Fanfiction Make up – Ep 44

 

//uupload.ir/files/ecgo_img_20151022_100349.jpg

 

به نظر خودم این قسمت یکی از احساساتی ترین قسمت های فیکه … قسمت دومش … حالا خودتون بخونید متوجه میشید

بچه ها من درباره نظرات هیچی نمیگم … ولی … موقع دادن رمز انتظاری از من نداشته باشید

امیدوارم از این قسمت خوشتون بیاد

laugh

 

 

 

 

جمله سهون اونقدر جدی و با محبت بیان شده بود که لوهان نتونست حرف دیگه ای بزنه … جمله ارامش بخش سهون به طرز عجیبی بهش ارامش داد … ارامشی که خودش هم فکرش رو نمیکرد
سهون – چه جالب دیگه قلبت تند نمیزنه …
سرش رو از شونه لوهان برداشت و نفس عمیقی کشید … نگاهی شیطون به لوهان انداخت و لبخند زد
لوهان – اره ..
سهون – خوب نظرت چیه یه بار دیگه تا مرز منفجر شدنش پیش برم ؟
لوهان با تعجب به سهون نگاه کرد و منظورش رو متوجه نشد و قبل از اینکه بتونه چیزی بگه سهون روی چمن های سرد و نمناک هلش داد … بالای سرش رفت و ل.بش رو روی ل.ب لوهان گذاشت و شروع کرد به ب.وسیدنش
******************************
کش و غوسی به بدنش داد و به کای که با کنجکاوی به اطراف نگاه میکرد یسخونک زد
بک – هی کای … دنبال کسی میگردی ؟
کای با گیجی برگشت و نگاهش کرد
کای – نه … چطور ؟
بک – هیچی … اینجا وایستا من میرم سه تا شکلات داغ بخرم گرم شیم … باشه ؟
کای – باشه …
سوهو و لی بعد از پیاده شدن از چرخ و فلک تصمیم گرفتن برگردن … چون سوهو احتمال میداد اگع بیشتر بمونن لی ممکنه سرما بخوره این طبیعی بود نگران دوست پسرش باشه …
کای و چانیول و بک هم مجبور بودن منتظر بمونن تا سوهون و لوهان پیداشون بشه تا با اونا برکردن .. هر چند که بک بر این عقیده بود اگه خودشون تاکسی بگیرن و برگردن خیلی بهتره …
کای شروع به قدم زدن کرد … مقصد مشخصی نداشت و بی هوا به این طرف و اون طرف میرفت … بیشتر سگ کوچیکش رو توی بغلش فشار میداد تا گرمش بشه …
با خودش فکر میکرد که لوهان و سهون اون لحظه دارن چیکار میکنن و کجان خیلی کنجکاو بود ولی کنجکاویش زیاد طول نکشید چون با دیدن صحنه ای چند متر اون طرف تر از خودش ایستاد …
صدای ب.وسه هاشون همراه باد رفتن و به کوش کای رسیدن … کایی که با بهت به رو به روش خیره شده بود …
دست های لوهان دور گردن سهون حلقه شده بود و اون رو بیشتر به سمت خودش میکشید و کای همه رو میدید … این که با چه عشقی همو م.ی.بوسن … و توی اون هفته دومین بار بود که توی یه همچین شرایطی قرار میگرفت …
اب دهنش رو غورت داد میخواست به صحنه رو به روش نگاه نکنه ولی نمیتونست …
سهون از لوهان فاصله گرفت و بالای سرش خیمه زد … لبخند کمرنگی تحویلش داد
لوهان – سهون بس کن .. ممکنه کسی ببینه …
سهون – خوب ببینه … جرم که نمیکنیم …
لوهان سهون رو کنار زد و نشست ….
لوهان – چرا … جرمه …
سهون – پوففف …
لوهان – بریم … حتما دارن دنبالمون میگردن …
سهون – باشه … بریم …
با بلند شدن لوهان و سهون راهش رو کج کرد و به سمت خروجی شهر بازی رفت …
******************************
بک برگشت ولی کای نبود … با ناراحتی به اطراف نگاه کرد و زیر لب غر زد
میتونست رفتار های عجیب کای رو حس کنه … ولی نمیتونست حدس بزنه اون رفتار ها از کجا نشعت میگیرن
برگشت تا به سمت خروجی پارک بره که چانیول رو مقابل دید
بک – پیداشون نکردی ؟
چان سرش رو به علامت منفی تکون داد و به بک فهمووند نتونسته لوهان و سهون رو پیدا کنه
چان – ماشینشونم نبود … فکر کنم رفتن
بک – باشه پس بیا خودمون برگردیم
چان – پس کای چی ؟
بک – نمیدونم اونم نیست … پوووف
چان – خب … پس بیا برگردیم ….
بک – اوهوم … باشه
به دوتا لیوان توی دست بک نگاهی کرد و گفت : میشه یکیشو … من بخورم
بک – بیا …
بعد از دادن لیوان به چان راهش رو کج کرد و به سنت خروجی پارک رفت
چان هم پشت سرش با قدم هایی اروم دنبالش میکرد … چقدر دوست داشت به بک بگه که بیشتر بمونن و با هم از وقتشون لذت ببرن … دوست داشت بک قبول کنه و با هم سوار وسایل شهر بازی بشن …
ولی نه بک حوصلش رو داشت و نه خودش جرات گفتنش رو
***************************
به ماه خیره شده بود و نور ماه نیم رخ صورتش رو بیتر از همیشه نورانی کرده بود ….
لوهان به ماه خیره شده بود و سهون هم زیر چشمی به لوهان نگاه میکرد …
کمی خودش رو روی صندلی جابه جا کرد و صداش رو صاف کرد
سهون – اهم .. اهم … میگم … بهت خوش گذشت ؟
لوهان که تازه با حرف سهون به خودش اومده بود نگاه گیجی به سهون کرد و سرش رو تکون داد
لوهان – اره
سهون – خوبه ….
لبخند ساده ای زد و دوباره به ماه خیره شد
سهون – یااا … الان باید به من نگاه کنی … نه به ماه
لوهان با چهره ای بهت زده به سمتش برگشت و با صدای بلندی گقت : اونوقت چرا ؟؟؟
سهون – چون منم دارم بهت نگاه میکنم !!!!!
با تموم شدن جمله سهون لبخند کمرنگی زد و بهش خیره شد
لوهان – خوبه ؟
اخمی کرد و نگاهش رو از لوهان گرفت
سهون – نه … باید با عشق به نگاه کنی … اینجوری که نگاه میکنی انگار …
ولی زگ تلفن همراهش باعث شد جملش نا تموم بمونه و به صفحه موبایلش نگاهی بندازه …
با دیدن اون اسم اشنا چهرش جدی شد و از ماشین بدون گفتن حتی یک کلمه پیاده شد
لوهان هم با تعجب به حرکات سهون نگاه میکرد
سهون – اوه … سلام هیونگ
دی او – سلام … چه خبرا …
سهون – هی….هیچی …
دی او – اممم … میگم کجایی ؟
سهون کمی به اطراف نگاه کرد و اب دهنش رو غروت داد
سهون – خونه … چطور ؟؟
میتونست لحن مضطرب سهون رو حس کنه … میفهمید یه جای کار میلنگه …
دی او – فکر نمیکنی .. امروز روز مهمی بود ؟
سهون کمی به تاریخ و اتفاقاتی که طی این سال ها تو اون تاریخ براش افتاده بود فکر کرد و ناگهان یاد چیزی افتاد
سهون – اممم … هیونگ !!
دی او – بگو … میشنوم …
سهون – میخواستم دیر تر تبریک بگم
دی او نیشخندی زد …. سهون مثل خودش تو پیدا کردن بهانه استاد بود … ولی یه شاگرد هیچوقت نمیتونه استاد خودش رو با طرفندی که بهش یاد داده گول بزنه
دی او – از این دیر تر ؟؟ حواست به ساعت هست ؟
با استرس نگاهی به ساعتش انداخت … ساعت دوازده و نیم شب بود
سهون – من واقعا …
دی او – در هر حال .. یادم میمونه تولدم رو نیم ساعت دیر تر بهم تبریک گفتی … انتظار داشتم اولین نفری باشی که تبریک میگه …
سهون – معذرت میخوام
دی او – مهم نیست …. ولی یکی طلبم !
سهون سکوت کرد و چیزی نگفت
دی او – 15 ثانویه … ساعت 9 صبح بیا کافه ای که همیشه با ه میرفتیم …. لونجا یکی منتظرته
سهون – ب … باشه
دی او – خوب ! مزاحمت نمیشم انگار سرت خیلی شلوغه
و بعد صدای ممتد بوق تلفن … سوار ماشین شد و روشنش کرد
لوهان – کی بود ؟
بدون نگاه کردن به لوهان با لحنی سرد جواب داد
سهون – بیا برگردیم …. بقیه نگران میشن
*************************
دو روز بعد :

لوهان یقه لباسش رو همونطور که به اینه توی راه رو نگاه میکرد درسش کرد و به سمت پله ها رفت …
لوهان – کای من پایین منتظرما !
کای – باشه … الان .. میام …
دست لوهان رو از پشت گرفت و اونو به سمت خودش کشید …
سهون – هی ..
ب.وسه سبکی رو ل.ب های لوهان زد و بعدش لبخند بزرگی تحویلش داد
سهون – مراقب باش …
لوهان – باشه …
از اتاق بیرون اومد و با دیدن لوهان سهون توی اون وضعیت سرفه کوتاهی کرد تا متوجه حظورش بشن
لوهان – هه … اومدی … خب بریم …
لوهان – خدافظ سهون …
دست کای رو گرفت و به سمت در خونه رفت و از خونه خارج شد …
تلفنش رو از جیبش در اورد و شماره بک رو گرفت
سهون – الو … سلام … اره … میتونین بیایین .. همین الان رفتن … یادتون نره لی هم بیارید … باشه … من سروع میکنم به تزئین کردن … زود بیایین
به سمت اتاقش رفت و وسایل تزئین رو از زیر تخت بیرونش اورد … جعبه رو دستش گرفت و به سمت پله ها رفت …
ده دقیقه بعد چاانیول و لی و بک رسیدن و همه با هم شروع به تزئین خونه کردن
چان در حالی که بالای چهار پایه ایستاده بود و نوار های رنگی رو از دست بک میگرفت و به سقف میچسبوند به سهون نگاه کردو پرسید
چان – مهمون ها رو دعوت کردی ؟
سهون – اره .. نگران نباش …
لی بادکنک دیگه ای رو باد کرد و گرش زد و روی مبل انداخت .. نفس عمیقی کشید
لی – سهون ..
با تعجب به سمت لی برگشت و بهش نگاه کرد
لی – به سگ کای غذا دادی ؟
سهون نگاهی به ساعت انداخت و پوفی کرد
سهون – نه … الان میرم میدم
دستمالرو روی میز انداخت و بعداز برداشتن غذای سگ از پله ها بالا رفت و وارد اتاق کای شد …
دو زانو نشست و غذا رو برای سگ ریخت … میخواست بلند شه که از پشت به کتاب های روی میز کی خورد و همشون روی زمین ریختن بادیدن کتاب های ریخته ار عصبانیت دندون هاش رو روی هم فشار داد و خم شد و تا جمشون کنه …
با هر زحمتی بود حمعشون کرد و میخواست از اتاق بیرون بره که چشمش به دفتر کوچیکی خورد که زیر تخت افتاده بود …. با شده بود و کنار تخت افتاده بود ….
نفس عمیقی کشید و به سمت دفتر رفت … برش داشت و نگاهی به جلدش انداخت … عجیب بود تا اون موقع همچین دفتری روی بین وسایل کای ندیده بود … دفتر رو شانسی باز کرد و نگاهی به نوشته های اون انداخت …
چشم هاش کم کم تغییر رکرد و صورتش متعجب شد … اب دهنش رو غورت داد بیشتر خوند …. نمیتونست توشته های دفتر رو توی مغزش هضم کنه …
صفحه اول دفتر رو اورد و متوجه شد حدسش درست بوده و دفتر خاطرات کای دستشه … دوباره از روی شانس دفتر رو باز کرد و قسمت دیگه ای رو خوند

” خب امروز یه مهمون نا خونده از راه رسید … پدر لوهان تصمیم گرفته کسی رو برای بهتر شدن اوضاع لوهان انتخاب کنه تا کاراش رو بهتر پیش ببره … میتونم به خوبی ببینم لوهان داره زجر میکشه … و از ورود این تازه وارد اصلا خوشحال نیست … پسر عجیبیه … کمی لج باز و عصاب خورد کن …
دوست ندارم لوهان اذیت بشه … از این که ناراحت باشه ناراحت میشم … درسته همیشه سعی میکنم احساساتم رو سرکوب کنم ولی انگار موفق نبودم … میدونی … تازه علاقم بهش بیشتر هم شده … “

جند صفحه ورق زد و دوباره شروع به خوندن کرد …

” جالبه … من با سهون خیلی صمیمی تر شدم … احساس میکنم میشه بهش اعتماد کرد … اون طور که کر میکردم نیست … هنوزم میگم بعضی از کاراش مشکوک و عجیبیه ولی نه مثل قبل … شاید قضاوتم اشتباه بوده … در هر حال مهم اینه که من باهاش صمیمی تر شدم …
درباره رابطش با لوهان بهتره چیزی نگم … وحشتناکه .. مثل سگ و گربه میمونن … نمیشه از هم جداشون کرد … خخخ … هر دوشون لجبازن …. میدونستم که لوهانی اینقدر لجبازه ولی نه تا این حد … “

اب دهنش رو غورت داد و باز هم ورق زد …

” میدونی … حسی که الان دارم رو هیچ کس نمیتونه درک کنه … توی جنگل دیدم ل.ب هاشون روی همه … میتونستم به خوبی ببینم … مطمئنم توهم نزدم …
یا شایدم خیلی حساس شدم … ولی اینکه لوهان و سهون با هم باشن رو نمیتونم درک کنم … و اصلا نمیخوام بهش فکر کنم … ترجیح میدم به روی خودم نیارم … حتما اشتباه دیدم … وگرنه قطعا واکنشی از خودشون نشون میدادن … “

صفحات بعد و بعدترش هم خوند و بیشتر از قبل صورتش عرق کرد

” امروز خیلی قشنگ شده بود … موهاش رو تازه رنگ کرده بود و خوستنی تر شده بود … میدونی چیه … بین خودمون بمونه ولی با دیدنش میتونم تنگ شدن شلوارم رو حس کنم …
فکر احمقانه ایه ولی گاهی اوقات با خودم فکر میکنم اگه یه دفعه برم بب.وسمش واکنشش چی میتونه باشه …. قطعا یکی میزنه تو گوشم … اخه قبلا وقتی یه بار درباره گ.ی ها حرف شد … واکنش خوبی نشون نداد … خخخ … در هر حال … امشب قراره سه نفری بریم رستوران … امیدوارم خوش بگذره … “

میتونست قلب هایی که دور اسم لوهان کشیده بود رو ببینه … تک تک جمله هایی که برای هر رورز از خاطراتش نوشته بود درباره لوهان بود زیر هر خاطره چیزی برای لوهان نوشته بود …
نفس عمیقی کشید … به اسم لوهان توی دفتر خیره شد … کای لوهان رو دوست داشت ؟ از کی ؟ چرا تا اون موقع نفهمیده بود … اگه همین الان که بیرون بودن کای به لوهان میگفت که دوستش داره چی ؟ اگه لوهان هم به کای حسی پیدا میکرد چی ؟
تکه ای از قلبش برای خودش ناراحت بود و تکه ای دیگه برای کای … کای دوستش بود … رابطه ای که با کای داشت رو با کس دیگه ای تجربه نکرده بود … دوستیی که با کای داشت خیلی خاص بود ..
چرا اونقدر احمق بود که از احساس کای خبر نداشت … یعنی تک تک بار هایی که کریستال به کای میچسبید و کای هم بغلش میکرد همش تظاهر بود ؟ چرا نفهمیده بود ؟ چرا کای بهش چیزی نکفته بود …
با صدای بک به خودش اومد و دفتر رو بست

Print Friendly

42 Responses

  1. اول بگم صبح بخیر سهونohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/1 _51_.gifبعد باید بگم تیکه های خاطرات خیلی خوب بودن اینکه سهون میخوندشون و از حس کای به و لوهان و خودش با خبر میشد تک تک خاطرات کوتاه کای ….گناه دارهsad(( ولی خب مسلما سهون احمق نیست که بخاطر کای بکشه کنار حتی اگه به عنوان یه دوست خیلی دوسش داشته ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gifخسته نباشی *_*ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/icon-smile 21.gif

  2. من از کایلو متنفرم لطفا هونهان بمونه… امیدوار سهون نزنه ب سرش بکشه کنار ب خاطر کای… فکر کنم اونقد احمق باشه ک اینکارو بکنه… بعدم اگه بکشه کنار لوهان این وسط میشکنه ….
    دیگه حرفی ندارم اما خدا وکیلی کاپلهای اصلی خیلی قشنگ ترن از کاپل های فرعی …ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/79.gif

  3. آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ…
    چرا آخهههههههههههههههههه؟
    هعی…
    کای من داره خرد میشه…
    هعی…
    دنیا چقد مسخرس…
    از سهون تو این داستان متنفرم… نه بخاطر اینکه کایو عذاب میده! بخاطر اینکه عشقش واقعی نیس…و متنفرم از اینجور آدما…ازکلمات عاشقانشون…متنفرم…حالا این کلمات و حرکات همشون باهم کایو عذاب میدن…که اینم بدتر میکنتش…
    همیشه عاشقای واقعی کلاهشون پس معرکس…ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

    دیگه بقیه حرفامو باید دوستام از تو چشام بخونن…
    البته خداروشکر من توی داستان زندگیم لوهان نبودم… من کای بودم! بخاطر همینم هس که خیلی عذاب کشیدم و می کشم…امروز کسی که دوستش داشتم باید پیشم می بود ولی نیومد…خیلی از دوستام نیومدنااااا! ولی این یه نفر فرق می کرد برام…
    چمیدونم… اینقد این داستان شبیه زندگیمه که همش دارم تو کامنتا مینالم از زندگی…چقد چرت و پرت نوشتم خدامیدونه!…
    خیلی برام مهمه داستانت…
    امیدوارم درکش کرده باشی!
    مرسی که هستی

  4. امیدوارم سهون به کای چیزی نگه دلم نمی خواد دعوابشه دلم برای سهونم می سوزه اصلا معلوم نیست چرا یهو توی زندگی اینا پیداش شد کارش چیه حالام که لوهانو دوست داره اخی فقط امیدوارم کاری نکنه که لوهانو از دست بده
    مرسی عالی بود و ممنون ohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

  5. عررررررررررررررررررررررررررر.. بالاخره کای لو رفت؟؟
    ولی عایا سهون به لولو میگه؟؟؟ یا به کای میگه که من فهمیدم لولو رو دوس داری؟؟؟
    نمیدونم …
    خیلی عالی بود.. ممنون چینگوی پوکر

  6. عررررررررررررررررررررر
    کاااااااااااییییییییییییییی پسرممممممممم
    سهوونننننننن پسرممممممممممم
    لوهان پیدشگ عروووووووووووسسسسسسسسمممممم

  7. کای بدبخت چه صحنه هایی ار اینا میبینه….واقعا دلم میخواد به حال کای گریه کنم??
    ینی بهترین موقع واسه تموم کردن داستان??
    من دلم میخواست لوهان این دفترچه رو میخوند?
    ممنون عالی بود خسته نباشی ??

  8. عررررررررررررررررررررررر
    تو چ جای حساسی تمومش کردیییییی
    من مررررگه هونهانننننننمممممممم
    دلم برای کای میسوزهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_sad.gif
    ولی خب لقمه گنده تر از دهنش نباس بردارهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_scratch.gif
    لوهان مال سهونه سهون هم مال لوهانهohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif
    هونهانمممممممممممممممممممممممohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    عالی بود اجیییییییییییییییی مغسییییییohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif
    مطمئنم هونهان تموم میشه مگ نohsehunfansfiction1.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yes.gif

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *