***********************************

15 ژانویه :

از ماشین پیاده شد و خودش رو تو شیشع ماشین بر انداز کرد … لبخند کمرنگی زد و به سمت در رستوران حرکت کرد …. همونطور که کیونگسو ازش خواسته بود اون کار رو باید به بهرتین شکل انجام میداد … فرقی نداشت که چطور … باید موفق میشد ..

نگاهی کلی به میز ها انداخت تا چشمش به میز شماره شیش افتاد همونطور که انتظار میرفت از قبل منتظر بود … با قدم هایی اهسته به سمت میز حرکت کرد و وقتی به میز رسید تازه متوجه شد با چه فرشته ای رو به رو شده … اب دهنش رو غورت داد و به دختری ک روی صندلی نشسته بود و به منو نگاه میکرد چشم دوخت …

سرفه خفیفی کرد و این باعث شد دختر سرش رو بالا بیاره با چشم های عروسکیش بهش خیره بشه

از روی صندلی بند شد و دستش رو به طرف سهون دراز کرد با صدای اروم و لحن دلنشینی خودش رو معرفی کرد

یوجونگ – کیم یوجونگ هستم

سهون دستش رو به طرف دختر دراز کرد

سهون – کیم … کیم سهون

لبخند ملیحی به سهون زد و بعد از سهون بر حسب ادب روی صندلی نشست …

سهون – خب بگو … چند سالته ؟

جویونگ – ام … من … من 18 سالمه …

سهون – هممم … که اینطور … فکر میکردم قراره با یه دختربالغ تر و پخته تر روبه رو بشم …

یوجونگ – آه … منظورتون اینه که من بچم …

سهون با غرور روی صندلیش جا به جاش شد و صداش رو صاف کرد

سهون – البته …

یوجونگ – بله حق با شماست ولی … باور کنید از این بچه خیلی کارا بر میاد

سهون که تازه از بلبل زبونی و حاضر جوابی یوجونگ خوشش اومده بود مشتاق تر از قبل برای ادامه بحث شد …

سهون – خوب … خانم کوچولو …

نیشخندی زد و جملش رو اصلاح کرد

سهون – اشکالی نداره که خانم کوچولو صدات کنم ؟

یوجونگ – نه .. مشکلی ندارم

سهون – خب … از کجا شروع کنیم خانم کوچولو ؟

یوجونگ – لطفا همراه من بیایید …

با تموم شدن جملش از روی صندلی بلند شد و به محافظش که کمی دور تز ازشون ایستاده بود اشاره داد تا بیاد …

یوجونگ – ماشینم رو اماده کن !

محافظ تعظیم کرد و به سمت در خروجی رفت

یوجونگ – دنبالم بیایید … اقای کیم ..

سهون از روی صندلی بلند شد ..

سهون – باشه .. خانم کوچولو …

همراه یوجونگ از رستوران خارج شد

یوجونگ – آه .. من یادن رفت ازتون بپرسم چیزی میل دارید یا نه …

سهون نیشخندی زد و بهش نگاه کرد …

سهون – نه .. ممنون … چیزی میل ندارم …

**********************************

با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و دستش رو محکم به میز کوبید

کیونگسو – تو داری چی میگی ؟؟

چن که چشم هاش بسته بود به ارومی بازشون کرد و به کیونگسو که از عصبانیت نفس هاش به شماره افتاده بود نگاه کرد

چن – ببین …

کیونگسو – جواب منو بدهههه

چن – اروم باش تا بگم …

وقتی دید چن تا زمانی که کمی ارامشش رو بدست نیاره حرفی نمیزنه با حرص صندلی چرخ دار میز کارش رو عقب کشید و روش نشست … چن نفس عمیقی کشید و سعی کرد طوری حرف یزنه که بتونه کیونگسو رو متقاعد کنه … خشم رو توی چشم های درشتش بیشتر از هر چی میدید

کیونگسو – من الان ارومم … بگو

چن – ببین … همونطور که خواسته بودی .. یه نفرو فرستادم تا مراقبش باشه

کیونسگو نفس عمیقی کشید و با انگشتش با حالت مضطرب و عصبیی روی میز ضربه زد

کوینگسو – خب ؟

چن – ببین کیونگسو … سهون …

چهرش رنگ نگرانی به خودش گرفت

کیونگسو – سهون .. چی ؟

چن نگاه نگرانی بهش انداخت و دستش رو برد لای موهاش

کیونگسو – میگم چیییی ؟

چن – دلش گیره …

کیونگسو با بهت زمزمه کرد : چی ؟

چن – ببین .. تمام این مدت … دیر کرده و نتونسته کارش رو انجام بده … چون .. چون .. عاشق شده ..

کیونگسو نیشخندی زد .. نمیتونست باور کنه

کیونگسو – هه … چرته !

چن – ببین میدونم .. میدونم باورش سخته .. ولی حقیقت داره … من عکساشو دیدم

کیونگسو لبش رو گزید و دیتش رو روی میز کارش تکیه داد سرش رو پایین انداخت و با صدایی بم و اروم پرسید : دختره کیه ؟

چن اب دهنش رو غورت داد و صداش رو صاف کرد

چن – مشکل اینه که دختر نیست !

با تموم شدن جمله چن سرش رو بالا اورد و با بهت بهش نگاه کرد

کیونگسو – تو داری چی میگی ؟

چن – پسره … طرف پسره !

کیونگسو – پ .. پسر ؟

چن سرش رو به علامت مثبت تکون داد و روی صندلی رو به روی میز نشست …

کیونگسو – این خیلی بده … خیلی !

چن – ببین … هنوز هم دیر نیست ما میتونیم …

جملش با فریاد کیونگسو قطع شد ..

انگشت اشارش رو به طرف چن گرفت و بهش اشاره کرد

کیونگسو – تقصیر توعه !!!!! من بهت چی گفتمممممممم ….هااااااا …. بهت گفتم اون هنوز اماده نیست … گفتم … گفتم سهون از پسش بر نمیاد …

چن – اره … اره … قبوله … اروم باش

از میز فاصله گرفت و کراواتش رو شل کرد

کیونگسو – چطوری اروم باشم ؟ میفهمی ؟ عاشق شدهههه … عاشق یه پسسسرررررررر

چن – معذرت میخوام

کیونگسو – مهم نیست … کاریه که شده … باید زود تر جلوش گرفته بشه …

چن – اره .. هر چه زود تر بهتر

کیونگسو – پسره کیه ؟

چن – نمیدونم … عکسارو هفته دیگه برام ایمیل میکنه … به اضافه اطلاعات پسره رو

کیونگسو – عکسا ؟

با تعجب به سمت چن برگشت و نگاهش کرد

چن – اره … خودمم هنوز ندیدمشون !

کیونگسو دوباره به بیرون خیره شد تو بد دردسری افتاده بود … یه لجن زار بزرگ !

چن سرش رو پایین انداخت … عکسارو دیده بود ولی ترجیح میداد سکوت کنه …

کیونگسو – شیومین … رفت ؟

چن – اره .. رقته سر قرار نگران نباش

************************************

ساعت 6 و نیم غروب : نیویورک :

پیشخدمت به سمت اتاق راهنماییش کرد و براش در رو باز کرد .. عقب ایستاد تا بتونه وارد بشه … با قدم هایی اروم وارد شد و روی صندلی نشسست … پیشخدمت کنارش ایستاد و به امریکایی پرسید : چیزی میل دارید ؟

منو رو برداشت وبعد از نگاهی اجمالی بهش سرش رو بالا اورد و با صدای دورگش جواب داد

کریس – بله … لطفا یه قهوه برام بیارید …

پیشخدمت از اتاق بیرون رفت و کریس رو تنها گذاشت … کریس که تازه تونسته بود به اطراف به خوبی نگاه کنه سرش رو تکون داد و دکور اتاق رو تحسین کرد

ولی با خودش فکر میکرد چرا شخصی که قرار بود ملاقاتش کنه یه همچین جای گرون و شیکی رو انتخاب کرده …

بعد از چند دقیقه پیشخدمت قهوه رو اورد و کریس شروع به نوشیدنش کرد .. نگاهی به ساعت مچی گرون و نقره ایش اناخت طبق قرار اون فرد باید تا اون موقع اونجا میبود …

تو همین افکار بود که در باز شد و کریس با صدای در ناخداگاه برگشت .. بیشتر از هر چیزی مشتاق بود تا اون فرد رو ببینه … با دیدنش برای چنذ ثانیه مکث کرد و سعی کرد توی یه نگاه کلی جزئیاتش رو به خاطر بسپاره کت و شلوار مشکی خوش دوختی پوشیده بود و قد متناسبی داشت … هیکلی ولی در عین حال ظریف .. موهاش قهوه ای روشن بود و به سمت بالا هدایت داده شده بود … با دیدن کریس لبخند کمرنگی زد … اون انظار داشت کریس رو ببینه ولی کریس انتظا دیدینش رو نداشت

کریس از روی صندلی بلند شد و رو به روش ایستاد … دستش رو به طرف کریس گرفت

” کیم … مینسوک “

کریس هم متقابلا دستش ر وجلو برد و باهاش دست داد …

کریس – کریس وو …

مینسوک – فکر نمیکردم با یه دورگه روبه رو شم !

کریس – من دورگه نیستم !

مینسوک ابرو هاش رو بالا انداخت …

مینسوک – اینطور بنظر نمیاد …

کریس دستش رو کشید و به صندلی اشاره کرد

کریس – بهتر نیست به موضوع اصلی برسیم ؟

خندید … خنده ای از روی تمسخر که از چشم های کریس پنهان نموند

مینسوک – چرا … بهتره موضوع اصلی رو پیش بکشیم ..

صندلیش رو عقب کشید و هم زمان با نشستن پرسید : اوردیشون ؟؟؟

کریس سرش رو به نشونه مثبت تکون داد و دستش رو به سمت کیف چرمی قهوه ایش برد و قفلش رو باز کرد و پوشه ای قرمز رنگ و قطور رو بیرون اورد … پوشه رو رو به روی مینسوک گرفت تا بهش بفهمونه کارش رو درست انجام داده ..

مینسوک دستش رو به سمت پوشه برد ولی قبل از اینکه دستش بهش برخورد کنه کریس عقب کشیدتش

کریس – شرط داره ..

مینسوک خندید … خنده ها عادی و بی خیال مینسوک بیشتر از هر چیز عصاب خورد کن و بیخیالش نشون میداد و کریس به این موضوع حس چندان خوبی نداشت

مینسوک – چیه ؟ شرطت چیه ؟

به صندلی تکیه داد و پای راستش رو روی پای چپش قرار داد و منتظر موند تا کریس حرفش رو بزنه

کریس – منم میخوام باهاتون باشم

مینسوک که انگار متعجب شده بود لبش رو بالا داد و به کریس نگاهی تعجب زده کرد

مینسوک – با ما ؟ هه … مایی وجود نداره

کریس – چرا .. وجود داره .. گروهتون !!

خنده عصبی کرد و انگار این بار خندش با قبلی ها فرق داشتدو کریس اینو به وضوح دید

از این که کریس دربارشون چیزایی میدونه بیشتر از قبل نگران شد … ولی هیچکس نمیتونست در برابر خونسردی شیومین برنده بشه

مینسوک – هدفت ؟!

کریس کمی روی صندلی جابه جا شد و پوشه رو روی میز قرار داد و دست هاش رو قفل کرد

کریس – کمک !

پاسخ ها و جواب ها کوتاه بود ولی توی هر کلمه کلی حرف ناگفته پنهون بود

مینسوک – چرا ؟

کریس – میتونید فکر کنید علاقه دارم

مینسوک – این بچه بازی نیست کوچولو

کریس نفس عمیقی کشید از این که کوچولو خطاب شده بود راضی نبود

کریس – چرا کوچولو

مینسوک نیشخندی زد و بیشتر به طرفش خم شد

شیومین – مگه تو ۲۳ سالت نیست ؟

کریس با بهت بهش نگاه کرد … پس اون رو میشناخت … پس اونا هم مثل خودش دربارش تحقیق کرده بودن. …نفس عمیقی کشید

کریس – چرا ! ولی شما از کجا میدونید

مینسوک – انتظار نداری که فقط خودت جاسوسی بقیه رو بکنی و طرف مقابل کاری نکنه … هوم ؟؟؟

کریس سرش رو پایین انداخت

مینسوک – ببین … من خیلی چیزا رو میدونم … لازم نیست پنهانشون کنی …

کریس – من میخوام باهاتون باشم … وگرنه ازمدارک خبری نیست !

از تهدید شدن خوشش نمیومد ، مخوصاص از روی صندلی بلند شد کتش رو راست کرد و به طرف در خروجی قدم برداشت

مینسوک – من بدون کمک تو هم میتونم اون مدارکو پیدا کنم بچه !

کریس – ولی قطعا با کمک من اسون تره … نیست ؟!

برگشت و نگاهش کرد … برخلاف سنش درک بالایی داشت و شیومین کم کم داشت از اون بچه خوشش میومد

کریس – تازه .. علاوه بر این … من خیلی مدارک دیگه رو هم میتونم براتون پیدا کنم …

حق با کریس بود ، دست کریس برای کمک کردن خیلی باز تر بود

مینسوک – باید خودتذرو بهم ثابت کنی …

چهره کریس رنگ تعجب به خودش گرفت در حالی که جونه های خوشحالی توی قلبش در حال جون گرفتن بود

کریس – چطوری ؟

مینسوک نگاهی به ساعتش انداخت

مینسوک – بهت میگم … فعلا باید برم …

از روی صندلی بلند شد و به سمت مینسوک رفت … پرونده رو جلوش گرفت

مینسوک پرونده رو گرفت و لبخند زد …

کریس – نشونی !؟ چیزی ؟!

تلفن همراهش رو که به نظر میومد اخرین مدل توی بازار باشه از توی جیب کتش در ورد و شماره ای رو گرفت … بلافاصله تلفن همراه کریس شروع به زنگ خوردن کرد

کریس با تعجب بهش خیره شد و به حرکاتش نگاه کرد

مینسوک – اینم از این … شمامو سیو کن

اینو گفتو و از در خارج شد و کریس رو با حجم زیادی از سوالات جدید تنها گذاشت

به سمت ماشین رفت و توی ماشین نشست شماره چن رو گرفت و بعد از چند بوق برداشت

چن – الو ؟

مینسوک – تموم شد !

چن – تویی منحرف ؟!

مینسوک – چرت نگو جدیم … به کیونگ بگو مدارک دستمه

با تموم شدن جملش لبخند زد و به مدارک روی صندلی شاگرد نکاه گذارایی انداخت

صدای کیونگسو رو از پست تلفن میشنید که چیزی رو با صپدای تقریبا بلند میگه

مینسوک – چی میگه اون … بازم ک جیغ جیغ میکنه

چن – باشه باشههه … ببین میگه فورا بیا …

مینسوک – حالا سه چهار ساعت دیگه میام

چن – نه … ببین این الان عصبانیه … بلند شو بیا تا هردومونو نکشته

مینسوک – اه … باشه بابا … شما دوتا منو نمودید

چن بدون گفتن کلمه دیگه ای ‌قطع کرد و مینسوک فهمید بازم بد حرف زده

سرش رو تکون داد و ماشین رو روشن کرد

 

The following two tabs change content below.

kimnona

یه دختر خسته ی پوکر -_- سعی میکنم به موقع آپ کنم ... و اگه دیدید آپ نکردم حتما مشکلی پیش اومده ... لطفا همایت کنید و نظر بدید

Latest posts by kimnona (see all)