سلام جینگولای من اومدم با قسمت جدید  :hiii: 

خب نظرات قسمت قبل با این که کم بود ولی خب چکارتون کنم نظر نمیدین دیگه

همرو خوندم و الان چندتا چیز رو براتون روشن میکنم راجب لوهان و سهون

بچه ها من تو قسمت قبل هم گفتم یه سری مسائل رو فاکتور گرفتم تا سریع تر پیش بره این یک 

دوم این که گفتین چقدر زود وا داد خب میدونین اون موقه نزدیک دو ماه گذشته و من بهش زیاد اشاره نکردم

فکر کردم با خوندن حسای لوهان متوجه بشین که مدت طولانی گذشته ولی خب کسی متوجه نشد 

من عذر میخوام بیشتر دقت میکنم

سوم لوهان چرا زود پا داد اول این که 18 سالش بیشتر نیس و توی این دوره از زندگی خیلی سریع ادم عاشق میشه محبت دیدن رو دوس داره

خودتون در جریانین و این خود منم 18 سالمه اگه پسری بهم ابراز علاقه کنه خوشم میاد

چهارم سهون زود قضاوت نکنین موقش بشه میگم بهتون بهش هرچی خواستین بگین بهش خودمم بهش میگم 

خب دیگه خیلی حرف زدم برین بخونین

……………………………………………………………………………………………………………………………………

قسمت 7 :

-شگردات روی من تاثیری نداره اقای ژی

دستاش رو از دور کمرم باز کرد و من کپ کرده همون جا مونده بودم…دنیا دور سرم داشت میچرخید و زانوهام میلرزید…روی زمین نشستم و حرفاش بار برای هزارم توی ذهنم تکرار میشد

شگرد…نقشه…راجب من چی فکر میکرد…من من فقط یه جوون بودم که عاشق شدم عاشق مردی که برام مثل پدر بود…با کلی تفاوت سنی و خیلی موانع دیگه…اون راجب من چی فکر میکرد…من حتی وقتش رو پیدا نکردم تا بهش علاقمو نشون بدم…وقت نکردم تا در کنارش رویا پردازی کنم…نه نه اون چی گفت چه فکری راجب من داشت؟

اشکام بدون هیچ مانعی روی صورتم میریخت…خدای من من قرار نیس هرگز توی زندگیم لحظه ای شیرین داشته باشم…من طلسم شدم به ین تنهایی و ازار دیدن…من لوهان تنها بودم تنهای تنها

نمیدونم چجوری خودم رو به اتاق رسوندم و تا صبح خوابم نبرد…تا بالاخره با کلی گریه کردن چشمام خسته شد و به شکلی بیهوش شدم

با تکون های دستی به سختی چشمام رو باز کردم…دونگهه هیونگ بود و با نگرانی داشت صدام میزد

-لوهان!!!…لووو؟!…پسر نگرانم کردی چرا بیدار نمیشی ترسیدم

دوباره یاد دیشب و حرفای سهون افتادم و نتونستم جلو خودمو بگیرم و اشکام دوباره سر ریز شد

دونگهه : چ..چی شده؟…خواب بد دیدی؟…جاییت درد میکنه؟…چی شدی؟!!!

نشستم و بغلش کردم دیگه نمیتونستم تحمل کنم … اگه تو خودم میریختم حتما دیوونه میشدم

هیونگ برا من شخص مورد اعتمادی بود پس تا جایی که تونستم براش همه چیو تعریف کردم حتی حسی که مدت کوتاهی به اقای اوه داشتم

دونگهه با چشمایی کمی گرد شده داشت نگاهم میکرد و وقتی حرفام تموم شد در اخر گفتم : هیونگ لطفا از من متنفر نشو…من بجز شما کس دیگه ای تو زندگیم مورد اعتماد نیس…اقای اوه رفت…سهون به اون شکل اشتباه برداشت کرد…دایه پیرم کاری ازش برنمیاد…فقط شما موندین…بهم بگو من چیکار کنم؟

-اوه نه نه نه…این چه حرفیه میزنی چرا باید ازت متنفر بشم؟…فقط برا این که به هم جنس خودت علاقه نشون میدی؟…اصلا اینطور نیس؟…راجب سهونم اون شکه شده…فکر نمیکرده به پدرش علاقه دا…

-هیونگ اون فقط یه حس زود گذر بود و من واقعا نمیدونم چرا به اقای اوه علاقه پیدا کردم…واقعا باعث خجالته

-صبر کن…به من گوش بده…سهون کمی به اطرافش بی اعتماده…اون از تو متنفر نیس…الان فقط به تو بی اعتماد شده…شکه شده…این پسر رو من بزرگ کردم من میدونم چه چیزی تو ذهنش میگذره…حتی امروز صبح بدون این که کسی متوجهش بشه از خونه زده بیرون…تلفن های منم جواب نمیده…باید بزرای کمی با خودش کنار بیاد…اون اصلا ازت متنفر نیس مطمئنم…اوه خدای من باورم نمیشه یه نفر عاشق اون پسر دراز ساکت شده…

شونه هام رو گرفت و گفت : نگران هیچی نباش…فقط بهش زمان بده همین…اونقدرهام سنگدل نیس…حرفای دیشبم از سر عصبانیت زده…الانم بلند شو بریم صبحونه مخصوص خودم بهت بدم و بعد اگر دوست داشتی اینجا استراحت و اگرم نه به راننده میگم برسونتت خونه خوب استراحت تا فردا بری سر کلاسات…ببین با چشماش چیکار کرده…منو میبینی اصلا؟؟!!

خندیدم و گفت : اخه چشمات خیلی…چجوری بگم خیلی باد کرده

هیونگ واقعا انرژی مثبت بزرگی بود…اگه توی زندگیم نداشتمش حتما همه چیز رو تموم شده میدیدم…هیونگ هرگز نمیزاشت به جنبه منفی داستان نگاه بکنی…همیشه تلاش میکرد مثبت نگر باشه و جو اطراف رو اروم بکنه…همیشه برای خندوندنت تلاش میکرد و در اخر حتی اگه شده سخت لبخند رو به لبات می اورد مثل همون لحظه که من رابطم به سهون رو درست نشدنی میدیدم ولی دونگهه هیونگ جلوی تصورات غلط من رو گرفت و بهم گفت قوی باشم تا همه چیز درست بشه

روز بعد راهی دانشگاه شدم  بعد از پارک ماشینم وقتی وارد وحوطه دانشگاه شدم اخر هفته خوبی رو نگذرونده بودم ولی بوی مخصوص اون فصل و شور اشتیاق دختر ها و پسر ها یه حس دلتنگی در من بوجود اورد…دلم برای درس و کتاب تنگ شده بود.

سر کلاس تعداد دختر ها از پسر ها کم تر بود من توی ردیفی از صندلی ها نشستم که اطرافم چند دختر قرار بگیرهن تا راحت تر باشم

با ورود استاد به کلاس…جو کلاس حالت رسمی به خودش گرفت و من فکرم معطوف به درس شد.

همه چیز خیلی خوب شروع شد و خیلی هم خوب پیش رفت…دیگه کم کم بعد از گذشت دو ماه کم کم داشتم با چهره هم کلیسهای دانشگاه اشنا شده بودم ولی اسم همگی اونهارو به خاطر نداشتم و مثل گذشته سرم توی درس بود ولی از میون اونها با یک دو نفر بخاطر تبادلی فکری و همکاری اشنا شده بودم و با هم سلام و احوال پرسی میکردیم.

یکی از اونها پسری بود به اسم کیونگ سو…قد کوتاهی داشت…پسر تو پر ولی چاقی نبود…پوست سفیدی داشت…چشمای بزرگ و زیبا…ابروهایی پر…بینی خوش فرم… نقطه عطف چهرش لبهای زیباش بود که وقتی میخندید حالت جالبی به خودش میگرفت…صدایی گیرا که اصلا به چهرش نمیومد…و هوش خوبی داشت و به عبارتی بسیار درس خون بود

دیگری پسری به اسم بکهیون که اون هم قدی کوتاه داشت…اندامی موزون داشت نه چاق بود و نه لاغر…پوستی روشن و درخشان داشت……دستها و پاهای کوچکی داشت ولی انگشتان دستش کشیده و کمی دخترونه بود..موهایی پر پشت و بلوطی و همیشه میخندید و شوخ و بذله گو بود…صورتش با نمک و دلنشین بود لبهایی خوش فرم و خنده ای قشنگ داشت که زیبایی دندونهاش به زیبا تر شدن خندش کمک میکرد..چشمهایی با رنگ قهوه ای تیره…بسیار خون گرم و زود شنا بود ولی به هیچکس توجه خاصی نشون نمیداد دختر و پسر براش یکی بودن درت مثل کیونگسو

ما هر سه نفر روز اول ناخوداگاه و اتفاقی در کنار هم نشستیم اول بکهیون بعد من و بعد کیونگسو و از همون روز اول فهمیدیم که میتونیم با هم کنار بیایم چون یک وجه اشتراک داشتیم و اون اشتیاق به فراگیری بود

تو همدوره ای های ما پسر ها و دختر های جوونی هم بودن که همپای ما درس میخوندن…موفق و شاید جذاب و زیبا هم بینشون پیدا میشد ولی این قضیه مورد توجه من نبود چون هر بار که سهون رو میدیدم حس علاقم به او به دلم چنگ میزد و هر با دیدنش انگار برای من تازگی داشت

بعد از اون شب کمی اروم تر شده بود دونگهه هیونگ بهم گفت که باهاش صحبت کرده با این که عصبی بوده و کلی دادو بیداد کرده ولی بهش گفته که راجب من اشتباه فکر میکرده با این حال باز هم به من نگاه نمیکرد و بهتر بگم از جایی که من توش قرار داشتم فرار میکرد … خیلی دوس داشتم باز هم باهاش حرف بزنم ولی اون عمدا منو تو خماری شنیدن و حرف زدن باهاش میزاشت و حس میکردم هنوزم براش نقش همون پسر فریب کار رو دارم حتی اگه چیزی در من باعث جلب توجهش میشد ولی با یک اصرار خاص اونو پنهان میکرد و هیچی نمیگفت.

 

روز تولم نزدیک بود…دونگهه بهم پیشنهاد کرده بود که تولدم رو جشن بگیرم ولی دلم راضی نمیشد اخه روز تولدم همزان با فوت پدر مادرم بود و جشن گرفتن در همچین روزی منو دچار عذاب وجدان میکرد ولی اون اصرار زیادی داشت تا من این کار بکنم و حتی به گوشم رسوند که سهونم موافقت خودش رو اعلام کرده و من و دونگهه دست به کار شدیم

اول از کیونگسو و بکهیون دعوت کردم و اونها چون فهمیدن که من روم نمیشه همه رو دعوت یکنم با شیطنت همه رو خبر دار کردن…بکهیون توی کلاس روی یک صندلی رفت و با صدای بلند از همه خواست تا در جشن تولدم شرکت بکنن

بچه ها همگی خوشحال شدن و یکصدا گفتن که حتما توی تولدم شرکت میکنن..بعد کیونگسو ادرس خونه من رو روی تخته سیاه نوشت تا همه یاد اشت کنن

در همین موقع استاد بافت شناسی وارد کلاس شد و دید که همه مشغول نوشتن ادرس من از روی تخته هستن..از من پرسید که چه خبره؟

دوباره بکهیون وروجک قضیه تولد رو عنوان کرد من هم از استادمون که مرد بود دعوت کردم که به جشن بیاد و با تعجب دیدم که ادرس منو یادداشت کرد و گفت که حتما میاد.

دونگهه با جدیت ترتیب کار هامو میداد…اون به خونه من اومد و سری به همه خونه زد و از تمیزیش خوشش اومد و دوتا اشپز برای تهیه شام اونشب استخدام کرد و بعدش از من پرسید که میخوام چه لباسی بپوشم ولی وقتی تردید منو دید گفت بهتره برای اولین باز یه لباس شیک و رسمی بپوشی و بعد منو به یک خیاطی برد و از اونجا روی ژورنال یک لباس مدل لباس انتخاب کرد و گفت که بهتره کتش رو نپوشم و فقط از جلیقش استفاده کنم

بعد از همون خیاطی یک عدد پارچه فاستونی ابی کاربنی که داخلش رگه های قهوه ای و طوسی داشت انتخاب کرد

یک روز مونده به مهمونی برای گرفتن لباس به خیاطی رفتیم و من برای پرو اون لباس رو پوشیدم و وقتی جلوی اینه ایستادم با دیدن خودم  جا خوردم خیلی توی اون لباس تغییر کرده بودم…خیلی به دلم نشست و از لباسم بسیار راضی بودم…هیجان عجیبی دلم رو پر کرد

اون شب تا صبح به جشن فردا فکر میکردم و تو دلم غوغایی بود.دائم در فکر این بودم که منو میپسنده؟میتونم در دلش تاثیری بزارم؟عایا عشقم رو از چشمام میتونه بخونه؟ و عایا بع این محبت جوابی میده؟

با یاد اوری رفتار چند روز اخیرش که همش از من فرار میکرد دلم رو غصه ای بزرگ پر کرد ؟شاید من هنوزم توی دیدگاهش تغییری نکرده باشم

نزدیک صبح خوابیدم  اونروز کلاس نداشتم و میتونستم در کارها به دونگهه کمک و دایه کمک کنم…البته دونگهه چند نفر رو برای پذیرایی خبر کرده بود

با اومدن اونها تعدادی از مبلها و صندلی ها به اتاق بزرگی متنقل شدن و در قسمت های مختلف خونه میز های بلندی قرار گرفتن که روی هر کدوم یک تنگ پر از گل قرار داشت

شیرینی ها توی ظرف های مخصوص خودش قرا گرفته بود …لیوان ها به طرز قشنگی روی میز چیده شده بودن و اماده پر شدن…گلدون های خونه هم پر از گل شده بودن و همه چیز روبراه و اماده بود

به طرف دونگهه رفتم : هیونگ چیکار کردی؟…این همه یکم زیاده روی نیس

-شما بهتره بجای دخالت تو کارای من بری بالا اماده بشی…نه صبر کن خودمم باهات بیام

با هم به اتاق رفتیم و ازم خواست تا امشب موهامو به طرف بالا بدم و پس از یک ساعت کار با کلی ژل و تافت موهای منو درست کرد وقتی خواستم نتیجه رو ببینم نزاشت گفت وقتی کامل حاضر شدم به اینه نگاه کنم

غروب شده بود و اومدن چند مهمون باعث شده بود استرس بگیرم این اولین مهمونی من در طول عمرم بود که خودم میزبان بودم…احساس خاصی داشتم غریب ولی شیرین…بیشترین التهابم بخاطر حضور سهون بود و عجیب منتظر صداش بودم

صدای چند ضربه به در منو به خودم اورد …پشت در رفتم و گفتم بله

-لوهان!

قلبم از جا کنده شد خودش بود سهون بود …باورم نمیشد که اومده دم در اتاقم

گفتم : بله؟

-چرا بیرون نمیای؟مهمونات اومدن

-الان میام

-پس زود باش.

سریع لباس باقی مونده رو پوشیدم و در اخر دکمه جلیقم رو بستم…دونگهه به اتاق اومد و با دقت به من نگاه کرد تا چیزی از قلم نیفتاده باشه

ساعتم رو دستم کردم و از عطر پدرم به خودم زدم…

دونگهه : عالیه…حالا برو پایین پیش مهمونا

به طرف سالن رفتم قلبم به شدت میتپید و احساس میکردم گونه هام قرمز شده..همه مشغول حرف زدن بودن صدای خنده بکهیون بلند بود و هنوز هیچ موزیکی پخش نمیشد.

اولین کسی که منو دید بکهیون بود انگار اول منو نشناخت ولی بعد با صدای بلند گفت : لوهان؟!

ادامه نداد همه به طرفم برگشتن سهون هم با دیدن من چنان خیره بهم نگاه کرد که ترس ورم داشت.خندیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم

با صدای نسبتا بلند از همه بابت این که توی مهمونی شرکت کرده بودن تشکر کردم

به طرف بکهیون رفتم و با کلی شوخی و خنده با هم احوال پرسی کردیم

یک بلیز مردونه کرم رنگ تنش بود و شلوار لی تنگ زرشکی پاش کرده بود که خیلی بهش میومد و وقتی دقت کردم متوجه شدم کمی صورتش رو ارایش کرده

کیونگسو هم تیپی قشنگ وبرازنده ای با کمی شباهت به لباس من داشت …اما در بین اون جمع چشمم به استادم خورد اصلا تصور نمیکردم که به مهمونی من بیاد…از دیدنش خوشحال شدم و به طرفش رفتم

-سلام اقای کانگ جدا از دیدنتون خوشحالش شدم

او با دقت به من نگاه میکرد انگار در من امشب به دنبال دانشجوی دیروزی میگشت.با لبخندی دندون های سفیدش رو به نمایش گذاشت و با لحنب اروم و شمرده گفت : اقای ژی شما خیلی تغییر کردید

با شیطنت گفتم : تغییر ناخوشایند

-نه برعکی امروز خیلی زیبا و شیک شده اید  اونقدر که گمان نمیکنم کسی رو به زیبایی شما نه تنها در این مجلس که اطرافیانمم دیده باشم

-ممنون استاد شما لطف دارید

-اقای ژِی این حقیقته

از حرفاش حس خوبی نمیگرفتم…با صدای بکهیون که به سراغ دی جی گوشه سالن که تا الان متوجهش نشده بودم رفته و موزیک گذاشته بود برگشتم اون از همه خواسته بود راحت باشن و و بچه ها با خوشحالی شروع به رقص کرده بودن

با تعجب به بچه ها نگاه میکردم و دنبال دیونگهه هیونگ میگشتم به طرفش رفتم و گفتم : هیونگ دی جی اوردی؟

با برق شیطنتی که توی چشماش بود بهم زل زد و گفت : انتظارش رو نداشتی…میدونستم شکه میشی منم همین رو میخواستم

باز هم به جمع دوستا نگاه کردم که هرکس با شوق زیادی هنرش رو به نمیاش میزاشت…تصمیم گرفتم و ترجیح دادم که فقط تماشاگر باشم

صدای سهون رو از پشت سرم که سعی در داشت از دیدرس ن دور باشه ولی الان مخاطبش من بودم.برگشتم با این که سرم پایین بود نگاهی رو روی تمام وجودم حس میکردم

سهون : لوهان

-بعله

سرم بلند کردم و به صورتش نکاه کردم…نگاهمون تلاقی کرد و در هم گره خورد نمیدونم فوران احساستم رو از چشمام فهمید یا نه و یا دید که من چقدر مشتاق خواستنش هستم عایا فهمید که صورتش رو با چه شوقی نگاه میکنم و عایا فهمید که چقدر دوس دارم مورد پسندش واقع بشم

توی نگاهش حالت های متضادی بود انگار در عین اینکه منو به خودش دعوت میکرد از پذیرفتن من هم ابا داشت انگار در عین تحسین از من فرار میکرد.این نگاه با ین که چند ثانیه بود ولی حاوی سوالها و پاسخ های فراوانی بود.

لوهان : بعله سهون…

انگار برای گفتن حرفی که میخواست بزنه کلی با خودش کانجار رفته و سخته تا بیانش کنه

سهون : لوهان خیلی زیبا شدی…

-ممنونم

-خیلی این مدل مو و لباس به تو میاد

خندیدم و شادمانه نگاش کردم و گفتم : خوشحالم که این حرف رو ازت میشنوم

-واقعا نظر من برات مهمه؟

-بیشتر از اونچه که تصورش رو بکنی…دقیقا دوست داشتم که تو این حرف رو به من بزنی

-چرا؟

-چون…میدونم که دلیلش رو خودت خوب میدونی…چون وجودت خیلی برای من اهمیت داره

-راستی؟

لحن صداش گرم و پر محبت بود اروم و مخملی ولی ناگهان تغییر کرد و جدی شد انگار کسی چیزی رو به خاطرش اورد

-با این حال…

اصلا انتظار نداشتم انقدر سریع جدی بشه و اخم بکنه.غم با شدت به قلبم حجوم اورد و ناخوداگاه بغض کردم.بدنم شروع به لرزیدن کرد خشم و ناراحتی هر دو روحم رو به تلاطم انداخته بود در حالی که یک قطه اشک به روی صورتم سرازیر شد گفتم:

یعنی در این حد؟…انقدر به من بی اعتمادی؟…تو به من هنوزم…

نتونستم حرفم رو ادامه بدم و راع افتادم به طرف باغ به شدت منو رنجوند…ولی با تمام این ها با مام بدخلقی ها و نادیده گرفتن هاش هنوزم دوتش داشتم و برام اهمیت نداشت ولی این سری واقعا ناراحت شدم…تا کی میخواد منو با دید غلط نگاه کنه…شروع کلماتش منو به عشق و دوستی دعوت میکرد ولی در اخر برمیگشت به خونه اولش

کمی که اروم شدم به داخل رفتم و سعی کردم که به خودم تسلط داشته باشم و خواستم تا دیگه رو به روش قرار نگیرم…اهنگ ملایمی پخش شد و من به طرف دوستام رفتم و با اونها مشغول حرف زدن شدیم…حرفهای بکهیون باعث میشد که من در کمال شادی و بی پروایی بخندم اینجا خونه من بود و من ازاد بودم

کمی بعد چندتا از پسر ها سمت دختر ها رفتن و و از اونها برای رقص دعوت کردن

اقای کانگ به سراغ من اومد و با من مشغول حرف زدن شد

چشمم به سهون اتفاد و یک حس انتقام جویی منو واردار کرد تا با حس بدی که از استادم گرفتم با او با رویی باز مشغول حرف زدن بشم

ریتم موزون و اروم موسیقی حالتی رمانتیک ایجاد کرده بود قد من تا سرشونه اقای کانگ بود و اون کاملا به چهره من تسلط داشت

کمی بهد گفت : تا حالا کسی وارد زندگی خصوصی شما شده؟

خندیدم و گفتم : اصلا و بعد اضافه کردم البته چرا ولی جدی نه؟

کانگ : اگر کسی به شما درخواست دوستی بده شما جدی بهش فکر میکنید؟

نگاهش کردم و گفتم : تا اون شخص کی باشه و چه شکلی و چه شرایطی داشته باشه…حقیقتش فکر میکنم هنوز زوده برام ولی در موارد خاص شاید فکرم فق بکنه

کانگ : اگه من از شما این درخواست رو بکنم شما راجع به پیشنهادم و و راجه به شرایطم و البته ظاهرم به طور جدی فکر میکنید؟

با خودم گفتم : میدونستم میخواد این حرفارو بزنه…از کجا متوجه شده من میلم به هم جنس خودمه..اون برای من در مقام استاده و من تنها فقط چند ماه بود که میشناختمش چطور تونسته انقدر سریع تصمیم بگیره و این درخواست رو از من بکنه

اونجا تنها لحظه ای بود که از زیبایی خودم متنفر شدم…چون باعث شدم مردی به پیری استادم به من میل پیدا کنه

از این حالت خونسردی که در مقابلش داشتم متعجب بودم همین چند لحظه پیش کس دیگه ای با کلماتی کاملا متفاوت تونسته بود انقلابی در روح من ایجاد بکنه ولی حالا با پینهاد استادم موهای تنم سیخ شده بود و حس خیلی بدی داشتم

سکوتم طولانی شد گفتم : شما استاد من هستید…(این اولین جمله ای بود که به ذهنم رسید)فکر میکنم من برای شما با همچین موقعیتی مناسب نباشم.اخه نه من معلومات شما رو دارم و نه…

کانگ: و نه از لحاظ سنی برای من مناسب هستید؟اینو میخواستید بگید؟

لوهان : بعله

درسته به این نتیجه رسیده بودم که حسم به اقای اوه از اول اشتباه بوده و به طور کامل از ذهنم بیرونش کرده بودم و به خودم گفته بودم هرگز هرگز به شخصی که با من تفاوت سنی زیادی داره به چشم یک شخصی که کنارم باشه و من به عنوان شریکم نگاهش کنم حسی پیدا نکنم 

-فرقی هم مگه داره…میتونم خیلی خوب حدس بزنم که خیلی های دیگه هستن که خواستار دوستی با توعن

نگاه سریعی بهش اداختم و کانگ گفت : لوهان وقتی قدم به سالن گذاشتی من از دیدنت از دین طراوت و شادابیت بسیار یکه خوردم یعنی قلبم تو سینه ام به شدت طپش پیدا کرد و تو ذهنم جرقه ای زد و بعد از گذشت یک ساعت متوجه شدم گه جمله ای توی ذهنم دائم تکرار میشه و اون این بود  ( چقدر خوب میشد در کنارم داشتمش)بعد به داشتن شما فکر کردم و حسی که بسیار خوشایند بود به سراغم اومد و سریع تصمیم گرفتم که همین امشب این پیشنهاد رو به شما بکنم و البته به خوبی میدونم که برای شنیدن جوابت باید انتظار بکشم ولی خیلی مایلم که به شکلی جدی به این قضیه فکر کنی

باشیطنت پرسیدم : اقای کانگ اگه جواب من منفی باشه شما سر دادن امتیاز درسهام تلافی نمیکنید؟

متقابلا اون هم با خنده جواب داد : فکر میکنم که طی این چند ماه پی به ضریب هوشیت برده ام و میدونم که شما نیازی به اینکه من پارتی شما باشم نداشته باشید ولی شاید داشنجوهای دیگه ای از شما بخوان تا پارتی اونها پیش من باشید اونوقت من…

لوهان : اونوقت چی؟ و منتظر جواب نگاهش کردم

کانگ : تو با نگاهت منو خلع سلاح کردی من جرات ادامه دادن ندارم

گفتم : منظورتون از این که اشخاص دیگری هم منو در کنار خودشون میخوان چی بود؟

برگشت و نگاهی به سهون انداخت و همون لحظه هم سهون هم به ما نگاه میکرد

کانگ گفت : به خوبی یک نگاه عاشق رو از یک نگاه بیتفاوت تفکیک میکنم فکر میکنی من باید تنها توی رشته بافت شناسی تخصص داشته باشم؟

قلبم به طپش افتاد با ترس پرسیدم لطفا به من بگید منظورتون کدوم نگاه عاشق بود؟

با لبخند معنی دار گفت : هر دو ولی با کمی تفاوت یکی نگاه مشتاق و یکی گریزان

متاسفانه موسیقی تموم شد و بچه ها به پیش من برگشتن و ما نتونستیم به حرفهامون ادامه بدیم…مهمونی به خوبب پیش میرفت در وقت شام من تمام حواسم به پیش کلمات اخر اقای کانگ بود اگه حرف دل من انقدر اشکار بوده  که اون از چشمای من اینو خونده پس اون هم حتما پی به این به این نگاه برده ولی چرا گریزونه؟

وقتی داشتم کمی بشقابم رو پر میکردم دیدم که سهون در کنار من ایستاده…داشت یک لیوان نوشیدنی برای خودش برمیداشت بدون هیچ نگاهی گفت : میبینم که استاد جسوری داری وقت رو از دست نمیده

لوهان : از کجا فهمیدی استاد من جسوره؟؟

سهون :از جایی که موقه حرف زدن انقدر سعی در پذیرفته شدن از طرف تو رو داشت که فکر میکنم برای اولین برخورد کمی جسورانه باشه

کاملا به طرفش برگشتم و گفتم : بعد از گفتو گوی اول شبمون باور این که تو در رفتار من و یا در رفتار دیگران با من انقدر دقیق باشی کمی سخته

رو در وری هم قرار گرفته بودیم

سهون : لوهان زندگی و سرنوشت تو برای من خیلی مهمه و برام اهمیت داره

با شنیدن این حرف از دهن سهون خییییییییییلی تعجب کردم…یعنی این حرف رو الان سهون زد

سهون : میدونم از من دلخور هستی هم امشب هم …(دیوثکم یخش اب شده جرعت پیدا کرده جرقه هه داره زده میشهههههههه )

لوهان : شاید…نمیدونم الان نمیخوام بهش فکر بکنم با شیطنت اضافه کردم چرا یکی از هم کلاسیهای منو انتخاب نمیکنی شاید اونها گولت نزنن تا نخشون رو بگیری…من بهت بکیهون رو پیشنهاد میکنم بهتره خودت تصمیم بگیری با خنده گفتم بیشتر بهش فکر کن

نگاه اندوهناکی به من کرد…بعد از کمی مکث به طرف میز کیونگسو و بکهیون رفتم تا با هم شام بخوریم سهون کمی ایستاد و بعد گوشه دیگری رفت و دائم منو زیر نگاهش میگرفت و هرکجا که میرفتم و با هرکسی که حرف میزدم رد نگاهش دنبالم میکرد.

اونشب تا اخر مهمانی و لحظه باز کردن هدیه دوستان ما با هم حرفی نزدیم.هر کدوم از بچه ها کلاس لطف کرده بودن و هدیه های کوچکی اورده بودن

وقتی نوبت به کادوی سهون رسید یکبار دیگه توی دلم خالی شد…بسته کادو کوچیک بود و من با ترس شروع به باز کردن او کردم…درون جعبه زنجیری ظریف و بلند از طلا همراه اویزی حلقه مانند کنده کاری شده قرار داشت…انقدر زیبا بود که به لبهام خنده نشست سلیقه اش رو تحسین کردم و ناخوداگاه اون رو به گردنم اویختم.

نگاهم دنبالش گشت وقتی چشمم با صورتش برخورد کرد هنوزم همون نگاه غمناک در چشمانش بود …لبخندی از ته دل زدم و گفتم : سهون خیلی قشنگه ازت ممنونم…هدیت خیلی دوست داشتنیه…حلقه کنده کاری شده درست روی سینم قرار گرفته بود

فردای اون روز شنبه بود و من تا 10 صبح خوابیدم…وقتی بیدار شدم خونه به حالت اولش برگشته بود و دونگهه هیونگ که برای روبراه کردن کارها شب رو پیش من مونده بود با دیدن من گفت : صبح بخخخییییییییییر …خستگیت در رفت؟

لوهان : اره خیلی…ولی انگار زیاد خوابیدم

احساس گرسنگی میکردم.بعد از این که یک لیوان شیر به عنوان صبحونه سر کشیدم دونگهه گفت که میخواد به خونه برگرده و من بغلش کردم و کلی ازش تشکر کردم بخاطر زحمت های زیادی که کشید و این که با با همراهیش با من یک شب بسیار جالب رو گذرونده بودیم

وقتی داشتم از بغلش بیرون میومدم چشمش به زنجیر دور گردنم افتاد

وارد محوطه باغ که شدیم رو به من گفت : خب راجب سهون بگم…همون طور که بهت گفته بودم…میدونم چه روحیه ای داره …خیلی پسر پاکیه و مدتیه که دچار سرگردونی شده اونم علتش تویی…از وقتی پا به زندگیش گذاشتی و معاشرتش رو با تو شروع کرده انگار که ارامشش از بین رفته…اون روزی هم که گفتم بیارتت خونه تا باهات صحبت کنم به رفتارش توجه کردم و به همون نتیجه ای رسیدم که تو اتاق بهت گفتم…اون بشدت از تو فرار میکنه…ابراز علاقه تو و تغییراتی که تو توی این مدت کردی شکش کرده و تحت تاثیر قرار گرفته…دیشب وقتی وارد سالن شدی با اون لباس و زیبایی چهرت  برای سهون حکم یک اعتراف رو داشت…شاید هنوز زود باشه تا تصمیم گیری بکنیم  ولی به جرات میتونم بگم اون عاشق توعه اما نمیتونه بروزش بده

لوهان : اخه برای چی؟ خواستن من انقدر مسخره و بده؟ دوست داشتن من انقدر براش ناخوشاینده؟

-نه پسر جان…فقط باعث دودلی و تردید شده اونم بخاطر…

-میدونم علتش چیه تردیدش برای اینه که فهمیده من واقعا پدرش رو دوست داشتم و فکر میکنه بخاطر شباهتی که به جوونی پدرش داره من بهش نزدیک شدم…فکر میکنه من دائم اون رو با اقای اوه مقایسه میکنم برای همین اون شب اون حرفارو به من زد چون عصبانی شده بود و میخواسته به من زخم زبون بزنه…من دیگه حسی که باه اقای اوه داشتم رو دفن کردم اون یه حس کوتاه و شیرین بود که تموم شد…چیزی که الان برای من مهمه اینه که بدونه که بخاطر همچین چیزی نزدیکش نشدم فقط میخوام تمام عشق وجودش رو به من بده

-ولی تو بازم شانس برای پیدا کردن عشق زندگیت داری

-هیونگ این حرف رو نزن…من به عشقم به اون هیچ شکی ندارم و تنها حاضرم با اون زندگی بکنم و اون رو در قلبم نگه دارم

دونگهه اهی کشید و گفت : هردوتون رو خییییلی دوس دارم و میخوام به هردوی شما کمک کنم…من برم دیگه…هرکاری داشتی با من تماس بگیر…امار دست اول بهت میدم

بازم باعث خنده من شد…نزاشت جو بینمون غمگین بمونه و در اخر لبخند به لبم اورد و رفت.

The following two tabs change content below.

Tabis

سهون لاورم...لاورم گذشتم عاشقشم در حد خودکشی...طرفدار دو اتیشه کاااایسو (کایسو ایز ریل )خواهر مهفام هستم ( sumi )...رشتم طراحی لباسه...عاشق طراحی کردنمنوشتنو دوس دارم ولی بیشتر ترجیح میدم خواننده باشم ولی حالا که اینجام باید دختر خوبی باشم و اپ کنم...به خوبیه نویسنده های سایت نیستم ولی با دلو جون مینویسم و امید وارم نوشته هام مورد پسندتون باشهرشتم جوریه که بعضی مواقه واقعا وقت سرخاروندنم ندارم ممکنه یهو غیب بشم ولی سعی میکنم باشم همیشههیچ گونه توهینی رو قبول نمیکنم ولی انتقاد پذیرم...اگه داستانم جاییش مشکل داشت بهم بگید من ازتون تشکرم میکنمامممممممم دیگه...همین...فعلا همین

Latest posts by Tabis (see all)