هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Look At Me Ep4

سلام دوستای گلم من برگشتم   hi

بپرید ادامه قسمت های بعدیو بخونید ;-)

این قسمت زیاد گذاشتم پس نظر زیاد هم میخوام

خب عزیزای دلبندم

عشقولیام من قرار بود بعد احیا بیام ولی نتونستم

این سری بیشتر میزارم که تلافی چند روزی که نبودم

نامردی نکنین نظر بزارید

امید وارم دوست داشته باشید مثل قسمت های قبلی

…………………………………………………………………………………………………………………….

قسمت چهارم :

“اون موقه من یه دختر بچه 10 ساله بودم که همراه مادر پدرم از یکی از روستاهای اطراف شهر به سئول اومدیم…من بیمار بودم و مرذم روستا فکر میکردن که من بیماریم مسریه برا همین مجبور به ترک اونجا شدیم

منو به چندین دکتر نشونم دادن و وقتی دیدن خرج دوا و دکترم زیاد میشه منو تو بیمارستان رها کردن…موندم توی تب و بی کسی

اقای لی منو نجات داد…منو برد خونه ی خودشو وقتی فهمید که رهام کردن خیلی ناراحت شد…معالجم کرد و نزاشت که برگردم…منم اونجا شروع به کار کردم و بعد از چند سالم با باغ بون اونجا ازدواج کردم…مرد خوبی بود ولی هیچ وقت صاحب بچه نشدیم

من سرم به بچه اقای لی گرم بود خیلی دختر خوشگلو لطیفی بود

مین هی تک دختر بود و به مادر پدرش خیلی وابسته بود…پدرش هم در حقش بهترین کار هارو کرد گذاشت تا درس بخونه و از معلومات خودش هرچی که مین هی طلب میکرد در اختیارش میزاشت

مادرشم هرچی هنر داشت بهش منتقل کرده بود…برادر هاشم ازش بزرگ تر بودن…هردو تحصیل کرده و دروغ نیست بگم که مین هی رو از جون خودشونم بیشتر دوست داشتن

یک خانواده واقعی و پر محبت

مین هی تازه 17 سالش شده بود…کلی خاستگار داشت جوری که دیگه پدر مادرش خسته شده بودن

خودش از مرد جوونی خوشش میومد که پسر یک مالک بزرگ بود و علیرغم جوونیش تاجر خیلی بزرگی بود…((اقای ژی))

اهی کشید و ادامه داد : اونها خیییلی همو دوست داشتن اما پدر مادر اون مرد جوان موافق این عشق نبودن و در اخر هم مجبور به ازدواج با یکی از دختر های دوستان نزذیکشون شد…هردوشون درد خیلی زیادی رو کشیدن

یادمه مین هی تا مدت ها افسرده و غمگین بود…پدرش خیلی نگرانش بود تا اینکه یه افسر نیروی دریایی به خاستگاریش اومد…خانوادش خیلی باهاش صحبت کردن تا بالاخره قبول کرد که البته بعدها زندگی خوب و عالی داشت

توی سن 19 سالگیش ازدواج کرذ…همسرش مرد خیلی فهمیده ای بود با این که تفاوت سنیشون زیاد بود ولی عاشقانه مین هی رو دوست داشت

اوایل مین هی زیاد علاقه ای به اون نشون نیمیداد ولی شوهرش کاری کرد که بعد از چند سال وقتی بخاطر کارش به سفر دریایی میرفت مین هی براش بیتابی میکرد

اونها هم دیگرو خیییلی دوست داشتن….ثمره عشقشون دوتا دختر بود اول خالت و بعد مادرت به دنیا اومد

پرسیدم : پس خاله من کجاست؟

-خاله تو الان سالهاس کشور دیگه ای زندگی میکنه

-یعنی اون برای دیدن من و مادرم اصلا به کره نیومده؟

-دوتا خواهر با هم قهر بودن وخالت کمی هم با ازدواج مادرت مخالف بود ولی برای تششیع جنازه اومد…خودش اون موقه دو تا بچه داشت و میترسید که با قبول کردن سرپرستیه تو نتونه مادر خوبی برات باشه

مین آ درست خصوصیت اخلاقیش به مادرش رفته بود و تنها تفاوتشون این بود که مین آ هرگز دست از عشقش نکشید

مین آ توی 21 سالگیش با اقای اوه اشنا شد…اقای اوه 24 سالش بود و دانشجوی رشته وکالت بود و به وکالت که شغل خانواده مادریش بود خیلی علاقه داشت

اقای اوه. مین آ  رو خیلی دوستش داشت…همیشه بهش احترام میزاشت و براش ارزش قاعل بود

میتونستم احساس کنم که مین آ اقای اوه رو دوست داره ولی به چشم عشق بهش نگاه نمیکنه اقای اوه براش همیشه مثل برادر نداشتش بود…نزدیک به یک سال از دوستیه اقای اوه و مین آ میگذشت که پدر مین آ برای ادامه تحصیل فرستادش خارج از کشور…میدیدم که اقای اوه چقدر روز به روز شکسته می شد…هر از گاهی میومد دم خونه و نگاهی مینداخت و میرفت

همون سال که مین آ رفت با یکی از دانشجو های مدرسه که دختر که یکی از دوستای پدرش بود ازدواج کرد

-چییییی؟!!!! اقای اوه ازدواج کرده؟

-اره عزیزم…نمیدونستی؟

-من فکر میکردم که همسری نداره چون توی دفتر کارش اصلا عکسی از خانوادش نیست

راجب خانوادشم تا بحال با من صحبتی نکرده … حتی اشاره ای هم نکرده بود

-اقای اوه ازدواج کرد و توی سن 26 سالگی صاحب یه پسر شد…دوسال بعد مین آ برگشت کره و به مادرش گفت که اونجا عاشق مردی شده و اون مردم ازش خاستگاری کرده و به زودی به کره میاد تا به دیدن مادرش بره و میخواد به خونه ما هم بیاد تا خودشو به شما معرفی کنه

گفتش که مرد خیلی سرشناسیه و تاجر خیلی موفقیه و از خانواده ((ژی))

با شنیدن فامیلیش منو مین هی یک لحظه تعجب کردیم…میتونستم دلهره و کمی ترس رو از توی چشماش بخونم

مادربزرگت اوایل با ازواجشون خیلی مخالف بود و یکبارم اومد خونه و کلی دادو بیداد کرد که : اره حالا که نتونستی همسرم رو از چنگم در بیاری نمیزارم پسرم رو ازم بگیری…بخاطر تو این همه سال حتی ذره ای عشق و محبت از شوهرم ندیدم…بخاطر تو هرگز نتونستم قلبش رو بدست بیارم

هرکاری میکرد تا مانع ازدواج این دو با هم باشه در اخر هم پدر بزرگت نمیدونم چکار کرد ولی دیگه همه موانع از جلوشون برداشته شد و تونستن با هم ازدواج کنن

-پس رابطه بین پدر و مادرم و اقای اوه چی؟

-پدرت با اقای اوه دوستای صمیمی هم بودن….مثل دوتا برادر جدا نشدنی

-یک لحظه واااا رفتم …باورم نمیشد دوتا دوست صمیمی عاشق مادر من شده باشن

-اقای اوه توی ازدواجشون شرکت کرد خیلی هم خوشحال بود چون میتونست نگاهی که از مین آ هرگز نسبیش نشد رو توی چشماش برای بهترین دوستش ببینه و این که اون دیگه شانسی نداشت…اون یه پدر بود که یه پسر دوساله داشت

پدر بزرگت توی وصیت نامش نوشت که تمامیه اموالش رو میده به نوه اش که این باعث برانگیخته شدن مادر بزرگت شد و بیشتر مین آ رو اذیت میکرد ولی هیچ کدوم از حرفا و رفتارای مادر بزرگت مانع عشق پدر مادرت نشد…یکسال بعد مادرت تورو حامله شد

رفتن پیش اقای اوه و خواستن که وکیل اومور مالیشون بشه…مادرت مقداری از درامد رو داد برای یک موسسه خیریه و روی این قضیه خیلی فعالیت داشت و براش مهم بود

روزی هم که داشتی به  دنیا میومدی هوا ابری و طوفانی بود…من نتونستم باهاشون برم وقتی بهم خبر دادن که هردو جونشونو از دست دادن دنیا رو سرم اوار شد

اون روز رو توی بیمارستان هرگز یادم نمیره مادر بزرگت داد میکشید و گریه میکرد و مین آ رو مقصر مرگ پدرت میدونست…اقای اوه انگار بهش شک وارد شده باشه گوشه ای به دیوار تکیه زده بود

کسی اونجا اصلا سراغ بچه رو نمیگرفت…وقتی اقوام رو از بیمارستان خارج کردن اقای اوه اومد پیشم و ازم خواست تا برم تورو بیارم…

اقای اوه میخواست به فرزندی قبولت کنه ولی بخاطر شرایطی که پدر بزرگت گذاشته بود نتونست.

مین هی مثل مرده ای متحرک بود…حالش بد بود برای همین توی بیمارستان بستریش کردن…پدر بزرگت هم دست کمی از مین هی نداشت

سه روز بعد از فوت مادر پدرت مین هی و پدر بزرگت با فاصله چند دقیقه از هم جونشونو از دست دادن

این باعث حیرت همه شد چون پایان تراژدی دو عشق تنها با سه روز تفاوت اتفاق افتاد مادر پدرت در یک روز و مین هی و پدر بزرگت هم سه روز بعد درست در یک روز از دنیا رفتن… “

……………………………………………………………………………………………

برای ادمی مثل من که 18 سال بدوون داشتن پدر و مادر و حتی یک فامیل زندگی کرده بودم و حتی در تمام این سالها زنی رو به غیر از دایه ندیده بودم که واقعا دوستم داشته باشه و یا اغوشش و محبتش رو به من هدیه کنه شنیدن این خاطرات و فهمیدن این که من در تمام این سالها مادر بزرگ و خاله ای داشتم خیلی سنگین بود

پوسته ی ظریف تنهاییم با ضربه هایی تحمل ناپذیر در حال شکستن بود و من از این واقعه هم ناراحت و هم خوشحال بودم…احساس عجیبی داشتم حس میکردم که روزها و هفته هایی پر از حوادث که در دلم احتمال تلخ بودن اونها بیشتر بود دز انتظارمه.رفتم به اتاقم تا کمی استراحت کنم که دایه اومد بهم گفت جونگده اومده

لباسمو عوض کردم و رفتم پیش جونگده…

با نگرانی طرفم اومد و گفت : پسر کجااااییی خبری ازت نیست…نگرانم کردی

با کمی لکنت گفت : جونگهانم نگرانت بود…

نشستیم و جونگده نزدیک به یک ساعت نیم فقط برام چرندیات گفت و بالاخره وقتی حسابی حوصلمو سر برد رفت

انقدر خسته بودم که یکراست به اتاقم رفتم و خوابیدم

غروب بود که دایه بیدارم کرد

-لوهان عزیزم شب هم باز میخوای بخوابی بسه دیگه بیدار شو…اقای اوه دوبار تلفن کرد..این دفعه اگه بگم خوابیدی از نگرانی پا میشه میاد اینجا

از جام بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم …ساعت 7 بعد از ظهر بود

-اووووووووووه چقدر خوابیدم

رفتم یه دوش بگیرم…به اقای اوه فکر میکردم بیشتر ملاقات های ما تلفنی یا از طریق ایمیل بود…

قد بلندیش و چهار شونه بودنش رو دوست داشتم..موهای پرپشت و دستایی مردونه داشت

ابروهایی خوش فرم و چشمایی کشیده و زیبا داشت

خیلی محکم صحبت میکرد…با این که با من سردو خشک رفتار میکرد ولی طی چند دیدار همه چیز عوض شده بود…ذهنیت من نسبت بهش تغییر کرده بود انقدر که با هر بادیدنش رشته ظریفی از وجود اون به قلب من متصل میشد رشته ای که ناخواسته هر بار محکم تر میشد…اون همسن پدر نداشتم بود…از حسی که بهش داشتم کمی خجالت کشیدم ولی مطمعن بودم که من عاشق اقای اوه شده بودم

 

موهامو کمی کشیدم تا به خودم بیام…سریع حمومو تموم کردم و اومدم بیرون

ساعت 11 شب بود و من داشتم درس میخوندم تلفن خونه زنگ خورد با شنیدن صدای اقای اوه دستپاچه شدم

-الو دایه خانم

-سل…سلام

نمیدونم چرا دچار لکنت شده بودم…همونم به زور گفتم

-لوهان تویی؟!نگرانت شدم…امروز از خونه رفتی و هرچی دنبالت گشتم پیدات نکردم…در اخرم خونه وقتی خواب بودی پیدات کردم

-اقای اوه دایه همه چیو برام تعریف کرد…همه سوالاتم جواباشو پیدا کردم…رابطه بین شما و پدر مادرمم فهمیدم

کمی سکوت کرد…انگار که چیزی میخواد بگه و نمیتونه در اخرم بحثی کشید که من کمی ناامید شدم

-لوهان امتحانات ورود به دانشگات به زودی شروع میشه…امادگیشو داری؟

-درس میخونم نگران نباشید

-این خاطرات روی درس خوندت تاثیری نداره؟

-نه سعی میکنم بهشون فکر نکنم

-برای امتحانت نگرانی؟

-بله…بله یکم میترسم….

خیلی قشنگ خندید و گفت : نگران نباش حتما قبول میشی خوب درس بخون وتمام تمرکزت رو بزار روی درست..یک ماه فرصت داری

من فکر میکردم الان خوابیدی دوباره..با توجه اخلاقیاتت فکر کردم ساعت 10 شب میخوابی فکر نمیکردم پسر شیطونی باشی و تا دیر وقت بیداری باشی

-من بیشتر شبا دیر میخوابم الانم داشتم درس میخوندم

-مزاحم درس خوندت شدم…اتفاقا منم شبا دیر میخوابم یک سری پرونده ها خوندنشون شبا راحت تره

خیلی بی مقدمه سوالی که داشت توی ذهنم رژه میرفت رو پرسیدم : اقای اوه شما هنوز مادرم رو دوست دارید؟پس از گذشت این همه سال؟

اقای اوه با لحن اروم و محزون گفت : عشق واقعی هیچوقت از بین نمیره…با این که ازدواج کردم ولی هرگز نتونستم زنی رو قد  مادرت دوست داشته باشم و هیچوقتم نتونستم فراموشش کنم

چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد  که من در اخر شکستمش

-قرار بعدیمون برای ادامه اموزشام چه روزی باشه؟

-باشه برای بعد از امتحاناتت…ببخشید که مزاحم درس خوندنت شدم…بهتره بری بخوابی

-شبتون بخیر

وقتی گوشی رو گذاشتم دیدم به جای اینکه دلم کمی اروم گرفته باشه بدتر شده.راستی دوست داشتن مردی که عاشق و دلخسته مادرم بوده و باشه کار عجیب و بیهوده ایه…مخصوصا که به تو به چشم یک پسر شیطون نگاه بکنه که تا دیر وقت بیدار میمونی…خدایا این چه زندگی ایه که من دارم.

صبح وقتی که داشتم صبحونه میخوردم تلفن خونه زنگ خورد…

نمیدونم چی شد و دایه چی شنید…تلفن ار دستش افتاد و افتاد روی زمین…دوییدم گرفتمش و گفتم : چی شده؟…کی بود تلفن؟

همون طور که چشماش ار حیرت درشت شده بود شکسته شکسته گفت : اقا…اقای اوه…اوه خدای من اقای اوه…

ترسیدم و سریع گفتم  : چی دایه اقای اوه چیشده؟

-اقای اوه  امروز صبح…….مرده …..

به گوشهام اعتماد نداشتم

ما همین دیشب با هم تلفنی حرف زده بودیم

چطور ممکنه ؟ چطور ممکنه بزرگترین دلخوشی من انقدر ناگهانی منو رها کنه و بره؟

اونم وقتی که همین دیشب قرار بعدیمونو فیکس کرده بودیم؟

دیگه هیچی به جز سیاهی ندیدم

و دایه که با توی صورتش زدن به سمتم میومد

The following two tabs change content below.

Tabis

سهون لاورم...لاورم گذشتم عاشقشم در حد خودکشی...طرفدار دو اتیشه کاااایسو (کایسو ایز ریل )خواهر مهفام هستم ( sumi )...رشتم طراحی لباسه...عاشق طراحی کردنمنوشتنو دوس دارم ولی بیشتر ترجیح میدم خواننده باشم ولی حالا که اینجام باید دختر خوبی باشم و اپ کنم...به خوبیه نویسنده های سایت نیستم ولی با دلو جون مینویسم و امید وارم نوشته هام مورد پسندتون باشهرشتم جوریه که بعضی مواقه واقعا وقت سرخاروندنم ندارم ممکنه یهو غیب بشم ولی سعی میکنم باشم همیشههیچ گونه توهینی رو قبول نمیکنم ولی انتقاد پذیرم...اگه داستانم جاییش مشکل داشت بهم بگید من ازتون تشکرم میکنمامممممممم دیگه...همین...فعلا همین

Latest posts by Tabis (see all)

Tabis 14 نظر 14 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
ATENA
مهمان

az bas madarbozorg va pedarbozorg dasht mokhm hang zad :becharkh: :gijiviji: valllly behtar k in aghaye oh mord :charkhesh: hala sehun mishe janeshinesh ey jons :yehetohorat:

sahelam
مهمان

خوب میزلشتی لااقل طفلی ی ذره خوشحال باشه بعد دنیا شو خراب می کردی بابا
مرسی تند تند اپ کن :rose: :rose: :rose: :rose:

عسل
مهمان

:cry: لولوم :cry:
میشه قسمت بعدو زود تر بذاری :cry:
وااای هونهان به زودی باهم اشنا میشن heart heart heart

mobin
مهمان

وای این لوهان که از من هم بدبخت تره aaaar

Nastaran
مهمان

وای اشکم دراومد مرسی عالی بود boooch

jichang wook
مهمان

سلام ..من خاننده ی جدیدم ..
عشق!!!!!
خیلی عجیبه …
منتظر قسمتای بعدی هستم ..ممنون …
هونهان
هونهان
عررررر

فرناز
مهمان
LILIA
مهمان

وواااوووووو…
Nice..
👍👍👍👍👍👍👍👍👍

mia
مهمان

مرسیییی عالی بود heart heart heart heart far far

Matilda
مهمان

واو چه باحال پسر آقای اوه سهونه دیگه آره؟؟؟؟؟؟الان سهون وکیلش میشه؟؟؟؟چانبک نداریم؟؟؟؟؟

FaTeMeH
مهمان

عاشق آقایاوا شده againagain پس سهون چی heeey
چه ماجرایی داشتن مامانش اینا :wacko:
مرسی عالی بود boooch

narsis69
مهمان

عررررر.بیچاره لوووو. :cry: تا عاشق شد عشقش مرد!! oooo !شانس نداره!! daqun
خیلی خووووووب بود. B-) :good: :heart:
خخخ جونگده!! 1 _51_
فایتینگ heart heart

NaNa
مهمان

سلاااااااااااااممممم آجیییی boooch
عاااالیی بود…ممنوووون far 4chsmu1

تینا
مهمان
wpDiscuz