چانیول و بکهیون هاج و واج به فرد مقابلشون که یه پیشبند قرمز با ارم یه خرس قهوه ای رو به روشون ایستاده بود خیره شدن.اونا خیلی زود به این نظریه پی بردن که همه چیز تو این دنیا ممکنه!
چانیول برای لحظه ای نمی تونست دهنشو ببنده مدام با چشمو ابرو از شیومین بی حوصله توضیح میخواست….این واقع اتفاقی نبود؟؟
لوهان تو رستوران چه غلطی میکرد؟ امکان نداشت که به خاطر سهون اومده باشه… اما یادشه سر ظهری وقتی داشت تو تراس باحال خونه بکهیون چرت میزد سهون پشت تلفن یه سری چرت و پرت راجب رابطش با کای میگفت…و این یعنی لوهان گیم اور شده بود…. نکنه دوباره زده بود به سرشو دنبال درست کردن شر بود!!! با چشماش دنبال یه بچه میمون بود…. تموم نقاطی که سهون میتونست اون لحظه تو رستوران حضور داشته باشه رو با نگاهش پایید… ولی خبری ازش نبود.
شیومین دست به سینه یه قدم جلو اومد و با اخم بی پایان به صورت چانیول خیره شد دلش حسابی خورد بود فقط میخواست تا میتونه اون احمقو بزنه…. کم در حقشون خوبی نکرده بود که حالا یه جوجه درست زمانی که رستوران شلوغ میشد دستشو تو حنا بزاره.:
_اووو ببین کی اینحاست رفیق نیمه راه….
_هیووونگ…مدل موهات جدیده؟
_عوضی بحث و عوض نکن!
زود دستشو بدون در نظر گرفتن اخم بکهیون به گوش چانیول رسوند….عالی ترین عضوش برای تنبه البته بعد بین پاهاش… مطمئنن اگه خیلی دیونه بود به وسط پاش حمله میکرد تا گوشاش:
_میمون کودن…. خودم همینجا میکشمت.
شیومین فشار انگشتاشو بیشتر کرد و همزمان سر چانیولو جلو عقب کرد و باعث شد چانیول از درد فریاد بکشه.
_هیونگ این دیگه چه کاریه؟گوشمو ول کن.
صحنه خنده داری بود و لوهان به هیچ وجه نمی تونست جلو خندشو بگیره وهمین اخم رو لب بکهیون میاورد.
خوشحال کننده بود که هیونگش میخندید… البته بعد از شکست بزرگی که از جانب اوه سهون خورد دیدن این لبخندا ارزشمند بودن. اما اون کسی که داشت لبخند رو لبای لوهان میاورد..چانیول بود و این اصلا واسه کلاس بک خوب نبود
سمت لوهان رفت با شونش بهش طعنه زد:
_تو اینجا چی کار میکنی؟لباست مسخرست؟ از کی تا حالا تصمیم گرفتی کار کنی؟
_خودمم نمیدونم بک..
ولی با اینحال کارش جالبه..
_اووو کارش جالبه یا صاحب کارش؟
_نمی دونم.با بی دقتی جواب بکهیونو داد و باعث شد ابروهای بک به سمت بالا حرکت کنن. مثل اینکه هیونگ محبوبش دلداده شده بود.
اما اون پسر یخورده زیادی عقب مونده میزد و بکهیون شک داشت واقعا مغز لوهان سالمه یا نه.
لوهان باهیجان به شیومین نگاه میکرد که چطوری حال اون دراز بی مصرفو میگرفت.
بکهیون با بی حوصلگی به چانیول نگاه وحشتناکی انداختو یه لحظه شکش در مورد دست پا جلفتی بودن چانیول به یقین تبدیل شد
لبشو بین دندونش گرفتو با حرص گفت:
_ببینم تصمیمت راجب این خرسه قطعیه؟
_فک کنم…
_پس اگه فک میکنی راجبش اوکی هستی جلوشو بگیر تا دستو پاشو نشکوندم.
بکهیون اینو گفتو رو صندلی نشست و با تاسف به کتک خوردن چانیول توسط یه موش نگاه کرد.
الکی فقط قد داشت….
سرشو پایین انداختو به وقتی فکر کرد که چطوری چانیول تو تخت به فاک/ش میده.
این چانیول قطعا چانیول تو تخت نبود.
لوهان با لذت به قلدری که مشغول کتک زدن چانیول بود نگاه میکرد.
با اینحال باید جلوشو میگرفت چون در اون صورت باید شاهد کتک خوردن شیومی به دست بک میبود.
غلط خیلی بزرگ و کنی هم جبران ناپذیری بود… دست بلند کردن رو زرافه بک.پس قبل از اینکه بکهیون رم کنه دستشو دور کمر شیومین حلقه کرد و برای اینکه تاثیر بیشتری داشته باشه. دستشو بین پاهایه شیومین گذاشت عضو گول زننده شیومینو لمس کرد و نا خواسته بازم خالق یه اثر هنری دیگه شد.
شیومین به سرعت تعادلشو از دست داد و خیلی شیک همراه لوهان فرش زمین شد.
لوهان درحالی که یه لبخند رو لبش بود به چشمای گرد شیو خیره شد:
_متاسفم رییس ولی به نظرم کافیش باشه… اون احمقو خدا زده. دیگه نیازی نیست تو بیشتر کتکش بزنی.
در هر حال صاحابش احساس ناراحتی میکنه من دوست ندارم اتفاقی براتون بیوفته.
لوهان به قیافه بک که با یه من عسلم نمیشد خورد اشاره کرد دوباره نگاهشو به شیومین دوخت.
جالب بود…. همچنین بامزه
……………….
_به خاطر حرفای پدرم ناراحتی؟
_نه…
چانیول اخم کمرنگی کرد و دوباره سویه نگاهشو به بیرون پنجره دوخت و با صدای گرفته ای پرسید:
_رفتن کیونگسو به لندن حتمیه؟
_اوممم.. پدرم موافقت کرده باهاش.. اولین باریه که داره با خواسته کیونگسو موافقت میکنه.
در هر حال این برای کیونگسو یه موقعبت طلاییه… می تونه به همه ارزوهاش برسه.
_تو چی؟
چانیول رو صورت بکهیون خم شد و پرسینگ کنار ل/ب بکو با انگشت اشارش به بازی گرفت:
_تو هم همچین ارزویی داری؟
_اوووم اره! یه ارزووویه کاملا احمقانه!
_مشتاقم تا در موردش بدونم!
انگشت اشارش به گوشه ل/ب بکهیون کشیده شد و با حرکت ارومی خط ل/ب بکهیونو دنبال کرد و بدون اینکه لحظه ای نگاهشو از سرخی بی نظیر چهره بکهیون بگیره ادامه داد:
_دوست دارم موضوع اروزی بزرگت من باشم.دلم میخواد که نا امیدم نکنی!
_اگه نا امیدت کنم چی میشه!
_فک نمیکنم اتاق جالبی در انتظارت باشه.
انگشتو تا دکمه اول پیراهن لباس خواب بک کشید . و بکهیون هم متقابلا دستاشو دور گردن چانیول حلقه کرد:
_اگه این مجازاتمه من با اغوش باز میپذیرمش!
بکهیون با لبخند اینو گفت و صورت چانیولو برای اغاز بو/سه پایین کشید
………………………
از اینکه میدیدم داره برای شکل گیری درست رابطمون تلاش میکنه پروانه ها تو شکمم ازاد میشدنو باعث میشدن دیوانه وار بخندم و بعد از گذشت چهارساعت من هنوز خواب رو به چشمام راه ندم. اون داشت با احتیاط جلو میرفتو این یعنی که قصدش جدی بود.
اووه سهون دیگه روزایه بدت دارن تموم میشن… چون حالا دیگه کایو کنارت داری!
ساعت سه نیمه شب بود من هنوزم با ذوق به کار حرفه ای کای فکر میکردم.
شجاعتش قابل تحسین بود.
میتونستم قیافه عبوس پدرمو بعد از شنیدن واقعیت تصور کنم…
اما چطوری تونسته بود راضیش کنه….
خنده خجالت زده ای زدمو درست مثل دخترا سرمو تو بالشت فرو کردمو خودمو برای زنگ نزدن به کای کنترل کردم….
ولی نمیشد…. اوه خدایا دلتنگش بودم…
پاهامو رو تشک تخت کوبیدمو و دستمو برای پیدا کردن گوشیم رو میز کنار تخت دراز کردم! مرد خوش سلیقه.. احتیاجی به پیدا کردنش تو مخاطبین گوشیم نداشتم چون شمارشو رو صفحه گوشیم مارک کرده بودم.
صدای خواب الودش تو گوشم پیچید من به این نتیحه رسیدم صداش تو تموم مدلا واسم جذابه:
_تو شوخیت گرفته بچه!!!
شاید صداش برای یه ادم عادی بلند بود ولی برای من نشونه ای از علاقه زیاد بود:
_تو خوبی؟
_همین!!!! فقط همین لعنتی! زنگ زدی تا حال منو بپرسی؟
_نه!
_پس چی؟؟ د زودتر حرف بزن چون میخوام بتمرگم!
_خب….
سرمو دوباره تو بالشت فرو کردمو صدام از قبل هم تو دماغی تر شد:
_دلم برات تنگ شده!!!
_تو خوبی؟؟؟قطعا نیستی؟
_کایاااا…می تونم بیام پیشت!
_نه.
_لطفا… قول میدم اونی که رو تخت میخوابه تویی… من ففط رو کاناپه پذیرایت میخوابم… _کلمه نه تو دایره لغات تو چی تعریف شده؟
_برای من اره تعریف شده.
اون خندید و باعث شد که برای دیدنش مصمم تر بشم….
پس بدون درنگ از رو تخت بلند شدم و با لذت به تعریفش گوش دادم:
_بچه تخس زبون نفهم… الان سعی کن فقط بخوابی! فردا صبح میبینمت!
_باشه سعیمو میکنم… میشه تا وقتی که خوابم میمبره یه چیزی واسم بخونی؟
……..
سهون تموم نیروشو به کار گرفته بود تا شرایطو برای من سخت کنه و کاری کنه تا من بدون در نظر گرفتن نوسنتالژی هام واسه یه رابطه زیبا به فا//کش بدم.
سومین باری بود که تماس میگرفتو سومین باری بود که منو از خود بیخود میکرد… حالا هم پیشنهاد ملاقات اونم این وقت شبو میداد…
این پسر اصلا غرور داشت.
_سهووونا لطفا اذیتم نکن!
_خواهش میکنم… لطفاا. پلیز…
_خیلی خب… فقط دعنتو ببند و سعی کن بخوابی اگه تا پنح دقیقه دیگه خواب نباشی مراقب عواقب بعدش باش…
_باشه… مطمئن بلش تا پنج دقیقه دیگه خوابم!

You have my heart

تو قلبم جاته

Andil we never , be worlds apart

و دنیای ما هیچوقت نمیتونه از هم جدا بشه

May be in magazines

ممکنه این فقط تو مجله ها باشه

But you’ll still be my star

اما تو هنوز ستاره منی

Baby cause in the dark
You can’t see shiny cars

عزیزم تو نمیتونی تو تاریکی ستاره های دب اکبر رو ببینی

And that’s when you need me there

و اون زمانیه که اونجا به من نیاز داره

With you I’ll always share

و این کار رو ما با هم انجام میدیم

Because

چون

When the sun shines, we’ll shine together

وقتی خورشید میدرخشه، ما با هم شروع به درخشیدن می کنیم

Told you I’ll be here forever

بهت گفته بودم که همیشه اینجا پیشت می مونم

Said I’ll always be a friend

گفته بودم که همیشه دوستت می مونم

Took an oath I’ma stick it out till the end

قسم خوردم و تا آخر پاش وای مستم

Now that it’s raining more than ever

حالا باران شدید تر از همیشه شده

Know that we’ll still have each other

می دونم که ما هنوز همدیگه رو داریم

You can stand under my umbrella

میتونی بیای زیر چتر من

You can stand under my umbrella

میتونی بیای زیر چتر من
ببینم اون لعنتی چرا داشت نفس نفس میزد.
چشمام گرد شدنو تموم تلاشمو کردم تا به فکرای مضخرفم خاتمه بدم… اما نفس نفس زدناش داشت حالمو خرابتر میکرد:
_دقیقا داری چه غلطی میکنی سهون؟؟؟ یااا تو حق نداری با اهنگ خوندن من خودارض…..
حرفم با صدا در اومدن زنگ در نصفه موند…
برای اطمینان به ساعت یه نگاه انداختم…
مسخره به نظر میرسید.
ساعت 3:20 دقیقه صبح زنگ خونتو بزنن.
زیر لب لعنتی فرستادمو برای جواب دادن از اتاقم بیرون اومدم.
_کای….. اوووه…. صدات معرکه بود پسر!!
_اگه بدونم از صدام واسه غلطایه اضافه سو استفاده کردی مطمئن باش مردی!!!
باید قطع کنم… تا فردا.
زیر لب لعنتی به سلیقه گندم تو انتخابش فرستادمو. دستگیره درو پایین کشیدمو به محض دیدن فرد پشت در چشمام از حدقه در اومد.
اون لبخند از خود راضیش دود از کلم بلند میکرد.
هنوزم نفس نفس میزد و مشخص بود فاصله خونش تا خونمو فقط دویده… اگه تو دویه ماراتون شرکت میکرد به طور حتم اول میشد. دست به سینه شدم با اخم بهش نگاه کردم:
_این چه کاریه هووم!!! احمق میدونی ساعت چنده؟؟ چطوری اینقدر شجاع شدی که تنهایی این موقع شب از خونت بیرون زدی.واووو دری پشیمونم میکنی اوه سهون.
بدون اینکه بهش اجازه جواب دادن بدم دستمو سمت گوشش دراز کردمو داخل کشیدمش…
_اااا دوست دارم اونقدر گوشتو بکشم تا جونت بالا بیاد…
_کایا لطفا… باید میدیدمتو یه مورد مهمو بهت میگفتم..
_چه چیز مهمی وجود داره ؟این موقع شب سگا هم بیرون در نمیان؟
_دلتنگی من… فک کنم مهمتر از این برات وجود نداره…
_احمق…
بدون اینکه اختیاری رو کارام داشته باشم بدن ملتهبشو تو اغوشم گرفتم.
_باید بگم کلت از کاه پر شده؟ اوه سهون باهوشی که من فکر میکردم متاسفانه وجود نداره.
بدنشو بیشتر به خودم فشردمو هم زمان به صدای لذت بخش قلبش گوش دادم.
تپش قلبش به خاطر دویدنش بود یا به خاطر من؟
وقتی سرشو رو شونم قرار داد و لبش پوست سر شونمو نوازش کرد چشمام رو هم قرار گرفتو داغ شدن گوشامو حس کرد!
_اومدم تا زیر چترت باشم.
اومدم تا وقتی که خورشید به درخشیدن میکنه منو تو هم بدرخشیم.من هنوزم میترسم… میترسم وقتی شب میخوابمو صبح بیدار میشم تو رفته باشی.
انگشتام موهای خیسشو نوازش کردن و با صدایی که مملو از اطمینان بود گفتم:
_هر اتفاقی بیوفته… در اخر فقط ما برای هم باقی میمونیم.نه الان نه هیچوقت دیگه قرار نیست ترکت کنم اوه سهون.
دیدم چطور سرشو بالا اورد و من تازه متوجه اشکایه رو گونش شدم.
نگاه خیرشو برای یه لحظه با چشمام قطع نمیکرد… این صورتش بود که هر لحظه نزدیکتر میشد. این اولین باری بود که اون بچه داشت تو بوسیدن پیش قدم میشد.
و این لحظه برای من جادویی بود.
چشماش اروم رو هم قرار گرفتن و دستاش دور گردنم گره خورد.
به خاطر تفاوت قدی ناچیزمون کمی رو پاهش بلند شد و بعد از کج کردن سرش لباش به نرمی رو لبام قرار گرفت.
این بچه چرا داشت همه چیو خراب میکرد و باعث میشد من بدون فکر جلو برم.
الان دیگه واسه عقب کشیدن دیر شده بود.
لب/امو با ریتم حرکت دادمو همزمان دستامو دور صورتش قاب کردم تاهر حرکت اضافی توسط سهونو خنثی کنم.
اون لحظه فقط من حق بوسیدنشو داشتم.
حرکاتم خشن شده بود و سهون در حال غش کردن .
قبل از اینکه اجازه افتادن بهش بدم در حالی که هنوزم دست از بوسیدن لباش برنداشته بودم سمت اتاق خواب راهنماییش کردم و وقتی به تخت نزدیک شدیم هلش دادمو مثل یه عروسک رو تخت افتاد.
دستامو رو صورتم گذاشتم تا متوحهرحال خرابم نشه:
_روتو بکش تا سرما نخوری! من رو کاناپه میخوابم…
_تو کنارم نمیخوابی؟
_نه!
_برای چی؟
_چون میترسم کار دستت بدم.
_اول و اخرش باید کار دستم بدی حالا چه فرق……
_هیش.
انگشتمو لبایه ورم کردش گذاشتم و رو صورتش خم شدم:
_گفتم که بخواب…
پتورو تا گردنش بالا کشیدمو قبل از اینکه نظرم راجب گذروندن وقتمون تا صبح عوض بشه از اتاق بیرون اومدم.

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)