همه چی طبق برنامم پیشرمیرفت سر ساعت معینی کارایی که از قبل پیش بینی کرده بودمو انجام میدادم و حالا وقت خرید بود.
راه رفتن کنارش اعتماد به نفسی بهم میداد که حاظر بودم مایل ها همراهش پیاده روی کنم. سهون کم سن و سال برام به یه دیوار دفاعی تبدیل شده بود.شونه های پهنش چیزی بود که اونو از بقیه پسر بچه ها متمایز میکرد باعث میشد چشمایه من فقطو فقط یه نفرو ببینن ،سهون.
برخلاف سن کمش جذبه صورتش تحسین برانگیز بود.
از سال پیش قد بلندتر شده بود و حالا از من بلندتر بود.
تصور ده سال دیگش وقتی که چهرش جا افتاده تر میشد برام غیر قابل انکار بود.
با ارنج به پهلوش کوبیدم:
_یه جوری اخم کردی که انگار به زور داری کنارم راه میری… میشه عادی تر رفتار کنی!مهربونتر!
لبخند مضحکی زد و با حرص جواب داد:
_نه… در ضمن اونی که غیر عادیه تویی نه من. گوشه لبمو بالا بردمو با نگاه سرزنش امیزم سعی کردم پشیمونش کنم… ولی مثل اینکه خیلی موفق نبودم چون فقط باعث شدم سهون زیر لبش بد بیراه بارم کنه. دید زدن این بچه یکی از لذت بخش ترین کاراهام
انتخابم برای خرید یه مجتمع تجاری تفریحی بود.
دوست داشتم کنار خرید یه خورده هم شیطنت بکنم.
چیزی که هیچوقت در کنار کسی تجربش نکردم.
قبول داشتم همین الانشم زیادی از حد خرید کرده بودیم ولی من تصمیم نداشتم به این زودیا برگردم به خونه.
با افتادن چشمم به لباسهای کاپلی راه راه به طور خودکار سمت مغازه کشیده شدم.
فقط دلم میخواست برای یک بارم که شده امتحانش کنم.
با هیجان وارد فروشگاه شدم و اولین کلمه ای که از دهنم خارج شد “من اونارو میخوام” بود.
دختر با تعجب به صورت ذوق زده من نگاه انداختو بعد از دنبال کردن سویه انگشتم طوری که تازه متوجه منظورم شده باشه جواب داد:
_اوه بله… اقا.. اما همراهتون؟
به همون سرعتی که هیجان زده شدم به همون سرعتم بادم مثل یه بادکنک خالی شد.
منظور دختر کاملا واضح بود.
معمولا دخترا و پسرا از این چیزا می پوشیدن با قیافه ای اویزون شده از دختر تشکر کردمو همین که می خواست پامو بیرون بزارم با صدای سهون متوقف شدم:
_چه فرقی میکنه… من دوستشمو حالا همراهش به حساب میام پس لطفا اونارو بسته بندی کنید.
_بله اقا…..
دختر که از لحن عصبی سهون جا خورده بود به سرعت پشت پیشخون رفتو دوتا تیرشرت راه راه با عکس یه قلبو بیرون کشید خیلی زود کیسه لباسو دست سهون داد.
دختره احمق…
این چه معنی ای می تونست داشته باشه؟ پس من هنوزم کمی براش مهم بودم. لبخند پیروز مندانه ای زدمو کنار سهون ایستادم و اولین کاری که انجام دادم قاپیدن اون ساک کاغذی از دست سهون بود:
_چی کار میکنی… به دستم صدمه رسوندی!
_متاسفم…فقط نمی خوام از دستشون بدم.
پوزخند و اخم سهون تنها واکنشی بود که تونسته بود برا پنجم یا دهمین بار به من اسیب برسونه.
ولی مهم نبودن….
_لطفا کاری نکن که احساس بدی پیدا کنم.
سهون اینو گفتو راه خودشو سمت خروجی فروشگاه پیش گرفت. طوری که انگار من وجود نداشتم
چی کار می تونستم بکنم جز سکوت… فقط می خواستم برای دو روز از زندگیم لذت ببرم. گرمایه اون روز کشنده بود درست مثل سکوت سهون.
هر دفعه که به صورتش خیره میشدم جز سردی چیزی حاصلم نمیشد.
امید به داشتن دوبارش فقط و فقط یه رویا بود .اما با تمام این اوصاف من دوسشون داشتم. تک تک ثانیه هامو در کنار سهون دوست داشتم.
دست از خیال پردازی برداشتمو خودمو بهش رسوندم.
بلند بلند قدم برمیداشت اخم روصورتش هر کسی رو می ترسوند.
بعد ازمتوقف شدنش جلو در اسانسور ،ضربه پاش به سرامیک بود که حس عصبانیتشو بهم القا میکرد….
انگشتش بدون ثانیه مکث دکمه اسانسورو نشونه کرده بود.
نگاهم به شمارش گر بالای در خیره موند… طبقه ها پشت سر هم میذگذشتنو استرس منم بیشتر
و درست زمانی که توقع دیدنشونداشتم جلوم ظاهر شد .
مثل همیشه ظاهرش اراسته و بی نقص بود.
چهرش درست مثل روز اولی بود که دیدمش.
اثر هیچ چروکی تو صورتش دیده نمیشد.
کی باورش میشد اون چهل سالشه.
با صدای هیجان زده از دیدن من ،از افکار پوچم بیرون کشیده شدم.
به وضوح مشت شدن دست سهونو کنارم حس کرد.نفسایه نامنظمش. و حس تنفر از شخص روبروم برای هر دومون .به نوعی مقصر و بازیکن اصلی این داستان این شخص بود و منم پیرو دنبال کننده افکار مضخرفش بودم….یا بهتره بگم یه احمق که ذهنش توسط یه ادم مریض الوده شده بود.من سهونو از دست داده بودم و میدونستم تا اخرین لحظه از عمرم حسرت داشتنشو میخوردم.
سهون معجزه زندگی من بود…می تونست روشنیوجایگزین سیاهی زندگیم کنه ولی من نتونستم ازش به طور صحیح استفاده کنم.
_اوه لوهان…درست دارم میبینم؟
چه دنیایه کوچیکیه؟؟ فکر میکردم هنوزم امریکا باشی.
پدر بکهیون اینو گفت و با قدم ها مطمئن سمتم قدم برداشت ولی انتظار یه چیزو نداشت.
خودمو عقب کشیدمو از برخورد دستاش به شونم جلوگیری کرد…اون تموم وجودش الوده بود….:
_به من دست نزن.
_او…و اما توووو کی هستی؟
انگشتش سهونو نشونه کرد همون لحظه بود که دستایه بکهیون دور بازویه پدرش حلقه شد و با نگاه نگرانش صورت رنگ پریده منو زیر نظر گرفت:
_پدر بهتره که بریم…
_اون راست میگه.
چانیول هم به محض متوجه شدن عمق فاجعه این خواهشو کرد و تموم تلاششو برای به حرکت دراوردن پدر بک کرد.
_من دوست پسرشم.
سهون قاطعانه گفتو دستش دور بازوم حلقه شد.
انتظارشو نداشتم…
منو به خودش نزدیک کرد و بار دیگه به خاطر گرمایه وجودش ملتهب شدم.
این پسر برای از پا دراوردن من ساخته شده بود؟
_بریم.
نفس گرمش کنار گوشم به پرواز دراومد و باعث جادویه عقل من شد.
درست مثل یه ادم کوکی هم قدمش شدم.
_هی لوهان می تونیم تو یه فرصت مناسب همدیگرو ببینیم!
پدر بک اینو گفتو باعث شد برای لحظه ای بی حرکت بمونم اما احساس گرمای لبای سهون رو گوشم برای دوباره حرکت کردنم کافی بود:
_فک نکنم لوهان وقتشو داشته باشه! چون هیچ رغبتی برای دیدن قیافه نحست نداره.
تنها صحنه ای که بعد از جواب بی نقص سهون تونستم ببینم چشمای گرد شده و عصبی اون عوضی و لبخند پیروزمندانه بکهیون بود.
به محض بسته شدن در اسانسور دستای سهون هم از دور کمر ناپدید شدن.
مثل یه رویا زود گذر…..

سللاااامدخوجلا
کم بوووود میدونم..ولی چه میشه کرد…اوضاع نظرات خیلی داغونه.
به احتمال زیاااااااااد این اخرین پست منه.
حتما اطلاعیه رو دیدین و میدونین قضیه از چه قراره.
دیگه باقی راه به شما دووووستان بستگی داره.
ببینم رو سفیدم میکنین یاااا نه

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)