دونگهی بعد از گذشتن حدودا 2 دقیقه هنوزم لبخند به لب داشت برام ابرو بالا پایین مینداخت…. من هم با یه لبخند کاملا احمقانه تر بهش زل زده بود.
چه چیز صحنه مقابلش اینقدر جذاب به نظر میرسید!
اصلا دوست نداشتم بدونم داره به قیافه کای میخنده…. یا تیپ فوق العاده مضخرفش….
قبل از اینکه از خونش خارج بشیم یه درگیری خیلی کوچیک با هم سر لباساش داشتیم.
شلوار ابی به همراه تیشترت سبز چمنی و دمپایی. ..اه خدایا مگه تازه از دهات فرار کرده.یه بار دیگه نگاه خجالت زدمو بهش انداختمو یه لحظه از کل دنیا نا امید شدم.
در اینده باید صاحب این تیپ و خالق فشن جدیدو دوست پسرم معرفی میکردم!!!! البته این مد من دراوردی خیلی ادامه پیدا نمیکرد..
دونگهی لبخند صدا دار دیگه ای به فاصله نا متعادل بین منو کای زد و باعث شد که من ازش دور بشم بگیرم.
مطمئنن فک میکرد که این پسر به ظاهر خوشتیپ که تاچند ماهه دیگه سی سالش میشد دوست پسر جدیدمه.
اخه میدونیست مغزم یه خورده که نه خیلی زیاد باد داره و احتمال عاشق شدنم برای بار دوم زیاده….
برخلاف پدرم دونگهی ترجیح میداد منو تو خونه زندانی کنه و یه اردوگاه تفریحی تو خونمون راه بندازه.
قطعا فرستادن من به اون پایگاه تابستونی که پر از دخترا و پسرایه خودجوشی مثل من بود اشتباه تر ین تصمیم بود.
_من مربی اموزشی و همچنین مسئول اردوگاه کیم جونگین هستم.
کای دستشو سمت دونگهی دراز کرد و تموم تلاششو کردتا راهی برای اشنایی پیدا کنه….
دونگهی طوری که انگار تازه لود شده باشه دست کایو بین انگشتاش گرفتو نا متعادل تکونش داد که باعث شد کای شوکه شده به من نگاه کنه.
اخمام به خاطر افکارش در مورد دونگهی تو هم رفت…لبمو نزدیک گوشش کردمو قبل از ورودم به خونه زمزمه وار گفتم:
_اون فقط زود با بقیه رفیق میشه… لطفا افکار چرتو پرتتو نگه دار واسه خودت
ایشی گفتمو وارد خونه شدم….
دستمو دور کمر دونگهی حلقه کردمو صورتمو به شکمش چسبوندم تازه متوجه لایه کمی از چربی تشکیل شده در ناحییه شکمش شدم… تو مدت نبود من با خودش چی کار کرده بود؟
_یااا… این دیگه چیه؟
با دست شکمشو هدف گرفتمو چندتا ضربه بهش زدم و صدای ایجاد شده از ضرباتم خنده رو لبایه هر سه مون اورد.
مثل اینکه خیلی بهش خوش گذشته بود:
_نونا خیلی بهت رسیده… اگه اینطوری ادامه بدی ممکنه نونا در مورد تجدید نظر کنه و ترکت کنه.
_احمق….
سرمو با خنده از شکمش جدا کرد همونطور که بین بازوش محکم به خودش فشارمیداد به کای اشاره کرد:
_هی بیاتو جونگین…. شام امادس!
_خیلی ممنونم اقا… وظیفه من رسوندن سهون به خونش بود.
فک نکنم دیگه مشکل ساز باشه. و البته در اسرع وقت مجبورش کنید به دیدن پدرش بره. واگه موفق نبودین این شماره منه.
در کمال ناباوری کارتشو سمت دونگهی گرفتو دونگهی هم با اغوش باز اون کارتو پذیرفت.
عااالی بود… حالا یکیو داشتم تا با استفاده از علاقم مجبورم کنه کارایی رو انجام بدم که دلم نمیخواد.
با چشمام لبخند بی معنیشو هدف گرفته بودم…دلم میخواست لباشو بهم بدوزم تا دیگه اون لبخند اذیت کننده گوشه لبشو نبینم. تا موقعی که سوار ماشینش شد به اجبار دونگهی دم در وایسادم….
انتظار داشتم قبل از رفتنش ازم بخواد یه جوری دونگهی رو دس به سر کنم و بعد از یه اغوش گرم و کلی وعده در رابطه با فردا از هم خداحافظی کنیم!
شاید این سناریو در رابطه با یه نفر دیگه امکان پذیر بود ولی در رابطه با کای حتی استثتا هم وجود نداشت.
کایی که تو اردوگاه بود خیلی بهتر از کای الان به نظر میرسید. حداقل اون موقع با بوسه های بی گدارش منو غافل گیر میکرد.
اما از وقتی که مطمئن شده بود من مال خودشم دیگه اون حس شدید زیاد خواهیشو نمیدیدم.
دونگهی به افکار بیهودم پایان داد و وقتی به طور کامل منو تو اغوشش گرفت احساس دلتنگیم پایان پیدا کرد.
تازه متوجه شدم چقدر بهش وابسته بودم.
_در مورد اون پسر بعدا باهم صحبت میکنیم.
امیدوارم یه اشتباه جدید نباشه .
ترسم به خاطر این بود که مبادا بازم بدون فکر به یه نفر دیگه دل ببندی!
_لازم نیست بترسی… اون با بقیه فرق داره!
کاملا نگرانیشو در رابطه با عشق جدیدم درک میکردم.
میدونستم به محض دیدن منو کای متوجه احساساتم میشه.
اون زرنگ بود… خیلی زیاد…. شاید باید به حرفش گوش میکردم.
……………………………..
_عزیزم…..
_داری مسخرم میکنی؟
از طرز فکرش خندم گرفت.. بهش حق میدادم اینقدر عصبی باشه…حالا که دیگه کسی سد راه منو سهون نبود دلیلی نداشت تو بدست اوردنش عجله کنم…کافی بود اجازه بودم سرنوشت مارو به جلو ببره…. عجله فقط همه چیو بی مزه میکرد…به بوسه هاش احتیاج داشتم…به اغوشش وحتی غر زدانش.. اما من بعدا هم می تونستم ازشون استفاده کنم… شاید داشتم تو استفاده ازشون خساست به خرج میدادم.
_پدر خوندت باحال بود….اما پدرت یه خورده عصبی و نا منطق.
_تو به دیدنش رفتی!
می تونستم صورتشو بعد از شنیدن این حرف تصور کنم.
احتمالا الان لباشو تند تند خیس میکرد و مدام انگشتاشو بهم فشار میداد….واکنشش برای شرایط استرس زا خون تو رگامو به جوش مینداخت.اونقدر که حاضر بودم هر روز ببینمش
رو صندلی نشستمو به عکس کیوت پروندش یه نگاه انداختمو همونطور که پروندشو دوباره از نو مطالعه میکردم جواب سئوالشو داد:
_ادرس خونه پدرتو از پروندت کش رفتم…خب اولش منو به جا نیاورد اما بعد از اینکه بهش اشناییت دادم حسابی باهاش رفیق شدم.
البته یه خورده اون اخراش از دستم ترش کرد ولی اونم با تصمیمم .موافقت کرد.
_کاییی بهش چی گفتی!!! کار احمقانه ای که انحام ندادی؟؟؟ هووم.
صدای نفس نفس زدنش باعث شد بخوام چشمامو رو هم بزارم….سفت شدن عضلات پایین شکممو می تونستم حس کنم….خیلی دردناک بود که کنارم ندارمش.
_خب من… من در مورد خودمون صحبت کردمو…باهاش در مورد رابطمون صحبت کردم.
فک کردم صحبت کردن با پدر خوندت خیلی برات اسونتره برای همین سپردمش به تو تا
باهاش حرف بزنی.
_ک.. کای!!!
می تونستم حس کنم چقدر هیجان زدس…
تا حالا اینقدر صداشو با هیجان نشنیده بودم.
حرف زدن بیشتر منو بیشتر دلتنگ تر میکرد… شلوارمو تو مشتم فشردم و کوتاه جوابشو دادم:
_تموم تلاشتو بکن فردا بری به دیدنش. باید قطع کنم.
مراقب خودت باش و خوب استراحت کن.
دوست دارم.
منتظر شنیدن جوابش نشدمو زود تلفنو قطع کردم.
همین که رضایت دادم تو این چند روز ازم دور باشه تصمیم بزرگی بوده.
ازش مراقبت میکردم…. اونقدر زیاااد که مملو از تموم حسایه خوب دنیا بشه…
………………………..
_اسم!
_یکم مهربون تر پسر… اینطوری داری قلب…..
_گفتم اسم!
_لوهان
حالت چشماشو بعد از شنیدن اسمم دوست نداشتم.
هر چقدر که بیش تر باهاش اشنا میشدم به عقب موندگی ذهنشم بیشتر پی میبردم.
واقعا که شاهکار بود. خدا چطور اینو به وجود اورده بود. مثل این می موند که اسمون دهن باز کرده باشه و این از اون بالا افتاده باشه..
_اه واقعا احمقانس..تو که چینی نیستی؟
_کجای ملیت من احمقانست؟ خوبه یه زمون زیر سلطه خودمون بودین حالا اینطوری دم دراوردین…
_یااااااا… نمی خوام بحثمونو سیاسی کنم… ازت سئوال میکنم تو هم جواب میدی… خیلی خب… سن!
_27
_عالیه… هیونگ… از این به بعد هیونگ صدام کن.
باورم نمیشد این جوجه ماشینی از من بزرگتره باشه.
خدایا دوست داری حرصم بدی….
بی سر وپایه احمق….
_ادرس!
_ادرس خونمو چی کار میخوای ؟
_کسی چه میدونه ممکنه دبه دربیاری… هووم!در ضمن بازم یاداوری میکنم اونی که سئوال میپرسه منم… تو فقط جواب میدی ادرس؟
_نامسان،خیابون 16 شرقی کوچه 112 پلاک 20
اولش یه طوری ژست تایپ کردنو گرفت که فکر کردم با یه تایپیست باحال طرفدارم… اما یه لحظه بعدش تموم افکار به فنا رفت… یعنی به کل رید.
بعد از حدود یه ربع الافی بالاخره کاغذ قرار داد از پرینتر نفتیش بیرون اومد و به اجبار مجبور به امضای پایه برگه شدم.
قرار داد از این قرار بود.
من شیو لوهان عهد میبندم تا زمان استخدام فرد واجد شرایط در رستوران بامزی بدون هیچ ادعایی اعم از دستمزد و بیمه و سایر مزایا مشغول به کار شده.
اوه خدایا….
نگاه غم انگیزی بهش انداختمو همون لحظه هوس کوبیدن مشتم به صورتشو داشتم که با صدا در اومدن زنگوله بالایه در منصرف شدم.
_سلااااام ما اوووومدیم!

پستم پرید دوباره اپیدم…. خو الان من چطوری مچ بگیرم. ؟؟؟؟

ایندفعه در رفتین از زیر دستم… 

The following two tabs change content below.

aysan

نظر که نمیدید حداقل اون قلب کوچکه رو بزنید دل منو خوش کنین .....

Latest posts by aysan (see all)