Fanfiction lust or love ep30

همه چی طبق برنامم پیشرمیرفت سر ساعت معینی کارایی که از قبل پیش بینی کرده بودمو انجام میدادم و حالا وقت خرید بود.
راه رفتن کنارش اعتماد به نفسی بهم میداد که حاظر بودم مایل ها همراهش پیاده روی کنم. سهون کم سن و سال برام به یه دیوار دفاعی تبدیل شده بود.شونه های پهنش چیزی بود که اونو از بقیه پسر بچه ها متمایز میکرد باعث میشد چشمایه من فقطو فقط یه نفرو ببینن ،سهون.
برخلاف سن کمش جذبه صورتش تحسین برانگیز بود.
از سال پیش قد بلندتر شده بود و حالا از من بلندتر بود.
تصور ده سال دیگش وقتی که چهرش جا افتاده تر میشد برام غیر قابل انکار بود.
با ارنج به پهلوش کوبیدم:
_یه جوری اخم کردی که انگار به زور داری کنارم راه میری… میشه عادی تر رفتار کنی!مهربونتر!
لبخند مضحکی زد و با حرص جواب داد:
_نه… در ضمن اونی که غیر عادیه تویی نه من. گوشه لبمو بالا بردمو با نگاه سرزنش امیزم سعی کردم پشیمونش کنم… ولی مثل اینکه خیلی موفق نبودم چون فقط باعث شدم سهون زیر لبش بد بیراه بارم کنه. دید زدن این بچه یکی از لذت بخش ترین کاراهام
انتخابم برای خرید یه مجتمع تجاری تفریحی بود.
دوست داشتم کنار خرید یه خورده هم شیطنت بکنم.
چیزی که هیچوقت در کنار کسی تجربش نکردم.
قبول داشتم همین الانشم زیادی از حد خرید کرده بودیم ولی من تصمیم نداشتم به این زودیا برگردم به خونه.
با افتادن چشمم به لباسهای کاپلی راه راه به طور خودکار سمت مغازه کشیده شدم.
فقط دلم میخواست برای یک بارم که شده امتحانش کنم.
با هیجان وارد فروشگاه شدم و اولین کلمه ای که از دهنم خارج شد “من اونارو میخوام” بود.
دختر با تعجب به صورت ذوق زده من نگاه انداختو بعد از دنبال کردن سویه انگشتم طوری که تازه متوجه منظورم شده باشه جواب داد:
_اوه بله… اقا.. اما همراهتون؟
به همون سرعتی که هیجان زده شدم به همون سرعتم بادم مثل یه بادکنک خالی شد.
منظور دختر کاملا واضح بود.
معمولا دخترا و پسرا از این چیزا می پوشیدن با قیافه ای اویزون شده از دختر تشکر کردمو همین که می خواست پامو بیرون بزارم با صدای سهون متوقف شدم:
_چه فرقی میکنه… من دوستشمو حالا همراهش به حساب میام پس لطفا اونارو بسته بندی کنید.
_بله اقا…..
دختر که از لحن عصبی سهون جا خورده بود به سرعت پشت پیشخون رفتو دوتا تیرشرت راه راه با عکس یه قلبو بیرون کشید خیلی زود کیسه لباسو دست سهون داد.
دختره احمق…
این چه معنی ای می تونست داشته باشه؟ پس من هنوزم کمی براش مهم بودم. لبخند پیروز مندانه ای زدمو کنار سهون ایستادم و اولین کاری که انجام دادم قاپیدن اون ساک کاغذی از دست سهون بود:
_چی کار میکنی… به دستم صدمه رسوندی!
_متاسفم…فقط نمی خوام از دستشون بدم.
پوزخند و اخم سهون تنها واکنشی بود که تونسته بود برا پنجم یا دهمین بار به من اسیب برسونه.
ولی مهم نبودن….
_لطفا کاری نکن که احساس بدی پیدا کنم.
سهون اینو گفتو راه خودشو سمت خروجی فروشگاه پیش گرفت. طوری که انگار من وجود نداشتم
چی کار می تونستم بکنم جز سکوت… فقط می خواستم برای دو روز از زندگیم لذت ببرم. گرمایه اون روز کشنده بود درست مثل سکوت سهون.
هر دفعه که به صورتش خیره میشدم جز سردی چیزی حاصلم نمیشد.
امید به داشتن دوبارش فقط و فقط یه رویا بود .اما با تمام این اوصاف من دوسشون داشتم. تک تک ثانیه هامو در کنار سهون دوست داشتم.
دست از خیال پردازی برداشتمو خودمو بهش رسوندم.
بلند بلند قدم برمیداشت اخم روصورتش هر کسی رو می ترسوند.
بعد ازمتوقف شدنش جلو در اسانسور ،ضربه پاش به سرامیک بود که حس عصبانیتشو بهم القا میکرد….
انگشتش بدون ثانیه مکث دکمه اسانسورو نشونه کرده بود.
نگاهم به شمارش گر بالای در خیره موند… طبقه ها پشت سر هم میذگذشتنو استرس منم بیشتر
و درست زمانی که توقع دیدنشونداشتم جلوم ظاهر شد .
مثل همیشه ظاهرش اراسته و بی نقص بود.
چهرش درست مثل روز اولی بود که دیدمش.
اثر هیچ چروکی تو صورتش دیده نمیشد.
کی باورش میشد اون چهل سالشه.
با صدای هیجان زده از دیدن من ،از افکار پوچم بیرون کشیده شدم.
به وضوح مشت شدن دست سهونو کنارم حس کرد.نفسایه نامنظمش. و حس تنفر از شخص روبروم برای هر دومون .به نوعی مقصر و بازیکن اصلی این داستان این شخص بود و منم پیرو دنبال کننده افکار مضخرفش بودم….یا بهتره بگم یه احمق که ذهنش توسط یه ادم مریض الوده شده بود.من سهونو از دست داده بودم و میدونستم تا اخرین لحظه از عمرم حسرت داشتنشو میخوردم.
سهون معجزه زندگی من بود…می تونست روشنیوجایگزین سیاهی زندگیم کنه ولی من نتونستم ازش به طور صحیح استفاده کنم.
_اوه لوهان…درست دارم میبینم؟
چه دنیایه کوچیکیه؟؟ فکر میکردم هنوزم امریکا باشی.
پدر بکهیون اینو گفت و با قدم ها مطمئن سمتم قدم برداشت ولی انتظار یه چیزو نداشت.
خودمو عقب کشیدمو از برخورد دستاش به شونم جلوگیری کرد…اون تموم وجودش الوده بود….:
_به من دست نزن.
_او…و اما توووو کی هستی؟
انگشتش سهونو نشونه کرد همون لحظه بود که دستایه بکهیون دور بازویه پدرش حلقه شد و با نگاه نگرانش صورت رنگ پریده منو زیر نظر گرفت:
_پدر بهتره که بریم…
_اون راست میگه.
چانیول هم به محض متوجه شدن عمق فاجعه این خواهشو کرد و تموم تلاششو برای به حرکت دراوردن پدر بک کرد.
_من دوست پسرشم.
سهون قاطعانه گفتو دستش دور بازوم حلقه شد.
انتظارشو نداشتم…
منو به خودش نزدیک کرد و بار دیگه به خاطر گرمایه وجودش ملتهب شدم.
این پسر برای از پا دراوردن من ساخته شده بود؟
_بریم.
نفس گرمش کنار گوشم به پرواز دراومد و باعث جادویه عقل من شد.
درست مثل یه ادم کوکی هم قدمش شدم.
_هی لوهان می تونیم تو یه فرصت مناسب همدیگرو ببینیم!
پدر بک اینو گفتو باعث شد برای لحظه ای بی حرکت بمونم اما احساس گرمای لبای سهون رو گوشم برای دوباره حرکت کردنم کافی بود:
_فک نکنم لوهان وقتشو داشته باشه! چون هیچ رغبتی برای دیدن قیافه نحست نداره.
تنها صحنه ای که بعد از جواب بی نقص سهون تونستم ببینم چشمای گرد شده و عصبی اون عوضی و لبخند پیروزمندانه بکهیون بود.
به محض بسته شدن در اسانسور دستای سهون هم از دور کمر ناپدید شدن.
مثل یه رویا زود گذر…..

سللاااامدخوجلا
کم بوووود میدونم..ولی چه میشه کرد…اوضاع نظرات خیلی داغونه.
به احتمال زیاااااااااد این اخرین پست منه.
حتما اطلاعیه رو دیدین و میدونین قضیه از چه قراره.
دیگه باقی راه به شما دووووستان بستگی داره.
ببینم رو سفیدم میکنین یاااا نه

Print Friendly

70 Responses

  1. خیلی خوب بود.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif مررررسی.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    وای سهون غیرتی میشود. ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/47b20s0.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/4chsmu1.gif
    دلم واسه لوهان میسوزه!!!ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifولی … به سهون هم حق میدم.خیلی بخاطر لوهان ضربه خورد. ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/begging.gif
    فایتینگohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

  2. نمیشه کلا هونهان باشه؟؟؟؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
    نمیشه سهون لوهانو ببخشه ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    نمیشه کیونگسو هم توسط کای این وسط از افسردگی بیاد بیرون؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/154fs232528.gif
    نمیشه منو دق ندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/5_572_.gif

  3. سلام اونی من تازه داستانتو تموم کردم مثل بربادرفته عالیه من پی ادف بربادرفترو خوندم خیلی خوشحالم که هم فصل دوم بربادرفته میاد هم این داستانو میخای ۲پایانشکنی چون هونهان شیپرمohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifولی اطلاعیه توپستات ندیدم جریان اطلاعیه چیه؟

  4. لوهانییی عررohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    چقد بابای بک عوضیه بدم میاد ازش
    ایول حال کردم با حرکت سهونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    عالییی بودد مرسیی و لطفا ادامه اش بده پس ماهایی که نظر میزاریم چی؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  5. لوهان بیچاره ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifمیخواست کارایی که دوست داره رو باسهون انجام بده ببین چی میشه.من واقعا نمیدونم اصلا.کایو درک نمیکنم اصن نباید میذاشت سهون بیاد پیش لوهان.ممنون.خیلی خوب بود.امیدوارم فیک ادامه پیدا کنه.ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif

  6. واقعا چی میشد اگه سهون دوباره عشقشو قبول میکرد, من یجورایی حسم میگه که عشق کای و سهون زود گذره ولی از رفتارای سهون, غیرتی شدنش, حتی عصبی شدنش همه اینا میرسونه که هنوز لوهانو دوست داره, و چون یاد اون اتفاقای قبب میوفته عصبی میشه و جلوی خودشو میگیره, ولی اگه قبول کنه هنوز دوستش داره و لوهانم اونموقع فقط یه بازیچه بوده و کارش اشتباه بوده همه چی درست میشه……. خییییییییییییییلی خیییییییییلی قشنگ بود اجی, ممنون که گذاشتی, و واقعا امیدوارم پاک نشه, چون من چندبارم گفتم که بازدید ها تکرار میشه, یعنی حتی اگه از یه دستگاه و ای پی هم بیایم بازم بازدید بالا میره, من که بشخصه دیگه جرات نمیکنم یه فیکو چندبار بخونم, ولی خب امیدوارم مشکلی پیش نیاد و سایلنتام یکم بخودشون بیان

  7. هرچقدر هملوهان پشیمون باشه ولی کار اشتباهی کرده
    کای کار اشتباهی نکرد و مستحق چنین رفتاریدور از چشم او نیس
    و م نهنوط متقدم یه پایان غم انگیز بهتر از دوپایان خوشه !!

  8. عشقممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
    تنفسمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
    من به نه فنات
    یعنی نمیرم برات

  9. اخجونننن هونهان اصلا به فیک نمیاد سکای شه سهون از همون اولم مال لوهان بود الانم لوهان از کردش پشیمونه درسته که به سهون ضربه ی زیادی وارد کرده اما بالاخره قبلا سهون عاشقش بوده و عشق چیزی نیست به این زودی عوض شه سهون همه ی اولیناشو با لو داشتohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    خیلی بد میشه سکای شه
    ممنونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    • اولین ها همیشه خوب نیستن و ممکنه بهترین صربه رو به انسان بزنن
      یادته حال سهون چقدر بد بود؟چقدر کلیسا می رفت؟؟
      و یادته به خاطر کارای لوهان بود که سهون به اون کمپ رفت و کای رو دید؟؟
      اگر الان کای با سهون باشه دوباره تقصیر خوده لوهانه
      نمیخوام لوهان رو کلا مقصر نشون بدم ،اون از کارش پشیمون شده
      ولی بعضی پشیمون شدنایی هست ک گاهی خیلی دیره

  10. بالاخره خوندمش،،
    خوشم میاد سهون داره لوهانو درستش میکنه،،پسر به این میگنohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    عااالی بود ممنوووووونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    اخرین اپ دیگه‌چیهههه؟؟؟ من داستانتو میخاااام ، حتی شده تو‌ گروپohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif،واقعن حیف نیست آپش نکنی؟؟ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif،،،بشدت منتظر ۳۱ امohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

  11. ابجی نمیدونم چیبگم؟میخواسم چون سکای شده بود نخونمش ولی نتونستم و خوندمش امیدوارم هونهان شه..اخه لولو خیلی عذاب کشیده و واقعا دوس دارم هونهان بشه….مرسی از شمااااااااا

  12. هعی من تا میام ماجرا بازدید و نظرا از ذهنم بره بیرون هی شماها یاداوریش کنین والا من انقدر استرس میگیرم میام تو سایت فک میکنم الان به بازدیدا اضافه میشه….هعی روزگار??
    خب….ینی خوب خرکیف شدم با حرکت سهون?? ولی زود از خرکیفی دراومدم? …ولی بکی عجب پدر پررویی داره? مرتیکه هوسباز?
    ممنون عالی بود?? ینی این فیک حذف بشه با کش جوراب خودمو دار میزنم?

  13. سللللللللللووووووووووووووووووووم چینگو جونم..
    خوبی
    خیلی بدی چرا انقدر دیر به دیر …میدونی چقدر منتظرم؟؟؟
    دو چینجااااا….
    به هرحال فدامدات و ممنون بابت وقتی که میزاری…
    من دلم له له میزنه واسه آخر قضیه…
    عررررر.ینی هونهاان میشه؟؟؟
    وای خدا کنه!!!
    کوماوو چینگووو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *