هدر سایت
تبلیغات

Fanfiction Look At Me Ep8

 

 

سلام

حال شما

احوال شما

صد سال بع این سالها

قسمت جدید رو اوردم بفرمایید ادامه

خخخخخخخخخخبببببب

من برگشتم ولی خب یکم طول کشید ببخشید

اول از همه اغاز سال تحصیلی مبارک

هم به کسایی که مدرسه رو دوس دارن هم به کسایی که دوسش ندارن

درس خوندن چیز بدی نیس ولی خب یکم حوصله سر بره

قسمتای دیگش خوبه که با اکیپت تو مدرسه یا دانشگاه اتیش میسوزونی  :kkk: 

راستی یکی از دوستان تو نظرات قبل گفته بود شاه نامه خونده بودم قبلش

واااااااااااای عالی بود عاشقتم

راستش میدونین دست خودم نیس…حد وسط ندارم

بخوام عادی بنویسم لاتی میشه بخوامم ادبی بنویسم این شکلی میشه

بعد وقتیم مینویسم یهو میبینم ادبی میشه

تو این داستان یسری کلمات به کار بردم  خودم هنو هنگم  :kkk:  :kkk: 

راستی انقدم سهون منو نزنین گناه داره

این قسمت یکم کمه شرمندتونم

نظر خواستین بدین نخواستینم بدین اون قلبرو بزنین خیالم راحت شه

زیادی حرف زدم برید بخونید

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

قسمت 8 :

دونگهه وارد خونه شد و دید سهون اماده بیرون رفتنه معطل و مردد بود

دونگهه : سلام مالفوی (یکی از شخصیت های توی هری پاتر…خدایی میبینمش یاد سهون میوفتم)

-ااااوه سلام هیونگ…خسته نباشی و…

بقیه حرفش رو نگفت ولی حالتش خیلی ملتهب و بی قرار بود…دونگهه لباسش رو عوض کرد و مشغول سرک کشیدن به کارای خدوتکارا شد تا ببینه همه چی مرتب هس یا نه

در لحظه ها متوجه بی قراری سهون بود و اونو کاملا زیر نظر داشت…طی این سالهایی که کنارش زندگی کرده بود همه حالتها رو دز مواقع مختلف از اخلاقش دیده بود و حالا کاملا به خوی و خصلتش پی برده بود و میدونست که سهون الان توی یه جنگ عاطفی با خودشه

وقتی خواست سهون رو برای ناهار خبر بکنه به اتاق مطالعه رفت و دید کنار پنجره رو به باغ ایستاده

دونگهه : سهون ناهار امادس…زود بیا تا سرد نشده

سهون :الان میام و با لحنی اروم گفت هیونگ

دونگهه ایستاد و گفت : بعله

-شما…شما برای جشن تولد لوهان خیلی تلاش کردی ممنونم…خیلی عالی برگزار شد و…و خوشحالم که لوهان نزدیک شدی و راهنماییش میکنی…من نمیتونم براش مثل پدرم باشم

-دونگهه با لبخند معنی داری جواب داد : لوهان خیلی تنهاس و منم زیاد نمیتونم مراقبش باشم بهتره تو هم همیشه در هر شرایطی بهش کمک کنی و بیشتر بهش توجه کنی اون الان توی سنیه که ممکنه اشتباه تصمیم گیری بکنه و یا برای فرار از یم فکر تن به فکری بده که شاید درست نباشه…هرچی باشه تو کمی بیشتر از اون تجربه کسب کردی

سهون : اما من تصمیم گرفتم که زیاد بهش نزدیک نشم و تنها دورادور مراقبش باشم…اون دیگه از من نا امید شده

دونگهه : هرجور که خودت میدونی…زود باش غذا سرد شد

دونگهه خیلی براش جالب بود که فقط بخاطر اون قضیه از عشق پرهیز میکنه

با گذشت اون روز و روزای دیگه دونگهه کاملا متوجه شد که سهون صد در صد عاشقه انقدر که بی قراری و التهابش از چهره و حرکاتش و حتی بی اشتهاییش کاملا مشخص بود ولی نمیدونست چرا معطل میکرد و علاقشو ابراز نمیکرد؟

لوهان هر روز تلفنی با دونگهه تماس میگرفت و اگر یک روز تلفن نمیکرد دونگهه دلش تنگ میشد و به دیدنش میرفت

یک روز وقتی به دیدن لوهان رفته بود دید که بسیار کلافس وقتی علتش رو پرسید فهمید که اقای کانگ جواب درخواستش رو ازش خواسته و میخواد به اونجا بیاد و لوهان مونده که چه جوابی بهش بده

این موضوع خیلی فکرش رو مشغول کرده بود و با این که میدونست سهون و لوهان هم دیگه رو دوست دارن از این که میدید لوهان بیقراره تعجب کرده بود و در اخر ازش پرسید : پسر جان درخواست که انقدر ترس نداره بزار بیاد اگه موافق بودی که قبول کن اگرم نه خیلی ساده جواب رد میدی

لوهان : من قبلا بهش خواستم جوابمو بگم ولی اون گفته بازم فکر کن…من میترسم بیاد چون نمیخوام سهون از این قضیه بویی ببره

-مگه فهمیدن این ضقیه برا سهون چه بدی داره؟

-نه اصلا دلم نمیخواد باز راجب من بد فکر کنه

-بد فکر کنه؟!اخه این که بد نیس اصلا جای زشتی و بدی نداره

-هیونگ نمیدونی شب تولدم داشتم با اقای کانگ حرف میزدم…سهون مارو نگاه میکرد وقت شام به من گفت که استاد جسوری دارم و منم با جوابم ناراحتش کردم

-مگه چی بهش گفتی؟

-گفتم که بهتره یکی از دوستای منو انتخاب کنه

-برای چی این حرف رو بهش زدی…مطمئنم شنیدن این حرف از طرف تو براش خیلی سنگین بوده

-من اون موقه ناراحت بودم یعنی اون منو به شدت رنجونده بود منم فقط خواستم تلافی کنم…میخواستم ناراحتش کنم چون لج منو در اورده بود

-باور نمیکنم اون شدیدا بهت علاقه منده و اصلا نمیخواد هیچوقت ناراحت بشی

-پس چرا اون رفتار رو با من کرد؟اون همیشه عمدا منو نادیده میگیره…با من مثل یه بچه رفتار میکنه…فکر میکنه هنوز دوسالمه فکر میکنه هیچ چیزی در من رشد نگرده نه احساس نه فکر نه تصمیم گیری نه عاطفه…شاید من یتیم بزرگ شده باشم ولی عشق و عاطفه در من وجود داره شاید قوی تر از هر دختر و پسری که که هم پدر و هم مادر داره…من بجز دایه هیچوقت هیچ کس رو نداشتم که دوستش داشته باشم…به قدر یک دریای عظیم به قدر یک اسمون بیکران در وجودم عشق دست نخورده و بکر هستش…یعنی انقدر من در چشمش حقیر و ناچیز هستم که حتی حاضر نیس محبت منو بپذیره…من یه همه چیز دار بی چیز هستم به قدر همه ثروتم تنهام و به قدر فقط یه قلب به محبت احتیاج دارم…

و بعد شروع به گریه کرد اولین باری بود که دونگهه از دیدن اشک ریختن لوهان غمگین شد…همیشه از روحیه این پسر شگفت زده بود

لوهان ازاده و سبک بال…همه چیز رو از بد و خوب خیلی راحت میپذیرفت از خندیدن و شاد بودن خسته نمیشد و به همه با محبت نگاه میکرد و با این که تنها و بدون مادر یا معلم دلسوز بزرگ شده بود از منطق بسیار بالایی برخوردار بود و این دگرگونی و برافروختگی دلیل عمیق تر و محکم تری داشت که باعث همچین بغضی باشه…دونگهه لوهان رو در اغوش گرفت و شروع به نوازش موهای اون کرد

لوهان درحالی که خودش رو دراغوش دونگهه رها کرده بود عمیقا اشک میریخت…دونگهه گذاشت تا اون هر چقدر میخواد سبک بشه بعد شونه های لوهان رو گرفت و اهسته گفت : پسر جان تو تو اوج جوون هستی زندگی با تمام قشنگیش رو به روی توعه…مطمئنم که مردهای جوان زیادی دل بهت میبندن و سر راه تو قرار میگیرن کسایی که طالب عشق تو و بدست اوردن این همه لطف وجودتن…من نمدونم با این وضعیت سهون تو تا کی میخوای منتظرش بمونی من نمیخوام تو شکسته بشی

لوهان : میدونم هنوز جوونم ولی تا حد فهم خودم میگم که محبت و عشق تابع هیچ قانون و قاعده ای نیس من….من واقعا از صمیم قلبم طالب محبت اون هستم و اصلا به هیچ چیز اهمیت نمیدم نمیدونی چقدر ارزو دارم که اونم منو بخواد…هیونگ لطفا کمکم کن به من کمک کن تا بتونم محبتش رو به خودم جلب کنم.

-ولی….

-نگو نه چون حتی اگه بهم کمک نکنی من تمام قدرتم رو برای رسیدن بهش صرف میکنم ( این لوهان کی اینقدر سیریش شد من نفهمیدم :/ )

The following two tabs change content below.

Tabis

سهون لاورم...لاورم گذشتم عاشقشم در حد خودکشی...طرفدار دو اتیشه کاااایسو (کایسو ایز ریل )خواهر مهفام هستم ( sumi )...رشتم طراحی لباسه...عاشق طراحی کردنمنوشتنو دوس دارم ولی بیشتر ترجیح میدم خواننده باشم ولی حالا که اینجام باید دختر خوبی باشم و اپ کنم...به خوبیه نویسنده های سایت نیستم ولی با دلو جون مینویسم و امید وارم نوشته هام مورد پسندتون باشهرشتم جوریه که بعضی مواقه واقعا وقت سرخاروندنم ندارم ممکنه یهو غیب بشم ولی سعی میکنم باشم همیشههیچ گونه توهینی رو قبول نمیکنم ولی انتقاد پذیرم...اگه داستانم جاییش مشکل داشت بهم بگید من ازتون تشکرم میکنمامممممممم دیگه...همین...فعلا همین

Latest posts by Tabis (see all)

Tabis 15 نظر 2 مهر 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
lulu
مهمان

سلام اخ چقد سهون بانمکه فازت چیه ممنون جیگر

Narsis69
مهمان

مرسی. خیلی خوب بود. 🌹
سهون از چی میترسه؟ از احساسش به لوهان؟ یا اینکه بهش اعتراف کنه؟
الهی، لوهانی. گناه داره. 😢
وای، دونگهه. یجوری میگه مردای دیگه هم میان تو زندگیت، یه لحظه حس کردم لوهان دختره! 😏
لوهان که مجبور نیس به استادش، جواب مثبت بده. چرا انقد نگرانه؟ 😓
مر
خسته نباشی💓
فایتینگ🌹

اوه سهون
مهمان
LILIA
مهمان

عالییییییییییی بووووددددددددد..ً
Niceeeeeeeeeeee…

rani
مهمان

به قول خودت از جملاتی استفاده کردی که مخم هنگید
ولی عالی بود
میسی

monir
مهمان

وای گفتی مدرسه داغ دلم دوباره تازه شدانقد این سه ماه زود گذش بقیه سال زود نمیگذره
ولی خب ماهم میدونیم چجوری تو مدرسه خوشبگذرونیم از همین فردا عملیات اتیش سوزونی شروع میشه^ــــــــ^
درباره فیکم بگم با دیدن سر سختی لوهان کفم برید اصن:////
خب در هر صورت هونهان ایز ریل^ـــ^

Hamideh
مهمان

مرسی…عالی بود…فیکت رو خیلی میدوستم💜💜💜

wpDiscuz