هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Look At Me Ep5

 

سلام به همگی 

برید ادامه 

من باهاتون قهرم برا همین دیر اومدم

خب اول از همه من یه گلگی ازتون بکنم…

اول از نظرات راضی نبودم…واقعا ناراحت شدم

من اصلا هیچوقت نمیگم نظر بزارید اگه نزارید فلان میکنم 

ولی این سری واقعااااا ناراحت شدم

از سری های قبلیم کم تر بود

خانوم یا اقایی که میای میخونی حداقل اون قلبرو بزن…نظر نده اون قلبرو بزن

یا اگه میخونی تنبلی نکن یه شکلکم بزاری به خدا به جان خودم راضیم

واقعا داستان من انقدر مسخرس

اگه دوسش ندارین بگید…اگه مزخرفه بگید

به خدا نویسنده ها زحمت میکشن…من با عشق میشینم مینویسم بعد شما انقدر نامردی میکنین

……………………………………………………………………………………………………

قسمت 5 :

چشم باز کردم و توی بیمارستان زیر سرم بودم

دایه از شدت گریه سرخ شده بود … پیرزن بیچاره ………

لوهانه بی چاره……

اشک هام بدون اینکه اختیار حتی یک قطرشون دست من باشه پشت سر هم قطار میشدن

همش منتظر بودم تا دایه ام بگه که چیزی که صبح شنیدم یه شوخی مسسخره یا یه دروغ شاخدار بوده اما هیچ کدوم اینا اتفاق نیفتاد

به خودم اومدم و دیدم لباس تمام مشکی ای پوشیدم و مثل جسمی که روحی توش نمونده دارم توی ختم کسی که داشت برام تبدیل به بت میشد شرکت کردم

چقدر سوال داشتم که ازش بپرسم و چقدر چیزای زیادی مونده بود که باید بهش میگفتم

اون هیچیش نبود……سالم بود…. و شب قبل فوتش با من تلفنی حرف زد…. پس چرا یهو اینجوری شد؟

توی همون مراسم ختم بود که پسرش رو دیدم

همه با اسم سهون صداش میزدن و مرگ دردناک و دور از انتظار پدرشو بهش تسلیت میگفتن

 

وقتی دیدمش قلبم تیر کشید

انگار اقای اوه رو به 20 سال قبل کشیده باشی …… ورژن جوان اقای اوه که حتی دایه هم از دیدنش دهانش باز بود

پسرش هم مثل خودش بلندبالا و کشیده و چهارشونه بود

و جذابیت صورت پدرشو داشت

به علاوه نگاه و صورت غمگین و بهت زده اش…………

با چیزایی که فهمیده بودم میدونستم که 3 سالی از من بزرگتره اما اگر نمیدونستم حداقل تخمین میزدم که 10 سال تفاوت سنی داریم …. چطور اونقدر بزرگ به نظر میرسید ؟

گلی برداشته و به طرف عکسش رفتم…توی عکسش لبخندی داشت که خیلی کم دیده بودم

چقدر اون لبخندو دوست داشتم…بغضم برگشت و دوباره اشکام سرازیر شدن

نمیدونم چند دقیقه در همون حالت بودم که دایه دستشو رو شونم گذاشت و کمکم کرد بلند شم…خودمو اروم به خانم اوه و پسرش رسوندم و خیلی اروم و بیحال گفتم : تسلیت میگم

خانم اوه تشکر کرد ولی پسرش اصلا سرش هم بلند نکرد فقط به نوک کفشش زل زده بود

دایه شروع کرد حرف زدن : اقای اوه خییییلی مرد خوبی بودن…در حق ما خیلی خوبی کردن ما تا اخر عمر مدیون ایشون هستیم…

من زل زده بودم به پسرش و کم کم صدای دایه رو نمیشنیدم…با تصور اقی اوه در حال جوونیش قلبم به تپش افتاده بود…موهای مشکیش با این که کمی بهم ریخته بود ولی بازم از زیبایی چهرش کم نکرده بود…با خودم گفتم چه مرد زیبایی عاشق مادرم بوده…

یعنی صداشم مثل پدرشه؟…چرا حرف نمیزنه؟…اون لحظه واقعا دوست داشتم صداشو بشنوم…

فکر کنم سنگینی نگاهمو حس کرد چون بالاخره سرشو بلند کرد و تو چشمای هم خیره شدیم

چشماش قرمز بود…مشخص بود که جلوی خودشو گرفته تا گریه نکنه برخلاف مادرش که اشکاش یکی پی از دیگری میریختن

صدای دایه که اسممو صدا میزد وادارم کرد از خیره شدن بهش دست بکشم…اونم دوباره سرشو انداخت پایین…

-لوهان پسرم…بیا بریم…حالت خوب نیست تازه از بیمارستان مرخص شدی

دایه دستشودور بازوم حلقه کرد و بدون هیچ حرفی به دنبالش کشیده شدم…

وقتی به خونه رسیدیم سرم رو پایین انداختم و به طرف اتاقم رفتم در قفل کردم و با پناه بردن به تختم دوباره اشکام سرازیر شد….

برام خیلی سخت و غیر قابل قبول بود…هنوز نمیتونستم مرگ اقای اوه رو قبول کنم…صدای گرمش هنوزم توی گوشم بود که میگفت عشق حقیقی از بین نمیره

منم مثل اون…عشق اولم به بدترین حالت ممکنه خورد شد…از بین رفت…

همه منو ترک کردن…این تنهایی تا کی قراره با من بمونه؟

 

 (( دو هفته بعد ))

دو هفته از مرگ اقای اوه میگذشت با این که برام خیلی سخت و نشدنی بود ولی سعی کردم توی این مدت با خودم کنار بیام و روی درسام تمرکز کنم…ورود من به دانشگاه برای اقای اوه خیلی مهم بود

فردا روز امتحانم بود…راس ساعت شیش بلند شدم…کمی نرمش کردم تا خشکی بدنم از بین بره…توی این مدت چندین بار پشت میز خوابم برده بود و این باعث خشکی بدن و کمر دردم شده بود

مطالب که فکر میکردم مهم و لازمه رو بار دیگه مرور کردم

دایه ساعت هفت برام صبحونه اورد…سوار ماشین شدم و بعد نیم ساعت به دانشگاه رسیدم

کمی میترسیدم ولی با تصور این که اقای اوه با قبول شدنم خوشحال میشه سر جلسه امتحان رفتم

سر جلسه مثل همه ی امتحانهای گذشته خونسرد بودم و سعی میکردم به اقای اوه فکر نکنم و به سوالها پاسخ بدم

امتحانم تموم شد انگار که بار سنگینیو از روی دوشم برداشته بودن…احساس سبکی میکردم

ساختمون دانشگاه سه طبقه داشت و کلاسی که من توش امتحان دادم طبقه دوم بود

همه دانش جو ها با توجه به این که سالن باید ساکت باشه اروم به صورت زمزمه وار در گوش هم دیگه حرف میزدن…

بیرون ساختمون ایستاده بودم و دنبال ماشین میگشتم…رانندمون نبود

بهش گفته بودم که حد اقل یک ساعت دیگه بیاد ولی از رانندمون خبری نبود

با خودم گفتم یکم دیگه صبر میکنم اگه نیومد زنگ میزنم به خونه

همون طور که روی صندلی نشسته بودم ماشین بنز مشکی رنگی واستاد و بوق زد

توجه نکردم که دوباره بوق زد…اطرافمو نگاه کردم دیدم کسی بجز خودم اونجا نیس

چشام گرد شد و همزمان با گرد شدن چشمای من شیشه ماشینم پایین اومد

نیازی نبود با خودم کلنجار برم تا یادم بیاد کجا دیدمش…همون لحظه شناختمش…مگه میشه چهرشو یادم بره…اون دقیقا شبیه خودش بود

-سلام لوهان شی

-س…سلام

بازم همون لکنت زبون سراغم اومد…

-سوار شید

-من منتظر….

حرفمو قطع کرد : با دایه صحبت کردم نمیان دنبالتون…لطفا سوار شید

باشه ارومی گفتم و سوار ماشینش شدم…بوی عطرش کل ماشین رو گرفته بود

به خودم کمی جرعت دادم و زیر چشمی نگاهی بهش انداختم…کت شلوار مشکی بلیز مشکی موهای مشکی بالا زده عینک دودی مشکی…کلا مشکی…اااااه خدای من چقدر من احمق بودم اون هنوزم عزا داره…فکر کنم تنها کسی که هنوز مرگ اقای اوه رو قبول نکرده منم

همون طور که کنکاشش میکردم به طرفم برگشت و من هل کردم و نمیدونستم چیکار کنم نگاهمو همون طور که به اون سمت بود اون طرف تر بردمش و از دیدم خارج شد و به بیرون نگاه کردم

صداش رو شنیدم که ازم پرسید : امتحان داشتی؟

سرمو انداختم پایین و با بند کولم بازی کردم : بعله … برای ورود به دانشگاه بود

-هییییم با توجه به قیافت درس خون بنظر میای…

-تقریبا میشه گفت

-امیدوارم موفق بشی

-ممنون

 

سکوت بدیییی بود…حتی صدای رادیو هم نمیومد چه برسه به موزیک…دیگه داشت حوصلم سر میرفت از کی تا حالا مسیر خونه ما انقدر دور شده بود…سرم رو بالا اوردم و دیدم که اصلا توی خیابونی که به طرف خونه ما میره نیستیم

 

-اااااا ببخشید مسیر خونه ما از این طرف نیس

احساس کردم پوزخند صدا داری زد : همیشه انقدر نسبت به اتفاقات اطرافت هوشیاری؟

توی جام چرخیدم و به طرفش برگشتم : الان داریم کجا میریم؟

اونم متقابلا به طرفم برگشت و نگام کرد : خونه من

نگاه پرنفوذش از پشت شیشه عینک افتابیش هم به خوبی مشخص بود…دیگه هیچی نتونستم بگم…

چندتا پشت سر هم پلک زدم

دوباره پوزخند زد : به صرف ناهار و کمی گفت و گو

چیزی نداشتم که بگم…خودمو تو صندلی ماشینش فرو کردم و دسته کوله پشتیم رو بین انگشتام فشار دادم

The following two tabs change content below.

Tabis

سهون لاورم...لاورم گذشتم عاشقشم در حد خودکشی...طرفدار دو اتیشه کاااایسو (کایسو ایز ریل )خواهر مهفام هستم ( sumi )...رشتم طراحی لباسه...عاشق طراحی کردنمنوشتنو دوس دارم ولی بیشتر ترجیح میدم خواننده باشم ولی حالا که اینجام باید دختر خوبی باشم و اپ کنم...به خوبیه نویسنده های سایت نیستم ولی با دلو جون مینویسم و امید وارم نوشته هام مورد پسندتون باشهرشتم جوریه که بعضی مواقه واقعا وقت سرخاروندنم ندارم ممکنه یهو غیب بشم ولی سعی میکنم باشم همیشههیچ گونه توهینی رو قبول نمیکنم ولی انتقاد پذیرم...اگه داستانم جاییش مشکل داشت بهم بگید من ازتون تشکرم میکنمامممممممم دیگه...همین...فعلا همین

Latest posts by Tabis (see all)

Tabis 33 نظر 29 تیر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
دلارام
مهمان

عااااالیییییییهههههههه مرررررررررررسیییییییی :yehetohorat:

Sama
مهمان

خیلی خیلی خیلی قشنگ بود
مرسی
خسته نباشی

reyan
مهمان

من خواننده جدیدم:)
اپ بعدی چه زمانیه؟

reyan
مهمان

راستی این فیک عالیه ادامه بده

irina
مهمان

با عرض پوزش…………
ازت متنفرمممممممممممممممممممم
سکته کردم فکر کردم نخوندم!خونده بودم ولی اصلا ندیدم مال توئه!!!!
به جز اینکه خیلی عبضی وکباثتی حرفی ندالم….
کلا درجریانی دیگه گل من!!! :kissme: :kissme: :kissme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heartme: :heeey: :heeey: :heeey: :heeey: :heeey: :heeey: :heeey:

EJH
مهمان
helia
مهمان

فیکتوخیلی دوس دارم. من عاشق هونهانم :heartme:

nafas
مهمان

عاللییییییی بود اخ جوووون سهونم که نقشش داره پررنگ میشه :heartme: :kissme:

هانا
مهمان

عاااااااالی بود فقط سهون چیکار داره؟داستانت خیلی قشنگه پس لطفا زودتر قسمت بعد و بزار :kissme:

jichang wook
مهمان

عررررررر….
هونهان..
فعلا نظری ندارم… بیشتر پیش بره نظر میگم و انتقادم میکنم و ابراز عشق به نوشته هاتم میکنم…
فایتینگ چینگووووو :heartme: :heartme: :heartme:

Kim_fanfan
مهمان

ای جووووونم…هونهانه دوس داشتنی منننن😍
مرسی اجی…فیک عالیههههههه😆

عسل
مهمان

اجی قسمت بعدو زود بذاااار :heartme: :heartme:
ممنون : :kissme:

LILIA
مهمان
Nastaran
مهمان

عالی بود چراسهون انقدر پررو هست

wpDiscuz