم،بى فایده س
دستاشو فشردم و با هم رفتیم طبقه ى پایین.سهون دوش کوتاهى گرفت و بهش یه ابمیوه طبیعى دادم تا سرما نخوره..
_________
براى بار اِنُم از اتاق لباسا خارج شدم و رفتم تو اتاق خودمون.سهون دست به سینه و با کلافگى رفت و امدمو نگاه میکرد:تموم نشد؟
به لباسایى که انتخاب کرده بودم براى امروز نگاهى انداختم و گفتم:به نظرت این خوبه؟یک کلام بگو کجا میریم که انقدر تو این موقعیت دست و پا نزنم
سهون:بهت گفتم که
-فقط گفتى دو دست لباس بردار
سهون سرشو تکون داد و اومد سمتم.از بین لباسایى که روى تخت پخش کرده بودم دو دست برداشت و انداخت تو یه پلاستیک:حالا بریم؟
پلاستیکو ازش گرفتم و گفتم:فکر کنم یه ثانیه دیگه دیر کنیم بکى کلمونو میکنه
سهون:پس عجله کن
-ماشین چى؟مگه تو شرکت جا نذاشتیش؟
سهون:گفتم برام اوردنش..بریم
رفتیم پایین سوار ماشین شدیم.وسایلمونو گذاشتم صندلى عقب و صاف سرجام نشستم:نمیگى کجا میریم؟
سهون:نه
-یه راهنمایى
سهون:اصلا
-خب من الان چیکار کنم؟
سهون:نمیدونم…اهنگ گوش کن
-پوووف…زنگ میزنم به کاى
دستمو گذاشتم رو جیبم:ااا گوشیم..موبایلم نیست
یه هو سهون دستشو دراز کرد سمتم و گفت:بیا…گوشی نداشتم جبور بودم ازش استفاده کنم
موبایلمو ازش گرفتم:اشکالى نداره
شماره ى کاى رو گرفتم و گذاشتم رو بلندگو.بعد از چندتا بوق جواب داد:بله؟
-سلام جونگین
کاى:لوهان!سلام خوبى؟اون دایى بى معرفت خوبه؟
سهون:خوبه هفته پیش باهم بیرون بودیم
کاى:رو بلندگوئه؟
-اره…ته او چطوره؟
کاى:خوابیده…اصن از صبح یه سره خوابه فکر کنم معجزه شده
با خنده پرسیدم:هانى کجاست؟
کاى:خدمتکارا رو انداخته بیرون افتاده به جون خونه..این همه به خودش سختى میده اون وقت دو سال دیگه من باز دختر بخوام میگه نه سخته…هوى سهون…خواهرت بهوونه اورد خودت راضیش میکنیا
سهون:حالا دختر نداشته باشى چى میشه؟
کاى:دوست ندارم بابا باشم اگه دخترم به این اسم صدام نکنه
نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر خنده.کاى:چته؟
-هیچى جملت خیلى تاثیرگذار و بامزه بود
کاى:شما کجایین؟
سهون:داریم میریم دریا
برگشتم سمتش:اااا لو دادى..داریم میریم دریا
سهون با خنده نیم نگاهى بهم انداخت:خب دیگه میخواستم حالتونو بپرسم.کار ندارى؟
کاى:نه…آها..از دریا یکم صدف جمع کنین بیارین براى ته او
-میزاره دهنش
کاى:صدف بزرگ بیارین باهاشون بازى میکنه من حواسم هست
-خیله خب کارى ندارى؟
کاى:نه خوش بگذرونین…خدافظ!
تماسو قطع کردم و گوشى رو انداختم رو داشبورد:چه شانسى اوردیم بارون قطع شد
سهون:اره میترسیدم برناممون خراب شه
-کدوم برنامه؟
سهون:همین دیگه…همین عکس بردارى و اینا…
-اها
دستمو بردم سمت ضبط و صدا رو بلند بلند کردم.تا وقتى برسیم انقدر اهنگ خوندیم و داد زدیم که انرژیمون ده برابر قبل شد.تقریبا یک ساعت بعد رسیدیم.سهون ماشینو پارک کرد و گفت:پیاده شو
-چرا انقدر خلوته؟این پارکینگ همیشه پر بود الان جمعا ده تا ماشین هم نیست
سهون:مگه بده؟مزاحم کمتره…برو پایین
از ماشین پیاده شدم و وسایلمون رو از پشت برداشتم:بیا دیگه
سهون:تو برو من یه چیزى از صندوق برمیدارم میام
-بکى هست؟
سهون:اره فک کنم
-از کجا برم اخه؟
سهون:از پشت اون ساختمون بلنده برو تو محوطه ى اون مجموعه که دورشو پوشوندن..
-ورودى نمیخواد؟
سهون:نه برو
ابروهامو انداختم بالا و رفتم سمت یکی از اون مجموعه تفریحیا.بکهیون رو دیدم که کنار ماشین ایستاده بود و با دوربینش ور میرفت.یواشکى رفتم پیشش و از پشت زدم بهش:ووو
یه هو پرید و برگشت سمتم:واى…روانى…چتههه
خندیدم و دستمو بردم جلو:چطورى
زد رو دستم و لباشو از روى عصبانیت جمع کرد:خوبم..شما چرا انقدر دیر کردین؟یه ساعته اینجا منتظرتونم
-چانیول نیست؟
بکى:بود ولى کار داشت رفت…سهون کجاس؟
برگشتم به پشتم نگاه کردم که ببینم اثرى ازش هست یا نه ولى هنوز نیومده بود:نمیدونم…گفت یه چیزى میخواد از صندوق بر داره و بیاد
رومو برگردوندم سمت بکى و گفتم:حالا چه نقشه اى واسه ما دارى؟
بکى با ذوق از داخل ماشینش یه پوشه دراورد و چندتا برگه نشونم دادم.روشون چندتا ژست از خودش کشیده بود و انصافا قشنگ بودن اما خجالت میکشیدم جلوى دوستم بخوام همچین کارایى کنم..اونم با سهون
بکى زد به دستم و گفت:چطوره؟
-قشنگه اما…من پسرم…این حالتاش مال دختر پسراس
بکى:اینکه تو برى پشت سهون و وسط اب باشین و در حال خندیدن باشین مال دختر پسراس فقط؟
-این یکى چى؟حتما اونى که کنار صدفا دراز کشیده منم و اونیم که رو قرار گرفته و صورتش مقابل صورتمه سهونه
بکى:فقط صورتاتون معلومه و دریاى پشت سرتون که محوه و زمینه عکسو درست میکنه..بعدم قرار نیست تو عکساتون بخندینا مخصوصا اونایى که خیلى تو همین مگر اینکه خودم بگم یها لبخند بزنین
به یکى از عکسا اشاره کردم و گفتم:اینو دوست دارم…قشنگه
تو اون عکس جفتمون باید به هم نگاه میکردیم ولى خودمون سیاه بودیم و دریاى پشتمون و غروب افتاب بیشتر معلوم بود..
بک:اا سهون اومد..بریم
با تعجب سرمو بردم بالا:بریم؟مگه همین جا عکس نمیگیریم؟
بکى:نه..بیا
ماشینو قفل کرد.سهون بهمون پیوست و با هم رفتیم به سمت محلى که میگفتن.همون طور که به شناى زیر پام نگاه میکردم یه هو انگشتاى سهون لا به لاى انگشتام قفل شد.به دستامون نگاهى انداختم و سرمو بردم بالا.سهون با اخم و لبخند کمرنگى یه بوسه ى کوتاه و سریع روى صورتم گذاشت.چشمام گرد تر شد:قراره تو دریا غرقم کنى؟
سهون:هوم؟
-سابقه نداشت یه هو محبت بورزى اخه..
کوتاه خندید و دستمو بیشتر فشرد دوباره خم شد کنار گوشم گفت:مال خودمى پس هروقت دلم بخواد انقدر بهت محبت میکنم که از تعجب زبونت بند بیاد
لبخند زدم و با شونم زدم به بازوش:دیوونه
بک:معاشقتون تموم شد بگین این درو باز کنن
-چرا در اینجا بستست؟همیشه باز بود که
سهون:من الان میام
دستم رو ول کرد و رفت سمت اتاقک کوچیکى که همون اطراف وجود داشت.یکى از ابروهامو انداختم بالا:امروز خیلى مشکوک شده
بکى حرفى نزد.برگشتم سمتش و گفتم:توهم خیلى مشکوکى..اینجا چرا انقدر خلوته؟چرا این در بستست؟اصلا اینجا کجاست؟
بکى:انقد فک نزن خودت میبینى
-پس دستاتون تو یه کاسه ست
بکى:یه چیزى تو همین مایه هایى که گفتى
سهون دویید سمتمون و دستشو گذاشت پشتم:بریم..الان درو باز میکنه
در اروم رفت کنار.وارد محوطه شدیم و در،دوباره با همون سرعت ارومش بسته شد.از یه راهروى کوچیک ک دیواراش رو درخت و سقفش رو برگ و گل تشکیل میدادن رد شدیم.با ورودمون به اون محوطه از تعجب نفسم بند اومده بود…دقیقا همون جورى که سهون گفته بود..نمیدونستم باید چی بگم یا چیکار کنم..ضربان قلبم تنظیم شده بود با مردمک چشمم…به هر طرف که نگاه میکردم تند تر میزد
یه قدم کوچیک برداشتم به سمت جلو…جایی که ما وایساده بودیم با هفت هشت تا پله به ساحل میرسید و روى تمام اون پله ها شمع هاى کوچیک و بزرگ چیده شده بود.دور همه ى نرده ها ریسه هاى لامپ کوچیک و رشته هاى گل و برگ بود.ساحل این قسمت از همه جا تمیز تر بود و به جز ما هیچ کس دیگه اى وجود نداشت.حتى چیدمان صدفاى ساحل هم از همه جا مرتب تر بود.
گلدوناى بزرگ و پر از گلاى رنگى دورتا دورمون رو پوشونده بود و بوى مس-ت کننده ى اون محوطه هوش از سر ادم میپروند..انقدر زیبایى اون محوطه زیاد بود که حتى اگه سعى هم میکردم نمیتونستم عیب و نقصى پیدا کنم…
چشمام با هربار چرخیدن،تار تر میشدن و لرزش قلبم بیشتر!چندبار پلک زدم تا بغض و اشکام از بین برن.باورم نمیشد یهون به خاطر من همچین کارى کرده باشه.پس حتما به همین خاطره که انقدر اینجا خلوته
با بهت و چشمایى که از شوق و خنده کنارشون چین افتاده بود برگشتم سمت سهون.قدم برداشت سمتم و به اطراف نگاهى انداخت:چطوره؟خوب شده نه؟
با خنده ى بریده و نصف نیمه اى گفتم:من…من نمیدونم الان چی باید بهت بگم..اینجا خیلى قشنگه سهون…خیلى
سهون:خوشت میاد؟
سرمو تکون دادم:مگه میشه خوشم نیاد
سهون:اون بغضتو پاک کن و بیا اینجا ببینم
دستاشو باز کرد و بهم اشاره کرد.با قدمایى که اول اروم بودن اما یه هو تند شدن دوییدم سمتش و دستامو محکم دورش حلقه کردم.انقدر با سرعت اینکارو کردم که نزدیک بود بیوفته ولى تعادلشو حفظ کرد و با خنده دستشو گذاشت پشتم:دیدى بهت گفتم یه کارى میکنم که از این به بعد اشکهات از روى خوشحالى باشن؟
صورتمو توى گردنش فرو کردم و بوى تنش رو به ریه هام کشیدم:مرسى که قولت رو حفظ کردى سهون مرسى
لباشو اورد کنار گوشم و گفت:بچه نمیخوام تنهات بزارم که…بکى هم اینجاستا
-چطورى این جا رو این جورى کردى؟چطور تونستى انقدر این جا رو زیبا کنى؟
سهون:زیبا؟من که جز تو اینجا زیبایى دیگه اى نمیبینم
سرمو از توى گردنش اوردم بیرون و با چشماى مرطوب به چشماى خمار و فوق العادش نگاه کردم:نمیدونم چى بگم سهون!
دستامو از دور بدنش جدا کرد و توى دستاش گرفت:بیا بریم هوم؟
سرمو تکون دادم:بریم
لبامو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین.دستامو از توى دستاى سهون دراوردم و رفتیم پیش بکى که داشت دوربینش رو اماده میکرد.سرشو اورد بالا و با دیدن من خندید:منم اگه جاى تو بودم همین عکس العملو داشتم…شاید بیشتر…اینجا واقعا خیلى قشنگه
منم خندیدم و نفس عمیقى کشیدم:حالا…ما باید چیکار کنیم؟
بکى:طرحا رو که دیدین.برین هرکارى میخواین بکنین من عکسم رو میگیرم
سهون دستشو زد پشتم:بریم…اون اشکاتم پاک کن
کتمو دراوردم و دوییدم سمت دریا.سهون جا خورد و داد زد:ااا لوهان…یاااا لوووو
با تمام توان دویدم.شناى گرم و نرم زیر پام و بادى که به صورتم میخورد حس ازادى بهم میدادن..حس پرواز!
یه هو گرماى سهون کنارم حس کردم که داشت میدویید.وایسادم و خواستم حرفى بزنم که دستاشو گذاشت زیر پام و بلندم کرد منو انداخت رو کولش.با خنده زدم به پشتش:یااا
سهون:حرف نباشه
رفت توى اب و تا جایى که اب به زانوهاش برسه رفت جلو.صداى داد بکى رو شنیدیم که میگفت برگردیم سمتش.سهون برگشت و برحسب اون ایده هایى که بکى داد بیشتر از بیست-سى تا عکس گرفتیم.
جفتمون خیس خالى شده بودیم و انقدر توى اب تقلا و حرکت کردیم که انرژیامون از بین رفته بود.عکساى توى ساحلمون رو هم گرفتیم تقریبا ساعت هشت-نه شب شد که رفتیم تا لباسامون رو عوض کنیم.با دوشى که همون اطراف بود بدنتمون رو اب زدیم و نیم ساعت بعدش رفتیم براى شام
یه میز بلند که دورتا دورش رو بادکنکاى مشکى و قرمز بلند گرفته بود و  روش پر از غذا بود و دوتا مجسمه ى ظریف و بلند هم دوطرفش بود که روى دستاشون شمع روشن بود.رو صندلیم نشستم و با دهن باز گفتم:چه خبره؟مگه من گاوم؟
سهون:دور از جون گاو
یه چنگال برداشتم و به سمتش نشونه گرفتم:یااا
سهون نشست رو به روم و به دستاش شاره کرد بشینم:از این کارا نداریما
صاف نشستم و دستمو بردم تو موهام دادمشون عقب.چنگال و چاقو رو برداشتم و چیکن رو به روم رو تیکه تیکه کردم و یه تیکشو گذاشتم دهنم:بکى کجاست؟شام نمیخوره؟
سهون:چانیول اومد دنبالش…رفته لباساشو عوض کنه و دوربینشو بزاره تو ماشین..شامشم ما داشتیم لباس میپوشیدیم خورد
-اهان…
سهون:غذاش چطوره؟خوش مزست؟
-نه
با چشماى گرد و چنگالى که جلوى دهنش خشک شده بود گفت:خوشمزه نیست؟
-فوق العادست
یه هو چشماش بى حالت شد و غذاشو گذاشت دهنش:دیوونه

خندیدم:سهونا…
سهون:جونم؟
دوباره نگاهمو دور و اطراف چرخوندم:واقعا چطور تونستى اینجا رو انقدر قشنگ در بیارى…اونم با اون بارونى که فقط یک ساعت قبل از اومدنمون قطع شد
سهون:راستشو بخواى واقعا کار سختى بود…اگه انگیزشو نداشتم این کارو نمیکردم…همه میدونستن که اگه اوه سهون یه روزى عاشق بشه همه ى زندگیشو براى اون فرد میزاره..من ثانیه به ثانیه ى زندگیم برنامه ریزى شده و با اهمیته پس وقتى براى کسى زمان میزارم،یعنى اون شخص از من و زندگیم برام مهم تره!
لبخند زدم و لبمو گاز گرفتم:خیلى خوشحالم از این بابت که اون شخص منم
سهون:منم خوشحالم…نمیدونم اگر کس دیگه اى هم جاى تو بود من این کارو براش میکردم یا نه چون انگیزه اى که تو حتى براى نفس کشیدن توى من به وجود میارى رو هیچ کس دیگه اى نتونسته بود به وجود بیاره
-حرفات…خیلى دوسشون دارم
سهون:حتى حرف زدن رو هم تو یادم دادى
سرمو انداختم پایین و بقیه ى غذامو خوردم.تقریبا یک ربع-بیست دقیقه ی بعد غذامون تموم شد.با دستمال دور لبم رو پاک کردم بلند شدم:خب…برنامه چیه؟

سهون:الان باید…

وسط حرفش بکی و چانی با یه جعبه که بهش بادکنک کوچیکی وصل بود اومدن تو:سلـــام

-ااا چان

چانی:سلام لولو

بهش دست دادم و گفتم:تو چرا اصلا نبودی؟

چان:کار داشتم مجبور بودم برم.خوش گذشت؟

-خیلی

سهون جعبه رو از بک گرفت و گفت:خب دیگه…کم کم برین تا جاده خطرناک تر نشده.

چان:شما نمیاین؟

سهون با لبخند کمرنگی گفت:چرا…

سهون نگاهی به بکهیون انداخت که یه هو از هپروت اومد بیرون و گفت:آآآ…خیله خب دیگه…ما رفتیم

دستشو انداخت دور گردن چان:بریم؟

چان:من و تو کنار دریا عکس نگیریم؟

بکی:فکر خوبیه درازم…بریم

براشون دست تکون دادم:خوش بگذرونین

در همون حال که داشتن میرفتن بکی دست تکون داد و گفت:همچنین

با تعجب برگشتم سمت سهون:مگه ما الان برنمیگردیم؟

سرشو تکون داد:نگو که بازم میخوای سوپرایزم کنی

با لبخند کمرنگ و آرامش خاصی اومد دستمو گرفت و کشید سمت خودش.از پشت بغلم کرد و دستاشو دورم حلقه کرد.منم لبخند زدم و دستامو روی دستاش گذاشتم و نوازشش کردم…منظره ی رو به رومون شامل یه دریای آروم با فانوسای کوچیکی بود که روش شناور بودن و چشم رو نوازش میکردن.همون طور که دست سهون رو بین دستام گرفته بودم گفتم:امروز فوق العاده بود سهون…تک تک خوشیام رو به تو مدیونم…

سهون:اره امروز روز خوبی بود…چون باعث شد به خودم بیام و برای حتی یک لحظه داشتنتم خوشحال باشم…وقتی مین بهم زنگ زد و گفت مامانم داره باهات حرف میزنه…هزارتا فکر ناجور به سرم زد…یه لحظه دنیام رو بدون تو تصور کردم…و نمیدونی چه دنیای گند و به درد نخوری بود…

صورتش رو به صورتم زد و گفت:دیروز که اون مرد به خودش اجازه داد خودشو بهت بکوبه یا باحرفاش آزارت بده…قلبم خیلی فشرده شد…اینا همش تقصیر خودمه چون باید کاری میکردم که همه بدونن تو مال اوه سهونی و فکر کنم حالا خیلی دیره…حق با بکی بود…باید یه چیزی وجود داشته باشه که حس مالکیت این بین رو نشون بده

اب دهنم رو قورت دادم و سرمو برگردوندم سمتش.سهون ازم جدا شد و از توی جعبه ای که چانی و بکی اورده بودن یه جعبه ی شیشه ای کوچیک تری درآورد…دستمو گذاشتم جلوی دهنم:سهونا…

جلوی پام زانو زد…قلبم داشت توی دهنم میزد.حتی به زور نفس میکشیدم

سهون جعبه رو باز کرد و از توش یه حلقه ی نقره ای درآورد.با لبخند به چشمام زل زد و گفت:بلد نبودم به شیوه ی خاصی این کار رو انجام بدم اما…فکر کنم همین روش ساده هم این روزا خودش خاص باشه

لبخندش عمیق تر شد و بعد از مکث کوتاهی گفت:لوهان…میشه برای همیشه…مال من باشی؟

لبامو گاز گرفتم.واقعا نمیتونستم جلوی اشکام رو بگیرم.سرمو تکون دادم و دستمو بردم جلو.سهون حلقه رو گذاشت توی انگشتم و دستمو گرفت…بلند شد و روی دستم بوسه ای گذاشت

با اون یکی دستش اشکم رو پاک کرد  و گفت:نمیخوای حلقه ی من رو بدی بهم؟

همون طور که اشک از چشمام میومد سرم رو تکون دادم.حلقه رو از داخل جعبه درآوردم و گذاشتم توی انگشتش..دستاشو گذاشتم روی لبام و روشون بوسه های عمیق و ارومی گذاشتم.به چشماش نگاه کردم و گفتم:دیگه دوستت ندارم سهون..من واقعا عاشقتم

بین بازوهاش جام داد و با انگشتای کشیده و خوش فرمش موهام رو نوازش کرد:منم همین طور لوهان…باید از ته قلب ممنون خدا باشم که با یه تشابه صدای کوچیک…باعث شد تو رو پیدا کنم

سرمو از روی گردنش بلند کردم و به چشماش نگاه کردم..ثانیه به ثانیه ی اون لحظات رو توی ذهنم ثبت کردم..انقدر همه چی شیرین و فوق العاده بود که باورم نمیشد بیدارم و این یه رویا نیست…سهون یک لحظه هم نگاهشو ازم برنمیداشت..چشماش رو روی تک تک اجزای صورتم چرخوند و زیر لب گفت:دوستت دارم

 

پایان

________________________________________________________________________________

خب خوبین؟روز اول چطور بود؟به همگی خوش گذشت؟

فکر کنم همتون فهمیدین که این یه پایان بود!اول بگم که خیــــلـــــی دلم برای اخرین اشکها و خواننده هاش تنگ میشه!همیشه وقتی یه فیک میخوندم و به اخراش میرسید عزا میگرفتم و هیچ وقت فکر نمیکردم در مورد فیک خودم هم همین حس رو داشته باشم ولی واقعا دلم براش تنگ میشه حتی همین الان دارم اشک میریزم!بیشتر از یک ساله که باهاش زندگی کردم و خیلیم طولانی شد!

از همتون خیلی ممنونم که کمکم کردین تا الان پا به پای فیک اومدین و خوشتون اومد!خیلی خوشحالم که هنوز این همه هونهان شیپر وجود داره  :rose: 

امیدوارم تو فیک های بعدی هم همین طور با من باشین خیلی همتونو دوست دارم اینو واقعا میگم!

و دلیل تاخیرمم خیلی چیزها بود.من واقعا میخواستم خوش قولی کنم و دیروز بزارم اما کلا یه تیکشو پاک کردم و دوباره نوشتمش که باعث شد طول بکشه الانم با شرایط خیلی داغونی آپش کردم!معذرت میخوام اگه اون جوری نشد که باید میشد…این روزای اخیر انقدر حالم بد بود که با یه روحیه ی مزخرفی فیکو مینوشتم..فقط امیدوارم خوشتون اومده باشه!

پی دی اف کامل فیک رو تا یکی دو ماه آینده میزارم کساییم که قسمتای یک تا پنجاه رو میخوان بهم ایمیل بدن….

[email protected]

خب دیگه تموم شد!اگه سوالی یا حرفی دارین همین جا بگین حتما بهش جواب میدم…و اینکه ارزوی سلامتی و موفقیت برای همتون دارم :)

The following two tabs change content below.

KimHan

Latest posts by KimHan (see all)