سلام دوستای گلم

خب قسمت اول زیاد اتفاقی نیفتاد

ولی نگران نباشید کم کم میفته تو مسیر اصلیش

قسمت دوم داسی رو براتون اوردم امید وارم مثل قسمت قبل دوسش داشته باشی

قسمت دوم :

اون سال من دوم دبیرستان بودم

همه تو مدرسه بخاطر سادگی و درسخونیم دستم مینداخت…خوشبختانه هیچ کدوم از این پدیده هایی که برای من تازگی داشت نمیتونست مانع درس خوندن من بشه و من همچنان موفق بودم

دوسال اخر دبیرستان با یکی از دوستام که از همه بیشتر به من نزدیک بود رابطه تنگاتنگی داشتم

اون منو دست نمیداخت و سادگیم رو به تمسخر نمیگرفت

جونگده توی چندتا از درساش نمرات کمی میگرفت وقتی اخر سال نزدیک شد از من خواست تا بهش کمک کنم و قرار گذاشتیم تا عصر ها به خونم بیاد چون من روم نمیشد برم خونشون…کمی تا حدودی خجالتی بودم

اولین روزی که جونگده به خونه ما اومد دیدم که با چه تعجبی دور بر خودشو نگاه میکنه

انقدر حواسش پرت بود که صدای منو نمیشنید

-سلام جونگده…حواست هست؟

– ها…چرا…سلام سلام

– بیا بریم اتاقم اونجا راحت تر میشه درس خوند

وارد اتاق که شدیم جونگده روی تختم نشست

-خب جونگده امروز چه درسیو کار کنیم؟

-از روی تخت پرید و اومد کنار من : لوهان اینجا خونه توعه؟!!!!!!

خندیدم : اره چطور؟

-اووووه پسر اینجا خیلی بزرگ…و قشنگه

دستی به سرم کشیدم : اره خیلی بزرگه جوری که من بعضی از اتاقارو یا یادم میره یا با هم قاطیشون میکنم

-لو پدر مادرت کجان؟!!

-من پدر مادرمو ندیدم…اونا…

جونگده منظورم رو فهمید و سریع گفت : ببخشید نمیخواستم ناراحت بشی

-نه ناراحت نمیشم دیگه عادت کردم

-یعنی اصلا اونارو ندیدی؟

-نه و گذشته رو براش تعریف کردم و با ناباوری گفت : یعنی همه این خونه برای توعه؟

-اره و فقط منو دایه و راننده پیرمون توش زندگی میکنیم

-هیییییییییم چه جالب

-خب شروع کنیم

-نههههههههههه خواهش میکنم منو ببر خونتونو بهم نشون بده قووووول میدم بعدش بیام درس بخونیم

از خواهشش خندم گرفت.بلند شدم و بردمش تا خونرو ببینه…اول بردمش حال و بادیدن مبلهایی که اونجا بود میزها و گلدان ها قابها و ظروف تزیینی و پرده هایی که کنار زده شده  و نورگیر ها و پنجرهای سراسری و منظره باغ که از پشت شیشه به خوبی مشخص بود نتونست جلو خودش رو بگیره

-واااااااااااای خدای من اینجا چقدر بزرگهههه

همه جارو با تعجبی وصف ناپدیر نگاه میکرد…و با دیدن ظروف و مجسمه ها سنتی اهی از سر تحسین یا حیرت میکشید

بد به کتاب خانه بردمش که در اون کتاب های قدیمی و میز تحریری وجود داشت که روش تمامن کار شده بود

یک ربع فقط داشت به مجسمه بزرگی که در گوشه یکی از راهرو ها بود نگاه میکرد

وقتی بقیه اتاق ها که هرکدوم به شکلی تزیین شده بودن سری زدیم و اون همه رو دید یک ساعتو نیم بود که وقتمون صرف دیدن خونه شده بود و اون دیگه باید میرفت

موقع رفتن بدون هیچ خجالتی گفت : لوهان کاش من جای تو بودم…تو واقعا ثروتمندی

خندیدم و گفتم : فردا که اومدی فقط باید درس بخونیم باشه؟

-باااااااااااااااش

هرگز پیش از این پیش نیمومده بود که من حتی با نزدیک تریم دوستم راجب زندگی خصوصیم صحبت کنم و این اولین دوستم بود که پا به خونه من میزاشت

اون شب به حرف اخر جونگده فکر میکردم

یعنی من واقعا ثروتمند بودم…قبلا تصمیم گرفته بودم ولی این سری قطعا باید با عاقای((اوه)) وکیلم صحبت کنم و راجب این فکرم ازش سوال هایی بپرسم ولی بازم منصرف شدم و انداختمش برای بعد از امتحاناتم

روز های بعد با جونگده گاهی توی باغ و گاهی توی خونه درس میخوندیم و این باعث شد که نتیجه امتحاناش خوب از اب در بیاد

جونگده رو هر روز برادرش میاورد و میبرد و من گاهی اونو میدیدم…میتونستم از نگاه هاش چیز هایی رو احساس کنم چون خودم هم به مشکلش گرفتار بودم و طی سال های تحصیلم با توجه به دخترای اطرافم که بی شک بیشترشون خوشگل بودن و قرار های دوستانه ای که دوستام با دخترا میزاشتن من با دیدن و برخورد باهاشون هیچ گونه میل و کششی نسبت بهشون نداشتم

روزی که از گردش با جونگده و برادرش برمیگشتم توی کولم نامه عاشقانه پیدا کردم که متوجه شدم از طرف برادر جونگدس و متن در اخر به این ختم میشد که عاشق من شده :/

با اون نامه شدیدا تو فکر فرو رفتم صورت برادرش جلو چشمم بود…اون مرد جوان و ساده ای بود که بنظرم زیاد زیبا نمی اومد و من هرچی فکر میکردم نقطه قابل توجهی در اون نمیدیدم ولی قلبا از اینکه کسی از من خوشش اومده راضی بودم و احساس خوشحالی میکردم

یک روز دیگر جونگده از من خواست تا با اونها به گردش برم من هم قبول کردم

سوار ماشین شدیم و رفتیم…جونگده بخاطر من عقب نشسته بود تا با من حرف بزنه…من میدیدم که گاهی جونگهان با خجالت از توی اینه به من نگاه میکنه

به یکی کافه رفتیمو و جونگهان سفارش چایی حبابی داد

نمیدونم ایا جونگهان جالب بود؟

ولی رفتار دستپاچش توام با کمروییش برام جالب بود.در هر صورت علیرغم این که قلبم دست نخورده بود ولی نمیدونم چرا جونگهان موفق به فتح اون نشد

در تمام طول گردش کردنمون اون حرفی دال بر عشقش به من باشه نزد…اونها منو رسوندن خونه و ازشون بابت اون روز کلی تشکر کردم

توی اتاقم دوباره نامه ای ازش دیدم که برای من اخرین نامه از جونگهان بود…همه اش به این قضیه فکر میکردم که علیرغم این که من خوذم اجتماعی به بار نیومده بودم ولی از مردی که خجالتی باشه و کمرو خوشم نمیومد

اون سال من با موفقیت دبیرستانمو تموم کردم و خودم رو برای شرکت در امتحانات ورودی دانشگاه اماده میکردم و ضمنا با یک ملاقات طولانی با اقای (( اوه )) پی به میزان ثروتم بردم

اقای اوه مرد خوبی بود وقتی که برای ملاقاتش به دفترش رفتم با دیدن من کمی سکوت کرد و پس از چند دقیقه گفت : شباهت تو با مادرت باور نکردنیه …

و بعد از کشیدن اهی ادامه داد : امیدوارم سرنوشتت مثل مادرت نباشه.

احساس کردم در عمق کلماتش به غیر از احترام یک نوع حسرت خاص وجود داره

بعد اون منو با سهام شرکتها و کارخونه ها و یک سری خونه که همش اجاره داده شده بود اشنا کرد و وقتی رقم پول نقدم رو در بانک گفت سرم سوت کشید

بی اختیار گفتم : اینهمه پول برای منه؟

اون گفت : فقط مال تو…البته درصدی از درامد صرف یک موسسه خیریه میشه که در مقابل پس اندازی که تا بحال برات شده هیچه و بعد پرسید خب حالا که میزان داراییت رو فهمیدی راضی شدی؟

گفتم : اقای اوه من با دونستن مقدار داراییم دچار یک وحشت بزرگ شدم

اهی کشیدم و نگاهی بهش کردم…در صورتش ارامشی بود که من قبلا هم اونو احساس کرده بودم میدونستم که میتونم به او اعتماد کنم .

گفتم : حقیقتش دانسته های من خیلی اندکه…من فقط به اندازه ی سالهایی که درس خوندم با مردم برخورد کردم اونهم هم سن و سال های خودم

باعث خجالته ولی من احساس یک ادم دور از اجتماع رو دارم…فکرش رو بکنید من با داشتن این همه ثروت حتی به اندازه هم کلاسیهام شهری که توش زندگی میکنم رو ندیدم ادما خیابونا و ساختمونها برام تازگی دارن.

دوستهایی که باهاشون رفت و امد دارم خونه هاشون به ما نزدیکه و من زیاد از محیطی که توش زندگی میکنم دور نشدم..این ندونستن و ندیدن خیلی بده…یادمه وقتی برای اولین بار یکی از همکلاسیهام به خونمون اومد وقتی زندگی منو دید از تعجب دهنش وامونده بود…وقتی به یک مهمونی رفتم اونها باور نمیکردن که من لباس برند تنم بکنم و یه ساعت گروه به دستم بندازم

چیز هایی دارم که نه قدرو قیمتشو میدونم نه طرز استفادشو…حالا میبینم که داشتن پدر و مادر چقدر لازمه…اگه مادر داشتم حتما همه چیز رو به من یاد میداد

 

ناگهان بغضم گرفت احساس تنهایی کردم…برای اولین بار دوست داشتم که اغوش گرمی بود تا به او پناه ببرم

اقای اوه به طرفم اومد دستم رو گرفت و گفت : لوهان من تا لحظه ای که زنده هستم هر چی که بدونم به دردت میخوره رو یادت میدم و بدون از حمایت من برخورداری همین طور از محبتم که بی مقدار ولی عمیقه…میخوام لطف بکنی و منو دوست خودت بدونی و ضمنا با هوش سرشاری که در وجودت هست میدونم که میتونی هرچی رو که بخوای یاد بگیری فقط عزمت رو جزم کن و سعی کن در فرصت هایی که داری و برات پیش میاد از تجربه ها و پیش امدها کمال استفادرو بکنی.

من ترتیبی میدم که در روز چند ساعتی رو با تو صرف اموزش مسائل اقتصادی و رسیدگی به امور مالیت بکنم و در کنارش نکاتی رو که لازمه بهت گوشزد کنم.

صدای بسته شدن در باعث شد که برگردیم و نگاهی به پشت سرمون بندازیم

اقای اوه زیر لب گفت : بازم عصبانیه…

به طرف من برگشت و ادامه داد : خب پس بهت زنگ میزنم تا راجب ساعت اموزشیمون با هم صحبت کنیم

The following two tabs change content below.

Tabis

سهون لاورم...لاورم گذشتم عاشقشم در حد خودکشی...طرفدار دو اتیشه کاااایسو (کایسو ایز ریل )خواهر مهفام هستم ( sumi )...رشتم طراحی لباسه...عاشق طراحی کردنمنوشتنو دوس دارم ولی بیشتر ترجیح میدم خواننده باشم ولی حالا که اینجام باید دختر خوبی باشم و اپ کنم...به خوبیه نویسنده های سایت نیستم ولی با دلو جون مینویسم و امید وارم نوشته هام مورد پسندتون باشهرشتم جوریه که بعضی مواقه واقعا وقت سرخاروندنم ندارم ممکنه یهو غیب بشم ولی سعی میکنم باشم همیشههیچ گونه توهینی رو قبول نمیکنم ولی انتقاد پذیرم...اگه داستانم جاییش مشکل داشت بهم بگید من ازتون تشکرم میکنمامممممممم دیگه...همین...فعلا همین

Latest posts by Tabis (see all)