هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Look At Me Ep3

سلام به دوستای گلم

خوشحالم قسمت قبل رو دوست داشتین

راجب نظرات نمیگم چون چشم یه کوچولو موچولو شوره

راجبش حرف بزنم کلا این قسمت نظر نمیگیره

دیگه نظر دادن به مرامی خودتون مربوطه

خب اومدم با قسمت سوم

این قسمت رو میزارم و تا بعد احیا اپ ندارم

تا اون موقه تایم دارم قسمتای بیشتری براتون بنویسم البته قسمت اماده دارم ولی

بیشتر که بشه خیال خودمم راحته که میتونم تند تند اپ کنم براتون

بعد این که این قسمت یکم کمه شرمنده

مجبور شدم اینجا تمومش کنم چون اگه تموم نمیکردم دیگه خیلی طولانی میشد

توقع منم برا نظرا میرفت بالا

………………………………………………………………………….

قسمت سوم :

 

گرچه قبل از این وجود او برام مثل هوا ضروری بود چون اون تنها کسی بود که من غیز از دایه ازش محبت میدیدم اما بعد از این ملاقات احساسم نسبت به اقای اوه تغییر کرد…احساس کردم کسی هست که میتونه کمی از جای خالی محبت رو در وجودم پر کنه

مخصوصا این که از زبون دایه شنیده بودم که زمانی عاشق مادرم بوده…

موقعی هم که داشتم توی اتاق پدر و مادرم و کتابخونه گشت میزدم عکس های از اقای اوه همراه مادرو پدرم دیدم…

روز های بعدی برام جالب تر از گذشته بود..اقای اوه هر روز صبح به دنبالم میومد..ابتدا منو به شرکتهایی که در اونها سهام داشتم برد و بعد کارخانه ها…یک روز هم منو به منازلی برد که اجاره داده شده بود

از میون این همه دارایی تنها از یک خونه خوشم اومد که بسیار قشنگ بود…وقتی جلوی اون خونه رسیدیم حس غریبی به سراغم اومد..سبک قدیمی و روکار اجری اون در دلم غوغایی به پا کرد…

از اقای اوه خواستم تا داخل خونه رو هم بهم نشون بده…اول کمی مخالفت کرد ولی وقتی اصرار منو دید راضی شد

اون رنگ درو زد و پس از کمی سکوت صدای زنی از پشت ایفون اومد و وقتی فهمید چه کسی پشت دره درو باز کرد

وقتی پا به درون خونه گذاشتم فضا و عطر خونه نفس تو سینم ام حبس کردوووداخل خونه نیمه تاریک بود و با این که صبح بود نور زیادی وجود نداشت…وقتی چشمام به تاریکی عادت کرد متوجه شدم پنجره ها با پرده های کلفتی پوشیده شده

چند لحظه بعد زن مسنی به پیشواز ما اومد و اول به طرف اقای اوه رفت و وقتی من برای سلام کردن جلو رفتم با دیدنم خودش رو عقب کشید و دستش رو روی لبهاش گذاشت

اقای اوه گفت : خانم ژی لازمه لین مرد جوان رو به شما معرفی کنم ایشون ژی لوهان هستن

از این که فامیلی هامون یکسان بود تعجب کردم…اون زن همچنان حیرت زده ایستاده بود و منو نگاه میکرد …جلو رفتم و دستم رو دراز کردم تا باهاش دست بدم

-از اشناییتون خوشوقتم

اون بدون هیچ حرفی با من دست داد ولی دستم رو ول نکرد به چشمام خیره شد و بعد زیر لب گفت : مین آ…درست مثل خودش.

گفتم : شما مادر منو میشناختین؟

گفت : مادرت؟

و دیگه حرفی اضافه نکرد..دستمو رها کرد و پشت ما به راه افتاد و مارو به پذیرایی  دعوت کرد

داخل پذیرایی به دنبال اقای اوه راه افتادم و پس از گذشتن از راهرویی که دیوار هاش با با تابلو های زیاد تزیین شده بود وارد یک سالن قدیمی شدیم که سبک دکوراسیون اون درست مثل خونه خودم بود با نگاهی دقیق به قاب عکسها دیدم که بعضی از اونها برام اشناس از جمله عکسی از مادر و پدرم…پس حتما منو این زن نسبت نزذیکی به هم داشتیم ولی نمیتونستم لب باز کنم و حرفی بزنم یا سوالی بکنم

روی یک مبل نشستم و اقای اوه هم رو به روی من نشست  و خانم ژی هم در کنارم نشست

بعد از کمی حرف زدم با اقای اوه کاملا به طرف من برگشت و تقریبا به من خیره شد

نفسم داشت زیر نگاهش بند میومد که به صدا درومد و گفت : در تمام این سالها به تو فکر میکردم ولی هرگز شهامت دیدنت رو نداشتم ولی همیشه یه ندایی در درون قلبم بهم میگفت که تو یکروز خودت پیش من میای…حالا میبنم که اومدی.

ظاهرت حتی ذره ای با مادرت فرق نداره حتی حالت هایی که به صورتت میدی

نفس عمیقی کشید و گفت : من از اینهمه شباهت حیرت زده ام

و با صدایی اهسته گفت : انگار یکبار دیگه مین آ اومده تا به من ثابت کنه که…

و بقیه حرفش رو نزد و سکوت کرد

تمام شهامتم رو جمع کردم و دلو به دریا زدم و پرسیدم :

خانم ژی با توجه به این که فامیلی های یکسانی داریم میتونم بپرسم نسبت ما با هم چیه؟

نگاهی به من کرد واز جا بلند شد و به طرف وبفه ای رفت که روش پر از قاب عکس بود…یک قاب رو برداشت و اونو به دست من داد ((عکس پدرم))

-من مادر بزرگت هستم…مادر پدرت

 

نگاهم روی صورت اقای اوه خیره موند…حرفش مثل یک پتک بر سرم فرود اومد باورم نمیشد من مادر بزرگ داشتم و هیچ اینو به من نگفته بود.مادر بزرگی که شاید محبتش میتونست جای ذره ای از دریای حسرت منو پر کنه ولی هیچکس این حق رو به من نداده بود.

حالم بد شد.بغض گلومو گرفت بلند شدم و به طرف در ورودی به راه افتادم

وقتی به خودم اومدم نزدیک به خیابون بودم…سریع تاکسی گرفتم و به طرف خونه رفتم

وقتی به خونه رسیدم دایه با دیدن قیافه من دادش به هوا رفت :تا حالا کجا بودی؟قیافت چرا انقدر رنگ پریده و بیحاله؟چی شده؟

-رفتم خونه مادر بزرگم

با شنیدن این حرف دایه ساکت ایستاد و مات منو نگاه کرد…هر طرف که میرفتم بی صدا دنبالم میومد و نگام میکرد..نگاهی پر از پرسش

دلم به حالش سوخت ازش پرسیدم : ناهار خوردی؟

دایه گفت : نه منتظر تو بودم

-بریم غذا بخوریم

بعد از ناهار اروم جوری که شک کردم شنیده باشه ازش تشکر کردم و کشون کشون خودم رو از پله ها بالا بردم..سرم رو بلند کردم و دیدم جلوی در اتاق پدر و مادرمم

اتاق هنوزم بوی خاک میداد…به ارومی به طرف میز رفتم وقاب عکس سه نفره مادر و پدرم و اقای اوه رو برداشتم…روی تخت نشستم به عکس خیر ه شدم

صدای دایه اومد : پسرم امروز با اقای اوه کجا رفتی؟

-دایه امروز با اقای اوه رفتم تا خونه هایی که میگفت به من تعلق داره رو ببینم…یه خونه ای بود که با دیدنش حالت عجیبی بهم دست داد…اقای اوه اول مخالف بود تا توی خونرو ببینم ولی با اصرارم راضی شد…خانومی که توی اون خونه زندگی میکرد با دین من شکه شد تازه فامیلی های یکسانی داشتیم وقتی ازش پرسیدم که چه نسبتی با هم داریم بهم گفت که مادر بزرگمه…دایه تا حالا چرا کسی به من نگفته بود که من مادر بزرگ دارم

اشک توی چشمای دایه جمع شد دستی به صورتم کشید و گفت :  متاسفم

-دایه بگو دیگه

-لوهان با شنیدن سرگذشت مادر و پدرت شاید خیلی از سوال های ذهنت پاسخ داده بشه ولی بدون که احساسات متفاوتی بهت حجوم میاره…این امادگیو داری تا برات تعریفش کنم؟

-الان از هر وقت دیگه ای امادگی شنیدنش رو دارم…تا الان فکر میکردم تنهام حالا سوال های زیادی توی ذهنم هست که طاقت بیجواب موندنشون رو ندارم…فقط خواهش میکنم همشو بهم بگید…هرچی…هرچی که راجب کل خانوادم میدونین بگید

و دایه اینطور شروع کرد…

The following two tabs change content below.

Tabis

سهون لاورم...لاورم گذشتم عاشقشم در حد خودکشی...طرفدار دو اتیشه کاااایسو (کایسو ایز ریل )خواهر مهفام هستم ( sumi )...رشتم طراحی لباسه...عاشق طراحی کردنمنوشتنو دوس دارم ولی بیشتر ترجیح میدم خواننده باشم ولی حالا که اینجام باید دختر خوبی باشم و اپ کنم...به خوبیه نویسنده های سایت نیستم ولی با دلو جون مینویسم و امید وارم نوشته هام مورد پسندتون باشهرشتم جوریه که بعضی مواقه واقعا وقت سرخاروندنم ندارم ممکنه یهو غیب بشم ولی سعی میکنم باشم همیشههیچ گونه توهینی رو قبول نمیکنم ولی انتقاد پذیرم...اگه داستانم جاییش مشکل داشت بهم بگید من ازتون تشکرم میکنمامممممممم دیگه...همین...فعلا همین

Latest posts by Tabis (see all)

Tabis 36 نظر 3 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
betterscooter.com
مهمان

So vogue and good.I would advise buying them as very well. I bought my 1st betterscooter.com http://adf.ly/6249830/banner/www.scamadviser.com/is-betterscooter.com-a-fake-site.html about 7 years ago and i could have def used the care kit then.

فرناز
مهمان

باید زودتر سر میزدم ولی واقعا نشد
ممنون عالی بود

NaNa
مهمان

ازون فیکاییه که وقتی به اوج میرسه باحال میشهههه far
عاللووولیههه
ممنوون boooch

sahelam
مهمان

من فکر می کردم پدر و مادرش یتیم بودن
مرسی عالی بود :rose: :rose: :rose:

pari
مهمان

مررررررررسی heart
اگه کمی توصیف و فضلسازیش بیشتر باشه عالیتر میشه

Marzi
مهمان

مرسی
نیومده به خماری علاقه مند شدی عزیزم!!!!

hadis
مهمان

واو بالاخرههه..بی صبرانه منتظر قسمت بعدم bunny
بابت این قسمتم ممنون آجی :heart: :rose:

lulu
مهمان

وای خماری من ملدم یهت بالاخره میفهمه خیلی محشری کوماو

wpDiscuz