هدر سایت
تبلیغات

FanFiction make uo EP 53

اینم از قسمت جدید !!

از اینکه کای به اون دور همی کوچیک خانوادگی دعوت نشده بود ناراحت بود ولی سعی کرد خودش رو اروم کنه
همونطور که با ماشین توی جاده تاریک و کوهستانی میروند با خودش حرف میزد
کای – خیلیه خب … بیا منطقی فکر کنیم … حتما کارای اداری بوده !!
با شدت پاهاش رو روی پدال فشار داد
کای – هر چند .. یعنی سهون رفته و بعد من …
لبش رو جمع کردو سرعتش رو باز هم بیشتر کرد …
ولی با دیدن جسمی توی تاریکی پاهاش رو روی ترمز گذاشت و چشم هاش رو بست !
ماشین با صدای نه چندان خوشاینی متوقف شد و کای با ترس چشم هاش رو باز کرد و بعد نفس راحتی کشید …
از ماشین پیاده شد به خرگوش کوچیکی که جلوی ماشین قرار داشت نگاه کرد
کای – هی کوچولو ! برو اون ور …
با انگشتش به گوشه جاده کوهستانی اشاره کرد …
کای – برو دیگه !!
جوری ک بنظر میرسید خرگوش حرفاشو میشنوه باهاش حرف میزد
کای – هوووف ..
وقتی واکنشی ازش ندید با دقت خرگوش رو برداشت و کنار جاده گذاشت …
با کلافگی پشت فرمون نشست و دوباره ماشین رو روشن کرد
موقعیت خوبی بود تا به دیدن پدر مادرش بره …
*************************************
دستکشش رو از داخل کیف بیرون اورد و دستش کرد .. نمیخواست هیچ اثر انگشتی بمونه …. نفس عمیقی کشید و سر وقت گاو صندوق رفت … بعد از چند دقیقه به راحتی باز ش کرد … لبش رو گزید و دنبال مدارکی که میخواست گشت …
با پیدا کردن مدارک لبخند رضایت بخشی روی لبش نشست و با گوشیش از قسمت های مهمی که نیاز داشتن عکس گرفت و بعد مدارک رو سر جاش گذاشت …
شروع کرد به گشتن کشو ها … سعی میکرد با بیشترین سرعت در کنار اینکه کمترین بهم ریختگی رو ایجاد کنه مدارک جدیدی پیدا کنه .. هر چند که مدرکی رو که میخواست پیدا کرده بود ولی میگشت تا شاید چیز های جدید تری پیدا کنه … نفس عمیقی کشید و چشمش به دسته چک های روی میز افتاد با کنجکاوی زیادی به سمتشون رفت و به فامیلی ها نگاه کرد … یه سریشون رو میشناخت . عده ای دیگه رو هم از زبون هیونگ هاش شنیده بود ….
با گنگی به اسامی نگاه میکرد که در باز شد با عجله دسته چک رو روی میز گذاشت و هونطور که دستکشش رو در میاور وانمود کرد داره کیفش رو برمیداره …
وقتی صدای قدم های نزدیک تر شدن برگشت و با دیدن لوهان متعجب شد
سهون – اوه .. لوهان
اب دهنش رو غورت داد حدس میزد با وردود ناگهانی لوهان کمی رنگش پریده باشه … هر چند خیلی برای این موقعیت ها تمرین کرده بود تا به خودس مسلت باشه …
برگشت و دسته چک رو با تردید داخل کیف گذاشت و در کیفش رو بست … لبخند کمرنگی زد و دوباره برگشت
لوهان – دیدم دیر کردی … اومدم دنبالت …
به کیف سهون نگاهی انداخت و بهش اشاره کرد
لوهان – مشکلی پیشس اومده ؟
سهون – نه ! بریم …
کیفش رو برداشت و همراه لوهان از اتاق بیرون رفت … بالاخره به هدفش رسیده بود تونست کاری رو که اینهمه مدت بخاطر صبر کرده بیود انجام بده … حالا میتونست خودش رو به هیونگش ثابت کنه …
توی دنای کوچیکی که توش غرق شده بود بر این باور بود به چیزی که میخواسته رسیده … ولی واقعا این تمام چیزی بود که میخواست ؟؟
***************************************
Baek pov
خیلی اروم کنارش روی پله نشستم و همونطور که بستنیمو میلیسدم به نیم رخ جدی و غرق مطالعه چان خیره شدم … دو هفته با دقت تمام حرکات و کاراش رو زیر نظر گرفته بودم و شکم به یقین تبدیل شده بود … تازه فهمیده بودم که اون غول بزرگ چقدر مراقبمه و بهم اهمیت میده و من چه احمقی بود ! احمق بودم که تمام این مدت متوجهش نشده بودم …
هیچوقت چانیول رو به عنوان شخصی غیر از یه دوست نمیدیدم ولی کم کم نظرم در حال تغییر بود … چان باعث شده بود مدت ها بهش فکر کنم بدون اینکه بخوام … چان بهم حسی میداد …. حسی که قبلا خیلی وقت پیش تجربش کرده بودم … وقتی همراه سوهو بودم
ولی خودم مطمئن نبودم حسم درست باشه …. شاید فقط من نسبت به رفتار چان حساس شده بودم و اینطور فکر میکردم …
چان – منم میخام !
با جمله عجیبش به خودم اومدم و با گیجی چند بار پلک زدم
بک – ها ؟؟
به بستنیم اشاره کرد و منم وقتی منظورشو متوجه شدم سرم رو تکون داد
بک – دیگ نداریم …
چشم هاش رو درشت کرد و با حالت طلبکارانه ای بهم پرید
چان – یااا … خوب چرا برای من نگه نمیداری ؟؟
با زبونم لبمو لیسیدم و چند بار پلک زدم
بک – خب تو .. که بستنی دوست نداری !
کتابشو بست و روی پله کنارش گذاشت … کمی به سمتم خم شد
چان – کی گفته دوست ندارم ؟
حرفی برای گفتن نداشتم … چانیول هم از این فرصت استفاده کرد … به بستنیم اشاره کرد
چان – بقیشو بده من بخورم …
بستنی رو عقب کشیدم و اخم کردم
بک – عه … برو برای خودت بخر !
دستشو روی پله گذاشت و بیشتر خم شد
چان – نچ ! من همینو میخوام … تازه هوا سرده … همشو بخوری احتمال سرما خوردنت زیاده …
به بستنی که بینمون بود نگاه کردم … خم شدم تا کل بستنی رو گاز بزنم ولی از شانس بدم چانیول هم همین کار رو کرد …
وقتی با گاز هردومون از دو طرف بستنی از وسط نصف شد و افتاد دیگه هیچ مانعی بین لبامون نبود … فقط چند ثانت فاصله داشتن …
*****************************
Chanyeol pov
دیدن چشم های براقش از اون فاصله دیوونه کننده تر بود … اب دهنمو غورت دادم … من همیشه عادت داشتم گند بزنم … و اینم یه نمونه جدیدش بود !
صدای نا مهفومی توی مغزم زمزمه میکرد و نمیذاشت عقب بکشم … از اون تعجب اور تر این بود که بکهیون هم واکنشی نشون نمیداد و همونطور بهم خیره شده بود …
با شدت عقب کشیدم و چند بار پلک زدم … لبخند دندون نمایی زدم و با دستپاچگی بلند شدم …
چان – خودت بخورش ….
با همون لبخندم که مطمئنم بیشتر از همیشه مثل ادامای بی مغز منو نشون داده بود وارد خونه شدم و در رو بستم … دستم رو رو قلبم گذاشتم و چند تا نفس عمیق کشیدم ..
چان – لعنتی …
لبمو گزیدم و از پنجره روی پله ها جایی که بک نشسته بود رو نگاه کردم … بقیه بستنی کنارش روی پله درحال اب شدن بود در حالی که بک صوتش رو با دست های ظریفش قاب کرده بود و زیر لب حرف میزد …
مدتی بود به این فکر میکردم .. نکنه اونم منو دوست داره !
*************************************************
اوضاع کاملا تغییر کرده بود … بین همه … نه کای .. کای قبلی بود .. نه سوهو .. حتی بک هم تغییر کرده بود … تغییراتی که به وضوح قابل دیدن بود … همه توی لاک سختی فرو رفته بودن و به هر نحوی سعی میکردن خودشونو از مشکلات دور کنن .
مدتی بود سهون دیگ سر کلاس ها حاظر نمیشد و همه هم خوب دلیلش رو میدونستن … اومدن سهون به اون کلاسا فقط محض مراقبت از لوهان بود و حالا که اوضاع کاملاتغییر کرده بود نیازی به حضورش نبود …
کلاس تموم شد و همه از کلاس خارج شدن … لی سعی داشت با سوهو حرف بزنه .. تمام اون سه هفته همه ی سعش رو کرده بود ولی دقیقا بعد از اون شب شوم همه چی تغییر کرد .. سوهو دیگه سوهوی قبلی نبود … حتی به سختی میخندید …
بک که هنوز روی صندلی نشسته بود و تظاهر به خوندن میکرد شاهد دعواشون بود … چشمش به کلمه های کتاب بود ولی گوشش جای دیگه …
لی – سوهو اون کتاب لعنتی رو بزار کنار …
سوهو با حرص کتاب رو بست و نگاهش کرد
سوهو – چیه ؟
لی نفس عمیقی کشید و سعی کرد اروم باشه تا بتونن با کمک هم مشکل رو حل کنن … نمیخواست مشکلی برمشکلات سوهو اضافه کنه
لی – ببین سوهو … بهتره با هم حرف بزنیم .. هوم ؟
سوهو – قبلا هم درباره این موضوع حرف زدیم و من گفتم نمیخوام …
لی – پووف … اخه چرا ؟
سوهو – لی … بس کن .. باشه ؟ وقتی میبینی حوصله ندارم .. به پرو پام نپیچ
دوباره کتاب رو برداشت و جلوش نگه داشت … لی که عصبی شده بود کتاب رو از دستش کشید و با شدت به گوشه کلاس پرت کرد
لی – اخه لعنتی … همش سرت تو کتابه … ولی نمراتت رو ببین …. تو این یه ماه همش داشتی درس میخوندی مثلا .. ولی .. هه … نمراتت داغونه
سوهو – که چی ؟
لی – معلومه فقط داری فیلم بازی میکنی … اصلا حواست به درس نیست .. فقط به کلمه ها خیره شدی .. ذهنت جای دیگست
سوهو – میدونی … ارهههه … ارهههه … که چی
لی – سوهو من میخوام … کمکت کنم
به چشم های درمونده به سوهو نگاه کرد
سوهو – ولی به تو ربطی نداره … باشه ؟
لی – سوهو
سوهو – فقط ساکت شو … خواهش میکنم
لی برای چند ثانیه به سوهو که سرش پایین بود خیره شد و وقتی دید نمیتونه توی این مجادله ی لفظی برنده شه کیفش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت
سوهو نفس عمیقی کشید و محکم دست هاش رو به میز کوبید
سوهو – لعنتیییییییی
از روی میز بلند شدو به سمت کتابش که روی زمین افتاده بود رفت … خم شد و برش داشت … بهش نگاه کرد که پاره شده بود
بک از روی میز بلند شد و خواست به سمت سوهو بره که سوهو تازه متوجه حظور بک توی کلاس شد .. سرش رو با تردید بالا ارود و نیم نگاهی به بک انداخت فکر میکرد میخواد بره بیرون
بک – سوهو ..
سوهو ترجیح داد جوابی نده
بک – سوهو .. چی شده ؟
سوهو – هیچی …
کوتاه و مختصر جواب داد حوصله بحث دوباره رو نداشت پس تصمیم گرفت اروم باشه …
بک – من بهتر از خودت میشناسمت … بگو چی شده …
سوهو – بکیهون خفه شو …
با قدم هایی مردد به سمت سوهو رفت و دستش رو رو شونه ی سوهو گذاشت
بک – سوهویا …
بغضش رو غورت داد و ادامه حرفش رو زد
بک – دارم میبینم … دارم میبینم که داغونی … چرا اینکارو با خودت میکنی ؟
سوهو – بس کن …
بک – سوهویا … داری خودتو نابود میکنی
با عصبانیت برگشت و با چشم هایی قرمز به بک نگاه کرد ..
سوهو – هنوزم برات مهمه ؟ مهمه که چه حالیم ؟
بک – میخوای مهم نباشه ؟ !
بغضی که داشت حاکی از درد بزرگش بود که مدت ها توی دلش نگه داشته بود … بغضی که همیشه سرکوب شده بود و قوی بودن خیالی جاش رو گرفته بود
سوهو – نباید مهم باشه … من خیلی باهات بد بودم …
سوهو – چرا اینجوری میکنی ؟ بس کن … تمومش کن … نمیخوام اینجوری باشی … از من متنفر باش …
نفس عمیقی کشید و به حرف های تلخ سوهو گوش داد
سوهو – تمومش کن … نمیخوام نگرانم باشی …. نمیخوام چشم هات منو دنبال کنن …
بک – سوهو
سوهو – هیچی نگو … فقط گوش بده … بک … من ترکت کردم … اینو میفهمی ؟ یعنی دوستت نداشتم … دوستت ندارم … کی میخوای اینو بفهمی ؟؟
بک – میدونم … همشو میدونم …
سوهو – اگه میدونی چرا هنوز باهام خوبی ؟ بک … تو چرا اینقدر خوبی ؟؟؟ این درست نیست … من دارم عذابت میدم … ولی تو باز هم چیزی نمیگی باز هم مهربونی بازم میخندی … لعنتی تمومش کن …
حرف های بیشتری داشت … میخواست بگه که از عمد ترکش نکرده … میخواست بگه که تقصیر اون نبوده … ولی هق هق هاش این اجازه رو نداد … بجای کلمات جاشون رو به اشک های داغی دادن که روی گونه های سوهو سر میخوردن و مقابل چشم های نگران و ناراحت بک سقوط میکردن … قطرات اشک با هم مسابقه میدادن و یکی یکی روی گردن و یقیه سوهو میریختن
لبخند کمرنگی زد و بیشتر به سوهو نزدیک شد … دست هاش رو دور سوهو حلقه کرد … هنوزم نمیخواست سوهو رو ضعیف ببینه … هنوزم از ناراحتی سوهو دلسرد میشد …
سوهو رو بغل کرد و گذاشت سوهو توی اغوشش خودش رو خالی کنه … گذاشت برای چند دقیقه سر سوهو بعد از مدت ها روی شونش باشه …
حرفی نمیزد … نمیخواست حرفی بزنه که سوهو ناراحت بشه .. ترجیح میداد فقط به سوهو حسی شبیه حمایت بده … حلقه دور کمر سوهو رو محکم تر کرد و چشم هاش رو بست … گذاشت برای چند دقیقه هر دو از اون دنیا جدا بشن …
ولی هیچکس اون چشم های درشت پر اشک پشت در رو ندید …. چشم های درشتی که مدت ها انتظار اون بغل رو داشتن ولی هیچوقت به ارزوشون نرسیدن …
اب دهنش رو غورت داد و سرش رو پایین انداخت … هیچوقت با خودش فکر نمیکرد یه همچین حقیقت تلخی بین دوستاش باشه … به ورقه های توی دستش نگاه کرد و نگاهی به چشمهای بسته ی بکیهون … و دست هاش که دور سوهو حلقه محکمی رو ساخته بودن …
از در فاصله گرفت و با قدم هایی اروم و شکست خورده به سمت دفتر دانشگاه رفت … تصمیمش رو گرفتته بود .. حتی اگه تا اون لحظه ذره ای تردید داشت اون روز بادیدن اون صحنه مطمئن شد اگه بره برای همه بهتره … بعد از شنیدن اون خبر از زبون مدیر دانشگاه با خودش فکر کرد نمیتونه بک رو تنها بزاره … باید به هدفش برسه … اما حالا همه چیز با دیروز فرق داشت … همه چیز !
برای ثانیه ای تمام احساسات پاک و بی ریاش ز بین رفتن و احساس پوچی تمام ذهنش رو فرا گرفت …
دستش رو به سمت در برد و چند ضربه اروم زد
” بیا تو “
وارد شد و تعظیم کوتاهی کرد
چانیول – ببخشید دوباره مزاحم شدم
چشمش رو از روی برگه ها به سمت چان چرخوند و لبخند زد
” دوباره چی شده اقای پارک ؟ “
چانیول – در… باره ی …. بورسیه …
اب دهنش رو غورت داد …
چانیول – من بورسیه رو قبول میکنم …

خب … اینم از این قسمت … از قسمت بعد اوضاع فیک و شخصیت ها کم کم تغیر میکنه و راه شخصیت ها از هم جدا میشه … پس یکم دیگه صبور باشید

دو قسمت دیگه وقت دارید اوضاع نظرات درست بشه … وگرنه دیگ فیک گذاشته نمیشه … خیلی هم جدیم …

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)

kimnona 27 نظر 2 شهریور 1395
مرتب کردن بر اساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین امتیاز
sahar
مهمان
mahboub
مهمان

عررررررررررر
بیچاره چان :gerye: :gerye:
من چانبک میخوام
ولی بازم مرسی :heartme: :heartme: :heartme: :heartme:

Setayesh
مهمان

ای جانم بکهو خیلی خوبه
چان نرو😭
خیلی خوب بود

lulu
مهمان

سلام با اینکه مطمعنم کامنت گذاشتم ولی شاید ثبت نشده ولی ممنون جیگر فایتینگ

sahelam
مهمان

مرسی فوق العاده بود و ممنون :heartme: :heartme: :heartme:

ghazal
مهمان

من خواننده جدیدم ولی هنوز به ایتجا ها نرسیدم کلا ولی گفتم بیام اعلام وجود کنم :nish: خیلی خوبه ممنون :myheart:

m
مهمان

فیکت باحاله… ممنون که اپ کردی… :heartme:

امنه
مهمان

بیچاره چانی :aaar: :mazlum:
ممممممنون اجی :heartme:

Marzi
مهمان

مرسی گلم
من تو این فیک بکهو شیپرم !
البته میدونم تهش این نمیشه!

fojika
مهمان

چرا اینقدر همه احمقن :qorqor: اون از جونگین که رسما وایساد لوهان و سهون باهم باشن بعد تصمیم گرفت برای عشقش بجنگه هرچند من هنوزم امیدوارم کایلو بشه :gerye: :aaaa: :gerye: :gerye:
اینم از چان ،این حقیقته همیشه مظلوم و ساکت بودن به نفع ادم نیست :mazlum:

baekyumina
مهمان

ای بابا چان اینجا چکار میکرد 😔😔 یعنی بازم تقصیر داداشش بوده بک و ول کرده😔😔 ممنون عالی بود مرسی😊

kiana
مهمان

عزیزمممممممممم
تاحالا اینقد دلم برای چان نسوخته بوووووووووووووووووود
عزیزمممممم
هوف زندگانی
من کایلو موخااااااااااااامT^T
ای بابا
عالی بود در کل :charkhesh:
من برم بخوابممممممممممم

#######
مهمان

ممنون
من خیلی کاپل بک و سوهو رو تو این داستان دوست دارم

تینا
مهمان

به چانی حق میدم دچار سوتفاهم بشه چون از هر روشی استفاده کرد تا بک رو از حسش آگاه کنه ولی اینقدر حواسش به سوهو بود که چان رو ندید :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :gerye: :aaar: :aaar: :aaar:

wpDiscuz