سلام به همه :) اومدم با قسمت 4 فیک گمشده در عشق به نویسندگی دوست عزیزم زهرا . پیام نویسنده 

چرا نظر نمیذارید؟تعداد بازدید زیاده ولی نظر فوق فوقش 20تا!اگه واقعا بخواد اینطوری پیش بره منم عشقی آپ میکنم،این قسمت کمه اگه نظرای این قسمت از50به بالا نباشه منم قسمت بعد رو دیر و کم میذارم:)

از کسایی منظر میدارم خیلی ممنونم♡


قسمت چهارم : 

بک با سروصداهایی که چان میکرد از خواب بیدار شد و اولین کاری که انجام داد این بود که صفحه ی گوشیش رو نگاه کرد واقعاً چرا هیچ تماس یا پیامی از کسی نداشت!خیلی کم پیش میومد کسی بهش زنگ بزنه یا پیام بده.با حالا سوالی گوشیش رو گذاشت زیر بالشت.

وارد آشپزخونه شد و چانیول رو در حالا درست کردن صبحانه دید…با لبخند 

سمت یخچال رفت و آب رو از یخچال بیرون اورد با صدای خسته و نسبتاً آرومی غر زد:به خاطر سروصدایی که میکردی من نتونستم زیاد بخوابم یول.

-من معدرت میخوام ولی هر کاری کردم نتونستم بدون سروصدا برای خودم یه صبحونه ی مفصل درست کنم.

بک روی صندلی نشست:هنوز آماده نشد!منم گشنمه

_چرا آماده اس یه بشقاب بیار تا از این املت خوشمزه ای که درست کردم بریزم

+خودت یه بشقاب بردار من حوصله ندارم بلندشم

چانیول با کمی حرص و تعجبب برگشت سمت بک:واقعاً پروئی.

بک که اونروز از دنده ی کج بلند شده بود شونه هاشو بی تفاوت بالا انداخت….

بک سریع از سر میز بلند شد و سمت اتاقشون رفت…

چانیول خیلی وقت بود اماده بود و فقط منتظر بک بود وقتی بک از اتاق بیرون اومد باهم سوار ماشین شدن

وسطای راه بود که بک تصمیمشو گرفت و از جانیول پرسید:چان،اون دوستت سهون! مطمئنی امروز میاد مراسم خاکسپاری؟

+معمولا بدقولی نمیکنه

بک ساکت شده بود،ته دلش دلشوره ای بود که خودشم نمیدونست برای چی دلشوره داره!اتفاقای گذشته هرچی که بود تموم شده  بود…

زمانی که به مراسم خاکسپاری رسیدن بک سیع کرد ببینه سهون اونجا هست یا نه!

هرچی با دقت اطرافشو نگاه کرد سهون رو ندید از ته قلبش خدشحال شد که سهون امروز نیومده و نمیتونه براش دردسری درست کنه…

تقریباً نیم ساعت از مراسم گذشت بود،بک به یه نقطه ی نامعلوم خیره شده بود

با سروصدای اطرافش به خودش اومد

به ساعتش نگاهی انداخت

ساعت9:20بود،همونطور که نشسته بود با چشماش دنبال چانیول میگشت تا بهش بگه هرچه زودتر برن چون واقعاً داشت حوصله اش سر میرفت…ولی در عین ناباوری سهون رو دید که داشت به جمعیت نزدیک میشد

خودشو یجوری بین جمعیت پنهان کرد که از چشم سهون دور بمونه.

بک واقعاً انتظار نداشت سهون خودشو به مراسم برسونه.

همینجوری که سهون رو زیر نظر داشت دید سهون سمت چانیول رفت و  داشت باهاش خوشوبش میکرد!

وقتی همه جا رو خوب نگاه کرد سمت ماشین رفت و داخل ماشین نشست

به چان زنگ زد بعد و ازش خواست زودتر برگردن خونه.

بعد از3دقه چانیول سوار ماشین شد و نشست

بک با تعجب به چانیول نگاه کرد:چرا ماشین رو روشن نمیکنی؟

_سهون گفت ماشینش خراب شده برای همینم دیر رسید به مراسم،گفت ما برسونیمش.

بک خواست چیزی بگه که در عقب ماشین باز شد و سهون عقب نشست…

بک سرشو انداخت بود پائین و همین که یه لحظه سرشو بلند کرد نگاه خیره ی سهون رو از آیینه ی بغل دید…

زمانی که سهون میخواست از ماشین پیاده بشه با قیافه ی سرد و جدیش گفت:از دیدنتون خوشحال شدم،فکر کنم از این به بعد زیاد همو ببینیم…

چانیول به محض ورد به خونه لباسشو عوض کرد و جلوی تلوزیون نشست

بک وقتی رفت توی اتاقشون تا لباسشو عوض کنه یه پیام دریافت کرد 

قبل از اینکه پیام رو باز کنه به شماره نگاه کرد،اون شماره برای بک ناشناس بود پیامو باز کرد.

[خیلی عوض نشدی بکهیون،هنوز مثه گذشته ای]

بک با خوندن پیام فهمید صاحب این شماره ی ناشناس کیه!

ولی چرا هنوز شماره شو داره!

بین اونا هرچی بود تموم شده بود

یعنی واقعا سهون قصد داشت از بک انتقام بگیره؟

مگه سهون بهترین دوست چانیول نبود!

مگه سهون بهترین دوست خودش توی دوران دانشگاه نبود؟

یعنی سهون میخواست انتقام کای رو از بک بگیره!!

فقط یه لحظه به این فکر کرد که اگه چانیول از گذشته ش بیشتر باخبر بشه عکس العمل چیه!

100%رابطشون دیگه مثله الان نمیشد.

بک یه تصمیم مهم پیش خودش گرفت

که توی این چند وقت تمام توجهش رو بهش بکنه…

وارد هال شد کنار چانیول نشست

دقیقاً نمیدونست درمورد چی حرف بزنه

یعنی باید خودشو واسه چانیول لوس میکرد؟!

چانیول که در حال دیدن فیلم مورد علاقه ش بود

نگاه خیره ی بک روی خودش رو موتوجه نشد

بک همچنان بهش خیره بود وقتی دید چانیول اصلا متوجه ی حضورش نیست بلند شد تلوزیون رو خاموش کرد

+اه بک!داری چیکار میکنی؟

-تو اصلا حواست به من هست؟2ساعته دارم نگات میکنم انگار نه انگار!مگه تو در  هفته چند روز مثه امروز بیکاری!!!!درطول هفته که صبح زود میری شب دیر میای وقتی میری من خوابم وقتی هم میای اینقدر خسته ای کا نمیشه باهات حرف زد،اخر روزای جمعه همش خوابی؛اخه این چه زندگی ای شده چان؟

+بک؟تو چت شده!تا حالا در این حد عصبی ندیده بودمت

-من عصبی نیستم من فقط دارم حقیقت رو میگم

+اگه مشکلت تلوزیون نگاه کردن منه باشه دیگه نگاه نمیکنم تا راحت شی،خوبه؟

-یعنی از حرفای من فقط همین رو برداشت کردی؟

+امروز خیلی یجوری شدی،از اول صبح داری غر میزنی و دنبال یه موضوع کوچیک میگردی تا باهام دعوا کنی.

چانیول از جاش بلند 

شد و

جمله ای اخرشو با پوزخند گفت:فکر کنم دیشب زیادی انرژیتو گرفت.

بک داشت از دست خونسردی چانیول دیونه میشد پیش خودش فکر کرد آخه چرا چان نصف حرفای بک رو بی اهمیت میبینه؟

The following two tabs change content below.
سلام به همه ی اکسو الای منحرف فیک خون :) خب منم مثل شماها دیوونه ی فیکم ... و البته چانبک!!! هرجا فیک چانبک باشه منم هستم ... کککک ... تو همه ی فیکهام ، شده یک خط هم از چانبکم مینویسم و اینکه تو نظرات زیاد سخت گیر نیستم ولی خب شماهم دیگه اذیت نکنید !!! راه های ارتباطیم رو برای رمز های هر کدوم از فیکهام که خواستین میذارم : اینستا: s.c.b.k_exol لاین : saba-sehun تلگرام : baekhyunee_pcy جیمیل: [email protected] ایمیل : [email protected] دارم ...

Latest posts by S.C.B.K (see all)