قسمت جدید ^^

http://s6.picofile.com/file/8266379650/IMG_20151208_202835.jpg

به چهره اروم و رنگ پریده بکیهون خیره شده … حرف های دکتر مدام توی سرش تکرار میشد … نفس عمقی کشید و دست های لرزونش رو روی صورتش قرار داد …
همه چیز پیچیده بود … سخت بود بفهمه چه اتفاقاتی افتاده و اونا رو کنار هم بزاره تا راه حلی براشون پیدا کنه … برادرش … لی .. اشتباه بزرگی که مرتکب شده بود … عذاب وجدان … رفتن ناگهانی چانیول بدون خداحافظی و حالا هم بک …
همیشه میتونست برای اروم کردن بقیه و خودش تلاش کنه و اوضاع رو سر و سامون بده ولی حالا که حتی خودش هم حال خوبی نداشت و اروم نبود … میخواست چیکار کنه ؟
علت خوب نبودن بکهیون رو خودش میدونست … اینکه چرا بیشتذ جدیش نگرفتن … سوهو خوب میدونست بک هیوچوقت خوب نبوده … میدونست و چیزی نمیگفت .. میذاشتبک به شوخی های همیشگیش ادامخ بده و همه رو شاد کنه … غیر از خودش !
با شنیدن صدای در برگشت و کای رو توی چهارچوب دید …. بهترین کاری ک به ذهنش میرسید همین بود … فقط میتونست با کای کنار بیاد .. مخصوصا تو اون شررایط …
کای – بهتره ؟
سرش رو تکون داد … با حرص به سرمی که به دست های لاغار و سفید بک متصل بود اشاره کرد
سوهو – سه روزه چیزی نخورده … احمق !
ارم به سمت سوهو که از عصبانیت قرمز شده بود رفت …
کای – نمیدونی چرا ؟
اب دهنش رو غورت داد و با بغض اشنایی دندون هاش رو روی هم فشار داد … با صدایی که به سختی از لای دندون های قفل شدش شنبده میشد جواب داد
سوهو – نه … نمیدونم …
کای هم متقابلا سرش رو تکون داد … تنها کاری که میتونست بکنه این بود که قبلو کنه … فقط میتونست حرف سوهو رو باور کنه .. نمیخواست وارد جزیات بشه .. هر چند که میدونست سوهو از چیز هایی خبر داره …
روی صندلی کنار تخت بک نشست …
کای – دقیقا بعد از رفتن چان … غیبش زد
سوهو – بنظرت …
نگاه گذرایی به بک انداخت
سوهو – دعواشون شده ؟
سرش رو تکون داد و لباش رو جمع کرد
کای – میدونی … فکر نمیکنم بک اینقدر ضعیف باشه که بخاطر یه دعوا اینطور بهم بریزه
سوهو – خب … بخاطر رفتن چان که میتونه !
با نگاهی معنا دار به کای خیره شد …
کای – هی … امکان نداره …
با کلافگی به صندلی تکیه داد
سوهو – به من چه اصلا !
****************************
خم شدو با بی پروایی کشوی رو به روش رو زیر رو کرد … به دوربین های مار بسته دفتر کاری نداشت … براش مهم نبود در هر حال کسی بهش شک نمیکرد …
بودن پسر اقای وو همین خوبیا رو داشت حداقل میتونستب راحتی با پشتیبانی پدرش بدون اطلاع خودش توی کار ها دخالت کنه و ازشون سر در بیاره …
با نا امیدی سرش رو بالا اورد و پاش رو روی زمین کوبید
کریس – اه …. اینجا هم نیست …
مشاور جانگ – دنبال چیزی میگردید ؟؟
با شدت سرش رو بالا اورد و به مشاور مورد اعتماد پدرش نگاه کرد
کریس -ها ؟
به کوشی میزش اشاره کرد و لبخند محوی روی لبش نقش بست و با چشم هایی بی احساس به کریس خیره شد ..
مشاور جانگ – دنبال چیزی میگردید ؟
دوباره همون لبخند …
کریس – پوشه ی مربوط به …
مشتش رو بیشتر فشار داد
کریس – قرار داد سال های اخیر … اون قرمزه …
انگار که ماکلا میدونست کریس دنبال چیزی میگرده به سمت کتابخونه رفت و از بین پوشه های انبوهش پوشه قرمزی رو بیرون کشید … رو به ریو کریس نگه داشت
مشاور جانگ – بفرمایید
دستش رو برد تا پوشه رو بگیره که جانگ پوشه رو عقب کشید
مشاور جانگ – برای چی نیازش دارید ؟
کریس – میخواستم چکش کنم … همین !
سرش رو تکون داد
مشاور – که اینطور … باشه
پوشه رو به کریس داد و با همون لبخند بهش خیره شد …
بعد از بریون رفتنش به کشوی باز میزش نگاه کرد و با نیشخندی سرش رو تکون داد
مشاور جانگ – احمق !
تلفنش رو برداشت و شماره ای رو گرفت
مشاور – حدستون درست بود .. اومده بود … نه … اجازه نداد … نگران نباشید …. بله خانم … چشم … نگران نباشید …
” خوبه !! حواست رو جمع کنم ”
پکی به سیگارش زد و لبخند کمرنگی روی لباش حجیمش نقش بست …
************************
سرمای زمستون کم کم ازش کاسته میشد و برف نمیبارید … نیازی به شالگردن و پلیور های کلفت مثل قبل نبود … بخاطر اصرار سوهو و لی یه هفته ای میشد مهمون خونشون بود …
هر دوشون به گرمی و با ملایمت باهاش رفتار میکردن و بک از این بابت احساس بهتری داشت… درباره رفتن چان و دلیلش به کسی نگفت … تنها دلیلشم ترس بود … وقتی فهمید چان حتی شماره تلفنش هم عوض کردن چندین برابر قبل ناراحت شد ولی نمیتونست چیزی بگه … حق نداشت شکایت کنه .. همه چیز تقصیر خودش بود
کای و لوهان هم هر از گاهی بهش سر میزدن و چندین بار با کای بیرون رفت و کای تمام تلاشش رو کرد ک بهش خوش بگذره ..
به سمت لی که تو اشپزخونه مشغول درست کردن غذا بود رفت .. برخلاف پیزی که فر میکرد دستچخت لی خیلی خوب بود
… برای سوه خوشحال بود .. از اینکه معشوق جدید عشق قبلیش لی بود …
بک – هی …. چیکار میکنی ؟
با لبخند کمرنگی کنار لی که درحال هم زدن تخم مرغ ها بود ایستاد
لی – هیچی !
سرش رو تکو داد
لی – میخوام کیک درت کنم !
بک – کیک ؟
لی – اوهوم …
بک – برای چی ؟
لبخند زد و باعث شد چال لپش بیشتر از قبل روی صورت سفید رنگش به چشم بیاد
لی – سوهو … دیشب میگفت کیک میخاد …. دارم سعی میکنم واسش درست کنم
بک – اوه ..
چقدر خوشحال بود که حداقل سوهو برخلاف خودش به چیزی ک میخواست رسیده بود …
به طرز تهیه توی گوشی لی نگاهیی انداخت
بک – یااا .. اینکه اینجوری نیست !
لبش رو جمع کرد و با گیجی به بک نگاه کرد
لی – چرا دیگه ببین …
سوهو – شما دوتا …. چیکار میکنید ؟؟
با تعجب به اپن تکیه داد و به لی و بک خیره شد
هر دو همزان به سمت صدا برگشتن … لی ظرف رو رها کرد و به سمت سوهو رفت
لی – سردردت بهتر شد ؟
سرش رو تکون داد و به بحک نگاه گذرایی انداخت
سوهو – به لطف قرصی ک بک داد بهترم …
دستش رو روی دست سوه که روی اپن بود گذاشت و به سمت بک برگشت
لی – مرسی !
بک – هه .. کاری نکردم !
لی – خوبه که بهتری !
برگشت و بدون توجه به اینکه بکهیون اونجاست دستش رو دو طرف صورت سوهو گذاشت و به نرمی لباش رو بوسید … سوهو هم با چشم هایی درشت شده به بک خیره شد … انتظارش رو نداشت لی همیچین کاری بکنه اونم جلوی بکهیون
بک با بغض بهشون خیره شده بود و خودش هم متوجه نبود چندین ثانیست بهشون نگاه میکنه تا اینکه به چشم های نگران و بهت زده سوهو برخورد … با لبخندی سریع سرش رو پایین انداخت و گذاشت هر دوی اونا حس راحتی بکنن … قدم های سریعی برداشت و به سمت اتاق خابی که چند روز در اختیارش گذاشته بودن رفت ..
**************************
لبخند کمرنگی زد و به سهون که توی کتابخونش دنبال چیزی نگاه کرد … معلوم بود حسابی کلافست و نمیتونه اون چیزی که میخواد رو پیدا کنه …. هنوز هر از گاهی یاد حرف های زننده کای میفتاد و احتمالات بنظر محالش … هر چقدر سعی میکرد اون حرفاها و جملات رو از سرش بیرون کنه نمیتونست … حس میکرد به سهون میتونه اعتماد کنه .. فقط همین !
میدونست کای همیشه باهاش صادق بوده و دلیلی نداره دروغ بگه ولی چرا توی اون بازه زمانی نتونست حرف هاش رو ابور کنه .. هیچوقت نفهمید ….. به تمام حرف های کای رسید ولی زمانی که دیر شده بود
بدون اینکه لوهان رو نگاه کنه با صدای گرفته ای جواب داد
سهون – یه کتاب که …. اه اینم نیست !
از روی تخت بلند شد و شروع کرد به گشتن
لوهان – اگه نمیخوای اسمش رو بگی … حداقل بگو جلدش چه رنگیه … منم کمک کنم !
سهون – قهوه ای …
لبش رو جمع کرد و دنبال کتاب مورد نظر سهون گشت تا اینکه بالاخره کتابی با جلد قهوه ای وسط کتابخونه نظرش رو جلب کرد …. خم شد و برش داشت
لوهان – هی سهون … این نیست ؟
با دیدن کتاب سریع از دست لوهان قاپیدش و به سمت کیفش رفت … کتاب رو روی میز گذاشت و از لای ورقه های برگه ای رو در اورد و داخل کیفش جا سازی کرد
با تعجب به سهون که خیلی جدی کارش رو انجام میداد نگاه کرد … شونه هاش رو بالا انداخت
لوهان – خاهش میکنم !
به جای خالی کتاب نگاه کرد و متوجه حفره کوچیکی شد … دو زانو نشست و به حفره نگاه کرد و در کمال تعجب تمام اتاقش تو دید بود .. مخصوصا محلی که تختش قرار داشت
لوهان – هی سهون …
برگشت و با دیدن لوهان که بالاخره سوراخ توی کتابخونه رو پیدا کرده بود لبش رو گزید و با بی حواسی نگاهش رو از لوهان گرفت و وانمود کرد هنوز هم مشغوله جا به جایی ورقه هاست ….
با حس فشاری رو ی گوشاش اخم هاش رو هم رفت ولی فشار نه تنهاکمتر نشد بلکه افزایش پیدا کرد
لوهان در حالی که با دستش گوش سهون رو گرفته بود با صدای حرصیی سوال پرسید
لوهان – از کی تاحالا اینجوریه ؟
سهون – نمیدونم !
لوهان – دروغ گو …
لبخند مسخره ای برخلاف همیشه زد
برگشت سمت لوهان و بازو هاش رو گرفت
سهون – فقط … فقط …
یکم فکر کرد و دستش رو بالا اورد
سهون – هفت بار دیدمت … باور کن …
چشماش رو ریز کرد و با اعصبانیت به سهون خیره شد
سهون – باشه ! ده بار …
لبخند دندون نمایی زد و باعث شد چشم های گربه ای و ریزش کوچیکتر بنظر برسن
میخواست حسابی عصبانی شه و سهون رو دعوا کنه ولی با دیدن چرهر احمقانش و خنده های کیوتش که برخلاف چهره همیشگیش بود دلش نیومد
دستاش رو دور گردن سهون انداخت و پایین تر کشیدش …. پیشونیش رو به پیشونی بلندش چسبوند و با اخمی ساختگی در حالی که بینی هاشون به هم چسبیده بود و لباش و فقط چند سانت با هم فاصله داشت زمزمه کرد
لوهان – پسر بد !
متقابلا دستش رو پشت کمر باریک لوهان گذاشت و روی تخت هلش داد … با چشم هایی خمار نگاش کرد
سهون – من بچه خوبی بودم …. تقصیر توعه ….
لبخند کمرنگی زد و لبش رو محکم روی لب سهون گذاشت و شروع کرد به بوسیدن … سهون هم بیشتر روی لوهان خزید و دستش رو دو طرف صورت لوهان قفل کرد و همکاری کرد …..

من … اشتباه کردم …. نمیدونستم تمام این اتاق باعث عذابم میشه … این تخت … کتابخونه … کتاب هایی با جلد قهوه ای …. من … من میخوام برگردم … میخوام گذشته رو جبران کنم 

**************************************

از قسمت بعد داستان کاملا وارد جو و فضای دیگه ای میشه … من با توجه به نظرا تصمیم گرفتم داستان رو تغییر بدم و کوتاهش کنم …. شاید از صد قسمت به هفتاد قسمت تغییر ش داد که نه شما بیفتین تو زحمت که نظر ندین ! نه من حرص بخورم … ^^

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)